تبليغاتX
"سیگار پیچ استیل" - می رسد به......

"سیگار پیچ استیل"

برای بهترین داستان کوتاه فارسی سال 84 با موضوع از پیش تعیین شده

می رسد به......

 

یک نکته:

مجری ی مراسم اهدای سیگار پیچ،

مکابیز

است که یک «خیلی شورت استوری» فرستاده بود و به این خاطر نشد توی مسابقه شرکت کند!

 

سیگارپیچ و ملحفاتش می رسد به:

 

صحنه به زیبایی  و البته سادگی ی هرچه تمامتر آرایش شده است و حتی لحظه ای برق فلاش دوربین های عکاسان که از صحنه،حضار و شرکت کنندگان عکس می گیرند قطع نمی شود. دخترهای شرکت کننده گرم گفتگو و پرحرفی های زنانه اند، هر کدام شان پیش بینی ی خاص خودشان را دارند و دل توی دل شان نیست. پسرهای شرکت کننده اما طبق معمول برخورد محتاطانه تری دارند و خیلی خودشان را مشتاق و ذهن شان را درگیر نشان نمی دهند.

 

از میان جایزه دهندگان مهدی «موس نوری ده کلیده»اش را گرفته توی دست اش و نشان همه ی شرکت کننده ها می دهد که توی یک ردیف، پشت سر ردیف اولی ها نشسته اند و بیشترشان معتقدند 9 کلیدش نباید کار کند!

 

منوچهرخان که تازه و از گرد راه از لندن رسیده و خودش عکاس است و یک بند از مراسم عکس می گیرد، «این هیلیتورش» را به شرکت کننده ها نشان می دهد و می گوید: مطمئنم است که جایزه ام کار می کند، چون ایرانی نیست!

 

فرهاد«سیگار پیچ، یک بسته توتون و یک بسته کاغذ زیگ زاگ» را می گیرد بالای سرش و می گوید: این را نمی دهم به کسی که باهاش سیگار بپیچد.همینکه باهاش سیگار بپیچید،تمام ارزشش دود می شود می رود هوا. بگذاریدش روی طاقچه ای، بوفه ای، جایی و باهاش به بقیه فخر بفروشید!

 

زیر همهمه ی مدعوین و شرکت کنندگان «متل کالیفرنیا»ی ایگلز در حال پخش شدن است که رفته رفته ولومش پایین می آید. مجری ی مراسم که آقای خوش صدایی ست می رود پشت میکروفون و بعد آنکه به همه سلام می کند می گوید:امشب، شب پر هیجانی ست که مثلش را هیچ کجا ندیده ام.

آنوقت می گوید:اسم هر کسی را که می خوانم لطفا بیاید و این بالا بایستد تا نهایتا ببینیم برنده ی این سیگارپیچ نکبتی که یک شب «امیر قادری» که شام آمده بوده خانه ی فرهاد و سر میز شام مرتب می گفته «چه قورمه سبزی ی خوشمزه ای» چون شبیه قورمه سبزی ی مامانش شده؛ بهش هدیه داده بوده!

 

اول از همه نگین احتسابیان را به روی صحنه دعوت می کند .نگین با جدیت رمان نویسی که به تازگی آخرین رمانش را تمام کرده به روی صحنه می رود.

 

 بعد نوبت به سمیرا مهدیار می رسد که بلند شود و به روی صحنه برود.

سمیرا که کنار نگین می ایستد مجری می گوید: داری چکار می کنی سمیرا خانم؟ بیا این طرف و سمت چپ تریبون بایست لطفا.

سمیرا می گوید: «دارم تمام عمرم را به خاطر انجام یک کار غریب و مزخرف به هدر می دهم. چشم. الان می آیم آنطرف!»

 

بعد، سهیلا معقولی به صحنه فراخوانده می شود. سهیلا که روی صحنه می آید اول رو به حضار تعظیمی می کند و بعد از خودش می پرسد:یه سری دارن میرن بالا. آخه مجبورن برن بالا؟ واسه چی میخوان یه چیزی رو به کسی ثابت کنن؟ چه کار مسخره ای. آدم از اینا بیکار تر تو دنیا هست؟

 

مجری ی مراسم نام ساناز سید اصفهانی را بر زبان می آورد. اما به اشتباه!

یعنی می گوید:سیده ساناز اصفهانی!

ساناز که به صحنه می رسد، می رود پشت میکروفون و برای هزارمین بار می گوید که اسمش «ساناز سید اصفهانی» ست نه «سیده ساناز اصفهانی» و می پرسد: چطور باید چیزی به این سادگی را به برگزار کنندگان مسابقه حالی کنم!

بعد هم گله می کند که چرا فقط شصت بار داستان اش توی وبلاگ گذاشته شده!

که سمیرا دست اش را می کشد و می برد کنار خودش.

 

همه به خنده افتاده اند که مجری ی مراسم نسرین مدنی را فرا می خواند.نسرین هم آرام آرام خودش را به بالای صحنه می رساند و جایی کنار سهیلا می ایستد. سهیلا ازش می پرسد: وضع رانندگیت بهتر شده؟ نسرین بهش می گوید: اگه نمی شد که الان اینجا نبودم!

 

نوبت به معصومه ی تهرانی می رسد که پس از اینکه اسمش را می شنود از بین جمعیت راهش را به سمت صحنه پیدا می کند. به دشواری خودش را به آن بالا ،کنار ساناز می رساند و توی دلش به خودش می گوید: کاشکی خاله اینجا بود!

 

 در این فاصله مجری  نام ماه منیر شریف را ادا می کند و می گوید: چه اسم قشنگ منحصر به فردی.

ماه منیر که روی صحنه می رود؛ می رود پشت میکروفن و رو به حضار می گوید: «ماه منیر» خیلی کم است اما اسم منحصر به فردی نیست. تا جایی که خبر دارم یکی در رادیو امریکا کار می کند که او هم اسمش «ماه منیر» است.

مجری ی مراسم می گوید:در هر حال «ماه منیر رحیمی» که نباید دو تا داشته باشیم.

ماه منیر می گوید: آها.از اون جهت.! خب، کجا باید واییستم؟مجری می گوید: اینجا کنار نسرین خانم.

 

مجری از زهرا مهدوی هم خواهش می کند تا به روی صحنه برود.زهرا که می آید رو به مجری می پرسد: من جام کجاس؟ تو کدوم جبهه ام؟ چپ یا راست؟! و بعد بدون آنکه منتظر پاسخ مجری بماند می رود و کنار معصومه می ایستد.

 

نوبت به آناهیتا کوچمشگی می رسد.او هم همینکه به صحنه می رسد می رود پشت میکروفن و می گوید: «آناهیتا کوچمشگی» هم عمرا یکی ست، اونم منم!

همه ی حضار از شوخی ی او به خنده می افتند.

 

مجری ی مراسم می گوید:حالا نوبت کسی ست که دیر رسید.خیلی دیر: عاطفه ی برزین.

عاطفه که چشم هایش سرخ است و معلوم است که تمام امروز را داشته اشک می ریخته که چرا داستانش را نتوانسته به موقع بفرستد،سلانه سلانه می آید بالای صحنه و می رود کنار ماه منیر می ایستد.

ماه منیر بهش می گوید: غصه نخور عاطفه. سال بعد مهلتو یه سال تمدید می کنیم که تو بتونی داستانتو به موقع بفرستی!

 

مجری می گوید: خب. تمام دختر ها آمدند بالای صحنه. نوبت پسرهاست که یکی یکی خودشان را برسانند این بالا. از امین نیکفر می خواهم که تشریف اش را بیاورد!

امین با سرعتی خیره کننده خودش را می رساند بالا و یکراست می رود نفر اول صف پسرها را تشکیل می دهد. اما بر می گردد عقب و رو به همه ی دخترها می گوید: ما خیلی خوشبختیم عزیزان!

دخترها هم دسته جمعی جوابش را می دهند: درسته. خیلی!

 

امین .... نفر بعدی ست که به صحنه دعوت می شود. او همینکه به صحنه می رسد و کنار امین نیکفر می ایستد و می بیند که مظطرب است، یک پاکت سیگار بهمن طرح جدید از جیب اش بیرون می آورد و بهش تعارف می کند: یه نخ بکش بهتر می شی!

 

امین بهرامی احمدی که آرام و تنها یک گوشه نشسته بود و داشت با موهايش بازي ميكرد و به اين فكر مي كرد كه يك روز يا شايد هم دو روز ديگر بايد برگردد به همان جايي كه بوده و از آن به شدت تنفر داشت؛ نفر بعدی ست که به صحنه دعوت می شود. او هم می آید بالا و کنار بقیه ی پسرها می ایستد.

 

مجری ی مراسم می گوید: حالا نوبت پسر بد مسابقه است!

هیچکس جا نمی خورد چون تقریبا همه می دانند که اسم داستان اشکان نیری بوده.اشکان هم هر طور که شده خودش را می رساند به صحنه.

 

بهزاد قدیمی نفر بعدی ست که به روی صحنه دعوت می شود. اما هرچه مجری اسمش را صدا می زند هیچکس دیده نمی شود که بلند شود،از پله ها بالا برود و برود کنار دیگران بایستد!

اما یکی از حاضرین خودش را به مجری می رساند و یک برگه ی کاغذی می دهد دستش که مجری هم آن را می خواند و می گوید که یک نفر به اسم «سیاه قلب» آن را امضا کرده: چرا باید توی مراسمی که یه ابله از خود راضی راه انداخته شرکت کنم؟

سالن منفجر می شود و همه برای«سیاه قلب» کف می زنند. فرهاد مثل مارمولک ها که هیچوقت خدا کسی خنده ی شان را ندیده ،می خندد.!

 

هادی صادقی که دعوت می شود روی صحنه،مجری میکروفون را می دهد دستش که اگر می خواهد چیزی بگوید،بگوید. در عین حال بهش می گوید: یه کم بد دسته. اما اگه قلق اش بیاد دستت راحته باهاش حرف بزنی!

هادی هم در جواب می گوید: مگه خارجکیه؟

 

حمید رضا کشاورز هم اسمش خوانده می شود. اما به زحمت و آهستگی حیرت آوری خودش را از پله ها بالا می کشاند. این است که مجری به کنایه دیالوگی از قصه ی او را ادا می کند: نیگاش کن. نون نخورده انگار. داره جون میکنه تا بالا بیاد. د بجنب دیگه پسر!

همه می زنند زیر خنده. حمید رضا خودش هم به خنده افتاده.

 

مجری ی مراسم از ساسان م .ک .عاصی می خواهد که روی صحنه برود. در عین حال ازش می پرسد: حکایت این م. ک چیه وسط فامیلت؟

ساسان که روی صحنه می رود می گوید: به نظر شما انقدر مهمه که وسط مراسم اینو بپرسین؟

 

مجری ی مراسم می گوید:

همه ی آنها که باید به روی صحنه دعوت شوند؛دعوت شدند.

برنده ی مسابقه ی سیگار پیچ سال 84 کسی نیست مگر آن بنده خدایی که آن پایین توی ردیف شرکت کنندگان نشسته و به خیال خامش من صدایش می کنم تا بیاید این بالا.

نخیر کورخوانده ای آقای محمد امانی! داستانت یعنی با برد مفید هزار متر بهترین داستان رسیده تشخیص داده شد.

جایزه هایت را از منوچهر خان و مهدی و فرهاد بگیر و برو خانه ی تان بنشین قصه بنویس. هیچ معلوم هست اینجا چکار می کنی؟!

لطفا برو پی کارت و بگذار ما اینجا خوش بگذرانیم.منتظر کف و دست و تشویق و هلهله هم نباش.

همین الان همه می آییم پایین و تا دم در بدرقه ات می کنیم.

 

همه ی دخترها و پسرها می آیند پایین و به اتفاق مجری،فرهاد،منوچهرخان و مهدی، محمد امانی را در حالیکه جایزه هایش را گذاشته اند زیر بغلش،تا در خروجی ی سالن بدرقه می کنند!

 

محمد امانی، بیرون سالن؛ برای یک لحظه بر می گردد و رو به همه ی پسرها و دخترها و جایزه دهندگان می پرسد:نمی شه جایزه رو بدین به یکی دیگه، من بمونم تو سالن باهاتون ؟

 

همه به اتفاق می گویند: نه! نمیشه آقای امانی!

محمد امانی می گوید: خیلی نامردین. خیلی!

این است که سرش را می اندازد پایین و راهش را می کشد می رود خانه، تا بنشیند و داستان بنویسد. خیلی بهتر از با برد مفید هزار متر.

 

بعد آنکه محمد می رود پی کارش، همه بر می گردند و هر کدام روی صندلی های شان می نشینند. مجری هم که خودش را رسانده پشت میکروفون از فرهاد می خواهد که برود بالا و به بقیه بگوید که چرا سیگارپیچ اش را داده به محمد امانی؟

 

فرهاد پشت تریبون دو سه برگه از جیب اش در می آورد و بعد آنکه از همه به خاطر همکاری شان تشکر می کند و می گوید «برای این محمد را از سالن بیرون کردیم که اینها را نشنود و به رویش بالا نرود»تای کاغذها را باز و شروع می کند به خواندن:

 

 

سیگارپیچ ام را می دهم به «محمد امانی» و داستان «با برد کمتر از هزار متر» :

 

1) چون: در همان شش خط نخست اش مرا وا داشت که بنشینم و همانوقت که دریافت اش کردم؛بخوانمش. نه یک بار،که چند بار :

باید همین ابتدای امر به این موضوع  اعتراف کنم که من هر هفته به اینجا نمی آیم . آن اوایل شاید . اما راستش را بخواهید حالا دیگر نه .اسم این کار را گذاشته ام " طلبیدن ". یعنی یک جورهایی راحیل بایستی من را بطلبد تا بلند شوم و بیایم اینجا : قطعه پنج، ردیف هفت ، شماره 438.

بگذارید من هم اعتراف کنم که:
از دید من ،این شاید قشنگ ترین شروع در بین داستان های رسیده با این ایده ی اولیه بود. پاراگرافی که اطلاعاتی به غایت کوتاه اما به قدر کفایت مفید، بهتان می داد تا موقعیت زمانی و مکانی داستان را دریابید.
با این حال این «نمای ورودی» که هر داستان کوتاه کلاسیک به گمانم سخت به آن محتاج است تا دریچه ی ورود به داستان باشد، مطابق با تصوری که من از «خدمت و خیانت پاراگراف های داستانی» دارم _ اینکه هر پاراگراف باید پرسشی بیافریند که پاراگراف بعد به آن پاسخ دهد و آن دیگری خود به نوبه پرسشی تولید کند تا در انتها پاسخی داده شود به پرسشی که نام قصه ساخته است _ پرسشی می ساخت که مرا ناچار می کرد تا برای دریافت پاسخ ،مدام از این پله به پله ی پایین تر بروم.
حال آنکه خود داستان از حیث ارزش احساسی ی هر پاراگراف،مرا پله به پله بالا و بالاتر می برد تا در موقع مقتضی به زمینم بزند.

 

2) چون: بر خلاف شمار زیادی از دیگران،ایده را فانتزی ندیده بود. بلکه آن را کاملا جدی گرفته بود و از این رو لحن و زبانی برای روایت برگزیده بود که آن جدیت و زبری را باز می تاباند.

3) چون:ایده ی مرا نگذاشته بود روی دوش داستان اش بلکه،داستان اش را گذاشته بود روی دوش ایده ی من.می خواهم بگویم مغلوب ایده ی من نشده بود بلکه بر آن غلبه یافته بود.

یعنی درست مثل بالون قصه اش که در فرازی از داستان، آرام و پر شکوه و عجیب از روی سر شخصیت ها گذشت و سایه اش سردشان کرد ، ایده ی من هم تقریبا چنین نقش و حضوری در داستان او دارد. سایه ای که می آید فقط برای آنکه آمده باشد و گذشته باشد و شرط، رعایت شده و در عین حال نشده باشد!

4) چون: بیشتر دیالوگ هایش را انگار هزار بار شنیده بودم در حالی که تا پیش از آن هرگز نشنیده بودم. این یکی از آنهاست:

 

_حتمی شکاری بوده بابام . از اینا که ساچمه های ریز می ریزن توی گلوله هاش . لاکردارا یه  هزار متری برد دارن . بی ناموس گوزن رو جر می ده . دیگه چه برسه به ... چی بود اسمش گفتی ؟

 

البته انکار نمی کنم که برخی از دیالوگ ها را هم نمی پسندم که این یکی از آن معدود هاست:

 

_-- راستی، نگفتی تو تا به حال یک بستنی قیفی سبز خوردی ؟

 

5) چون: اسم نسبتا قشنگی داشت: با برد مفید هزار متر!

گرچه که اگر من بودم اسم اش را می گذاشتم: «قطعه پنج، ردیف هفت ، شماره 438».
اما همین اسم هم، به قدر کفایت زیبا و مناسب هست. اسم او بر شیئی دلالت دارد که فاجعه را رقم می زند؛ حال آنکه اسم پیشنهادی ی من بر موقعیتی تراژیک که مطابق با آنچه در باره ی تکلیف و وظیفه ی پاراگراف ها برای تان گفتم، می تواند پاسخی به پرسشی باشد که آخرین بند داستان (که دیالوگ کوتاهی از پیرمرد قصه است) مطرح می کند:

 

_ بابام ، همیشه خیالات ورم می داره که داره از این زیر یک صداهایی میاد.

 

6) چون: به اندازه بود. نه آنچنان کوتاه که حظ ناقص و ناتمامی را هدیه کند(و در واقع از تو بگیرد) و نه آنچنان بلند و پرگو که حوصله ات را سر ببرد.
زمانی کاریکاتوری دیدم در یک مجله ی کاریکاتور.طرح همان ایده ی قدیمی ی کاریکاتوریست ها بود.
روایت قدیمی این است:
کسی در حال سقوط از یک ساختمان آتش گرفته است. اما یک مشت آتش نشان ابله در تشخیص محل سقوط اشتباه کرده اند و سفره ی نجات را چند قدمی آنطرفتر محل سقوط گرفته اند و بدین ترتیب شخص با شدت به زمین برخورد کرده است!

 

روایت جدید آن کاریکاتوریست از همان ایده این بود:
یک مشت آتش نشان ابله که همگی دارند به نقطه ای روی زمین و چند قدم آنطرفتر محلی که سفره را گرفته اند، با تعجب و بلاهت مخصوص به خودشان، نگاه می کنند!

 

در نگاه نخست ایده را تکراری یافتم.حتی پیش خودم فکر کردم از آنجا که آن کاریکاتور در منتهی الیه لبه ی کاغذ چاپ شده، احتمالا صفحه آرا بی توجهی کرده و سوژه(فرد سقوط کننده) را در محلی از لی اوت صفحه گذاشته که هنگام برش می رفته. یا نه.تقصیری متوجه او نیست. بلکه برشکار در هنگام برش دچار خطا شده و بیش از اندازه ی معمول از لبه ی کاغذ را بریده.(چیزی که در چاپخانه های ایران بسیار اتفاق می افتد!)

 

اما دقت که کردم دریافتم  تمام حرفه ای گری کاریکاتوریستی که در حال دیدن طرح اش بودم در حذف عنصری زاید که بود و نبودش محلی از اعراب نیست،جلوه گر شده و انتخاب آن کاریکاتور با چنان ایده ی دست چندم و تکراری چندان بی وجه نبوده است. چرا که جهت نگاه آتش نشان ها از موقعیت و سرنوشت فرد در حال سقوط به قدر لزوم خبر می داد و نیازی به کشیدن اش نبوده.

 

یک برجستگی ی با برد مفید هزار متر نسبت به دیگر داستان ها همین بود. این که تقریبا در این داستان از هیچ عنصر ،دیالوگ یا اطلاعات زایدی؛خبری نبود و همه ی آنها به نفع حوصله، فرصت و توانایی ی من در بازسازی چیزهایی که خود می توانم به کمک بقیه ی اجزا آن را بسازم حذف شده بودند.

می خواهم بگویم با برد مفید هزار متر به وقت،حوصله و هوش من(خواننده) احترام می گذاشت. و با این پیش فرض نوشته نشده بود که خواننده اش آدم پر حوصله و بیکاری ست که از توانایی و قابلیت ساخت یا تکمیل پازل های داستان بی بهره است و نویسنده این رسالت را بر عهده دارد که همه ی اطلاعات اش از شخصیت ها، موقعیت،فضا و مناسبات میان آنها را مخابره کند!

 

7) چون: فقط یک اسم داشت و اسم (راحیل)، مناسبت درست و به قاعده ای با فاجعه ای داشت که قصه در حال روایت کردن اش بود. ضمن آنکه این مناسبت از فرط گلدرشتی، توی ذوق هم نمی زد و علاوه بر آن کمتر به گوش آشنا بود و این فرصت را از من ( و یا هر خواننده ی دیگری)می گرفت که: بلافاصله او را بر «میترا» یا «مریم» یا «فاطمه» ای که می شناسم منطبق کنم و بدین ترتیب  تصویر نویسنده از او را، فدای تصور خودم از یک همنام او (و در واقع تنبلی ی معمول خودم) کنم.

راحیل کاملا منحصر به فرد به نظر می آمد و مرا وادار می کرد تا چهره، شخصیت و منزلت طبقاتی اش را صرفا بر مبنای داده هایی بسازم که نویسنده به دست می داد.

 

8) چون: تنها در یک جا (برنامه ی تلویزیونی ی دیدنی ها) خودش را به نشانه ای از زمانه گره زده بود که بعدها به این پانویس احتیاج داشته باشد :
«دیدنی ها» مجموعه ای تلویزیونی بود که در فاصله ی سال های 1360 تا 1370 از تلویزیون جمهوری ی اسلامی ی ایران پخش می شد!

 

در حالی که برخی از قصه های دیگر موجودیت خود را به نشانه های به مراتب بیشتری پیوند زده بودند. طوری که اگر روزی قرار به انتشارشان باشد، باید به فکر دست کم شش هفت پا نویس باشند!

( البته قصه های دیگری هم بودند که به طور کلی از چنین ایرادی مبرا بودند. اما در این بند تنها در حال مقایسه ی با برد مفید هزار متر از این جنبه ی به خصوص، با آن چند قصه ی دیگری هستم که می توانستند نامزد بردن سیگار پیچ باشند ).

 

9) چون: از بهترین جا( با راوی) شروع می شد و در مناسب ترین جا(با پیرمرد) به آخر می رسید. و بیشتر میانه ی داستان به راحیل تعلق داشت.

 

به گمانم همین دلایل کافی ست تا جایزه ی« نخستین دوره ی مسابقه ی سیگار پیچ» را به «محمد امانی» تقدیم کنم .

 

همچنانکه در یادداشت های پیشین هم نوشتم، این سلیقه ی من است و ممکن است با سلیقه ی هر شخص دیگری متفاوت باشد. ضمن آنکه داستان های دیگری هم رسیدند که از شاکله ی خوبی برخوردار بودند و می توانستند هرکدام شان از دید هر شخص دیگری بهترین داستان رسیده باشند.

 

همین جا به «محمد امانی» تبریک می گویم و امیدوارم روزی که خیلی هم دیر نباشد، شاهد مجموعه ای منتشر شده از داستان های کوتاه او باشیم.

 

همچنین از او می خواهم که نشانی دقیق پستی اش را برایم ای میل کند تا من ترتیب ارسال سیگارپیچ و ملحقات اش و هم این هیلیتور و نیز مهدی ترتیب ارسال موس نوری را بدهیم.

 

 

اما یک نکته:

هیچ داستانی نرسید که بتوانم با قاطعیت برای نویسنده اش بنویسم:

تویی جانور! آن فکسی که دنبالش می گشتم تویی. بنشین بنویس و برای مان بگو در جهان داستان های ارژینال چه می گذرد!

 

شاید که سال بعد یا سال های بعد او را در بین خودمان یافتیم.

 

 



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط فرهاد جعفری  |