«18»
دخترك تنها
امير بهرامي احمدي
دخترك آرام و تنها گوشه اتاق نشسته بود و داشت با موهايش بازي ميكرد و به اين فكر مي كرد كه يك روز يا شايد هم دو روز ديگر بايد برگردد به همان جايي كه بوده و از آن به شدت تنفر داشت و بسيار خوشحال بود كه آن زن و شوهر او را توي خيابان وقتي كه تازه فرار كرده بود، پيدا كرده بودند و به خانه خودشان آورده بودند. ولي وقتي به بازگشت خودش فكر مي كرد چيزي نمي ماند كه بغضش بتركد و اشكش ببارد تازه داشت به شرايط جديد عادت مي كرد و به نوعي حال مي كرد كه مجبور بود برگردد. شايد تا حالا صدها بار پدر و مادرش را سرزنش كرده بود و هزار جور فحش و بدو بيراهي كه بلد بود به آنها داده بود كه اون رو رها کرده بودند.
پيش خودش فكر مي كرد كه واقعا آدمها چرا بايد اين قدر پست و نامهربون باشند كه حتي بچه خودشون رو هم نگه ندارند!!. توي همين فكرها بود كه با صداي خانم خانه ازجاش پريد خانم اون رو صدا مي زد و بهش مي گفت كه بايد بياد و آماده بشه تا با هم برن بيرون. همش به اين فكر مي كرد كه اگر مثل حرفهاي ديشب بهش بزنن و بخوان ازش بگه كه از كجا فرار كرده چي بگه؟ ولي هر چه به اون مغزكوچكش فشار مي آورد چيزي به خاطرش نمي اومد.
عزيزم چرا آماده نمي شي؟
مي خواهيم با هم بري بيرون پارك، سرسره ...
كمي آرام شد و سريع لباسهاش رو پوشيد و همراه اون خانم بيرون رفت. توي راه خانم ازش پرسيد كه كجا بوده؟ يا پدر ومادرش كي بودن؟ براي چي فرار كرده؟ ولي او هيچ جوابي به سوال ها نمي داد. ولي خانم هم عصباني نمي شد و همين طور كه نوازشش رو ادامه مي داد، دوباره سوال مي پرسيد ولي بازهم جواب نمي گرفت. آخرش هم بدون اونكه چيزي عايد خانم بشه برگشتند خونه و او از فرط خستگي رفت كه بخوابه ولي سوال هاي خانم نمي گذاشت كه بخوابه پيش خودش فكر مي كرد كه چي بايد مي گفت و يا حالا كه هيچي نگفته چه اتفاقي مي افته؟
تو همين فكر ها بود كه صداي پچ پچ خانم و آقا را ميشنيد كه با هم صحبت مي كردن كه آقا پرسيد:
- هيچي نگفت؟
- نه هيچي هر چي هم اصرار كردم بازم چيزي نگفت
- دخترك بيچاره حتما زجر زيادي كشيده كه هيچي نميگه
- آخرش كه چي چه كار بايد بكنيم
- بايد اون رو تحويل پليس بديم
با اين جمله آقا سعي كرد به مسوليت كاري كه مي كنه بيشتر از احساسش فكر كنه
- پليس؟ اخه واسه چي
- خانم ما كه نمي تونيم بچه ايكه نه مي دونيم مال كيه نه كجاييه پيش خودمون نگه داريم
- مطمئن باش اگه كسي رو داشت تا حالا خودش هم دلش براشون تنگ مي شد
اين جمله مثل پتك توي سر دخترك مي خورد و اون رو نگران مي كرد كه چه اتفاقي قراره بيافته؟ اگه اونها بخوان اون رو تحويل پليس بدند چه كار بايد بكنه پليس بهتره يا اون جاييكه بوده؟ خلاصه بعد از كلي كلنجار رفتن با خودش خوابش برد.
صبح كه بيدار شد آقا خونه نبود و بيرون رفته بود و خانم هم نبود خيلي ترسيده بود و پيش خودش فكر كرد كه چه اتفاقي افتاده و چه طور قرار بشه؟ ناگهان به صداي تق تق در بيشتر جاخورد ولي وقتي در كامل باز شد و خانم داخل شد ترسش خيلي كمتر شد. با قيافه طلبكارانه اي كه به خودش گرفته بود، بدون اينكه حرفي بزنه سوالش رو پرسيد حانم هم با مهربوني دستي به سرش كشيد و گفت كه رفته تا براي صبحونه نون بگيره.
سر ميز صبحانه هم باز سعي كرد كه به سوالهاي تمام نشدني خانم جواب نده ولي نشد. ايندفعه ديگه نتونست و يكدفعه بغضش تركيد و زد زير گريه و اشك صورت كوجكش رو پر كرد. خانم كه نمي تونست ناراحتي اون رو تحمل كنه گفت: عزيزم چي شده؟ چرا گريه مي كني؟
دخترك معصوم هم داشت توي ذهن كوچكش حوادث همون چند سال زندگي ناجورش رو مرور مي كرد تا براي خانم توضيح بده. ديگه دلش رو به دريا زده بود و سعي مي كرد با حرفهاش بار بدختي كه روي دوشش هست رو كمي خالي كنه شايد خانم هم باهاش همدردي كنه. بعد همین طور كه داشت گریه می کرد گفت:
خانم خیلی بدن
کی عزیزم؟
دوباره با گریه گفت خیلی بدن
کی عزیزم، جانم؟
همون طور که حق حق می کرد ادامه داد
خانم بابام و ....
خانم همونطور که اون در بغل می گرفت و نوازش می کرد پرسید:
آخه چرا عزیزم؟
آخه مامانم رفته توی آسمونها و بابام یه مامان دیگه برام آورده ولی من اصلا دوستش ندارم!!!
با گفتن این حرف مثل اینکه آب سردی روش ریخته باشند آرام و آرام شد و به این فکر می کرد که بعدا چی قرار بشه و چه سرنوشتی براش پیش می آید؟ ولی دیگه خانم صحبتی باهاش نکرد و رفت دنبال کارهای خانه اش و دختر کوچولو هم رفت تا با عروسکش بازی کنه. دختر کوچولو یک موضوع را نفهمیده بود که چرا خانم یک اتاق قشنگ و شیک درست کرده پر از عروسک و اسباب بازی برای بچه ها ولی اونها که بچه ای نداشتند پس اینها برای چی این اتاق رو این جوری ساخته بودند؟؟!!! ولی هر چه به ذهن کوچکش فشار می آورد دلیل اون رو نمی فهمید که چرا این جوری شده.
فردا اون روز بازهم همون ترس و وحشت همیشگی باهاش بود که نکنه دوباره خانم ازم سوال کنه ولی این بار مثل همیشه احساس ترس و نگرانی نداشت. خودش هم نمی دونست چرا؟ ولی احساس می کرد خیلی به خانم نزدیکه و می تونه باهاش درد دل کنه. خانم هم با همون چشمهای مهربون همیشگی اومد توی اتاق دختر کوچولو و اون را صدا زد تا از خواب پا بشه
- دخترم، عزیزم
- بیداری با هنوز خوابی؟
- بلند شو، صبحانه آمده است.
- سلام خانم جان
- سلام عزیزم
بالاخره دختر کوچک دلش رو به دریا زد و پرسید
- چرا شما این اتاق رو این طوری کردید؟
- شما که بچه ندارید؟
- عزیزم داستانش مفصله اگر حوصله داری برات بگم؟
- بگید برام جالبه
و اون وقت خانم جان شروع کرد به تعریف کردن که خدا به ما یک پسر داد که اسمش بهروز بود. بهروز خیلی عزیز و دوست داشننی بود. منم خیلی اون رو دوست داشتم. بهروز هم خوش تیپ بود هم جذاب. ولی یک روز این آقا بهروز ما یک کاری می کنه که شاید جالب نبود و همه خانواده با هاش مخالف بودند. بله اون مي خواست با كسي ازدواج كنه كه نه من و نه باباش باهاش موافق نبوديم. اون يك دختري بود كه اخلاق و رفتارهاش خيلي با بهروز و كارهاش همخوني نداشت و به همين خاطر ما باهاش مخالفت كرديم. ولي بهروز گوشش بدهكار نبود كه نبود و مدام اصرار مي كرد و ما هم هيچ جوري نمي تونستيم قبول كنيم.
آخرش هم يك شب سر اين مساله با ما دعوا كرد و رفت و بعدها فهميديم كه بهروز ما هم يك بچه داره، يك دختر خوب و ديگه ازش چيزي نمي دونيم و به همين خاطره كه اين اطاق رو به ياد بچه نديده بهروز درست كرديم.
صحبت خانم جان با صداي آقاي خونه قطع شد. اون روزنامه به دست خانم رو صدا مي زد و ازش مي خواست كه يك صفحه روزنامه رو نگاه بكنه. اره درست بود وقتي خانم نگاهش به اون صفحه افتاد دلش يكهو ريخت پايين. درسته، يك عكس چاپ شده بود كه خيلي به دخترك تنهاي اونها شبيه بود و البته يك آگهي و شماره تلفن كه مي خواست هر كي صاحب اين عكس رو ديده به اون شماره زنگ بزنه. خانم جان يك لحظه بدجوري جا خورد ولي چاره اي نبود و بايد اقدام مي كردند. آخرش هم با دستهاي لرزوني كه انجام ندادن از هر انگشتش مي باريد شماره ها رو يكي پس از ديگري گرفت و اونوقت تلفن زنگ خورد.
- الو
- صداي زن ميانسالي از اون طرف گوشي با لحن بغض آلودي آمد كه بفرماييد
- من در مورد آگهي روزنامه با شما تماس گرفتم
- با گفتن اين حرف مثل اينكه يك جرقه تو انبار باروت بندازي، اون زن با صدايي كه خيلي عوض شده بود فرياد زد بفرماييد از بچه ام خبري داريد؟
- بله، دختر شما حالش خوبه و الان كنار ماست
- زن فرياد زد: كجا؟؟؟ كجا؟؟؟؟
- خانه ما و خانم جان بعد آدرس رو براي زن تكرار كرد تا زن جوان بتونه سريع خودش رو برسونه
در باز شد و هم خانم و هم آقا و هم اون زن توي خونه، در نگاه اول خوشكشون زد!!!!!! درسته اون همون زني بود كه به خاطرش پسرشون از خانواده اش جدا شده و رفته بود. سكوت سرد و سنگيني فضاي ديدار آنها رو پر كرده بود و هر سه تا در حالتي از تعجب و سوال، اشك مي ريختند.
ولي در آخر اون زن ميانسال براي اولين بار جايي در آغوش مادر شوهرش پيدا كرد، بلند و بلند گربه كرد و زار زد. آقا هم دوباره به ياد اين مساله افتاد كه دنيا چقدر مي تونه كوچك باشه كه آدمها دوباره به هم برسند. زن ميانسال بعد تعريف كرد كه بعد از يك سال زندگي با بهروز، فهميده كه بهروز معتاد شده و آخرش سر يه دعوا بهروز اون رو هم گذاشته و رفته و اون وقت اون مونده و اين دختر كوچك.
دختر كوچك با اين كه نمي دونست چي داره مي شه ولي يك حس غريب بهش مي گفت كه چيز بدي پيش نيومده و مي ديد كه همه خوشحالند. درست بود. بعد از اون، زن ميانسال كه عروس اون خانواده بود به ارامي و خوشي با دخترش در همون خونه زندگي كردند و دختر كوچولو صاحب اتاقي شد كه شايد هيچ وقت حتي آرزو هم نمي تونست بكنه كه اين جور اتاقي داشته باشه.
«19»
يك شب، بدون فكر
امين
اكبر با پشت انگشتش به شيشهي آمپر چند ضربه زد و خودش را محكم انداخت كف بالون. كبري برگشت و با عصبانيت گفت:«آروم بشين، نميبيني تكون ميخوره؟» اكبر با بيحوصلگي شروع كرد به مرور مجدد درس بدنشناسي از شست تا كله، ولي به زانو نرسيده كبري گفت:« بايد برگرديم ايران». «الان ديگه نميشه. دو سال زور زدم تا انتقالي گرفتم.» اكبر جواب داد و جواب شنيد:«با كشتي بعدي ميريم.» كبري اين را گفت و پشتش را به اكبر كرد. تا چشمش به بالون بغلي افتاد جرج داد زد:« خوبه، great، شما خوب باشيد.» كبري به زور لبخندي به جرج زد و درست عين اكبر خودش را انداخت كف بالون. اكبر از توي ساك همراهشان يك پاكت سيگار بهمن طرحِ جديد بيرون آورد و تعارف كرد:« يه نخ بكش بهتر ميشي».
ـ چرا زر نگرفتي؟
ـ تموم شده بود، اين مهاجرا اولين كارشون بعد از رسيدن زر كشيدنه.
ـ منو آوردي جايي كه زر پيدا نميشه.
ـ خيلي خودتو ناراحت نكن، فردا كشتي ميرسه.
ـ مام با همون كشتي برميگرديم.
اكبر اولين پك را به سيگارش زد. چراغهاي بالنهاي اطراف تكتك خاموش ميشدند. كبري هم ترجيح داد چراغ را خاموش كند و روبروي اكبر بنشيند و نگاهش كند و سيگار بكشد. نور ماه استخوان ترقوهاش ـ از شانه تا زير گردن ـ را روشن كرده بود و سايه روشن داخل اين گودي از جنگلهاي افسانههاي مردمان غارنشين هم براي اكبر رازآلودتر بود. كبري نرسيده به وسط سيگار گفت:« ببخشيد قاطي كردم، تو كاتالوگ ديده بودم همچين رسم مسخرهاي دارن.»
ـ نه تقصير منه، ميشد رو زمين عروسي بگيريم.
ـ دنبال كارِ انتقالت بودي ديگه.
ـ به هر حال اينجا يه سرزمين تازهس، اينجا پر از فرصتاي تازهس، اينجا ميشه به خيلي چيزا رسيد.
ـ ولي دليل نميشه همچين رسم آشغالي داشته باشن.
ـ ما با همين رسماي آشغالمون دنيا رو گرفتيم كبري. هيچوقت يادت نره!
اكبر راست ميگفت. اين را كبري از پدرش، مادرش، تلويزيون، مهاجران آمريكايي و آفريقايي و انگليسي و همه و همه شنيده بود. اكبر از ساكش دو تا كنسرو ماهي تن جنوب كشيد بيرون و يك قوطي كنسرو لوبيا. قوطيها را تك تك داخل دستگاه كنسروكار گذاشت. دستگاه بعد از چند ثانيه محتويات داغ شدهي كنسرو را داخل ظرفهاي يكبار مصرف قابل خوردن تحويل ميداد. جنس اين ظرفها از آب خشك بود و تركيباتشان به حضم غذا كمك ميكرد. «نميخواي سر غذا يه كمي راحت باشي؟» كبري بدون اينكه حرفي بزند، دامن بلند لباس را باز كرد و تا كرد و گذاشت گوشهي بالون و با بالاتنهي لباس عروسي و چيزي شبيه شلوارك كه ظاهرا جزو لباس بود نشست و سهمش را از اكبر گرفت. « خوبه اينجا گرمه، و الا پاهام يخ ميكرد.» «غذاتو بخور دختر!» لبخندي روي لب دو نفرشان نشست.
كبري بار اول اين جمله را وقتي سر ميز غذا در كشتي تورِ بين سيارهاي جهانپيما دربارهي اينكه ايران چطور ملل شكست خورده را استثمار ميكند سخنراني ميكرد شنيده بود. سرش را چرخانده بود طرف صدا و به جاي يك مرد عصباني، با جواني تقريبا همقد خودش برخورد كرده بود. جوان با لبخند رفته بود و روزنامهي شرقش را ـ كه در نيمهي شرقي منظومه با فرض مركزيت زمين پخش ميشد ـ طوري تكان داده بود كه يعني بيا. طبعا كبري فورا نرفته بود؛ تا بعد از ظهر همانروز كه اكبر را دوباره روي عرشه ديده بود. اين اولين آشنايي بود.
كبري آخرين لقمهي بشقابش را هم قورت داد. «چرا همه مجبورن شب عروسي اينجا بخوابن؟ جايي راحتتر از بالون نبود؟» اكبر جواب داد: «تو دفترچه نوشته اينطوري مردم يادشون ميمونه كه زندگي يه روزايي سختتر بوده.»
ـ زندگي اينجا خيلي هم آسون نيست. بايد كلي كار كنيم.
ـ آره.
ـ بعضي وقتا فكر ميكنم اگه تو جنگ شكست ميخورديم بهتر ميشد.
ـ نظر آمريكاييها اين نيست. به هر حال تقصير خودشون بود، خيلي دير حمله كردن.
ـ اكبر، ما دقيقا از چه زماني آدم شديم؟
ـ از من ميپرسي، از رفراندوم خرداد 1400.
ـ يعني قبل از جنگ؟
ـ تغيير روزي رسمي شد كه رفراندوم حجاب برگزار شد و 95% از مردم گفتن حجاب به درد نميخوره، از اون موقع تازه ما شديم آدم.
ـ تو نميترسي؟
ـ چرا، تقريبا اندازهي روزي كه بهم گفتن بورسِ دانشگاهم تاييد شده.
اكبر مشاور امور اجتماعي بزرگترين پروژهي بين المللي تا آن روز بود. پروژهي اسكان مريخ. فرماندار ايراني مريخ به عنوان اولين قدم اين رسم عجيب را ايجاد كرده بود و به خاطر امكانات بسيار زيادي كه به داوطلبين زندگي در مريخ داده ميشد تعداد مهاجرين اصلا كم نبود. براي رونق دادن به اين رسم چندين بانك و سازمان به كساني كه در مريخ ازدواج ميكردند وام ميدادند و اكبر و كبري هم يكي از اين چندين زوج بودند. مريخ پر بود از آمريكاييهايي كه هنوز بدبين نشده بودهاند. تاريخ دوباره در حال تكرار شدن بود؛ آمريكاييها آرام آرام بدبين ميشدند و ايرانيها خوشبين. ايدهآليسم ايراني در قرن شانزدهم كم كم به رئاليسم نزديك ميشد.
ارتش آمريكا به طرز عجيبي در اثر يك شايعه از هم پاشيده بود. در واقع، ژنرالهاي آمريكايي فراموش كرده بودند كه مذهب پديدهاي جهاني است و ذهنهاي مذهبزدهي سربازان به هر حال به نمادهاي مذهبي واكنش نشان ميدهد. ارتش آمريكا به حدود اصفهان رسيده بود كه شايعه پخش شد:«ظهور منجي بزرگ مسلمين» قبل از اينكه ژنرالهاي آمريكايي فكر درستي براي مقابله با اين حربه بكنند، ترس سربازان آمريكايي و شور مذهبي ايرانياني كه ناگهان اعتقاد از چندصد متريِ وجودشان بالا آمده بود باعث متفرق شدن ارتش آمريكا شد. در كمتر از 48 ساعت پس از پخش شايعه، ارتش آمريكا مستقر در ايران از هم پاشيد. ايرانيها موفق شدند در 72 ساعت بعدي پايگاههاي آمريكا در خليجفارس را تسخير كنند و ناوهاي فوقپيشرفتهي آمريكايي غرق شدند. بزرگترين شكست تاريخ آمريكا به اين كشور تحميل شده بود. دولت آمريكا نميتوانست واكنش فوري نشان دهد، چندين ده هزار نفر اسير آمريكايي در اختيار ايرانيها بود و داغ چند ده هزار نفر كشته بر دل مردم آمريكا. كشورهاي عربي تندروتر مثل هميشهي تاريخشان اسير جو موجود شدند و به اسرائيل حمله كردند؛ اينجا موشكهاي دوربرد بازمانده از آمريكاييها به درد ايران خورد. اسرائيل در جنگ ششروزهي دوم شكست خورد، تلآويو سقوط كرد و يهوديان قتل عام نشدند. مردم آسياي ميانه به پايگاههاي ناتو حمله كردند و تركيه در شعلههاي يك انقلاب ناگهاني سوخت. در واقع سقوط بت آمريكا و شكستش در مهمترين جنگ قرن پانزدهم باعث تغيير جو جهاني شده بود. حالا ايران تا شعاع چند هزار كيلومتري سياستگذاري ميكرد. آمريكاييها بايد از نيروهايشان در شرق دور استفاده ميكردند. ناتو آمادهي حمله ميشد. در فاصلهاي كه آمريكاييها براي آرايش دوبارهي نيروهايشان احتياج داشتند جنگ گستردهي ناتو با كشورهاي عربي و ايران و آسياي ميانه آغاز شد. هند، روسيه و چين و ژاپن اعلام بيطرفي كردند. غولهايي كه حضورشان در هر لحظه ميتوانست سرنوشت جنگ را تعيين كند. وقتي زمان حملهي مجدد آمريكاييها به خاورميانه نزديك ميشد ـ اينبار با تمام قوايي كه داشتند ـ يكي از مهمترين اتفاقات تاريخ روي داد: شورش بزرگ اسپانياييزبانها در آمريكا.
ايالات متحدهي آمريكا در آستانهي فروپاشي قرار گرفت. در تمام شهرهاي آمريكا اسپانياييزبانها خيابانها را به هم ريختند. بعد از يك هفته سياهان هم به آنها ملحق شدند. شورشيان هيچ خواستهاي نداشتند جز آشوب. در ايالتهاي مركزي و جنوبي كه هنوز نژادپرست بودند قتل عام شروع شد؛ هر غير سفيد پوستي كشته ميشد. سياهان هم تلافي كردند، لسآنجلس از آمريكاييها پاك شد و ارتش آمريكا درگير جنگ شهري داخلي بلند مدتي با شورشيان شد.
يكي از ژنرالهاي ديوانهي مراكشي كه اگر چندسال قبل فرماندهي ارتش ميشد حتما آمريكا از بين ميبردش، تصميم گرفت از اسپانيا انتقام بگيرد و فتوحات دوران اسلامي را تكرار كند. ورود ارتش مراكش به خاك اسپانيا جنگ را وارد مرحلهي تازهاي كرد. ارتش اسپانيا مجبور شد نيروهايش را از جبههي ناتو جدا كند و با مراكشيها بجنگد. جبلالطارق در كنترل مراكشيها افتاد.
نيروهاي آمريكايي تقاضاي ورود به هند را داشتند. هنديها مخالفت كردند. فرماندهي ارتش آمريكا در آسيا مجبور بود وارد خليجفارس شود. عربستان براي اولين بار در تاريخ سياسيش مستقل تصميم ميگرفت. فرماندهي كل نيروهاي خاورميانه بر عهدهي سرداران ايراني بود. نيروهاي ناتو در سواحل ناتو زمينگير شده بودند و حتي حمله از طريق روسيه نيز مشكلي را حل نميكرد. عبور از چچن به اين سادگيها هم نبود. كشورهاي بيطرف با هر اقدام هستهاي مخالف بودند چون زندگي را در كل كرهي زمين به خطر ميانداخت. يك گروه دههزار نفري از ژاپنيها مخفيانه و بدون اطلاع به دولت مركزي به بازماندهي پايگاههاي آمريكايي در ژاپن حمله كردند و همه را به دريا ريختند. ناوهاي آمريكايي در تمام بنادر آفريقايي و آسيايي بدنام بودند. حتي اتيوپي حاضر نبود به آمريكاييها اجازهي فرود بدهد. سربازان آمريكايي از مردم خاورميانه ميترسيدند و براي اولين بار وحشت سراسر آمريكا را گرفته بود. مردم آمريكا براي اولين بار بوي خون را از نزديك حس ميكردند. مرگ دستهجمعي، قتلعام، عدم امنيت هميشگي، براي اولين بار از بازيهاي كامپيوتري بيرون آمده بودند. مشاورين سياسي ايراني آفريقاييها را هم قانع كردند، فرماندهان ايراني حملهاي از شمال آفريقا به جنوب اروپا طراحي كردند. ارتش متحول شدهي تركيه وارد خاك يونان شد؛ درگيريها گسترش بيشتري پيدا كردند. پشيماني اروپاييها از اينكه تركيه را در اتحاديه نپذيرفته بودند بيفايده بود و .... .
"هزار سال ديگه مام ميشيم يه تمدن تازهي از همه رنگ، بعد به زمين حمله ميكنيم، مگه نه؟» اكبر چهار دست و پا كف بالون راه افتاد تا به صورت كبري رسيد:«ميخوام يه كاري كنم كه به اين چيزا فكر نكني» و خيلي آرام لبهاي كبري را بوسيد.
چرا لباس عروسي سفيد است؟ چرا مهتاب قدرت مقاومت را از زنان زيبا ميگيرد؟ چرا قدم زدن روي برف ميتواند هركسي را عاشق كند؟ چرا شبهاي تابستان كوتاهند؟ كبري دلش نميخواست به چيزي فكر كند. اكبر هم همينطور.
«20»
11/6/1385
امین نیکفر
دستهايش را از روي صورت سرخ و سرد دختر برداشت وگفت:
- ما خيلي خوشبختيم عزيزم!
-درسته ،خيلي!
- ميدوني هيچ زن و شوهري روز اول زندگي شون رو تو اين سرما وكوه نگذروندن؟
- من هم واسه همين با تو ازدواج كردم عزيزم، وگرنه پولدار زياد بود كه …!!
پسرآخرين جمله را نشنید گرفت؛ به سختي برگشت و دوباره دستانش را روي دو گونهي سرماخوردهي دختر گذاشت وگفت:
-گرم شدي؟ خوبه ؟!
دختر دستانش را روي دستان پسر گذاشت. پوست لطيف و چابك دست پسر را روي رگهاي برآمدهاش حس كرد، لبخند دلنشين و نمکينی روي لبان سرخ وكوچكش نشست و جواب داد:
- آره عزيزم ،داغ شدم!
- راستي اون بالن چي شد؟ حالا حتما بايد صاحبش ايراني باشه ؟
- قرار شد فردا صبح كه بيدار شديم سوارشيم. ولي گفت 5 ساعت بيشتر نميشه سوار شد صاحبش هم ايراني نيست .خيالت راحت! از خود كاناداست .
- براي من مهم نيست كه ايراني باشه ياكانادايي، مهم اينه كه قرار بود روز اول زندگي مشتركمون رو سوار بالن شيم .كه نشد !
پسر حرف دختر را قطع كرد و به نرميگفت:
- خودت كه ديدي عزيزم . مشعلش خراب بود گفت نشت گاز داره !
دختر طوري كه نميخواست پسر را برنجاندگفت:
- باشه. ميدونم! اصلا به همه ميگيم قرار بوده روز دوم زندگي مون رو تو بالن باشيم؛ خوبه ؟!
پسر نه با شادي، موذيانه، گفت:
- خوشم مياد حواست جمع هست.
- پس چي ؟
دختر حالا حس ميكرد پسري را كه ميشناخته پسري را كه يكسال و شايد بيشتر با او آشنابوده، حالا كمي جوانتر شده ! تر و فرضتر از قبل باشور و شوقي بيشتر؛ انگار نه انگار كه نويسنده بوده. حالا نه نويسنده ای گوشهنشين و بي حرف و حديث؛ واقعهنگاري پرهيجان و با التهاب شده بود؛ كسي كه بيشتر او را ميخواست.
حال انگشتان كشيده و استوار پسر جلو چشمان خيرهي دختر به چپ و راست ميرفت، او را ازخود بدر آورد.
پسر لبخندزد وگفت:
- كجايي تو؟ خيلي دلت واسه مامان و بابا تنگ شده ؟
دخترنرم خنديد نگاه خيرهي خود را پاره كرد و به پسر برگشت:
- نه ، نه!
پسر گفت:
- من نقشه داشتم روزي كه سوار بالن ميشيم بسته پستي رو بهم برسونن ! اما نه بالن درست شد، نه بسته رسيد!
دختر آرام و بالبخند كه گلايه داشت گفت:
- هنوز اين قدر به من اعتماد نداری كه بگي اون بسته چيه ؟ مال كيه؟ واسه چيه، كه اين وقت شب، اون هم روز اول زندگی مون این قدر منتظرشی؟
پسر كمي برانگيخته و ناراحت گفت :
- نه ،نه، نه ،نه ،به خدا اين جوری نيست.
- باشه، بعدا دربارش حرف ميزنيم، الان فراموشش كن!
پسر خوشحال از این تصمیم گفت :
نه ،ببین …
دخترحرفش را قطع كرد وگفت:
- فقط فراموشش كن عزيزم ، فراموش، فقط فراموشش كن!
برف همه جارا سفيد كرده بود.كوهها سفيد، كلاه كرمي رنگ دختر سفيد، شانههاي پسر سفيد، كوهپايه ، سقف چندخانه و رستوان سفيد! هوا تقريبا تاريك بود؛ غروب بود. سوسوي چراغ زرد چشمان دختر را به خود كشيد؛ بعد از چند ثانیه چشم از خانه برداشت و به آتش تماشا كرد:
-كِي ميريم خونه؟ ميخوام برات قهوه درست كنم؟
- ميريم . الان ميريم !
طوري كه شنيده نشود گفت:
- شايد اين پست چي زودتر بياد.
دختر انگار همهي حرفهايي را كه دربارهي بسته گفته شده بود را فراموش كرده گفت:
- وسط كوه؟ تو برف؟ پستچي چه جوري بياد ؟
- آره بابا ، پول ده تا بستهي پستي رو بهش دادم كه بياره همين جا 6 روزه از دست برادر زادهام گرفته .
- نمی خوام ناراحتت كنم ها، ولي از ديروز كه راه افتاديم به فكر همين بسته هستی كه اين جا بهت برسه.
پسرگفت:
- حالا باشه بعدا ميفهمي واسه چيه.
ودستان داغ خود را ، كه ديگر طاقت گرماي آتش را نداشت روي صورت لطيف و سفيد دختر گذاشت تا آن را گرم كند.
دختردست گرم پسر را حس كرد. هميشه آرزو داشت دستاني را كه هميشه با خودنويس ديده بودكه به غير از نوشتن چيزي نميشناختند و نرم و آرام قلم ميچرخانند مال او باشد، حالا بودند. ميخواست بهترينها را با آن ها احساس كند…؛
كنار هم نشسته بودند. پسر در پوشاك گرم وكاپشن و پالتو سياه پيچيده شده بود و به سختي بازوانش را ميچرخاند و دستان گرمش را روي صورت سرد و يخ كرده دختر ميگذاشت دراين رفت و آمد چندبار نوك انگشت وسطيش به گوشوارهي طلاي دختر رسيده بود؛ درشب درخشیده و بين موهاي شرابيرنگ دختركه از زير كلاه بيرون بودند پنهان شده بود و فقط احساس سبكي لالهي گوش دختر مانده بود.
پسر دستانش را روي آتش نگاه داشت به دختر لبخند زد و پاسخی گرفت از جنس سوال! حالا به آتش خيره شده بود و خيال!
«ازحق نبايد گذشت، درسته، خيلي بد بختي كشيدم ولي الان تواين سرما، سركوههايي كه فقط تو داستانها خونده بودم كنار خوشگلترين دختر عمرم نشستم هيچ وقت به اين فكر نكرده بودم كه ميتونه اينقدرخوشگل باشه . هيچ وقت !»
لبخند خشكيده را دوباره تازه كرد و دست راست را برگونهي چپ دختر گذاشت و دست چپ را روي بيني سرد دختر نگاه داشت و به چشمانش نگاه كرد.
دختر به شيريني لبخند زد .چنانکه دندانهاي سفيد و رديفش ديده شده وگفت:
- عزيزم اگه دوست داری بريم ديگه .اين پست چي خودش ميآد! من خونهكار دارم.
بالبخندبيشتري كه زيباترش می كرد و خجالتي كه نميخواست بروز دهد ادامه داد:
- ميادخونه ، يعني بهش بگو که بياد.
پسرنرم خنديد و گفت:
- خوب چرا زودتر نگفتي ؛ عجله داري؟
دختر انگار خجالت كشيد، يك ابرو را بالا داد:
- عجله كه نه ولي خوب…!
پسرشيرينی كلام دختر را حس كرد از ته دل خنديد و گفت:
- به خدا تو آخرشی... ، بريم …!
برخاست و دستان دختر را كه در جيب پالتوش گرم شده بود را گرفت ، حلقهي نازك ازدواج را حس كرد و براه افتادند.
شب كامل شده بود، با انبوهی از ابرهای سیاه، ماه پيدا نبود، ستاره هم نشاني نداشت. آتش هنوز روي تكه خاکي كه از برف سر برآورده بود ميدرخشيد، ميسوخت و فرو ميريخت!
* * *
پسر در را باز كرد، وارد كلبهي چوبي شد. چند تكه چوب داخل شومينه انداخت و به سمت دختر برگشت:
- چرا كفشت رو در نميآري؟
دختر انگار چيزي نفهميده باشد سرش را به طرف پنجره چرخاند و زير چشمي پسر را نگاه كرد و گفت:
- كفشم!؟
- خوب چه جوريه؟ گِلي شده ؟
دختر خجالت زده گفت:
- بازم سگِ اين رستوران چي بندكفشم رو ليسيد، یعنی همه ی کفشم رولیسید !
خنده ی بلند و پر سر و صدا سکوت اتاق را شکست. پالتو را روي مبل چرم انداخت جلو آمد. نشست كه بند را باز كند. دختر هم با او نشست. پسر نگاهي به دختر انداخت دختر ساختگي و خشك لبخند زد، پسربندها را كشيد،گره آسان باز شد.
دست را پشت كفش انداخت تا از پاي دختر در بياورد، دختر بيدرنگ پايش را عقب كشيد كفش را درآورد و به كناري گذاشت .
پسر متعجب دختر را نگاه كرد ، دختر بيسوال، نگاه پسر را جواب گفت:
- گفتم بند كفش رو باز كن، نگفتم درآر ! دلم نميخواد اين كار رو بكني هيچ وقت!
پسر گردن كج كرد و برگشت به طرف قهوه جوش .
دختر جلو رفت پسر را نگاه كرد و گفت:
- الان برمی گردم و برات قهوه رو آماده ميكنم ، تو راحت باش، زود ميآم، زيادكاري ندارم.
ساعت 9 شب بود، صداي باد كه كلبه را درمينورديد به راحتي شنيده ميشد.
درزدند؛
رستواران چي با سگش آمده بود، باكلاه ا سفید ز برف و سبيلهای بلند و زرد شده، سگ دم تكان ميداد به نشان آشنايي!
رستوانچي آهسته سلام كرد و بسته را پيش آورد:
- اين رو پستچي …
هنوز كامل نگفته بود كه پسر حرفش را قطع كرد، بيرون آمد، در را پشت سرش بست سر را ميان شانه فرو برد و با ناراحتي كه از صبح درخود فرو ميریخت گفت:
- خودِ مادرقحبه ش تا حالا كردم گوري بوده ؟!
رستوران چي با تعجب به پسر نگاه كرد وگفت:
- داشتم ميگفتم قربان تلكابين بين راه مونده، پستچي هم نیم ساعت اون بالا بوده. بعد هم که آوردنشون پایین پیاده اومده بود دم در رستوران!
پسربسته را گرفت و آن را وارسي كرد:
- حالا كدوم پدرسگي بسته رو پاره كرده ؟باز حتما دنبال حشیش ميگشتن اين ديوثها!!
رستورانچي دست را با بخار دهان گرم كرد وگفت:
- نميدونم قربان! فكر كنم تو گمرك ايران همه چي رو ميگردن . تازه به اين جا رسيده خيلي خوبه اگر با پست ميفرستادند كه هيچي… ، فكر كنم برادرزادتون آورده ،درسته ؟!
- بس ديگه، نميخوادپرحرفي كني ما ايرانيها اروپا و آمریکا كه هیچي، اگه پيش خدا هم بريم هميشه اين وِر وِر اضافه رو داريم؛ هركي آورده چه فرقي می کنه، برادرزادهام يا ... !
رستورانچي تحقیر شده، عقب رفت و پسر را پاييد.
پسرچشم غراند و نگاه منتظر و معصوم رستورانچي را با اسكناس جواب داد وگفت :
- ديگه چي ميخواي ؟
رستوران چي سرش را پايين انداخت و عاجزانه گفت:
- ممنونآقا،تشكر!
پسر رو به درچوبي برگشت، پشيمان شد . به رستوران چي كه درحال رفتن بود روكرد وگفت:
- ضمنا؛ ديگه اين سگ نكبتت رو ول نكن جلو ما يا اصلا همهي مشتريها!
رستوان چي به سگ نگاه كرد وگفت:
- چشم قربان!
پسر صدا را پايين آورد وگفت:
- صبح هم هر وقت بالن آمادهي حركت شد بيا دربزن، فقط يك بار! آروم ، خودم ميام؛ آماده شيم را ه بيفتيم .زودتر هم بگو آماده كنه بالن قراضه رو!
صداي كم پژواك رستورانچي را پسر شنيد و وارد خانه شد. يك راست كنار دختر رفت كه داشت نسكافه مي ريخت. حالا ژاكتي كرمي رنگ پوشيده بود و موها را روي شانههای ظريفش باز كرده بود…!
پسر موهاي بلند و شرابي رنگ دختر را پشت گوش سفيدش انداخت و گفت:
- بستهي پستي رسيد. مالِ توست!
دختر درِ قهوه جوش را با عجله روي آن جابجا كرد و با تبسمي كه زياد مينمود گفت:
- مالِ من؟ ازكي؟
هنوز پسر چيزي نگفته بود كه دخترچشمانش را گرد كرد و يك ابرو را بالا داد:
- شايد هم دوست پسرم فرستاده ! بهش گفته بودم من ديگه شوهر دارم ولي …
پسر خنديد،صداي خندهي بلند و تيز دختر درآن آميخت پسر گفت:
- بازش كن مال شوهرت بوده ! منم هديه ميكنم به تو !
دخترحالا روبروي پسر به کابینت آشپزخانه كه با اتاق تقريبا يكي بود تكيه زده و با خیال راحت بسته را نگاه ميكرد. مهر قرمز روي بسته را خواند. « اساسيهي مسافر» آدرس فرستنده با خطي ناآشنا و تقريبا منظم نوشته شده بود.
« تهران. خيابان وليعصر. كوچهي…
پسر با خنده و افتخار گفت:
- ميخواي منو دق مرگكني؟ خوب بازش كن ديگه!
دخترلبخند زد:
- اين از ايران اومده ! بايد مواظب بود، ميبيني بمبي ،نارنجكي ،چيزي توش گذاشتن!
پسر خنديد وگفت:
- اذيت نكن… بازش كن بينم اين پسره ی خنگ چی فرستاده ؟!
حالا دختر بسته را پاره كرده بود. چشمان پسربرق زد. شوق را ميشد از پوست گونهها فهميد دختر بستهي كاغذ پيچ را كنار گذاشت و نامه را برداشت با دقت و متانت پشتش را خواند :
«خدمت سركارخانم . . . »
دختر با چشماني پرسا و ابرواني درهم كشيده از ابهام، پسر را نگريست.
پسر درچشم هم زدني خبره وار، سريع و بيدرنگ و بدون هيچ كم و كسري موضوع را سرتا با پراي دختر گفته بود حالا دختر نامه را ميخواند:
« با سلام واحترام
تويي آن جانور،آن كسي كه از بين ما « فكس» بهترينهستي ، تويي لطف كن بنشين و برايمان مخابره كن كه درآن دنيا…»
براي بهترين داستان نويس امسال سركارخانم . . . ! به پيوست يك بسته سيگار «پيچاستیل» با تمام ملحقات تقديم ميگردد!
ارادتمندشما فرهاد جعفري»
دختر حالا فقط به چشمان سیاه پسر كه برق ميزد مينگريست گويي دري جديد برايش باز شده بود! بهترين هديه ی عمرش را تجربه كرده بود.
پسر خواسته بود تا هفت ماه پيش به نام نامزدش در مسابقهي داستان نویسی شركت كند و اگر برنده شد آن را به او بدهد؛ حالا شده بود و تقديم كرده بود.
دختر نامه را انداخت به پسر كه حالا به بستهي سيگار خيره شده بود نگاه كرد واز ته دل بوسيدش! پسر نيز تقلید كرد!
