«13»
چترِ نجات
زهرا مهدوی
جنگ اعراب و اسرائیل بود یا هنوز داشتیم چپ و راست، توی جبهه ی ویت کنگ و ویتنام به سر و کله ی هم می زدیم؟ توی کدام جبهه بودم من؟ حالا فقط یادم می آید که آخرش چیزی گیر من نمی آمد. جنگ که تمام می شد من می ماندم با نعش سربازهای کاغذیِ مان، جمع کردن سلاح های سنگین که چند تایی بیشتر نبود. یک دسته هاون، چکش، آچار های ریز و درشت که باید جمع شان می کردم و می گذاشتم گوشه ی اتاق تا دوباره که خواستیم شروع کنیم، خودش قلمروِ هر دویمان را بچیند و باز من بمانم و جمع و جور کردن صحنه ی جنگ.
زیاد سر در نمی آوردم، مهم هم نبود برایم، همین که جنگی که او خواسته بود، بازی اش کنیم، تمام می شد و من می رفتم پیِ عروسکهام، خوب بود.
قبل از جنگ می فرستادمشان جایی که چیزی نبینند و بهانه ی من را هم نگیرند.
جنگ که تمام می شد، همبازیَم می نشست رادیو را می گذاشت کنار بالشش، روشنش می کرد و جنگ را از رادیو بی بی سی دنبال می کرد، همان جایی که روی نقشه ی گچیی که با خیسی ِ زیر پوست دیوار، شکل گرفته بود، با هر چه گیرش می آمد، مداد رنگی، قلم مو یا ذغال، نقاشی می کرد. درختستان، جاده های پهن و یا خیابان های دلباز که دور و بر همه شان چیزهایی هم می نوشت با خط اختراعی خودش که من نمی فهمیدم و می گفت شعر است.
این همبازیِ من اگر فقط بازی نمی کرد و بعد هم شاعر نمی شد که گُه گیجه بگیرد، یا نه، اصلا اگر می ماند شاید سیاست مدار بزرگی می شد. سربلند توی جبهه های جنگ، هنرمند توی خلوتِ خودش، کسی مثل هیتلر یا موسولینی یا کم کم با سنجش امروزی ها صدام حسین که نه، ولی اگر خدا نمی آمرزیدش چیزی مثل لنین، استالین یا یکی دیگر از همین شخصیتهای تاریخی.
ساعت چند ست؟ من نشسته ام توی راه پله ی بالای جبهه ی جنگمان که کوبیده اند و ده طبقه رویش ساخته اند. جنگ نشده باشد؟ چندم ماه و سال هم، باشد مهم نیست، بچه هام جایشان امن هست با نه؟ کجا گذاشتمشان؟ نه، اینها هم حالا مهم نیست، حالا باید بدانم چه جوری با چتر نجات آمده ام پایین، درست تو راه پله ی بین طبقه ی هفت و هشت؟ و چرا هر چی زور می زنم، نمی توانم از زیر چتر بیایم بیرون و رک و راست بگویم
" خودتان، همه تان، جاکشید."
بالای لبش به سیاهی می زد، جنگ که تمام می شد و نگاهش به سربازهای کمر تا شده و منِ تاوان زده می افتاد، صداش کلفت تر می شد. چیزهایی می گفت زیر لب، که من فقط اول و آخرش را می فهمیدم بقیه اش را با صدای سین ی که کشیده می شد، می شنیدم. گردنم کج می شد و هیچی نمی گفتم. بزرگ تر شده بودم یک بار بهش گفتم
" این شعرهایی که نوشته ای روی دیوار می خوانی برام؟ "
گفت" این ها، همه شان ... شعرند"
این سه نقطه را بعد ها هم خیلی جاها، پس و پیشِ "خواهر"،"مادر" یا "عمه ات" دیدم، ولی این که کی و کجا وارد گفت و شنودِ ذهنیِ من و همه ی آن ها شد، یادم نمی آید. دیگر چاشنیِ همه ی حرف هایی که می زنم هست. چرا این ها به یادِ من می آیند؟ حالا به چه دردم می خورند؟ آن هم درست همین جایی که چند سال پیش برادرم وقتی داشته رادیوی بی بی سی گوش می کرده و با دو انگشتش چیزی شکل هفت درست می کرده ست که یعنی تا دو ماه دیگر همه چیز رو به راه می شود و این ها می روند.
درست در همین گرای نمی دانم چند درجه که موشک خورد و درب و داغان کرد همبازیِ من را، بدون این که یک سرباز غیر کاغذی از نزدیک دیده باشد و یا از ترسِ رفتنِ به سربازی، یک بار از هزار سوراخی که تویشان گم شده بود، بیرون آمده باشد تا حالیَش بشود که از دوره ی سربازی رفتنش گذشته ست و با آنهمه مدارکِ دانشگاهی می تواند مثل بچگی هامان یک فرمانده باشد.
فرود آمده ام توی مه و دود. درِ همه ی ساختمان ها باز ست از همین جا بالکن هایشان هم پیداست. می بینم همه شان سوراخ شده اند درست به اندازه ی پاهای من، اول هم با پای چپ فرود آمده ام و هر شب یک جایی. تاریک ست ولی من می بینم. آسمان هم پیداست بچه هام نشسته اند توی بالن، انگشت شستسان را نشان من یکی می دهند و بعد دست تو دستِ یکی هم اندازه ی خودشان توی همان بالن از من دور می شوند و بالا بالاتر می روند.
اگر من بتوانم از لای این چتر خودم را بیرون بکشم، می توانم داد نزنم؟
" آره، همه تان ...کشید. "
برق نبود، وضعیت قرمز بود. درست روی همین پله، داشتیم با همسرم برمی گشتیم، از مهمانیِ سالگرد ازدواجِ نمی دانم چندم ِ پسرِ یکی از همین فامیل و آشناها که از بیست و چهار سالگی شروع کرده بود به تجربه ی شرعی و عرفیِ خانم بازی. سی و سه سالی داشت و بار اولش هم نبود که مهمانی می داد و خیلی هم دلم می خواست از زیرش در بروم و نشده بود. اجرای برنامه اش را کمابیش می دانستم.
این جور وقت ها هم وقتی نگاهم می افتاد به دختر و پسری که رَدِمان می کردند تا دَم در، می فهمیدم که همه مان ....کشیم.
یک ریز غُر می زدم پای چپم گیر کرد به لبه ی پله و ماندم تو هوا، بعد سُر خوردم تا پایین پله ها، سرم را بالا گرفتم، نگاهش کردم، کفرم در آمد بعد یادم آمد که همین جا و حالا وقتش است که به او بگویم. پدرشان بود باید می فهمید.
" ببین، من دیگر نمی آیم، تو خودت تنهایی برو شیرینی خورانِ بچه ی خواهر، برادر، عمه، خاله، خواهر و برادرِ من و هر چی فک و فامیل ست. من نمی آیم، چون نمی توانم بعدا مشابهش را پس بدهم."
" دوباره شروع نکن"
" آخر به ما چه ربطی دارد؟ بگذار هر جور دلش می خواهد برگزار کند، می خواهد عروسی بگیرد یا نگیرد، با هم می خواهند بروند زیر آب، پشتِ کوه، زیرِ گِل به من چه؟ به توچه؟ "
جنگ نمی دانم چندم در گرفته بود.
" تمامش کن گذاشتی هر کار دلش خواست کرد، توی در و همسایه و فامیل با هر کی خواست، رفت و آمد، هیچی نگفتم. ...کشی دیگر بس ست"
توی بالکن مان، همسرم هی سیگار می کشد، می رود و می آید سیگار را زیر پایش له می کند و پیِ چیزی می گردد تا بالن را می بیند صدایش بلند و بلندتر می شود. چتر می لرزد، عقب جلو می رود و فشارم می دهد. بالکن را چرا می بینم؟ جنگ ست؟ من زیر آوار نمانده باشم؟
آن شب هر چه به دهانش آمد، گفت. همه ی آن سه نقطه ها را هم شنیدم و دوباره راه گرفتم از پله ها بالا رفتم. چتر نجات من خانه ام بود نه، خانه مان بود. او هم هر چه می شد دوباره بر می گشت خانه و چنبره می زدیم روی همدیگر و دوباره همان آش و همان کاسه. خودمان هم می دانستیم که حریفِ هم نیستیم، کونش را هم نداریم که کار دیگری بکنیم جز این که با هم راه بیاییم. کم که با هم نگذرانده بودیم، سی سال عمری ست برای خودش. این جور که من فکر می کنم، خوب از پسِ همه چیز برآمده بودیم. پسر همسایه مان بود و توی همان دوره ی نامزدی هم، کم سرش نیاورده بودم تا دلم خواسته بود جُفتک پرانی کرده بودم، حرصش داده بودم و خوب، او هم کم نگذاشته بود. خوب به پَر و پاچه ی من می پیچید برای همه چیز و راستش نمی دانم اگر او می خواست روایت کند چه می گفت. می دانم که کم، خواهر و مادرِ همدیگر را جلوی چشممان علم نکرده بودیم توی این چند سال.
دست و پا می زنم همین جوری توی خریتِ خودم. ورجه ورجه می کنم و نمی توانم سرم را بیرون بیاورم از زیر این چتر. جنسش نمی دانم چیست که لیز می خورَد تو دست و بالم و لایه لایه پیچ می خورَد دور سرم. چنگ می زنم، ناخن هام را فشار می دهم همه جاش. نه، حتی سوراخ نمی شود. بارِ چندم ست که با چتر می آیم پایین و نمی دانم کجایم؟ همیشه از پله ها بالا می رفتم و می رسیدم خانه مان. آدم اگر آلزایمر نداشته باشد که خانه اش را گم نمی کند من آلزایمر دارم؟ یا همه اش زیر سر این چتر ست؟ از کجا زیر پایم را خالی کردم و پریدم؟ چتر خودش باز شد؟ من خودکشی نکرده باشم مثل برادرم، با این که چهل سالش بود روی پارچه ای که دَم در آویزان کرده بودند، همه خواندیم جوانِ ناکام. هنوز آستین بالا نزده بود و زن و بچه نداشت و دلش فقط شورِ خودش را می زد و آن قدر خودش را پیچاند لای خودش تا با موشک های عراقی دود شد و به هوا رفت. بچه هام آلزایمر نمی گیرند؟ من ناکام نیستم؟ کجایم؟ از طبقه ی چندم پریده ام پایین؟ نکند افتاده ام توی بالکن طبقه ی نهم ومن را کشانده اند تا این جا؟ چه فرقی می کند؟
گوشه ی سرم شروع کرده ست به گِز گِز کردن، چیزهایی به نظرم می رسد، از زیر چتر یک ذره ی روشن می بینم بالن خیلی دور شده ست، خیلی. ابرها تکه تکه اند، چاکِ روشنی رویشان هست به اندازه ی جای پای خودم توی بالکن. حتم دارم دوباره بر می گردند و کمِ کم از من خداحافظی می کنند و من هم حرفم را می زنم. یادم می آید یک وقتی خواب دیدم یکی زاییده بود دوازده تا کمتر یا بیشتر، نمی دانم. زیاد بودند، نمی شد شمردشان. مهمانی بود، آخرهاش بود، همه داشتند می رفتند که پیداش کردم. این جوری بود که وقتی آمده بودند از بیمارستان، دستشان پُر بوده و هیچ کس نتوانسته نگهش دارد و افتاده بود روی تخت. قنداق پیچ بود، می خندید و گرسنه اش بود و آن قدر باهوش بود که این را به من فهماند، بغلش کردم، خواستم به آن که زاییده بودش بگویم یکی هم این جاست و همه یادمان رفته ست. کسی به کسی نبود، همه با هم زاییده بودند و سرشان شلوغ بود. بچه خودش از توی بغلم با سرانگشت هاش غذا پیدا کرد و خورد و خورد. نگاهش کردم صورتش داشت شفاف می شد، بعد جوری همه جا روشن شد که بیدار شدم و چه خوب که خواب دیده بودم.
یادم هست که درست روز قبلش، مانده بودم اول عینکم را بزنم یا پیش بند را ببندم برنج را پیمانه کرده بودم و گیج بودم که اول بشویم یا پاکش کنم. چشمم افتاد به لکه های روی میز آشپزخانه که کنار هم شکلهای نا جوری ساخته بودند دستمال برداشتم و افتادم به جانشان، همه جا را پاک کرده بودم ولی می دانستم هنوز یک جایی یک لکه ای هست که من تا وقتی دستمال دستم است نمی بینمش. داشت دیر می شد دستمال را پرت کردم توی سینک و دستم را شستم. بی هوا آمدند تو، دوتایی و صندلی ها را کشاندند و نشستند جفتِ هم، جوری که من هم روبه رویشان بنشینم. آخرین جمله ای که گفتم و تمامش کردم این بود.
" دو تا شاخ هم اگر بگذارید روی سرتان بد نمی شود، یک جور هنجار شکنی ست."
فریاد آخر را هم فقط خودم شنیدم.
" جاکش ها من که تنهایی همه تان را نزاییده ام"
حالا همین جور وول می خورند توی سرم، می پیچند به هم، سوا می شوند و من هنوز دارم می شنوم یکی می گوید
" سیگار می کشی"
" آره"
" نوشیدنی چی؟ سرد، گرم"
" آره"
" باهاش خوابیدی؟ "
دوباره بچه می شوند و یک ریز می پرسند.
" مامان جاکش یعنی چی"
" بکارت یعنی چی"
یعنی چی؟ یعنی چی؟
چیزهایی هم هست که نمی گویند و من همیشه می فهمم. گرسنه اند، تشنه اند، خوابشان می آید.
و هی بزرگ می شوند یک بار دوبار چند بار و هر بار یک چیز می گویند. مال من می شوند، از دستم دَر می روند، زیاد می شوند، هر کدامشان یک شکلی می شوند، شاخ می گذارند، دخترهام ابروهایشان را می تراشند، پسرهام ابرویشان را بر می دارند، کفشِ تا به تا می پوشند و چه قدر به نظرم معمولی می آیند بعد همه شان با هم حرف می زنند.
" ما مال خودمانیم."
"ما بزرگ شده ایم. "
" ما هم می خواهیم به شیوه ی خودمان برای همه چیز بجنگیم ما..."
سر وَرم کردم و هنوز دارم می شنوم و به گُه خوردن می افتم که چرا گفتم به جهنم هر کار دلتان خواست بکنید بزرگ شده اید دیگر.
قبل از جنگ تنها بهانه می گرفتند، توی جنگِ ایران و عراق زاییدمشان و دست توی دستشان بازی کردم، حالا چه چیز دست من را می گیرد؟
تخت من کنار پنجره ست، بالن دارد دور می زند بچه هایم دست تو دست این و آن برایم شکلک در می آورند و آن چیزی که من ذره می دیدم دارد شفاف و شفاف تر می شود آن قدر که چشم هایم را دوباره کمی باز می کنم پرده را کنار می زنم و با دستم گوشه اش را نگه می دارم چشم هام را بازِ باز می کنم همه چیز مثل همیشه به نظرم می آید اول یک گلِ سیاه می بینم روی نرده ی حفاظِ پشت پنجره ی اتاقم که باز می شود به تراسی که همسرم شبها که خواب از سرش می پرد سیگار به دست تویش قدم می زند و بعد همان جور به خوابم می آید. دورتر درخت چناری ست که خودش را خوب بالا کشیده و پرنده ها توی لانه هاشان، وقت و بی وقت از خودشان صداهای عجیب و غریب در می آورند، نه صبح وشب حالیشان ست نه بهار و تابستان، الکی خوشند.
باران می بارد پرده را کنار نزده بودم هم، از تیک تاکی که دور و نزدیک می شد، می فهمیدم و از سرما و ترسی که به جانم افتاده ست. اگر پا نشوم وبه دستشویی نروم همین حالا توی مثانه ی خودم غرق می شوم.
«14»
"پرواز با بالن"
یا
"قبل از اینکه خود کشی کنید، مطمئن شوید همه چیز درست کار میکند!"
بهزاد قدیمی
یه ابله از خود راضی رو میشناختم که فکر میکرد خیلی حالیشه. طرف ادعا میکرد که هیچ نویسندهای اولین خالق اثر هنریاش نیست، بلکه فقط مثل یک پیغمبر میمونه که تقلیدی بیش و کم مناسب از روی اثر هنری اریجینالی که وجود داره ارائه میکنه. حالا درست هم یادم نمونده که دقیقا چی میگفت، آخه میدونید وقتی از یکی بدم میآد درست و حسابی به حرفاش گوش نمیکنم؛ با این وجود فکر کنم لب مطلب همینی بود که براتون گفتم. شما رو به خدا میبینید چه اراجیفی دست جوونای مردم میدن. آخه یکی نیست بگه مردک چی شد که این ابتکار ژرف به ذهنت رسید، دیگه حرفی از این مزخرفتر پیدا نکرده بودی؟ همهاش برای جلب توجه دیگرانه. اصلا هم به فکر عواقب حرفش نیست. حالا بگذریم، غرض اینکه هر چند که طرف کشک گفته ولی برای اینکه دیگه هیچ حرفی توش نمونه،میخوام یه مثال عینی براتون ارائه کنم. یعنی یه داستان اریجینال بدون دخالت هر موجود عوضی از خود راضی بنویسم که تنها و تنها زاییدهی تفکرات خودم باشه و در ضمن دقیقا به عنوان خالق هستی بخش این داستان حضور داشته باشم و نشون بدم که قادرم هر کاری میخوام بکنم و عمرن هم هیچ منبع الهامی وجود نداره که بخوام مطابق اون رفتار کنم. این جوری شد که الان در خدمتتون هستم، حالا شما این داستان رو بخونید و خودتون قضاوت کنید که این مردک تا چه عمقی چرت میگه!
اصولا هدفم از نوشتن این داستان اینه که یه موضوعی رو ثابت کنم، در نتیجه پی اینکه داستان جذابی بنویسم نبودم . اینو هم به بزرگواری خودتون ببخشید. ببینید برای اینکه موضوع کاملا روشن بشه، من از همین ابتدای داستان تا آخرش رو به طور خلاصه براتون میگم، بعدش هم داستان رو نقل میکنم، اون وقت میبینید که مو به مو همونطوری که من اراده کرده بودم پیش میره و در نتیجه، من، و تنها "من"، خالق مطلق این اثر هنری هستم نه هیچ کس دیگه! و از قضا هر کاری هم که دلم بخواد توی داستانم میکنم بدون کوچکترین محدودیتی.
موضوع از این قراره، یه پسر و دختر الاف و بیغم، که خوشی زده زیر دلشون، تصمیم میگیرن شب اول عروسیشونو توی بالن بگذرونن. بعدش هم پسر و دختره یه مقدار توی بالن با هم دیگه حرف صد تا یه غاز روشنفکری میزنن، آخرش هم جفتشون میپرن پایین و خودکشی میکنند. کل موضوع این طوریه. در ضمن میخوام به طور ضمنی دهن کجی کرده باشم به کل این عقاید پوچ روشنفکری و از اون بیشتر این ادا و اطوارهای رذیلانه و فخرفروشانهی اونایی که فکر میکنند روشنفکرن. این هم درونمایهی داستان. گفتم که اصولا از اینکه پیچیده حرف بزنم و ادای آقایون خیلی فهمیده رو در بیارم بدم میآد دنبال جذب مخاطب هم نیستم. خوب حالا که شما هم مثل من همه چیزو میدونید بریم سراغ داستان که به چشم خودتون ببینید و باور کنید که من راست میگم. آره داداش ما پوکر رو از رو بازی میکنیم!
آخرش این طوری بود:
دختر گفت:
- تو واقعا موجود بزدلی هستی میدونی؟ فقط حرف می زنی. عین همهی آدمای احمق و بیخیال دیگه. چون تو زندگیات غمی نداری، فکر میکنی از همهی موجودات دیگه بدبختتری. ولی هیچ وقت نمیتونی به حرفهات عمل کنی. میدونی چرا؟ چون هیچ وقت بهشون اعتقادی نداشتی!
پسر گفت:
(( مزخرف میگی!))
- اگه میتونی ثابت کن! چرا همین الان از این بالن نمیپری پایین. تو که اینقدر میگی آرزوی مرگ داری؟ بپر دیگه. اگه راست میگی بپر!
پسر نگاهی به دختر انداخت. تفی کف سبد بالن کرد و ناگهان از لبهي بالن خیز بلندی برداشت و پرید. نفس دخترک بند اومد. اشک توی چشماش حلقه زد. رفت لب دیوارهی سبد بالن. نگاهی به پایین انداخت. لبخندی زد و چند لحظه بعد اون هم به دنبال پسر پرید بیرون.
××××××
((عجب شب مزخرفیه!)) پسر داشت با خودش به شب اول عروسیاش فکر میکرد. خانوادهی پسر از اون خانوادههای مرفه بود. هیچ وقت حال اینو نداشت که درست و حسابی درس بخونه، فقط سر کنکور خوند. وقتی دانشگاه قبول شد، دیگه هیچ وقت لای کتاباشو هم باز نکرد. بعله دیگه. الان ایشون یه آقای همهچی تموم جنتلمن بودند که هر چی میخواست داشت. همون شازدهی شهر پریا که چشم همهي دخترا دنبالشه.
میدونی چیش حرص منو در میآره؟ این ادا و اطوار روشنفکریش. این حرفهای گندهتر از دهنش، این افکار قلمبه سلمبه و پوچش! خیلی بچه مایهدارها هستند که عین یه حیوون خوشبخت میخورن و میکشن و میکنن و نهایتا هم در سعادت کامل دار فانی رو وداع میدن. اینا هیچ وقت منو اذیت نکردهان.
هیچ وقت فکر نکردم که این موجودات دوستداشتنی میتونستن طور دیگهای هم باشن! اما از این روشنفکرنماهای پولدار خیلی بدم میآد . چرا؟ چون شخصیتشون عین همون حیوونای خوشبخت و بیتقصیره، ولی یه جوری وانمود میکنن که انگار نیست! حالا که چی؟ اگه توی دنیای واقعی زورم بهشون نمیرسه، اینجا که میتونم دق دلیم رو سرشون خالی کنم.
نتیجتن شما بدونید و آگاه باشید، بیهیچ تردیدی، این پسر داستان ما از اون بچه پرروهای لوس ننر بود که باز هم فقط فکر شکم و سایر مقولاتش بود ولی با رذالت تموم وانمود میکرد که چیزی هم از دنیا حالیشه. که من به شما تضمین میدم حالیش نیست! توی تمام دورهي تحصیلش فقط فکر دختر بازی و جلب توجه بود. هر کاری که کرد دقیقا به همین خاطر بود. بحثهای فلسفی، شرکت در جنبشهای دانشجویی، رفتن به کافیشاپ هر چی.تنها انگیزهاش غریزهی جنسی بوده!
همیشه به طرز متظاهرانهای سعی میکرد پولدار بودنشو مخفی کنه. زرشک! دقیقا یه جوری این کار رو میکرد که همهی اطرافیانش از این موضوع با خبر بشن. تازه گیرم میتونست مخفی کنه، اون طرز رفتار فخر فروشانه و عوضی بازیهای مخصوص ثروتمندا رو که نمیتونست از خودش دور کنه. اینا دیگه تویخونش بود. ایشون تک پسر مامان و بابای پولدارشون بودن.
مامان: استاد دانشگاه! جدی نگیرید، شخصیتش دقیقا یه هرزهی خیابونی بود؛ یه استاد دانشگاه که با یه آقای متشخص که کارشون بیزینسه ازدواج کردن! البته ناگفته نمونه که بیزینسمن ماجرا دیپلمه است، و قبلا هم یه دوره ازدواج سنتی کرده بوده. اینجا لازمه به عنوان خالق این اثر هنری صادقانه بگم که اصولا مادر این پسر که استاد دانشگاه هم شده، هیچ احساس یا فهم به خصوصی از هیچی نداره.
فقط دنبال خوشبختی خودش بود و با کمال حماقت فکر کرد که بهش رسیده. حالا وقتی پسرشو از بالن پرت کردم پایین خودش حساب کار دستش میآد، البته اگر راستش رو بخوایید باز هم شک دارم حساب کار دستش بیاد. میدونید که خیلی احمقانه و سطحی به مسائل نگاه میکنه. استاد دانشگاه شدنش هم فقط یه شانس گنده بود، باز هم صادقانه بگم که فقط به خاطر چشم و ابرو و سیمای زیبای ظاهرش بود که الان اینجا نشسته وگرنه الان یه جوون با سواد باید جای این زنیکه عوضی باشه. خوب بسه دیگه، به اندازهی کافی خوار و مادر پسره رو آوردم جلوی نظرتون.
پسر توی بالن، پشتشو تکیه داده به دیوارهی سبد بالن، پاشو دراز کرده جلو. روش به طرف بیرونه. هوای خنک بالای کوه میزنه توی دماغش. روبروش دختره، که از امشب دیگه زنش شده، زانوهاشو بغل کرده، در گوشهی مقابل بالن، چمباتمه زده، داره زل زل مرد زندگیشو نگاه میکنه! حالم بهم خورد.
نیم ساعتی میشد که با هم هماغوشی کرده بودند. نه تعجب نکنید، توی همین بالن و همین بالا. میدونید پسره قبل از ازدواج با دختره دوست بود، همدیگه رو هم میشناختن، با هم خوابیده بودن و خیلی چیزای دیگه. اینکه چطور شد حالا یه هویی رفت و با این دختر عروسی کرد خودش هم نفهمید. دختره فکر کرد به عشقش رسیده، هر چند ایشون هم قبلا با خیلیها رفیق بودند و حتی بعله... ولی که چی؟ مگه پسره اینطوری نبود.
گور بابای نجابت و عشق پاک و از این مزخرفای دیگه. اصلا هیچ بحثی وسط نیست. تنها چیزی که حرف میزنه غریزه است. فقط بعضیها اینقدر پست هستند که نمیخوان بپذرین و با هزار جور مزخرفگوییهای فلسفی و روشنفکری، فکر میکنند دارن قضیه رو ماستمالی میکنن!
بذار راحتتون کنم، پسره، دختره رو فقط برای ارضای خودش میخواد! همین. البته باید گفت اخلاق و رفتار دختر هم به دلش نشسته بود، ولی این هیچی رو ثابت نمیکنه؛ مطمئنم تنها دلیلی که عروسی کرده، موقعیت مشترک مکانی بوده. مثلا اگه این دختره توی یه شهرستان دیگه بود، الان به جای ایشون یه خانم خوشگل دیگه جلوی پسره توی بالن یا هر جای کوفتی دیگهای، چمباتمه زده بود. پسر با خودش فکر کرد: (( دو سال دیگه بچه دار میشیم، یکی، دو تا... یه خونهی بزرگ وشیک میگیریم. من از کار برمیگردم. دخترم میپره بغلم میکنه، زنم میبوسدم. میشم پدر یه خانواده...گندش بزنن!!چه رویای مزخرفی)) این یکی رو حق داشت. پسر یک سیگاری حشیش آماده میکنه، زیر چشمی نگاهی به دختر میاندازه و با احساس مزخرفی که نسبت بهش داره، یکی هم به اون تعارف میکنه. سعی کرد زیاد نگاهشون با هم تلاقی نکنه. نمیتونست یه لحظهی دیگه این عوضی رو که الان مثل یه دمل چرکی بهش آویخته بود، تحمل کنه. سیگاری رو روشن کرد و یه پک مشتی بهش زد. دختر تا حدودی عصبی شده بود. الان دیگه با هیجان روشو کرده طرف مخالف و زل زده به دل تاریکی شب. تند تند داره دود میکنه. این جور مواقع هیچی مثل سیگاری به داد آدم نمیرسه.
هیچ میدونید کجا همدیگه رو پیدا کردن؟ این عروس خانم ما در واقع دوست دوستدختر پسر زیبا و با کمالات قصه بود. که به تدبیر بسیار مبتکرانهای، ایشون رو به اصطلاح از دست دوستدختر قبلیش درآوردن. نخیر قربان، مطمئن باشید اگه از خودش بپرسی ماجرا رو اینطوری تعریف نمیکنه. حتی بذارید انصاف رو رعایت کنم، توی دلش هم اینطوری به موضوع فکر نمیکنه.
ولی میخوایید واقعیت رو بدونید؛ دقیقا همینی که گفتم. دوستپسر دوست صمیمیشو غر زده بود. به همین سادگی. خوب حقش هم بود. هم باهوشتر بود، هم خوشگلتر. مگه قرار نیست از برتریهای خودمون برای پیشرفت و خوشبختی استفاده کنیم؟ ...خیانت؟ بشاش توش بابا! کی اهمیت میده. اصلا کی ارزششو داره که آدم بهش باوفا بمونه. به هر حال اینیه که هست. ناراحت نباشید. این یه داستان اخلاقیه. آخرش هم آدمهای خرفت و مزخرفی نظیر این دختر و پسره به سزای طرز تفکرات رذیلانهاشون میرسن. قول میدم. جفتشون رو عین دو تا تفالهی چایی از بالن پرت میکنم بیرون تا هیکل نحس و نجسشون پخش میدون شه. دختر آروم آروم داشت احساس پسر رو نسبت به خودش میفهمید. اونها یه چند سالی میشد همدیگه رو میشناختن. دیگه از روی ادا و اطوارهای پسره میفهمید توی دلش چی میگذره.
- اصلا به نظر خوشحال نمیآی!
با جیغ اینو گفت. پسر توی حال خودش بود. تقریبا فهمید شریک عشقیاش چی گفته ولی حوصلهی این عوضی آویزونو نداشت. لااقل نه الان. دختر دیگه همه چیز رو فهمیده بود. با صدای متضرعانه، عین غریقی که مایوسانه برای زنده موندن توی همین دنیای سرتا پا کثافت تلاش میکنه، یه بار دیگه حرفشو بلندتر از دفعهی قبلی تکرار کرد. پسر با تندی و سردی جواب داد:
((خوب؟چی؟))
-امشب، شب عروسیمونه! این برای تو هیچ معنایی نداره؟
((باید داشته باشه؟ من و تو که قبلا همه جوره همدیگه رو دیده بودیم. امشب چیش با شبای دیگه فرق میکنه؟))
دختر حسابی دلسرد شد. حدسش درست بود. بغض کرد و دوباره به گوشهی بالن تکیه داد.
اولین بار که پسر رو دید دلش ریخت پایین. از نظر من چون دختر هوسبازی بود. احساس کرد این میتونه مرد زندگیش باشه. ولی پسر در واقع دوستپسر یکی از صمیمیترین دوستهاش بود.
این دختر خانم، ای بفهمی نفهمی باهوش بود، دقیقا برعکس اغلب هم جنسای خودش و خوب این مایهی تعجب همه و حتی خود منه! خانوادهي مرفهای داشت. حتی بافرهنگ. لااقل از خانوادهی عوضی این پسره خیلی سر بودن. باباش خیلی آدم متعصبی نبود. ولی مامانش کم و بیش از این دختر ول و هرجایی که تحویل جامعه داده بود، احساس سرافکندگی میکرد.
دختر در دانشگاه شاگرد اول بود. خوب این هم چیزی رو ثابت نمیکنه. موفقیت درسی یعنی چی؟ ولی در یه مورد نمیتونم پا رو حق بذارم، حداقل اینقدر آدم بود که حالا که اومده دانشگاه غیر از کسکلک بازیهای جنبی، لااقل درسشو هم بخونه. آخه میدونید که توی اذهان دانشجوها چی میگذره! «توی دانشگاه فقط اونایی درس میخونن که اینقدر احمق و بیقابلیت هستند که کار دیگهای از دستشون بر نمیآد!» دانشگاههای ما هم شده کافیشاپ! شایدم یه چیز دیگه. ولی به هر حال جایی برای دانش نیست مطمئنن. واقعا چه سعادتی! به هر حال دختر با کمالاتی بود؛ هر چند دل خوشی از اون هم ندارم، ولی اگه بخوایم خیلی عامی به قضیه نگاه کنیم از پسره سر بود.
الان باد خنکی توی بالن پیچیده. پسر سیگاریشو دود میکنه و کوچکترین توجهای به دختری که نیمساعت پیش باهاش خوابیده بود و الان بغض کرده و جلوش چمباتمه زده ، نداره. دختر سیگاریشو تموم کرد. نمههای اشکی رو که توی چشماش بود با آستین سفید لباس عروسیش پاک کرد. خب بالاخره اینم آدمه دیگه، احساس داره. من که نگفتم آدم نیست. فقط گفتم آدم مزخرف و پستیه! دیگه نمیتونست جلوی خودشو بگیره. در حالی که سعی میکرد به خودش مسلط باشه نالید:
- تو هیچ احساسی نداری. تو اصلا به من اهمیت نمیدی! به همین زودی برات عادی شدم؟
تقصیر خودش بود که اینقدر گیر داد. دیگه پسر اعصابش به هم ریخت. با تندی گفت:
((آره، برام عادی شدی. احساس میکنم مصیبت بزرگی سرم اومده. اصلا چرا من با تو ازدواج کردم. میتونستیم همیشه با هم دوست باشیم ولی زن و شوهر؟!؟ خیلی مسخره است. به نظرم خیلی اشتباه کردم، یعنی تو هم اشتباه کردی. هر دومون اشتباه کردیم.))
یک ماه پیش پسر احساس کرد این دختر همونیه که باید تا آخر عمر باهاش زندگی کنه و عاشقش باشه. مراسم ازدواج و نامزدی خیلی زود برگزار شد. اصولا این پسره اهلش نبود که در بارهی تصمیمگیریهاش، منطقی و از سر حوصله فکر کنه. حالا هم که می بینید، گند زده! این آقا همیشه میگفت که ازدواجهای منطقی و اصولی یه معاملهي مزخرف اند، همین. آدم باید با اونی که دوست داره عروسی کنه و هیچ چیزی رو هم مانع این کار ندونه. ببینید قبول دارم ازدواجهای منطقی و اصولی مزخرف اند، ولی حرف این پسرهی جولق هم مزخرفه! همیشه برای اثبات حرفاش ازدواج مادر تحصیل کردهی خودش رو با پدرش مثال میزد. احمق نمیدونست توی اون ازدواج هیچی جز پول و غریزه وسط نبوده.
دختر احساس کرد، همه چی تموم شده. با صدای بیاحساسی گفت:
- من اشتباه کردم؛ راست میگی. تو هیچ وقت اون آدمی که میگفتی نبودی. فقط یه بچهی لوس وننری که بلده حرف بزنه، هیچ وقت جوهر عمل کردن نداشتی. به نظر تو همه چی برای بازیه.
انصافا درست میگفت. پسر پوزخند نفرتباری زد و گفت:
((شما دخترا هیچ وقت نمیتونید واقعیتها رو درک کنید، فقط بلدید زود احساساتتونو نشون بدید. یه شبه عاشق میشید و یه شبه از عشقتون دست بر میدارید. هیچ احساس معنی داری نسبت به هیچ کس ندارید. آدمای خوبی هستید، چون نمیتونید بد باشید. حتی آدمای خیلی خوبی هم نمیشید. یه جور آدمی هستید که هستید دیگه، همین! کاریش هم نمیشه کرد))
بعد از اینکه قرار عروسی رو گذاشتند، توی یه شب مهتابی، در حالی که دختر سرشو گذاشته بود روی شونهی پسر، و هر دوتاشون در منتهای احساسات عاشقانه بودند، تصمیم گرفتند شب اول زندگی مشترکشون با همهی آدمای دیگه متفاوت باشه!
راستی هیچ توجه کردید این تیپ آشغالکلههای از خودراضی چه عشقی میکنند که با دیگران متفاوت باشند؟ هیچ توجه کردید چقدر حرص میخورن که بهشون مثل آدمای عادی دیگه نگاه کنی؟! برای همین موضوع هم که شده، من دقیقا به این دو تا نخاله، به چشم دو تا آدم خیلی عادی نگاه میکنم، لااقل توی داستانم که میتونم این کارو بکنم! بعله؛ شب متفاوتی باشه؟ خوب چه کاری میتونه متفاوت باشه؟ تا الان هم فهمیدید دیگه. اینکه شب اول زندگیشونو برن توی بالن! فکر میکنن با این طور حرکتهای متظاهرانه میشه از دست پوچی زندگیشون فرار کنن! که همون طور که دارید میبینید، بیلاخ! فقط موجبات مسخرگی خودشونو فراهم کردن، و بیشتر از پیش نشون دادن که دو تا نخالهی عوضی هستند که فقط به دنبال جلب توجه دیگراناند. درست مثل همون یارویی که اولش ازش حرف زدم!
دختر با نفرت خاصی گفت:
- فکر میکنی همه چیز رو میدونی، نه؟ فکر میکنی میتونی دربارهی همهی آدمای دنیا حکم بدی. تو فقط یه کلهپوک از خودراضی هستی، یه آدم خودشیفته، خود بزرگ بین!
بعد از اولین برخوردشون، دختر خیلی طول کشید تا تونست با خودش کنار بیاد و از فکر پسر بیاد بیرون، ولی درست همون وقت بود که متوجه شد، پسره خودش هم احساس خوبی نسبت به دوستدخترش نداره. اساسا روحش بزرگتر از اون حرفا بود که اون دوستدختر ساده و معمولی بتونه درکش کنه و اون وقت بود که، رابطهی اونها با هم شروع شد.
واقعا که به هم میاومدن. قشنگ حرفای همدیگه رو درک میکردن. پسر با خودش فکر میکرد، چه دختر عجیبی! چقدر عمیق! چه قدر خوب همه چیز رو میفهمه! چقدر طرز تفکر دختر، نو و مترقیه! و دختره هم یه فکرایی در بارهی پسره میکرد توی همین مایهها، از اونجایی که حالم از این فکرای احمقانه که دخترـ پسرای خرفت و سبکسر دربارهی همدیگه میکنند به هم میخوره، با عرض معذرت خیلی طول و تفصیلش نمیدم. خودتون حتمن میتونید بقیهی فکرها و احساساتشون رو نسبت به هم تصور کنید، و سر آخر هم، همونطور که میبینید، گند خورده به اون تخیلات پوچ و کودکانه!
پسر با بیخیالی پوفی کرد وگفت:
((فکر میکنی اولین کسی هستی که داره اینا رو بهم میگه؟ نه! ببین من همه چی رو نمیدونم، ولی خیلی بیشتر از خیلیهای دیگه میدونم. همونطور هم که میبینی دارم حکم میدم، پس میتونم حکم بدم!!))
- تو فقط سفسطه میکنی. هیچ وقت نتونستی دو کلمه حرف حساب بزنی!
((واقعا...؟))
پوزخند رذیلانهای به صورت پسر نشسته بود. دختر دوباره بغض کرد و ساکت شد. توضیح احساسی که داشت سخته. متنفر بودن از پسر براش به مثابه متنفر بودن از خودش بود! ولی احساسات پسر نه. خیلی شفاف بود. هیچ حس نفرتی نسبت به دختر نداشت، تنها و تنها از خودش متنفر بود. پسر در حالی که روش رو از دختر برگردونده بود و به بیرون بالن نگاه میکرد زیر لب زمزمه کرد:
(( عجب دنیای مزخرفیه. حتی نمیشه عاشق بود! ای کاش همینطور با این بالن تمام زندگیمونو ور میداشتیم و میرفتیم. ای کاش هیچ وقت لازم نبود پامونو روی زمین بذاریم...))
دخترک که الان ایشون هم در تخیلات شریک عشقیشون شریک شده بودند ادامه داد:
- در روزهای آخر اسفند، وقتی بنفشهها را، با برگ و ریشه و پیوند و خاک...
و پسر گفت:
((ای کاش، آدمی وطنش را، همچون بنفشهها میشد، با خود ببرد، هر کجا که خواست...)) و یک بار دیگه هر دوتاشون با هم بلند اینو فریاد زدند. خیلی لوس بازی احمقانهای بود. نه اصلا خیال ورتون نداره که الان رابطهشون با هم خوب میشه و آخرش یه هپی اندینگ میذارم توی دامنتون. نخیر من سر حرفم هستم. با اینجور لوس بازیهای نفرتانگیز هیچ وقت نمیشه مشکلات اساسی رو حل کرد، بهتون قول میدم!
پسر بلند شد و و در حالی که دستاشو روی لبهی سبد بالن گذاشته بود و بالاتنهاش به بیرون خم شده بود، گفت:
(( بیشتر دونستن، بیشتر رنج کشیدنه. جهنم همونجاییه که آدمایی که چیزی فهمیدن توش زندگی میکنن!))
- ولی حتی آدمای فهیم هم احساسات پاک دارن.
((پاک، ها؟ منظورت همون احساسات زمینی و کثیفیه که همیشه مخفی میکنیم و لباسهای تر و تمیز تنشون میکنیم شاید پاک نشون داده بشن؟))
- نه منظورم همون احساسات پاکیه که یه از خودراضی مثل تو هیچ وقت نمیتونه تجربهاشون کنه!
((یه از خود راضی مثل من تنها احساس صادقانهای که داره ، تمنای مردنه! مردن. فکر کنم این تنها راهی که میشه آرامش داشت و به هیچ چیز فکر نکرد. فکرها و تخیلات من، شکنجهام میکنند. هیچ وقت راحتم نمیذارن!هیچ وقت....))
دختر شبی رو به خاطر آورد که پسر برای اولین بار اونو در آغوش کشید. ربع ساعت بدون اینکه چیزی به هم بگن، فقط توی چشمای همدیگه خیره شدن و سرآخر، همدیگه رو عاشقانه بوسیدند. وقتی میخواست از پیش دختر بره، در گوشش زمزمه کرد،« دوستت دارم»! توی اون لحظه هیچ احساسی صادقانهتر از این احساس نمیتونست وجود داشته باشه. دختر به طرف مقابل سبد بالن رفت. و درست با همون فیگوری که پسر وایساده بود به طرف بیرون سبد خم شد. الان پشتشون به همدیگه بود. هیچ حرفی نمیزدند. تنها صدای باد خنک بود که توی بالن میپیچید.
دختر گفت:
- تو واقعا موجود بزدلی هستی میدونی؟ فقط حرف می زنی. عین همهی آدمای احمق و بیخیال دیگه. چون تو زندگیات غمی نداری، فکر میکنی از همهی موجودات دیگه بدبختتری. ولی هیچ وقت نمیتونی به حرفهات عمل کنی. میدونی چرا؟ چون هیچ وقت بهشون اعتقادی نداشتی!
پسر گفت:
(( مزخرف میگی!))
-اگه میتونی ثابت کن! چرا همین الان از این بالن نمیپری پایین. تو که اینقدر میگی آرزوی مرگ داری؟ بپر دیگه. اگه راست میگی بپر!
پسر نگاهی به دختر انداخت. تفی کف سبد بالن کرد و ناگهان از لبهي بالن خیز بلندی برداشت و پرید.
نفس دخترک بند اومد. اشک توی چشماش حلقه زد. رفت لب دیوارهی سبد بالن. نگاهی به پایین انداخت. لبخندی زد و چند لحظه بعد اون هم به دنبال پسر پرید بیرون.
بعله. جفتشون پریدن بیرون.
فردا صبح بالای کوه دو تا جوون، روی چمنهای خودرو دراز کشیده بودند. کنار یه بالن بزرگ آمادهي حرکت. بالنی که روی زمین بود. جفتشون میخندیدند. یه بازی خندهدار کرده بودند. توی اون لحظات به کلی فراموش کرده بودند که بالن روی زمین مونده، و هرگز به طرف آسمون بلند نشده! درسته، اون بالن هیچ وقت از روی زمین بلند نشده بود. اون دو تا هم هیچ وقت خودکشی نکردند. وحتی ممکنه بشه تصور کرد که سالهای سال به خوبی و خوشی و با عشق با همدیگه زندگی کردند.
خیلی خب؛ میدونم؛ دیگه حالا لااقل شما بهم فحش ندید. آره درسته، مزخرف گفتم. نتونستم بکشمشون. خب نمیدونم چرا. نمیدونم.ولی خیلی سخت بود. الان اینطوری که بهتر شد. تازه طبیعیتره! خب میبینم که هیچی رو نتونستم ثابت کنم، به غیر از اینکه من یه دروغگوی عوضی و احساساتی هستم! چی بگم. خود کرده را تدبیر نیست. بذار لااقل این آخریه یه نصیحتی بکنم، حداقل یه مقدار خودمو آروم میکنه.
"قبل از اینکه بخوایید خودکشی کنید، مطمئن بشید همه چی درست کار میکنه!"