تبليغاتX
.:: سيگارپيچ ::.
 

 

 

«8»

 

با برد مفید هزار متر

محمد امانی

 

باید همین ابتدای امر به این موضوع  اعتراف کنم که من هر هفته به اینجا نمی آیم . آن اوایل شاید . اما راستش را بخواهید حالا دیگر نه .اسم این کار را گذاشته ام " طلبیدن ". یعنی یک جورهایی راحیل بایستی من را بطلبد تا بلند شوم و بیایم اینجا . قطعه پنج، ردیف هفت ، شماره 438.

 

خب گهگاهی پیش می آید که آدم دست به کارهایی می زند که دلش چرکین می شود از اینکه آخر هفته یک شاخه گلی چیزی ، که اسم اش را هم بلد نیست بخرد و بیاید سر قبر راحیل . خودتان که ملتفت هستید چه جور کارهایی را می گویم . البته بعضی از هفته ها هم هست که آدم خیلی نگاه نمی کند که دلش تنگ شده یا نه ؟ و یکهو همین جور ویرش می گیرد بیاید قبرستان ، چشمی تر کند و حال و هوایش عوض شود .

 

پیرمردی که چند قدمی بامن فاصله داشت و چهار زانو کنار سنگ سیاه ارزان قیمتی که روی یکی از قبرها پهن بود ، نشسته بود و مدام با پشت دست چشم چپ اش را می مالید؛ برای سومین بار بود که می پرسید :

 _ گفتی اسمش چی بود ؟

_ راحیل پدر جان . راحیل .

_ ها، یادم اومد . عجب اسم خوشگلی . ببینم یارو خارجی بوده ؟

 

برای بار سوم بود که می گفت "چه اسم خوشگلی " .  دست از مالش چشم اش که حالا از شدت سرخی شده بود یک کاسه خون، برداشت و گفت :

 

_خب بابام جان ، برای چی با همون بالون فرار نکردین ؟ خوب مثل دو تا مرغ عشق با هم می رفتین و توی یک شهر دور پیاده می شدین و زندگی می کردین . عینهو مثل دو تا مرغ ، بابام .

 _عرض کردم خدمتتان که ما فقط بالون را دیدیم که از روی سرمان رد شد و رفت سمت شهرک و بعد هم ناپدید شد . یعنی گم و گور شد .

 

  _ نچ .نع... مفت و مسلم دختر به این نازنینی رو از دست دادی رفت . اه ... بی صاحاب مونده . پسر جان بیا یک نیگا بنداز توی این تخم چشم ما ببین توش چی رفته وامونده ...

 

آرام و پر شکوه و عجیب از روی سرمان گذشت و سایه اش سردمان کرد . تا به حال هیچ بالونی را جز از تلویزیون و برنامه "دیدنی ها" هیج جای دیگری ندیده بودیم .نه من و نه راحیل . همین بود که راحیل ، با آنکه سپرده بودم از جایش جم نخورد و صدایش در نیاید ، برای بالون دست تکان داد و ریز و بلند خندید . روسری اش را که مدام وقت نگاه کردن به بالون می سرید به عقب سرش ، با کف دست مرتب می کرد . خیلی نمی شد فهمید این کارش از روی عادت است یا بودن من در آنجا ، که لابد فکر می کرد دیگر مردش شده ام. بالون از روی سرمان گذشت و آرام رفت به سمت شهرک و بعد توی تاریک روشنای دم غروب گم شد .

 

راحیل با بی قیدی دخترک هرزه ای که آدامس بادکنکی هم می جود گفت :

درست عین یه بستنی قیفی سبز و گنده اس.

 

از سرمای خشک لای صخره ها بود لابد که یک همچین تشبیهی توی ذهن اش آمده بود . سایه بالون شکل اسکلت جمجمه یک آدم چاق ، از رو سرمان رد شده بود و ما را عین بچه ای که برای اولین بار می خواهد فیتیله یک ترقه را روشن کند ، ذوق زده کرده بود و ترسانده بود . صورت راحیل از  سرما ، شده بود اندازه صورت یک گربه . شنیده بودم که سرمای شب های کوه استخوان می ترکاند و حالا مانده بود تا شب  و ترکیدن استخوان های مان .

 

_ کاش لباسای بیشتری با خودمون ور داشته بودیم ، راحیل . یا لااقل یک جفت دستکش ...

_ حالا می خوای چیکار کنی ؟

 

_ هیچی . می ذاریم هوا که حسابی تاریک شد می زنیم به کوه... بعدش تا خود صبح راه می ریم تا ... تا خب به یک جایی برسیم دیگه .

 

راحیل با همان بی قیدی دخترک هرزه و آدامس بادکنکی اش گفت :

 _ فقط خدا کنه زود برسیم به یه جایی که بشه بقیه راه رو با ماشین رفت . خیلی دوست دارم یه ماشین سفید و خیلی شیک که بخاریش هم درست باشه واسمون نیگه داره .

 _ یه ماشین سفید که هم بخاریش کار کنه و هم ظبط ش .

 _ راستی، نگفتی تو تا به حال یک بستنی قیفی سبز خوردی ؟

 

وقتی داشتم فوت می کردم توی چشم زرد و قی گرفته پیرمرد ، تند و تند داشت فحش هایی یکنواخت و یکریز به بخت خودش می داد که فقط حرف "سین" اش را می شد شنید و مابقی را باید لب خوانی می کردی . 

 

چند قدمی ازم فاصله گرفت و ایستاد چفت همان سنگ سیاه ارزان قیمت. صورت اش را مچاله کرد و گفت :

 _ بابام ، حالا تفنگش چی بود ؟ برنو ، شکاری ، بادی ... چی بود ؟ ها ؟

 _ هوووف ... گفتم که دقیق نمی دونم . فقط وقتی گلوله بهش خورد، تمام صورت و گردن اش پر از سوراخ شده بود .

 _ حتمی شکاری بوده بابام . از اینا که ساچمه های ریز می ریزن توی گلوله هاش . لاکردارا یه  هزار متری برد دارن . بی ناموس گوزن رو جر می ده . دیگه چه برسه به ... چی بود اسمش گفتی ؟

 

راحیل گفت کمی بنشینیم . نشستیم . از دوروبر  کمی از این خرده چوب های نم برداشته را جمع کردم  و آتش زدم و دو تایی چمباتمه زدیم چفت اش . آن قدر دور شده بودیم از شهرک که حالا بشود آتشی روشن کرد و کنارش چرتی زد .

 

شاید خودتان هم تجربه اش را داشته باشید.اینکه یک وقت هایی پیش آمده ، که نیم ساعت نگذشته از انجام یک کاری ، حسرت آن را می خورید که ای کاش آن کار را انجام نمی دادید . البته منظورم فرار من و راحیل از توی شهرک نیست . چون ما بیشتر از دوازده ساعت بود که زده بودیم به چاک . نه نیم ساعت . ملتفت که هستید .

 

کنار آتش توی خودمان مچاله شده بودیم . آتش کم زور بود و دودش چشمانمان را می سوزاند و پر اشک می کرد . راحیل کف دو دست اش را فرو کرده بود لای ران هایم . شلوار جین کهنه و سفیدک زده ای پایم بود و عادت همیشگی وول خوردن انگشتان اش را حس نمی کردم .

 

_  انگشتام از سرما کبود شدن .    

_ می دونی ، خوبی درد کبودی اینه که جاش زود خوب میشه . بدیش هم اینه که تا جاش خوب نشده اگه انگشت بذاری روش، تا رگ و پی ات تیر می کشه . هنوز تموم پشتم از لگدای بابات با اون چکمه های گاویش کبوده .

 

_ تو دلت می خواست الان چی داشتیم تا بخوریم ؟

_  ااا...یه همبرگر مخصوص .دلم لک زده واسه یه ساندویچ سه نونه همبرگر با سس سفید .

 _ با سس قرمز ... سس قرمز تند .

_ اما من که همون سس سفید رو ترجیح می دم . آخه می دونی سس قرمز اگه بریزه روی لباسای آدم پاک کردنش دیوونت می کنه . درست مثل لک خون می مونه .

 

هنوز آن پیراهن کرم رنگی که آن روز تن ام بود را توی کمد دارم اش . راحیل توی بغل ام بود که گلوله خورد توی گردن اش . خون اول شتک زد روی پیراهن و صورت ام و بعد هم مالیده شد به همه جام .

هنوز هم که هنوز است ، کمد را که باز می کنم ،بوی زهم خون می زند توی دماغ ام .

 

 نه از اهالی شهرک و نه از خود راحیل هیچ وقت نشیده بودم که مثلا پدرش تا به حال سوار بالونی شده باشد . فقط این را می دانم که مردک در طول عمر پنجاه شصت ساله اش تنها یک بار و آن هم سالها پیش سوار هواپیما شده و بعد از همان یکبار هم آنقدر از خانم های لاغر و خوشگلی که توی هواپیما می آیند و اول با لبخند به آدم سلام می کنند و بعد جلویت غذا و آبمیوه می گذارند ، پیش این و آن تعریف کرده بود که آدم ویرش می گرفت که برای همان خانم ها هم که شده روزی سوار هواپیما بشود .

هیچ معلوم هم نبود از فردای آن روز که سوار بالون شده بود،می خواست بعد اش پز چی را بدهد ؟ تا جایی که یادم هست آن روز صبح زود ، هیچ خانمی را توی سبد بالون ندیدم .

 

با فریاد بلند " حرومزاده پتیاره"ی پدر راحیل چرتمان پاره شد .  از توی بالون که حالا روی سرمان بود ، لوله تفنگ اش را نشانه رفته بود به ما . نمی شد دقیق گفت رو به کداممان . راحیل انگار که بخواهد پتوی سنگینی را بکشد روی خودش، داشت مدام تقلا می کرد تا خودش را توی من قایم کند .

 

پیرمرد آهی کشید که نمی شد فهمید از سر حسرت است یا از کشف چیزی و گفت :

 _ تفنگ اش حتمی از این دو لول های ساچمه ای بوده ، بابام . به گوزن بزنی سقط میشه ...

 

جواب اش را ندادم . می دانستم که باز به زودی  برای چهارمین بار خواهد پرسید که " گفتی اسمش چی بود ؟" و باز که جواب اش را ندهم حتما آهی می کشد و خودش جواب خودش را می دهد که :" آهان . یادم اومد ، راحیل ..."

 

پیرمرد ساکت، خیره مانده بود رو به سنگ سیاه ارزان قیمت روی قبر و انگار که طعم یک دوای خیلی تلخ هنوز توی دهان اش مانده باشد گفت :

 _ بابام ، همیشه خیالات ورم می داره که داره از این زیر یک صداهایی میاد

 

«9»

 

 

نقره ایِ همیشه با من

معصومه تهرانی

 

بيست دقيقه ای می شد که کنار جاده منتظر ماشين بود. وقتی مينی بوس آبی رنگ خاک گرفته چند متر جلوتر نگه داشت همين طور که به دو می رفت تا سواربشه توی ماشينو نگاه کرد ببینه جای خالی هست بشینه یا نه؟ عقب ماشین سمت راست روی یک صندلی تکی نشست.

اول از بوی روکش پلاستیکی صندلی که زیر آفتاب داغ شده بود نفسش گرفت بعد که مینی بوس راه افتاد بادی که از شیشه باز ماشین تو صورتش می خورد حالشو بهتر کرد. چقدر خسته بود، دیشب اون همه بار رو از کنار جاده برده بود تا روی یک تپه، شونه‌هاش درد می کرد. کاشکی خاله اش هنوز اینجا بود اونوقت می تونست یکسره بره خونه اونا، هم چایی داغ خاله اش حالشو بهتر میکرد، هم بودن ستاره. بر خلاف چند ماه گذشته اونقدر بی انگیزه بود در برگشت به اون حاشیه شلوغ و کثیف شهر که دیشب پایین همون تپه روی یک گونی خوابیده بود.

 دست کرد تو جیبش تا یک نگاهی به عکس بندازه هنوز گلهای ریزی رو که دیشب از روی تپه چیده بود تو جیبش بودند، کنار عکس.  یادش افتاد همون موقع که داشت گلهارو می چید دختره نگاهش کرد، همون موقع بود که پسره داشت به دختره می گفت:

" شب رو می بینی با این ماه و ستاره ها که رو دامنش ریختن؟ اگه شب این لکه ها رو از رو دامنش پاک کنه تو ظلمات گم میشه منم مثل همین شبم، اگه تو نباشی گم میشم. "

با همین حرف اون پسره یاد دفتر شعرش افتاده بود،  اولین بار که به  ستاره نشونش داد خندیده بود اونهم حسابی بهش بر خورده بود، ناراحت،  دفتر رو گرفته بود و رفته بود تاچند روز بعدش، که برای خداحافظی از شوهر خاله اش که داشت برای دیدن پدر و مادر پیرش میرفت افغانستان، دوباره رفت اونجا.

 موقع خداحافظی شوهر خاله اش به ستاره گفته بود برات یک شال میآرم، یک شال سفید و ستاره جواب داده بود نه سفید نباشه آبی پر رنگ باشه هر چه سیرتر بهتر، آخه ستاره ها تو سفیدی گم میشن، بعد به اون یه نگاهی کرده بود و با چشماش خندیده بود.

 اونقدر از اینکه یه تکه از شعراشو از دهن ستاره شنیده بود خوشحال شده بود که از فردا شب که قرار بود به خاطر نبودن شوهر خاله اش هر شب بره خونشون دفتر رو با خودش برد و روبروی ستاره نشست و گفت بخون، بلند بخون.

 

 ضربه های مداوم دستی را بر روی شانه هایش احساس کرد رویش را که به سوی شیشه بود برگرداند،  دید شاگرد راننده داره کرایه ها رو جمع میکنه وحالا نوبت اونه .  کرایه رو که داد یادش اومد دیشب هم اونقدر در فکر ستاره بود که داد و فریاد پسر و دختر و بقیه کارگرها رو نشنید که میگفتند سنگریزه هایی که از پشت پاهاش در میرند، داره می خوره تو سر و کله اونا.  خودش هم نفهمیده بود که چطوری از بقیه جلو افتاده، به یک تخته سنگ تکیه داد و ایستاد، پسر که بهش رسید اخمی کرد و رد شد.

 

خاله اش گفته بود سر راهش که میاد خونه بره عکاسی، عکس هایی که ستاره برای ثبت نام مدرسه اش انداخته بود رو بگیره. وقتی رسید خونه عکس ها رو گذاشت لب طاقچه.  تا آخر شب ستاره فهمیده بود که یکی از عکسها کمه،  اون شب اخماشو کرد توهم، شامم نخورد. تا چند شب درست و حسابی ستاره رو ندید.

شبها که جاشو تو پا دری جلوی اتاق مینداخت خیلی جلوترش ستاره گوشه اتاق ملحفه رو کشیده بود روش و خوابیده بود.  یادش نمی اومد چند روز بعدش بود که عکس رو برد گذاشت جلوی ستاره .

 

سعی کرد قدماشو طوری برداره که با یک فاصله ای پشت پسر و دختر باشه ولی اونقدر ازشون دور نبود که حرفاشونو نشنوه، پسر مدام حرف می زد و هر چند قدمی که بر می داشت یک نگاه به آسمون می کرد، ولی تو اون مدتی که پشتشون بود به ندرت دید که نگاهی هم به دختر بکنه، دختر اما زیاد حرف نمیزد اگر هم میزد اون به سختی صداشو می شنید.

-           چقدر خوبه  که امشب آسمون صافِ صافِ.

دختر یک زمزمه ای کرده بود.

-           امشب آسمون پرِ ستاره است، همشونم درشت، یهو دیدی چند تا شون افتادن تو بالن ما.

نشنیده بود دختر چیزی بگه.

خودش اگه بود یک موقعی با ستاره می اومد اینجا که هیچ ستاره ای تو آسمون نباشه، بعد با خودش فکر کرده بود اصلا چه فرقی می کنه.

      

چه روز بدی بود اونروز که ستاره بلند بلند گریه می کرد خاله هم پا به پاش اشک میریخت. به خودش جرات داده بود و بعد از یه مدت که ستاره باهاش حرف نمیزد پیشش نشسته بود و یک ریز حرف زده بود و همه اش هم تکرار اینکه با هم بر میگردیم افغانستان، اونجا الان دیگه وضع عوض شده و میتونی بری مدرسه... خودش چند سالی بود که از افغانستان اومده بود ولی ستاره از دو سالگی اینجا بوده،  اونقدر براش حرف زده بود و از چیزایی که حتی خودش هم ندیده بود تعریف کرده بود که دیگه ستاره یادش رفته بود اونروز صبح تو مدرسه بهش گفته بودند بخشنامه شده دیگه افغانی ثبت نام نکنند.

 

هشت ماهی می شد که از شال آبی سیر خبری نبود. خاله هر روز به دنبال راهی بود که از شوهرش خبری بگیره. همسفراش که همه خیلی وقت بود برگشته بودند، آخرین باری که دیده بودنش لب مرز بوده و بعد از اون دیگه هیچ خبری ازش نداشتند. درست زمانی که تصمیم گرفته بود همه چیز رو به ستاره و بعدش هم به خاله اش بگه اوضاع جوری به هم ریخته بود که روش نمی شد حرفی بزنه،  تصمیم داشت برای مادرش نامه بنویسه .

 

"بارتو بذار همین جا"  اینو کارگر مسنی گفته بود که از قبل میشناختش و بهش پیغام داده بود که امشب برای کار بره اونجا. بارو که گذاشت کمرشو صاف کرد و شونه های خستشو کشید سمت عقب. تازه چشمش افتاد به آسمون. اونقدر قشنگ بود و پر ستاره که بازدلش هوای عکسو کرد. اومده بود دست بکنه تو جیبش که پسر صداش زده بود. فقط اون بود که از بس تو حال و هوای خودش بود تا اون موقع نفهمیده بود برای چی دارند اون همه بار رو میبرند بالا. موقع سر هم کردن و راه انداختن بالن بود که تازه متوجه شد دختر و پسر امشب اولین شب زندگیشونه و امشبو میخوان تو ارتفاعات سر کنند. با خودش فکر کرده بود، چه حس خوبیه اون بالا تو هوای خنک شب با ستاره ای که مال خودته معلق باشی. نمی دونست چرا، ولی شادی عجیبی سراغش اومده بود انگار که تو شادی اون پسر شریک شده بود،سخت شروع کرده بود به کمک کردن.  

 

بالاخره خاله تصمیم گرفته بود که برگردند افغانستان. میخواست بره دنبال شوهرش. میگفت با این دختر پونزده ساله اینجا غریب چی کار کنم. میرم خونه برادر شوهرم شاید اونا خبری داشته باشند. هر کاری کرد نتونست پیش خاله حتی یک کلمه از ستاره بگه. باید یک جوری به خود ستاره می گفت.

دفتر شعرش روی پای ستاره بود و داشت بلند بلند آخرین شعرشو می خوند. ولی اون از خجالت سرخ شده بود و از اضطراب به نفس نفس افتاده بود، هنوز صدای ستاره تو گوشش بود.

چشمک بزن، چشمک بزن نقره ای من

 که در خاموش و روشن شدن توست که من تاریکی و نور درون خود را می بینم.

 چشمک بزن

 دستهایم در خلوتی بی رنگ رها شده اند

 چشمانم هزاران سال است که نقره ای اند

اگر اجازه دهی دستانم را نیز نقره ای خواهم کرد 

ستاره دفترو پرت کرده بود یک گوشه و صدای تلویزیون کوچیکشونو زیاد کرده بود،  اونقدر زیاد که خاله صداش در اومده بود.

 

آخرین باری که دیدش هفته پیش بود کنار ماشینی که با چند تا از آشناهای دیگه داشت میبردشون لب مرز، صدای یک ترانه جدید افغانی از توی ماشین شنیده می شد همه باراشونو جا داده بودند تو ماشین و مشغول خداحافظی بودند. بیشتر مسافرها برای همیشه میرفتند، البته به اجبار. جلد دفتر شعرش تو دست عرق کردش خیس شده بود. بعد از اینکه با خاله اش و ستاره خداحافظی کرده بود دفترشو که دیگه تو دستش لوله شده بود گذاشت روی کیف ستاره.

 دیگه هیچ صدایی رو نشنیده بود فقط حس عرق سردی که روی صورتش نشسته بود یادش بود با یک جفت چشم خیس نقره ای و دستی که به سمتش دراز شده بود و عکسو گذاشته بود کف دستش.

 

ماشین نگه داشت، آخرین نفری بود که پیاده شد. از بوی زباله هایی که کنار جوی آب جمع شده بودند و یا وسط پیاده رو و خیابون پخش بودند حالش بد شد ، با خودش فکر کرد دیگه خیلی نمی تونه اینجا بمونه، اما قبل از هر کاری باید یک نامه دیگه برای مادرش می نوشت.

 

|+|
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385