«سيگار پيچ استيل» فرهاد جعفري
براي بهترين داستان كوتاه سال 84
1- من و «امير قادري» _ كه حالا از كفر ابليس هم مشهور تر است و نيازي نمي بينم تا او را به شما معرفي كنم كه چه جور جانوري ست _ هر كدام براي خودمان يك جورهايي «جوات» به شمار مي رويم .
من البته از او به مراتب با پرستيژ ترم _ يا دست كم اينطور بنظر مي رسم _ اما در اينكه اگر «شرق» بدهند دستمان ، اول صفحات انديشه و كتاب و فلسفه اش را پاره مي كنيم مي اندازيم دور ، تا راحت تر بتوانيم صفحه ي ورزشي و حوادث اش را باز كنيم و آنوقت اگر پا داد ، اي شايد سرمقاله ي محمد قوچاني را هم بخوانيم ؛ ترديد نكنيد .
ميدانيد كه .مي خواهم بگويم ما اينطور «جوات» هايي هستيم و گرنه من هيچوقت خدا نديده ام او شرق بخواند . همچنانكه نفهميده ام چرا در شرق هم مي نويسد .
درست مثل «هولدن» كه هيچوقت خدا نفهميد مرغابي هاي آن درياچه هه در نيويورك _ حالا شايد هم غاز بودند و من يادم نيست _ زمستان كه مي شود كجا مي روند و راننده ي تاكسي هم كه داشت او را ميبرد پيش « فيبي ودر»نتوانست در اين باره به او كمك كند.نه اينكه نخواهد به او كمك كند . بلكه واقعا نمي دانست آن مرغابي ها _ يا غاز ها واقعا چه فرقي ميكند! _ زمستان كه مي شود كدام گوري غيب شان ميزند.
گمانم محمد قوچاني خواسته ناني كف دست امير بگذارد و گرنه يك خطاي فاحش ست كه توي يك محيط كاملا استريل ، ويروسي مثل «امير قادري» را بگذارند از در بيايد تو .چون چيزي نمي گذرد كه تحريريه را مثل خودش جوات و اخلاق خوانندگان متشخص اش را پاك منحرف مي كند !
اگر پيش خودتان مي ماند اين بچه «دشمن خوني مدرسه» است ! و توي كوله پشتي چركتاب اش دفترچه اي دارد كه تمام جملات قصار آدم هاي كله گنده « در مذمت مدرسه رفتن بچه ها» را در آن ثبت كرده و گوش مفت كه گير بياورد ، محال است يك رديف از آنها را برايش نخواند.
اما هرگز نشنيدم كه اين جمله ي «وودي آلن » را ثبت كرده باشد كه :« ما آدم ها انسان هاي ناسپاسي هستيم . چون هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شويم خدا را به خاطر آنكه ديگر به مدرسه نمي رويم ، شكر نمي كنيم !»
واقعا كه شورش را درآورده ام . درست مثل «كالبي» توي آن قصه ي «بارتلمي» .
و حق اش است كه مرا بگذارند روي يك توپ گرد و طناب را هم بياندازند گردنم . آنوقت بنشينند و درست در حالي كه من دارم روي نوك پا سعي ميكنم تعادل ام را به هر قيمت رو ي توپ حفظ كنم و نگذارم كه از زير پايم بسرد و دارم توي دلم فحش مادر به خودم مي دهم كه چرا با چنين جماعت احمقي _ كه چون فقط شورش را درآورده اي دارت مي زنند _ رفاقت مي كنم ؛ در باره ي اين بحث كنند كه در مراسم به دار كشيدنم، اركستري كه خود بچه ها ترتيب داده اند كدام سمفوني را بنوازد، سمفوني شماره ي چهارم «آيوز» را بنوازد ، يا يك مزخرف ديگر را .
خداي من ! من دارم اين همه پرت و پلا مي بافم تا فقط بگويم همين هفته ي پيش كه امير آمده بود به مشهد ، عمق كينه اش به رقيب «جوات »ي مثل مرا با هديه دادن يك «سيگار پيچ » به اضافه ي يك بسته توتون مرغوب و دو بسته كاغذ «زيگ زاگ» نشان داد.
او ميخواست به من بفهماند كه از ديد او جان به جانم بكنند من _ بر خلاف خودش _ يك «روشنفكر»م و هيچوقت خدا «جوات » نبوده ام .پس «رول پيپر» را بردارم . آنرا بگذارم توي باراني بلندم و بروم «كافه ي بيسكوليت » و در حالي كه يك شرق پنج شنبه گذاشته ام زير بغلم ، بروم توي كافه اي كه سگ صاحب اش را نمي شناسد. از دود سيگار بچه پولدارهاي خرفتي كه معلوم نيست ننه بابايشان از كجا پول در مي آورند كه بچه هايي به اين سلامت _ واقعا كه _ پرورش داده اند.
يك اسپرسو يا كاپوچينو سفارش بدهم و تا وقتي كه سفارشم آماده مي شود ، و در حالي كه دارم تظاهر مي كنم كه صفحه ي فلسفه ي شرق و تازه ترين مقاله ي «ريچارد رورتي» را مي خوانم ، سيگاري بپيچانم و همه را بگذارم توي كف.
خودش ، شبي كه مهمان مان بود و سر ميز شام مرتب مي گفت قورمه سبزي خوشمزه اي ست ، چون مثل قورمه سبزي مامانش شده _ نه شما را به خدا .دليل از اين مسخره تر هم مي شود براي خوشمزه بودن قورمه سبزي كسي غير از مامان خود آدم داشت؟! _ مي گفت دوروز و نصف تمام يك روز داشته با دوستان اش _ احتمالا «كامبيز كاهه» _ رايزني ميكرده كه در مشهد از كجا مي تواند «رول پيپير» گير بياورد و به من هديه بدهد.
اما كور خوانده است .يك مسابقه ترتيب مي دهم توي وبلاگ ام كه ميدانم اگر شركت كند ، خودش برنده ي آن خواهد بود.جايزه اش را هم ميگذارم همين «سيگارپيچ نكبتي » كه نميدانم با آن چه جوري بايد سيگار بپيچم و گرنه لابد چند باري _ حتي اگر شده مخفيانه و بدون آنكه احدي بو ببرد _ امتحان اش ميكردم .
شما را به خدا مرا ببخشيد. منكه هيچوقت خودم را نمي بخشم كه اينقدر روده درازي كردم تا فقط اين مطلب را به شما بگويم كه يك مسابقه در وبلاگ ام راه انداخته ام كه جايزه اش يك سيگار پيچ استيل _ احتمالا چيني _ ست كه «امير قادري» آنرا براي من هديه آورده.به اضافه ي يك بسته توتون مرغوب تازه ي باندرول دار و دو بسته «كاغذ زيگ زاگ» .
همين دو سه هفته ي پيش _ روز سيزدهم _ تولد « گل گيسو » بود.من و گل گيسو تنها بوديم .رفتيم «كافه ي شكلات » تا خوش بگذرانيم .مادرش ميدانيد كه رفته تهران فوق ليسانس ادبيات فارسي اش را بگيرد.ماهي يكي دوبار به ما سر ميزند و تمام زحمت اين بچه را انداخته گردن من در حاليكه كه شست نفر بايد دست به دست هم بدهند تا از من مراقبت كنند .
مدير كافه كه اسمش «محسن شاملو»ست و اسم بابايش هم احمد شاملوست؛ اما هيچ نسبتي با آن «احمد شاملو» كه شاعر بوده است نداشته؛ اما خودش مي گفت پيش از ازدواج با مادرش ( منظورم باباي محسن است .وگرنه معلوم است كه كسي نمي تواند با مادر خودش ازدواج كند ) شعرهاي آن احمد شاملو را از توي مجله ها مي بريده و براي مادرش مي فرستاده و همينجوري قاپ مادرش را دزديده_ حالا اين چه ربطي به شما دارد كه من دارم درباره اش براي شما توضيح مي دهم نميدانم _ همينكه فهميد تولد گل گيسوست ناراحت شد كه چرا قبلا به او خبر نداده ام تا چيزي برايش بخرد.
يكي از كارت پستال هاي روي ميزش _كه خودش مي نشيند و آنها را با حوصله اي كه من نميدانم از كجا مي آورد ،يكي يكي ميسازد واگر كسي بخواهد ميفروشد _ را برداشت تا بدهد به گل گيسو.
نميدانست پشت اش چه چيزي بنويسد كه بعد كه من آنرا مي خوانم خجالت نكشد .چون فكر مي كند كه من چه آدم روشنفكري هستم و خبر ندارد كه در جوات بودن _ نه حتي جواد بودن _ چه رقابتي با «امير قادري» دارم .
گفتم خودت را خسته نكن كه از اين جمله هاي ادبي تيپ «كارو » بنويسي .يك چيزي بنويس كه بعد كه بزرگ شد به دردش بخورد.پرسيد خب چي بنويسم . گفتم مثلا چه اشتباهي توي زندگي ات كرده اي كه دلت نمي خواهد گل گيسو هم آن اشتباه را بكند؟ همان را برايش بنويس.
شروع كرد به نوشتن چيز هايي كه ما نمي دانيم . چون از او خواستم آنرا بگذارد توي پاكت و درش را هم بچسباند. چون مي خواهيم آنرا باز نكنيم تا روزي كه گل گيسو خودش بتواند آنرا بخواند.
نمي دانم خبر داريد يا نه كه گل گيسو همين امسال به مدرسه رفته است و درست يك روز پيش از به مدرسه رفتن اش ، وقتي داشتيم به مدرسه اش مي رفتيم تا روپوش اش را تحويل بگيريم _ كه صورتي ست و مادرش نكرده يك بزرگترش را بگيرد كه حالا كه زمستان است و آنرا روي يك پوليور مي پوشد مثل يك يك تربچه ي صورتي بي حال به نظر نرسد كه هر لحظه فكر مي كني الان است كه قاچ بخورد _ از من پرسيد : «بابايي منكه بلدم تا صد بشمرم . خب ديگه چرا برم مدرسه؟!»
نه ، واقعا ! هيچ منطقي قانع كننده تر از اين استدلال بچه در باره ي «غير ضروري بودن رفتن بچه ها به مدرسه» شنيده بوديد؟!
منكه هر چه فكر كردم چيزي به عقلم نرسيد كه تحويل اش بدهم . گرچه گفتم كه :
« خب صدو يك هم هست بابايي كه بايد آنرا هم ياد بگيري » اما راستش را بخواهيد خودم هم ميدانم كه جواب چرتي به او دادم و خواسته ام او را از سرم باز كنم و گرنه كسي كه بلد است تا صد بشمرد كاري ندارد كه تا هزار هم بشمرد و لازم نباشد كه به دانشگاه هم برود و باقيمانده ي عمرش را كه توي مدرسه تلف كرده ، بيشتر و جور ديگري تلف كند.
قبول دارم ! هر وقت كه باشد بايد از اين عادتم دست بردارم كه وقتي ميخواهم چيزي بگويم چيز ديگري را مي گويم و هر وقت كه بخواهم چيز ديگري بگويم چيزي را مي گويم كه بعد مي فهمم اصلا لازم نبوده بگويم .
به هر حال ، اينها همه تاثيرات مخرب اين مردك «سالينجر» است كه من يك وقتي خيلي دلم ميخواست بتوانم قصه اي بنويسم كه مثل قصه هاي او باشد.
اما بعد كه چند بار زور زدم و دست آخر فهميدم محال است كسي بتواند مثل او بنويسد ، تصميم گرفتم «خودم باشم» و بعد كه ديدم اگر بخواهم خودم باشم هيچ پخي نخواهم شد ، اصلا قصه نوشتن را گذاشتم كنار.
و راستش را بخواهيد خيلي وقت ها توي كتم نمي رود كه وقتي بهترين داستان ها را او و فاكنر و همينگوي و شروود اندرسن و بارتلمي و جوزف هلر و اوكانر _ و آنكه «گتسبي بزرگ » بزرگ را نوشته و اسمش را همين حالا فراموش كردم _ و هاينريش بل و اين مردك ميخواره كه « كليساي جامع » كار اوست _ و لعنت خدا بر او كه از فرط زيبايي قصه هايش، آدم را تا مرز ركيك ترين فحاشي ها به «ريموند كارور» پيش مي برد _ و آن مردك چك، ميلان كوندرا را مي گويم كه «عشق هاي خنده دار» را نوشته، ديگران چرا خودشان خسته مي كنند ؟
داشتم مي گفتم كه محسن يكي از آن كارت پستال هايش را برداشت و پشت اش چيزهايي نوشت .گفتم بگذارد توي پاكت و سرش را چسب بزند.
شب كه با گل گيسو به خانه برگشتيم ، با يك تكه نخ ماهيگيري آنرا از سقف اتاق اش آويزان كرديم و قرار گذاشتيم كه هر وقت قدش آنقدر بلند شد كه خودش _ بدون آنكه از كسي كمك بگيرد يا چيزي بگذارد زير پايش _ بتواند همينكه دستش را بلند كند آنرا بگيرد ؛ بازش كند و ببيند كه «عمو محسن» _ گل گيسو او را اينطور صدا مي كند و گرنه معلوم است كه او داداش من نيست _ چه اشتباهي كرده بوده كه او نبايد بكند.
چون حتما تا آنوقت توي مدرسه آنقدر سواد يادش داده اند كه بتواند چيزي را كه بزرگترها نوشته اند بخواند بدون آنكه كسي كمك اش كند.
يعني ما اميدواريم كه اينطور باشد و واقعا معلوم نيست آنطور باشد كه ما اميدواريم .چون ميدانيد كه تمام تلاش مدرسه ها اين است كه از بچه هاي ما مادر روحاني و پدر روحاني بسازند نه كسي كه بلد است چيزي را بخواند و بفهمد.
از آنروزكه «محسن» برداشت و پشت آن كارت پستال يك چيزهايي نوشت؛ گل گيسو هر وقت كه پا بدهد، يك مجله ي كودكان كه خط درشت دارد _ اصرار دارد كه فقط خط درشت ها را مي تواند بخواند _ مي آورد تا با هم خواندن تمرين كنيم .
البته من برايش يك جمله را مي خوانم و او فقط از روي شكل كلمه ها ، همان جمله ي مرا تكرار مي كند و گرنه معلوم است كه او هنوز نمي تواند چيزي بخواند.
و دائم خدا ميرود زير پاكت آويزان به نخ و هر روز امتحان مي كند كه كي دست اش به پاكت خواهد رسيد.من هم گذاشته ام اش سر كار و گفته ام كه اگر روزي چهار ليوان شير بخورد ، طولي نمي كشد كه دست اش به پاكت خواهد رسيد .قبول دارم كه اين يك جور حقه بازي ست و اگر بچه بفهمد براي تمام عمر حال اش از شير به هم خواهد خورد . اما شما هم قبول كنيد كه او وقتي مي فهمد تمام داستان يك حقه بازي بوده كه ديگر خيلي مهم نيست روزي چهار ليوان شير بخورد يا نه.
اين است كه نصف شب ها از خواب بيدار مي شود . مي آيد بالاي سرم . تكانم ميدهد و مي گويد كه برايش يك ليوان شير بريزم چون تشنه اش شده !
خدا لعنتم كند . همه ي اينها را گفتم كه بگويم مسابقه ي من كه اگر درست به خاطرم مانده باشد در باره ي جايزه اش كم و بيش چيزهايي گفتم _ و اگر هنوز درباره اش روشن نشده ايد بيشتر توضيح بدهم _ اين است كه :
اگر قرار بود شما پشت آن كارت پستال داستان كوتاهي بنويسيد ، آن داستان چه خواهد بود؟ ميدانم كه پشت يك كارت پستال جاي مسخره اي براي قصه نوشتن است و از آن گذشته ، آنقدر جا نيست كه بشود يك قصه ي كوتاه درست و درمان نوشت اما شما فكر كنيد كارت پستالي كه قرار است رويش چيزي بنويسيد ، چند صفحه دارد كه روي هم تا مي خورد.
1_ توجه داشته باشيد كه مزخرفاتي كه به اسم داستانك به خورد مردم مي دهند ، مشمول اين مسابقه نخواهد شد .يعني بايد دست كم 1000 كلمه باشند .البته قرار هم نيست رمان تحويل بدهيد.
2_ آن چرت و پرت هايي را كه در باره ي «خودت را خسته نكن وقتي بهترين قصه ها را نوشته اند » گفتم؛ ناديده بگيريد.حالا من يك چيزي گفتم .
3_ حتما قصه هاي تان در محيط «ورد اكس پي » و معلوم است كه به « فارسي» تايپ شده باشند.
4_ از حالا تا روز آخر سال فرصت داريد.
5_ آنرا به نشاني اي ميل من پست كنيد و اسم اش را بگذاريد : مسابقه.
6_ فقط اگر در ايران باشيد مي توانم جايزه ي تان را پست كنم مگر آنكه هزينه ي پست اش را خودتان متقبل شويد يا اينكه خيلي گران از آب در نيايد.
7_ اگر كسي پايه بود و خواست جايزه اي به جايزه ي من اضافه كند بگويد كه بقيه را خبر كنيم.
8_ نگران برنده شدن امير قادري هم نباشيد . او به عمرش داستان كوتاه ننوشته ( حالا آمد و پايش را كرد توي يك كفش كه بنويسد.ما كه نمي توانيم مانع اش شويم. فقط مي توانيم جايزه را به او ندهيم هرچند كه حق اش باشد !)
9_ مرد و مردانه فقط قصه ي خودتان را بفرستيد. يك سيگار پيچ نكبتي كه به چنان انگيزه ي ناجوانمردانه اي تهيه و هديه شده است حقيقتا ارزش آنرا ندارد كه حيثيت ادبي تان را قرباني اش كنيد !
10 _ اگر شمار زيادي قصه برسد ، فكري براي انتشارش هم خواهيم كرد .
11_ خدا را چه ديديد ، شايد زد و شما « سيگار پيچ » را برديد!
12_ داستان هايتان الزاما بايد در باره ي «دختر و پسري باشد كه تصميم گرفته اند شب اول زندگي شان را توي يك بالن و توي ارتفاعات بگذرانند».حالا داستان يا موقع تصميم گيري در اين باره شكل مي گيرد يا بين راه و در هنگام هوا كردن بالن يا توي بالون يا وقتي به زمين برگشته اند.
يا حتي بين كارگرهايي بگذرد كه بالون و تشكيلات اش را گذاشته اند پشت شان تا از كوه بالا ببرند و دارند يك ريز فحش مادر مي دهند به دختره و پسره كه اصلا چنين هوسي كرده اند ! ......در هر حال تمركز داستان مي بايست بر اين ايده استوار باشد.
13_ تا من زنده ام همسر و بستگان درجه اولم حق شركت در اين مسابقه را ندارند.چون داور انحصاري آن خواهم بود.مگر آنكه هيچ كس در اين مسابقه شركت نكند كه در اين صورت خودم هم مجاز خواهم بود قصه بفرستم و برنده شوم.
پس فكرنكنيد كه اگر قصه نفرستيد ، قصه ي خودم را كه نوشته ام و گذاشته ام توي پاكت ، برنده اعلام نخواهم كرد . به اداره ي پست نخواهم رفت و « سيگار پيچ استيل و ملحقات » اش را به آدرس خودم پست نخواهم كرد!
14 _ از اين به بعد ،اين مسابقه هر سال و با هر تعداد شركت كننده و به هر قيمت و با همين جايزه برگزار و نتايج آن در «هفته ي نخست اردي بهشت سال بعد» اعلام خواهد شد.
15_ موضوع داستان مسابقه از پيش تعيين و در همان هفته اي كه نتيجه ي سال قبل اعلام مي شود، اعلام خواهد شد.( مگر امسال كه حكايت اش فرق مي كند)
16 _ بخشي از هر داستان رسيده به محض دريافت شدن در وبلاگ زير براي ارزيابي عموم منتشر خواهد شد .
17_ چه كسي گفته براي اينكه بايد بهترين قصه ي سال را تشخيص و به آن جايزه بدهي بايد براي خودت كسي باشي ؟!
18_ سليقه ام را بگويم كه بعد حرف و حديثي نباشد :
_ اسم قصه بايد خودش يك پا شاهكار باشد و گرنه به مفت خدا هم نمي ارزد.يعني انقدر قشنگ باشد كه آدم قصه را هم نخواند ( كه در اين صورت نمي تواند نخواند) چيزي را از دست نداده باشد.
_ قصه اي كه ديالوگ نداشته باشد و همينطور قصه اي كه همه اش ديالوگ باشد ارزش خواندن ندارد.
_ قصه اي كه تويش سه چهار تا فحش و بد وبيراه نباشد اسمش هر چه باشد احتمالا قصه نيست.چون كاراكترهايش مال اين دنيا نيستند و من نمي شناسم آدمي را كه روزي چهار پنج تا فحش آبدار بار ديگران نكند!
_ قصه بايد شروع خيره كننده اي داشته باشد .آنقدر كه مرا وادار كند كه تا خط آخرش بخوانم .اين «سيگار پيچ استيل و ملحقات » مال خودم است و من آنرا به كسي نمي دهم كه قصه اش شروع خيره كننده اي نداشته باشد. زور بزند فقط 6 خط فرصت داريد مرا به خواندن متقاعد كنيد.
_ از ديد من ،آدم هاي قصه ي فارسي نبايد اسم داشته باشند و گرنه خيلي كمدي مي شود كه مثلا ناصر يا هادي بگويد :اگه مي خواي كاري درست انجام بشه به زنا واگذارش نكن !
اگر روي كاراكترهاي قصه اسم بگذاريد ناچاريد قيد مشتي ترين ديالوگ ها را بزنيد . چون هيچ هادي يا محسن يا فرهادي اين ديالوگ هاي مشت توي زبان اش نمي چرخد و به او نمي آيد كه جمله ي پرمغزي بگويد! با اين حال خودتان ميدانيد .( خب بله . من غرب زده ام . كه چي ؟)
_ قصه بايد «مثل بچه ي آدم» چيزي را تعريف كند . خودتان چيزي را بخواهيد براي دوست يا بچه ي تان تعريف كنيد مثل پياز پوسته پوسته اش مي كنيد ؟ كاري كه اين جادوگرهاي رئاليست مي كنند؟! مگر مرض داريد چيزي را كه مي توانيد مثل بچه ي آدم تعريف كنيد مثل جادوگرها تعريف كنيد ؟
18_ اخبار مسابقه و هر تحولي را در اين وبلاگ تعقيب كنيد:
http:// cigarpich.blogfa.com
و قصه هاي تان را به اين نشاني بفرستيد :
Farhadjafari44@ yahoo.com
19_ اما چرا اين مسابقه را راه انداختم؟
ماجرا بر مي گردد به اين طرز تلقي من از قصه نويسي كه نويسنده ها«خدا» نيستند كه چيزي را بيافرينند بلكه «پيغمبر»ند.
روشن تر اينكه : از هر قصه در جايي كه نميدانم كجاست، نمونه ي ارژينالي وجود دارد كه براي خودش بهترين است .
هر نويسنده كه براي خودش يك جور دستگاه فكس به شمار مي رود ، بر اساس قابليت ها و امكانات فني اش و اينكه چقدر «گيرندگي» اش پايين يا «رزولوشن» اش چقدربالا باشد ، يا از چه وسيله اي براي كانكت شدن با «جهان قصه هاي اريژينال» استفاده مي كند و سرعت و كيفيت آن چقدر است _ درست مثل كارت هاي اينترنت من و شما _ از آن نسخه ي اريژينال ، نمونه اي به دست مي دهد كه به نمونه ي اصلي _ كه گفتم نميدانم كجاست اما مطمئنم هست _ نزديك يا دور است .
و گرنه همينگوي و چخوف و ماركز سگ كه باشند كه چيزي را بيافرينند .آنها سه تا از بهترين مديوم هايي هستند كه به «جهان قصه هاي اريژينال» مربوط اند و گاه گداري ، يك «نسخه ي تا سرحد ممكن نزديك به نمونه ي اصلي» را مخابره مي كنند و مي دهند دست من و شما كه حظ عالم را از خواندن اش ببريم.
حالا كاري كه من مي خواهم بكنم اين است كه يك موضوع از پيش تعيين شده را بدهم دست تان تا ببينم در بين ما فارسي نويس ها ، كدام يك تان آن كسي هستيد كه احتمالا يك جور رابطه ي ويژه و شايد ناخودآگاه با «جهان قصه هاي اريژينال » داريد .
تا برگردم و به سهم خودم به او بگويم : تويي جانور ! آن كسي كه از بين ما «فكس» بهتري ست، تويي .لطف كن بنشين و برايمان «مخابره» كن كه در آن دنيا چه قصه هاي ديگري وجود دارند كه هنوز كسي براي مان نگفته است . يا اگر گفته، دارد آنرا به نحو مزخرفي تعريف مي كند!
20_ اگر دلتان خواست «همه را خبر كنيد» . اما اگر من به جاي شما بودم اين كار را نمي كردم تا خودم اين «سيگار پيچ استيل » و ملحقات اش را ببرم !
ارادتمند شما : فرهاد جعفري