تبليغاتX
.:: سيگارپيچ ::.
باب صد رحمت به دولتی ها! 

 

بابا صد رحمت به سیستم دولتی!

 

 

1)

«کافه پیانو» را نزدیک سه ماه پیش فرستاده بودم برای «نشر....» تا بخوانند و اگر مایلند منتشرش کنند.

در حالی که برررس ارشاد آن را 4 روزه خوانده و نظر داده بود، «نشر....»ی ها نزدیک 3 ماه طول کشید تا رمان را بخوانند و نظر مثبت شان را نهایتا اعلام کنند. آنهم با شاید نزدیک به 20 سی بار تماس تلفنی و پیگیری ی من!

 

به ویراستار این انتشاراتی یکبار گفتم: صد رحمت به سیستم دولتی!

 

2)

همانطور که مطلعید بررس ارشاد فقط در پنج شش مورد لازم دیده بود که اصلاحاتی انجام شود تا کتاب مجوز نشر بگیرد.

اما ویراستار «نشر ...» فقط در بیست صفحه ی نخست کتاب نزدیک 20 مورد دیده بود ک باید اصلاح شود و توصیه کرده بود که این نحوه از اصلاحات در بقیه ی کتاب هم اعمال شود!

توصیه های گاه مضحکی که آدمی را به حیرت می اندازد. آنقدر که از خودت می پرسی: واقعا این آقایان در کار انتشار رمان اند؟! و اصلا شده در عمرشان داستانی خوانده باشند؟!

 

برخی از این توصیه ها، از جنس همان «اصلاحات ارشادی» بود. مثلا در یک جا از کتاب من از گل گیسو می پرسم:دیروز کیف داد آن قوطی ی آبجو را انداختی جلوی پات و تا خانه بردیش؟

که گل گیسو می گوید: آره اما سر چهار را رفت زیر یه ماشن گندهه.از اونا که خانوم چادریا سوار می شن.

که من می گویم: پاجرو

و او می گوید: آره پاجرو

 

ویراستار محترم «نشر ...» فرموده اند:

اولا: قوطی ی آبجو بشود قوطی نوشابه! (حالا از کجا فهمیده ویراستار محترم که این قوطی تویش یک زمانی آبجوی الکل دار بوده خدا عالم است!)

ثانیا: گندهه بشود گنده (چرا؟ خداعالم است. انگار که کاربرد بچگانه ی کلمات از دهان یک کودک ممنوع است!)

ثالثا: خانوم چادریا  حذف شود ( لابد بشود خانوم مانتویی ها!)

 

_یا در جایی دیگر راوی می گوید: حالا قهوه بخورند یا هر زهر مار دیگری....

ویراستار محترم«نشر...» خواسته اند که زهر مار حذف شود!( الله اکبر! چه می شود گفت در این باره؟)

 

3)

از نمونه ی اصلاحات «غیر ارشادی» ی شان هم می توان به اینها اشاره کرد:

 

_ گذاش بشود گذاشت(و هر فعلی که در کتاب چنین است).

 

در این باره باید توضیح بدهم که در دیالوگ نویسی ی این کتاب این قاعده را رعایت کردم که نحوه ی دیالوگ نویسی، دقیقا از نحوه ی گویش معمول ما متابعت کند. یعنی ما هیچوقت در حین مکالمه نمی گوییم: «کتاب را بگذار زمین» بلکه می گوییم:«کتابو بزار زمین». یا هیچوقت نمی گوییم:«گذاشت رفت» بلکه می گوییم:«گذاش رف».

 

ویراستار محترم خواسته اند کاراکترهای کافه پیانو طوری حرف بزنند که انگار در حال نوشتن یک نامه ی اداری به مثلا عمه ی شان هستند!

 

_ یا یک جا در توصیف رنگ پیراهن یکی از شخصیت ها می گویم:«یه جور زرد کم حال»

ویراستار محترم توصیه کرده اند کم حال بودنش اصلاح شود!( باورتان می شود؟!)

 

_ یا یک جا در توصیف قهوه ی یک کافه می گویم: قهوه های مشتی دارد که هیچ جا مثلش را نمی توانید بخورید.

ویراستار محترم فرموده اند مشت اصلاح شود!( باورتان می شود؟!)

 

4)

بابا صد رحمت به سیستم دولتی. دست کم در این انتشاراتی ی بسیار معتبر که با یک مشت....لا اله الی الله!

|+|
نوشته شده در تاریخ شنبه سیزدهم خرداد 1385
نامه ی اعتراضی به یک بررس کتاب وزارت ارشاد 

دیشب این نامه را خطاب به بررس کافه پیانو نوشتم. بد ندیدم که شما هم آن را بخوانید:

 

به نام خدا

بررس محترم!

اگر به من بود، همچنانکه پیشتر هم برای تان نوشتم، هرگز به شما اجازه نمی دادم که دایره ی واژگانم را به سلیقه ی خود محدود کنید و «جهان مجازی» داستانم را به گمان خود پاک و معطر سازید.

که اگر چنین توانی در شما بود، پیش از آن ضرورت داشت تا «جهان واقعی» ی اطراف تان را از زشتی ها و آلودگی ها ، ریاکاری ها و نفاق ، نیرنگ و فساد، ناپاکی ی فزاینده و انحطاط اخلاقی پاک سازید تا انعکاس آن در جهان مجازی؛ آن چیزی نباشد که در جهت ارایه ی تصویری پاستوریزه از آن، به داستان من و دیگران دستبرد بزنید!

 

بگذارید بی واهمه ی تاثیری که بر تصمیم شما برجای می نهد بگویم : همه ی تلاش شما در دستبرد زدن به «جهان داستانی» ی دیگران (که همچنان بر آن پای می فشرم که آنچه متعلق به من است در زمره ی پاکترین و پالوده ترین شان در بین آنهایی ست که می بینم ) از ناتوانی ی تان در پاکیزه سازی ی «جهان واقعی» ناشی می شود.

 

در اعتراض به معیارهای دوگانه و چندگانه ای که انتشار کتاب مرا ناممکن می کند اما انتشار کتاب دیگران را ممکن ساخته است، می توانم از چاپ «کافه پیانو» تا آینده ای نامعلوم منصرف شوم(در نامه ی اعتراضی ام به مواردی از «مثنوی» اشاره کردم، چون از توقیف آن نگران نبودم. و گرنه کتابهایی سراغ دارم و می توانم نشان تان بدهم که در همین دو سه ماه گذشته و از ارشاد دولت تازه مجوز نشر دارند و تعابیری در آن بکار رفته است که تعابیر من در قیاس با آنها حکم بتادین را داند در برابر میکروب).

 

اما چه کنم که همچنانکه در مقدمه ی کتابم نوشته ام؛ نزدیک به یکی دو سالی ست که دخترم از من می پرسد«بابا تو چه کاره ای؟» و من هیچ پاسخی برایش ندارم. همچنانکه او لابد در مدرسه اش پاسخی برای معلمین و همکلاسی هایش ندارد و پرسش او معطوف به همین ناتوانی ست!

 

ناتوانی ی من نیز از پاسخگویی به او، از ناتوانی ی طبیعی و ذاتی ی من ناشی نمی شود. چه، از بسیاری در بسیاری امور بسیار شایسته ترم اما به دلایلی که از زانویم پیداست، راهی به گرمابه و گلستان ندارم!

 

از این روست که به رغم سنگینی و دشواری ی پذیرفتن جبر و اکراهی که چنانچه آن را نپذیرم، انتشار داستان ام را ناممکن می کند؛ اصلاحات مورد نظر شما را اعمال می کنم.

 

بررس محترم!

من پشیزی برای این کتاب یا هر اثر دیگری که متعلق به من باشد ارزش قایل نیستم. تا آنجا که آماده ام همه ی نسخه های کاغذی ی آن را بسوزانم و نسخه های غیر کاغذی اش را هم از روی حافظه ی کامپیوترم پاک کنم.

 

چرا که می دانم اینبار در مدتی کوتاهتر از پیش، می توانم نسخه ی به مراتب بهتری از همان ماجرا یا ماجرایی دیگر را بنویسم.

 

همه ی دشواری و اکراه؛ در پذیرش آن اراده ی قاهری متجلی می شود که به سبب برخورداری از قدرت و بر خلاف همه ی موازین حقوق شهروندی ی انسان معاصر، به خود اجازه می دهد تا پسند و سلیقه ی خود را نه فقط بر مناسبات «جهان واقعی» و نه فقط بر «حق اشتغال و تحصیل و ترقی و پیشرفت اجتماعی» ی من، بلکه بر «جهان مجازی» ی «ساخته و پرداخته ی من» نیز حکم براند و ولایت ناموجه خود را علی الاطلاق اعمال کند.

 

بررس محترم!

حتی اگر فصلی از داستان مرا نمی پسندید می توانم و آماده ام تا آن را حذف کنم. جرح و تعدیل های پیشنهادی ی شما هرچه که باشد دشوار نیست. اما آنچه مرا در این نیمه شب متصل به صبح نهم خرداد ماه و در هنگام تغییر دادن عبارات خواسته شده به بغض واداشت، چیزی نبود مگر این پرسش که:

 

«خدایا. در این پهنه، من مالک و حاکم چه چیز خود هستم و کدام حقی از من است که خود به تمامه صاحب اش باشم و اعمال آن موکول به رای و نظر دیگری نباشد؟».

 

 

بررس محترم!

در میانه ی این بغض و به رغم آنکه می دانم بسیار هم گشاده دستی به خرج داده اید؛ آرزو کردم به همان میزان که من، و به همان نحو که من؛ روزی شما نیز تحقیر، مجبور و از اعمال حقوق خود محروم شوید و این بومرنگ که ساخته اید و پرتاب کرده اید وقتی به جانب خودتان بازگردد. چرا که عدالت جز این اقتضا نمی کند.

 

با این مقدمه، به اطلاع تان می رسانم که اصلاحات مورد نظر شما به شکل های زیر اعمال شد تا «تصویر جعلی ی دلخواه شما» از اخلاقیات دهه ی هشتاد ایرانیان، رو به آینده مخابره شده باشد.
چه باک؟! که دیگر «داستان ها» ملاک داوری درباره ی روحیات و خلقیات مردمی در دوره ای نیستند و اکنون آمارهای ریز و دقیقی که همه روزه ثبت و ضبط می شوند، مبنای ارزیابی ی شایستگان از ناشایستگان و شایستگی از ناشایستگی ست.

 

فرهاد جعفری 9/3/1385

 

 

ص 25:

چقدر بايد خر باشد مرد زن وبچه داری که تن بدهد به عشوه گري هاي يك دخترك مريض ،كه دايم تاپ هاي نارنجي و بنفش مي پوشد و پستان هاي سفيدش را مي اندازد بيرون تا بلکه از راه بدرت كند.

شد:

چقدر بايد خر باشد مرد زن وبچه داری که تن بدهد به عشوه گري هاي يك دخترك مريض ،كه دايم تاپ هاي نارنجي و بنفش مي پوشد و بخش هایی از بدن اش را که نظام اخلاقی ی جامعه مانع توصیف آن است،بیرون می اندازد بلکه از راه به درت کند.

 

 

همان صفحه:

بدود پشت پنجره و هي سجاف پستان هايش را نشان تان بدهد، چرا بايد خودتان را از چنين فضيلتي محروم كنيد. وقتي مي دانيد مي توانيد جلوي خودتان را بگيريد و نرويد توي اين نقشه كه چطور پشت دخترك را برسانيد به زمين.

شد:

بدود پشت پنجره و هي بخش هایی از بدن اش را بیاندازد بیرون که نظام اخلاقی ی جامعه از توصیف آن پرهیز دارد؛ چرا بايد خودتان را از چنين فضيلتي محروم كنيد؟! وقتي مي دانيد مي توانيد جلوي خودتان را بگيريد و نرويد توي  نقشه هایی كه نظام اخلاقی ی جامعه حاضر به بازگویی ی آن نیست.

 

صفحه ی 34:

گفتم: نه. هيچكدوم از اين كارايي رو كه تو توي هوا كشيدي نكرديم. پري رفته بوده پيش يه وكيل. از اين قرمساقايي كه واسه صد تا يه تومني،عليه مادرشونم دادخواست مي دن.

شد:

گفتم: نه. هيچكدوم از اين كارايي رو كه تو توي هوا كشيدي نكرديم. پري رفته بوده پيش يه وكيل. از اين دله هایی كه واسه صد تا يه تومني،عليه مادرشونم دادخواست مي دن.

 

همان صفحه:

فكرشو بكن. تو ديوونه ي زنت باشي،زنتم ديوونه ي تو باشه. اونوخ يه بار كه خر شده بوده،بره پيش يه وكيل ديوث و بنشينه پيشش درد دل كردن. در حالي كه صد بار براش گفتي زنا،خيلي وقتا خر مي شن و نمي دونن دارن چه غلطي مي كنن.

شد:

فكرشو بكن. تو ديوونه ي زنت باشي،زنتم ديوونه ي تو باشه. اونوخ يه بار كه خر شده بوده،بره پيش يه وكيل دله ی حمال و بنشينه پيشش درد دل كردن. در حالي كه صد بار براش گفتي زنا،خيلي وقتا خر مي شن و نمي دونن دارن چه غلطي مي كنن.

 

صفحه ی 43:

نه اينكه دلم نمي خواهد كسي آن را تف مالي كند،فقط براي اينكه آدم گند و گهی هستم و خودم را براي بقيه مي گيرم.

شد:

نه اينكه دلم نمي خواهد كسي آن را تف مالي كند،فقط براي اينكه آدم گند گنده دماغی هستم و خودم را براي بقيه مي گيرم.

 

 

صفحه ی 45:

حاضر نیستم رویش بشاشم، چه رسد به اینکه....

شد:

حاضر نیستم رویش تف کنم، چه رسد به اینکه....

 

صفحه 64:

داشتم حواسم را از چشم هاي باز كسي كه افتاده آن تو و لابد دم آخري داشته خودش را بابت گهي كه خورده لعنت مي كرده و دلش مي خواسته كسي به دادش برسد، پرت مي كردم.

شد:

داشتم حواسم را از چشم هاي باز كسي كه افتاده آن تو و لابد دم آخري مثل سگ پشیمان شده بوده و دلش مي خواسته كسي به دادش برسد، پرت مي كردم.

 

صفحه ی 98:

همان كه دست كم اش گرفته بودم و اگر بخواهم توصيف اش كنم،بايد بگويم روبروي پري سيما،روي يك تكه ابر قلنبه ي ديگر لم داده. يك پيراهن تنگ چسبان مشكي براق پوشيده كه پشت اش،تا گودي كمرش لخت است و هيچ بندي آن را روي تن اش نگه نداشته.

بلكه طوري ست كه برجستگي سينه هايش،آن را نگه مي دارد. يك جفت كفش قرمز پاشنه بلند مجلسي هم كرده پايش كه وقتي پا مي اندازد روي پا و مي افتند روي ساق آن پاي ديگرش كه لخت است،آدم را ديوانه مي كند از قشنگي.

يك گيلاس شراب پوست پيازي هم گرفته دست اش و گاه گداري لب هاي قرمز برگشته اش را با آن تر مي كند.

شد:

همان كه دست كم اش گرفته بودم و اگر بخواهم توصيف اش كنم،بايد بگويم روبروي پري سيما که قبلا تصویری ازش بدست دادم که طبیعت فرشته وارش دست تان بیاید،روي يك تكه ابر قلنبه ي ديگر لم داده.

بر عکس پیراهن صورتی و پر چین و بلند و گشاد پری سیما در آن تصویر،يك پيراهن دکولته ی چسبان قرمز براق پوشيده كه نمی شود توصیف اش کرد و بهتان گفت که چطور روی تن اش بند است. چون نظام اخلاقی ی جامعه اینطور حکم می کند.

يك جفت كفش مشکی ی ورنی ی پاشنه بلند مجلسي هم كرده پايش كه وقتي پا مي اندازد روي پا و مي افتند روي ساق آن پاي ديگرش، باز هم طوری ست که توصیف اش ناممکن است. و دارد چیزی را طوری می نوشد که اگر بشود بهش اشاره کرد، خیلی بهتر طبیعت شیطانی ی دخترک دست تان می آید!

 

صفحه ی 107:

گفت: من؟دخترم كجا بود..... هر بار با یه دست تازه بازی کن وگرنه قمارو بذارکنار. این توصیه ی دائیمه. از اون پوکر بازای قهاره. هیشکی تو فک و فامیل حریفش نیس.

شد:

گفت: من خودم یه پا دخترم.دخترم كجا بود ساده!

 

صفحه ی 116:

مثل برق گرفته ها،كه تا مدتي حال خودشان را نمي فهمند گيج بودم. پيش خودم گفتم "شايد اشتباهي چيزي شده" و اين برگه كه بالايش عكس يك ترازو گراور شده و خيلي هم بد ريخت و قيافه است،مال من نباشد. اما وقتي به اسمم كه روي برگه نوشته شده بود خيره شدم،ديدم كه مال خودم است نه مال همسايه اي كسي.

شد:

مثل برق گرفته ها،كه تا مدتي حال خودشان را نمي فهمند گيج بودم. پيش خودم گفتم "شايد اشتباهي چيزي شده" و اين برگه كه بالايش عكس يك ترازو گراور شده ،مال من نباشد. اما وقتي به اسمم كه روي برگه نوشته شده بود خيره شدم،ديدم كه مال خودم است نه مال همسايه اي كسي.( توصیف مورد نظر کلا حذف شد)

 

 

صفحه 156:

وقتي كه عاقبت پيدايش شد،يك تاپ زرد ليمويي پوشيده بود كه مي رسيد تا بالاي ناف اش. يك استرچ سياه هم كشيده بود به پايش كه از  کمرکش، بازهم به همانجا می رسید. طوری که یک راسته از شکم اش پیدا بود.

شد:

وقتي كه عاقبت پيدايش شد،طوری لباس پوشیده و لباس هایی پوشیده بود که مورد پسند نظام اخلاقی ی جامعه نیست و نمی شود درباره اش بیشتر توضیح داد تا خودتان دریابیدکه چه هدفی را از این نحو پوشش تعقیب می کرد.

 

صفحه ی 163:

چيزي كه ديوونم كرد اين بود كه رف پيش يه وكيل قرمساق و نشست باهاش به درد دل كردن. حتا الان كه دارم بهش فكر مي كنم،داره حالم بد ميشه.

شد:

چيزي كه ديوونم كرد اين بود كه رف پيش يه وكيل دله ی حمال و نشست باهاش به درد دل كردن. حتا الان كه دارم بهش فكر مي كنم،داره حالم بد ميشه.

 

 

|+|
نوشته شده در تاریخ سه شنبه نهم خرداد 1385
 

سیاه قلب آیین نامه می نویسد!

آنچه در زیر می خوانید آیین نامه ی پیشنهادی ی سیاه قلب است که زحمت کشیده و نوشته و برایم فرستاده است. آیین نامه ی سیگارپیچ کماکان همان قبلی ست که باید در جای خودش باره اش نظر بدهید. درباره ی آیین نامه ی پیشنهادی ی سیاه قلب هم البته می توانید نظر بدهید. فقط حواس تان باشد که هر کدام را در جای خودش.

 

 

 

با سلام! / انگار دارم آدم می‌شوم زبانم لال!/

عارضم که این هم یک مقدار آیین‌نامه مسابقه از نظر شخص خودم. / گول اول‌ش را نخور که مثل قبلیه است، یک مقدار که جلو می‌روی، دستگیرت می شود که اوضاع این یکی چه‌طور است! /

 

ماده‌ی یک:  شرایط داستان:

۱-   داستان ها باید در باره ی موضوعی نوشته شوند که هر ساله اعلام خواهدشد.

۲-   داستان ها باید  بیش از  دو صفحه‌ی تایپ شده و کمتر از ۱۰ صفحه باشد. ( در فرمت  word- سایز ۱۲)

۳-   داستان ها باید در فاصله ی تاریخ اعلام «موضوع سال» تا پایان مهلت مقرر، ارسال شوند.این تاریخ تمدید نخواهد شد.

۴-   داستان ارسال شده قابل ویرایش یا حذف توسط نویسنده یا شخص دیگری نخواهد بود.

۵-  داستان ها باید فقط به نشانی الکترونیکی که هر ساله اعلام می شود ارسال شود.

۶-   هر نویسنده می‌تواند فقط یک داستان را در مسابقه شرکت دهد.

۷-   سرقت ممنوع! یعنی داستان بنباید قبلن توسط شخص دیگری نوشته  و طبع شده باشد.

۸-   داستان باید عنوان داشته باشد.

توصیه‌ها:

توصیه می‌شود داستان‌ها پیش از ارسال توسط نویسنده، با نگارش وب نویسی استاندارد فارسی، ویرایش شده و پاراگراف بندی و علایم نگارشی در آن رعایت شود.

توصیه می‌شود داستان‌ها در فرمت PDF  هم ارساال شود.

ماده‌ی دو : شرایط نویسندگان برای شرکت در مسابقه:

۱-     تمام آدم‌های فارسی زبان می‌توانند در این مسابقه شرکت کنند( بدون محدودیت تابعیت، سن، جنسیت و...)

۲-     نویسنده باید مشخصات خود(نام،نام خانوادگی، نشانی پستی و نشانی الکترونیکی ی و در صورت تمایل شماره ی تلفن خود) را در انتهای داستان قید نماید.

۳-     نویسنده باید یک عکس خود را نیز ضمیمه ی داستان نماید.(برای درج در وبلاگ)

۴-   داوران مسابقه نمی‌توانند در مسابقه شرکت کنند.

ماده‌ی سه:  ساز و کار  داوری:

۱-   اسامی تمام داوران مسابقه به همراه یک متن معرفی نامه از ایشان که توسط خود هر داور، نوشته می‌شود، پیش از آغاز مسابقه در دسترس عموم قرار می گیرد.

۲-   شرکت شما در مسابقه به معنای پذیرش رای داوران و اعتماد‌تان به حسن انتخاب ایشان است، پس در پایان اعتراض به رای ایشان بی‌معنی است!

۳-   هر داور دقیقن بر اساس سلیقه‌ی شخصی خودش و معیار‌های ذهنی خودش ( که در اعلام کردن آن برای عموم مختار است) قضاوت می‌کند.

۴-   داور وظیفه دارد رای خود را در باره‌ی هر داستان در غالب درصد(٪) نسبت به ایده‌آل مورد انتظارش اعلام کند.

۵-   داور وظیفه دارد درباره‌ی  هر داستان به صورت مستقل، بدون پیش‌زمینه‌ی فکری و با حسن نیت رای صادر کند.

۶-   دید  داوران در هنگام مطالعه نباید دید منتقدانه و تصحیح‌گر باشد بلکه باید مانند یک خواننده‌ی عادی داستان را بخوانند، به قصد لذت بردن.

۷-  هیچ داوری حق ندارد نظر خود را پیش از پایان رای گیری اعلام کند. به خصوص داوران، تا پایان مسابقه  نباید هیچ اظهار نظری در باره‌ی داستان‌ها داشته‌ باشند.

۸-   هر سال سه داور به انتخاب کل خوانندگان سیگار پیچ  انتخاب می‌شوند. ( پروسه‌ی انتخاب داوران بعدن باید به بحث

گذاشته شود)

۹-   داوران مسابقه باید تا پایان مسابقه رای خود را از سایر داوران و از همه‌ی افراد مرتبط با مسابقه مخفی نگه دارند.

۱۰-  هر داور باید تمام داستان‌ها را بخواند، نمره‌ی داستان را از ۱۰۰  تعیین کند، و در روز پایانی نمرات هر داستان را به برگزار کنندگان مسابقه  اعلام کند.

۱۱-   برگزار کنندگان با  صداقت نمرات هر داستان را جمع زده و در روز پایانی اعلام می‌کنند.

۱۲-   داستان‌های با بیشترین امتیاز برنده خواهند بود.

۱۳-   اهدا کنند‌گان جوایز، برگزارکنندگان مسابقه و ... هیچ تقش به خصوصی در داوری مسابقات ندارند مگر اینکه به داوری انتخاب شده باشند.

۱۴-   داوران می‌بایست رای خود را راس ساعت  مقرر و به طور همزمان ارائه دهند.  اهمال ایشان ضایعه بزرگی است که داوران باید به این موضوع توجه داشته باشند، همچنین برگزار کنندگان مسابقه وظیفه دارند داوران را در باره‌ی نقش مهمی که دارند آگاه کنند.

۱۵-   تنها رابط داوران با مسابقه برگزارکنندگان مسابقه هستند. تماس هر یک از شرکت‌کنندگان با داوران مسابقه به معنای تقلب محسوب می‌شود و در صورت اثبات این ارتباط، داستان مورد نظر از مسابقات حذف می‌شود.

۱۶-   چنانچه اثبات شود داوری خدای ناکرده در ابراز رای غرضورزی کرده است،  برگزارکنندگان مسابقه وظیفه‌ی برخور مناسب با او را دارند.

تبصره:  اثبات قصور داور  و خلع رای از او با رای گیری از شرکت‌کنندگان صورت می‌گیرد.

ماده‌ی چهار: جایزه:

۱-     جایزه ی اصلی در هر سال یک سیگارپیچ استیل به علاوه ی یک بسته توتون و یک بسته کاغذ خواهد بود که توسط برگزار کننده به نویسنده ی داستان برنده اهدا خواهد شد.

۲-     هیچ سیگارپیچی برای دوبار به یک نویسنده تعلق نخواهد گرفت.

۳-     هر شخص حقیقی یا حقوقی ی دیگر، می تواند بنا به نظر خود هر جایزه ای که مناسب می بیند به داستان برنده ی آن سال اختصاص دهد.

در عین حال اعلام آن، موکول به موافقت برگزار کننده خواهد بود.

۴-     هر شخص حقیقی یا حقوقی می تواند پس از اعلام داستان و نویسنده ی برنده، جایزه ای به یک یا چند داستان برگزیده ی خود اهدا کند.

 بدیهی ست که این جایزه،به داستانی که برنده ی رسمی ی مسابقه ی سیگارپیچ است اهدا نخواهد شد.

۵-     جوایز رسمی ی مسابقه ی سیگارپیچ می توانند نقدی یا غیر نقدی باشند و هیچ سقفی برای آن متصور نیست.

 

 

دفاعیات من از این  آیین نامه  اخیر:

در ماده‌ی یک و دو که تغییر چندانی صورت نداده‌ام. فقط  سعی کرده‌ام بعضی موارد ضروری و بدیهی را ذکر کنم تا آینن نامه دقیق‌تر شود. ماده ی چهارم هم که اساسن به من چه!

در ماده‌ی سوم که ساز و کار داوری است  دفاعیات به شرح زیر ارائه می شود:

۱-   روند داوری چند مرحله‌ای و آن هم به طرز داوری  مرتبه‌ای به نظرم در این مسابقه بسیار بی‌معنی است:

آیا داوران از لحاظ ارزش مساوی هستند یا عده‌ای از ایشان بر دیگران  برتری دارند؟

اگر با هم مساوی هستند و رای همه‌شان یک ارزش دارد پس چرا باید رای آن‌ها توسط عده‌ی دیگر بازبینی شود؟ هر چقدر که احتمال دارد  داور سطح ۱ اشتباه کند، احتمال دارد داور سطح ۲ هم اشتباه کند.

اگر با هم برابر نیستند، اصولن چرا باید کسی برای داوری انتخاب شود، در حالی که شخصی بهتر از او این کار را انجام می‌دهد؟ به نظر من داور باید بهترین شخص باشد و هر گاه شخص بهتری پیدا شود باید آن دیگری داور باشد!

موضوع بر می‌گردد به ماهیت انتصابی داوران درآیین‌نامه‌ی قبلی! فی‌الواقع، بعله. اگر قرار باشد داوران را یک عده نصب کنند آن وقت لابد باید چندین مرحله داوری گذاشته شود تا احتمال اشتباه و غرض‌ورزی و... گرفته شود. و تازه باز هم آخر کار مطمئنن نتیجه‌ی ر اضی کننده‌ای نخواهد بود. شما از این طور سیسنم‌های انتطابی با هزاران هزار دستگاه نظارتی تا حالا ندیده‌اید؟  اگر ندیده‌اید یک مقدار بیشتر حواستان را جمع کنید به راحتی می‌توانید پیدای‌ش کنید ها!

اصولن داوران باید بتوانند تمام داستان‌ها را بخوانند. به عبارتی هر داستانی محق است و موظف که توسط تمام داوران خوانده شود! و همه در باره‌اش نظر بدهند. هیچ داوری نمی‌تواند قسمتی از حق داوری داور دیگر را بگیرد. / به عبارتی داستان‌ها را ار صافی تایید صلاحیت  مد نظر خودش بگذراند و سپس در اختیار داور دیگری قرار بدهد/ باز هم اگر نگاه کنید نمونه‌ی بارز این ساز و کار معیوب را به خوبی می‌توانید پیدا کنید.

۲-   نظر شخصی من آن بود که حتی یک داور هم اصولن خوب بود، اما چون  موضوع هنر است و بحث سلیقه، و ممکن است بالاخره گفته شود که یک داور هر چقدر هم صادق باشد بالاخره ناخودآگاه با سلیقه‌ی خودش نظر می‌دهد، می‌توان بحث تعدد داوران را پذیرفت. اما دیگر باید آدمیزاد عقلی هم در سرش باشد. / دور از جان!/   برای جلوگیری از سلیقه دیگر نباید تعداد داوران از  تعداد شرکت کنندگان بیشتر شود که؟! مضاف بر اینکه چنانچه خود شرکت کنندگان  با یک روند دموکراتیک داوران را انتخاب کرده باشند، اصولن به معنای آن است که همه‌ی سلایق در داوری‌ها نقش داشته است. به نظر من  سه تا عدد خوبی است. اولن یکی نیست، ثانین از دوتا  هم بیشتر است!

۳-   اعلام نمره توسط هر داور و سپس جمع‌ نمرات، و در پایان اعلام نمرات می‌تواند بسیار مفید باشد به شرح زری:

 الف-  هر نویسنده می‌تواند ارزش نسبی اثر هنری خودش را از دیدگاه داوران دریابد.

 ب-   رای داوران می‌تواند توسط شرکت کنندگان مورد قضاوت قرار بگیرد و به همین ترتیب از غرض‌ورزی و اهمال جلوگیری شود. البته باید در نظر بگیرید که این موضوع امنیت رای داوران را تهدید نمی‌کند. به عبارتی چنانچه حتی تمام شرکت‌کنندگان بعد از اعلام آرای داوری، مثلن رای فلان داور را منفی بدانند، هیچ تاثیری نداشته و رای آ> داور به قوت خودش باقی‌است. رای داور فقط و فقط در صورت اثبات تقلب و تخلف ملغی می‌شود، همین! به عبارتی وقتی شرکت کنندگان رای‌ می‌دهند، با این رای حق خود را برای قضاوت به داور تفویض می‌کنند و از آن پس هیچ حقی در داوری ندارند.

سیاه‌قلب: ابدن!

 

 

 

 

|+|
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه چهارم خرداد 1385