تبليغاتX
.:: سيگارپيچ ::.
 

 

سلام

1- برای تان گفته بودم که بررس «کافه پیانو» بعد از بررسی ی اش چاپ کتاب را منوط به چه اصلاحاتی در کتاب کرده بود. در تمام 268 صفحه ی کتاب 4 فقره حرف رکیک پیدا کرده و نوشته بود برایم که «اصلاح شوند»!

 

در اعتراض، من هم برداشتم و برایش بیشتر الفاظ و تعابیر واقعا رکیک مثنوی مولانا را ردبف کردم و از او پرسیدم که چطور چنین کتابی با چنین الفاظ و تعابیری مجوز نشر می گیرد؟(البته بدیهی ست که منظورم این نبود که نباید اجازه نشر بگیرد،داشتم به معیارهای دوگانه اشاره می کردم).

 

و مگر «دیوث» ی که من به کار برده ام چطور دیوثی است که با مال مولانا فرق دارد؟ که مال او خالی از اشکال است اما مال من «مورد» دارد؟!

این درست که منزلت مولانا هرگز قابل مقایسه با منزلت من نیست اما این هرگز ربطی به حق هرکدام ما در استفاده از واژگان ندارد. یعنی او هیچ حقی بیشتر از من ندارد و من حقی کمتر از او در این باره.

 

دیروز زنگ زدم به ارشاد تا نتیجه ی نامه ی اعتراضی ام را بپرسم. بررس محترم تاکید کرده بود که به رغم اینکه استدلالم صحیح است اما الا و بلا باید آن 4 کلمه و دو عبارت را اصلاح کنم!

 

واقعا چه باید کرد؟

 

2- ببینم همه ی نظرها درباره ی آیین نامه همین ها ست که تا حالا رسیده؟ هیچکس نظر دیگری ندارد؟

|+|
نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385
 

سلام

این هم آیین نامه ای که قولش را داده بودم که بنویسم و بگذارم به مشورت همه ی شما.

در باره ی هر کجایش که نظر یا پیشنهادی دارید بنویسید تا به اتفاق به بهترین مدل دست پیدا کنیم.

 

 

آیین نامه ی مسابقه ی سیگارپیچ استیل

 

ماده یک :شرایط داستان برای شرکت در مسابقه:

1-     داستان ها باید در باره ی موضوعی نوشته شوند که هر ساله اعلام خواهدشد.

2-     داستان ها باید بین 1500 تا 2000 کلمه باشند.

3-     داستان ها باید در ورد تایپ شده باشند.

4-     داستان ها باید در فاصله ی تاریخ اعلام «موضوع سال» تا پایان مهلت مقرر، ارسال شوند.این تاریخ تمدید نخواهد شد.

5-     هر داستان می تواند برای حداکثر یک نوبت، توسط نویسنده حذف و نسخه ی تازه ای ارسال شود.

6-     داستان ها باید فقط به نشانی الکترونیکی که هر ساله اعلام می شود ارسال شود.

 

 

ماده دو :شرایط نویسندگان برای شرکت در مسابقه:

1-     شرکت در مسابقه ی سیگار پیچ هیچ محدودیت سنی ندارد.

2-     نویسنده باید مشخصات خود(نام،نام خانوادگی، نشانی پستی و نشانی الکترونیکی ی و در صورت تمایل شماره ی تلفن خود) را در انتهای داستان قید نماید.

3-     نویسنده باید یک عکس خود را نیز ضمیمه ی داستان نماید.(برای درج در وبلاگ)


ماده ی سه :هیات داوری ی مسابقه ی سیگار پیچ:

 هیات داوران هر سال مرکب خواهد بود از:


الف)داور مرحله ی اول: اهدا کننده ی سیگارپیچ

ب)داوران مرحله ی دوم:کلیه ی اهدا کنندگان جوایز دیگر

ج)داوران مرحله ی سوم: سه آخرین برنده های مسابقه ی سال های قبل (در دوره های دوم و سوم بدیهی ست که به ترتیب 1 و 2 برنده ی سال های قبل، داوران آن سال در این مرحله خواهند بود)

 

ماده 4: نحوه ی داوری ی مسابقه ی سیگار پیچ:

 

مرحله ی اول:

«اهدا کننده ی سیگارپیچ» از بین مجموع داستان های رسیده؛ 5 داستان برگزیده را به داوران مرحله ی دوم معرفی می نماید.

تبصره1:وی ملزم است که بنا به نظر خود، ارزش هایی بین 1تا 5 را به داستان ها نسبت دهد.( هیچ دو داستانی نمی توانند ارزش واحد داشته باشند)

تبصره2:با این حال داوران مرحله ی دوم، الزامی به رعایت ارزشگذاری او در داوری ی خود ندارند.
تبصره3: نظر داور مرحله ی اول می بایست ظرف مدت 15 روز پس از اتمام مهلت ارسال داستان ها، به داوران مرحله ی بعد اعلام شود.

تبصره4: این نظر می باید در وبلاگ( یا سایت) به اطلاع همگان برسد.

 

مرحله ی دوم:

در این مرحله«کلیه ی اهدا کنندگان جوایز دیگر» به انتخاب خود،هر یک 3 اثر برگزیده را به داوران مرحله ی سوم معرفی خواهند کرد.

تبصره 1: داوران مذکور ملزم اند بنا به نطر خود،ارزش هایی بین 1 تا 3 را به هر داستان نسبت دهند.

تبصره2: با این حال داوران مرحله ی سوم، الزامی به رعایت ارزشگذاری آنها در داوری ی خود ندارند.

تبصره3: نظر داوران این مرحله می بایست حداکثر ظرف مدت 7 روز از دریافت نظر داور مرحله ی اول، به نشانی ی الکترونیکی برگزار کننده ارسال شده و بلافاصله توسط او در وبلاگ(یا سایت) قرار داده شود.

تبصره4: هرگونه تاخیری از طرف هرکدام از داوران این مرحله،حق آنان در زمینه ی داوری را ساقط خواهد کرد.

 

مرحله ی سوم:

در این مرحله«برندگان سیگارپیچ سال های قبل» از بین داستان های معرفی شده؛داستان برگزیده ی خود را ظرف مدت 7 روز پس از دریافت نظرات داوران مرحله ی دوم،به نشانی الکترونیکی ی برگزار کننده معرفی می نمایند که توسط وی برای اطلاع عموم در وبلاگ (یا سایت) گذاشته خواهد شد.

تبصره1: چنانچه نظر داوران این مرحله بر یک اثر متفق نبود،از بین دو یا سه داستانی که به داوران مرحله ی سوم معرفی شده ،آن داستانی برگزیده ی آن سال خواهد بود که در مراحل قبل بیشترین امتیازات را دریافت کرده است.

تبصره2:هرگونه تاخیری از طرف هرکدام از داوران این مرحله،حق آنان در زمینه ی داوری را ساقط خواهد کرد.

 


ماده 5: شرایط جایزه:

1-     جایزه ی اصلی در هر سال یک سیگارپیچ استیل به علاوه ی یک بسته توتون و یک بسته کاغذ خواهد بود که توسط برگزار کننده به نویسنده ی داستان برنده اهدا خواهد شد.

2-     هیچ سیگارپیچی برای دوبار به یک نویسنده تعلق نخواهد گرفت.

3-     هر شخص حقیقی یا حقوقی ی دیگر، می تواند بنا به نظر خود هر جایزه ای که مناسب می بیند به داستان برنده ی آن سال اختصاص دهد.
در عین حال اعلام آن، موکول به موافقت برگزار کننده خواهد بود.

4-     هر شخص حقیقی یا حقوقی می تواند پس از اعلام داستان و نویسنده ی برنده، جایزه ای به یک یا چند داستان برگزیده ی خود اهدا کند.
 بدیهی ست که این جایزه،به داستانی که برنده ی رسمی ی مسابقه ی سیگارپیچ است اهدا نخواهد شد.

5-     جوایز رسمی ی مسابقه ی سیگارپیچ می توانند نقدی یا غیر نقدی باشند و هیچ سقفی برای آن متصور نیست.

 

 

|+|
نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
ایده ی سال 85 و ژاسخ به کامنت اشکان نیری 

در حاشیه ی کامنت اشکان نیری

 

1- خب،برخی از انتقادهای اشکان در یکی از کامنت های پست قبلی تا حدود زیادی درست است و می پذیرم که بهتر است مداخله ی زیادی در نحوه ی نوشتن داستان نداشته باشم و اجازه بدهم که هر کس کار خودش را بکند.

از جمله این که نوشته:شما از کجا مطمئن هستید که: «از حالا روشن است که در چنین قصه ای با چنین ایده ای، دیالوگ ها نقشی اساسی دارند.»؟! ایراد بجایی ست. به این معنی که چرا باید من از پیش مشخص کنم که وزن بیشتر داستان تان را روی چه جزیی از آن متمرکز کنید؟!

بنابر این ضمن تشکر از اشکان که مرا متوجه این حکایت کرد،قید مربوطه را پاک می کنم.

 

2- اما در مورد این قید که داستان شما نباید پنبه ی ایدئولوژی ی کاراکتر اصلی ی داستان را بزند همچنان روی نظرم هستم.چون همچنان که نوشته ام او یک کارمند جزء در چنینن سیستمی ست و اساسا اعتقاد و ایمانی ایدئولوژیک به کارش ندارد که بخواهیم آن را نقد کنیم. شاید بهتر بود اساسا این توضیح را نمی دادم تا این سوءتفاهم پیش نیاید.

یعنی نمی نوشتم که : کاری به کار دیدگاه فکری ی مرد نداشته باشید.

چون اساسا ضرورتی نداشت. وقتی کسی کارمند جزء یک سیستمی ست که از روی اعتقاد و ایمان کار سپرده شده به او را انجام نمی دهد،چرا باید کسی کاری به کارش داشته باشد؟!

 

3- اشکان نوشته که:آخه کجای دنیا میان برای یه مسابقه‌ی ادبی این‌همه اما و اگر و قید و بند بذارن که شما گذاشتی؟!

شاید هیچ کجای دنیا و شاید در بیشتر جاها و شاید در کمتر جاها. من هیچ اطلاعی از بقیه ی دنیا ندارم که وقتی می خواهند مسابقه ای با یک موضوع از پیش تعیین شده بگذارند، چه قیدها و اما و اگر های می گذارند یا نمی گذارند.

اما واقعیت این است که من در ایران زندگی می کنم. جغرافیایی که کشور استثنا ها و اغلب،استثناهایی محیرالعقول است. مثلا اینکه: در اینجا کتاب شما پیش از چاپ باید بررسی ی اخلاقی و اعتقادی شود.بررسی که کتاب شما را بررسی می کند معتقد است جمله ی «یک نوار باریک از شکمش پیدا بود» اشاعه ی فحشاست و جمله ی «گ... که خورده است» باید اصلاح شود.یعنی که هیچکس حق گ.. خوردن هم ندارد در داستان!

 

بنابراین ناچار از رعایت قیودی هستم که می دانم دست و پاگیرند و می دانم که مانع بروز بخشی از خلاقیت مان می شوند، اما از آنجا که در واقعیت زندگی می کنم ناچار از رعایت آنها هستم.

من درباره ی کتابم می توانم نظر بررس محترم پیش گفته را نپذیرم و از انتشار و چاپ کتابم فعلا منصرف شوم اما در مورد انتشار داستان هایی در فضای مجازی ی این وبلاگ، که ممکن است بدون هیچ ضرورتی جدی و عقلانی باعث مسدود شدن اش بشود، یا دردسرهایی را برای من یا نویسنده ها ایجاد کند، مجبور به ملاحظه کاری هستم.

 

این ملاحظه کاری از آنجا ناشی می شود که :

1-     بخشی از هر داستان دریافت شده را فورا در وبلاگ می گذارم.

2-     همه ی داستان برنده را نیز منتشر می کنم.

 

بنابر این اگر داستان رسیده داستانی باشد که عرف یا قوانین حاکم بر مناسبات میان ما را به طرز فاحشی نادیده می گیرد یا زیر پا می گذارد(هرچند که شخصا با بسیاری از آنها مخالفم)،بدیهی ست که مشکلاتی فراروی مان قرار خواهد گرفت و ما را از کارمان باز خواهد داشت.

 

با این حال اگر کسی مشکلی با این موضوع ندارد که داستان اش در وبلاگ گذاشته نشود یا در صورت برنده شدن منتشر نشود؛ شخصا مشکلی با اینکه کسی بی پروا بنویسد ندارم.

 

اما در مورد برنده شدن احتمالی ی چنین داستانی این مشکل پیش می آید که چگونه سایر شرکت کنندگان با برنده ای مواجه خواهند شد که دیده نخواهد شد؟!

 

اگر در هر کشور دیگری بودیم،مشکلات دست و پا گیری از این قبیل به حداقل می رسید. امیدوارم اشکان این محدودیت را درک کند.

 

4- اما در یک مورد دیگر اشکان نوشته است که برخی قیود،دست نویسنده را در شخصیت پردازی کوتاه می کند. می خواهم با اشکان مخالفت کنم و بگویم دست بر قضا هر قید و محدودیتی که به شخصیت ها اضافه شود،نه تنها دست نویسنده را در شخصیت پردازی نمی بندد بلکه او را وادار به خلاقیت بیشتر می کند.

ضمن اینکه : تمام محدودیت ها و قیود ایده ی امسال در این ها خلاصه می شود:

1-     شخصیت ها منحصر به زن و مرد هستند.

2-     هرزه نگاری هم (در حد پرداختن به جزییات و ریز مثلا اندام زنانه یا مردانه و چه میدانم از این قبیل هم) نداریم.

3-     مرد کارمند جزء است و کارش که سانسور اندام زنانه در مجلات است هرگز ربطی به دیدگاه نظری ی او و مبنایی اعتقادی ندارد.( درست مثل خود من که اگر می نویسم نمی توانم قصه ای را که در پی نقد دیدگاه دینی و اعتقادی ی مرد است بگذارم توی وبلاگ، هیچ ربطی به دیدگاه اعتقادی ی من ندارد بلکه ناشی از برخی محدودیت ها ست که خود به پاره ای از آنها انتقاد دارم)

می بینید که هرگز به شما گفته نشده که او چند ساله است. همسرش چه کاره است.هرکدام چه ویژگی ها و شخصیتی دارند و.......


5- اشکان در جای دیگری از کامنت اش نوشته از کجا می دانم که چنین قصه ای اگر به قصد نقد دیدگاه اعتقادی ی مرد نوشته شود، تبدیل به یک بیانیه ی سیاسی خواهد شد تا داستان.
بد نیست به جمله ای از داستان «پسر بد» اشکان، در مسابقه ی سال قبل سیگار پیچ اشاره کنم که به وضوح هرچه تمامتر بخشی از یک بیانیه ی سیاسی_اعتراضی علیه رقتارهای اشراف منشانه و بی دردی ست:
مي‌خواستم داد بزنم: «بچه‌هاي آفريقايي! مادر به‌خطا! آن‌ها مي‌ميرند... فلسطيني‌ها مي‌ميرند... همين آب و خاک با موشک‌هاي ساخت آلمان داشت به اشغال درمي‌آمد... آن‌وقت توي قرمساق... استغفرالله!»



اکنون و بعد از حذف مواردی که اشکان به آن انتقاد داشت و همچنانکه گفتم و بازهم تاکید می کنم که از او به خاطر انتقاداتش _و یادآوری آن بخشی که ناظر به اشتباه کاملا آشکاری از من بود_ سپاسگزارم، یکبار دیگر ایده ی تصحیح شده ی سال 85 را در این پایین قرار می دهم.




ایده ی مسابقه ی سیگار پیچ در سال 85 :

 

مردی که در یک مرکز کنترل و بررسی ی مجلات خارجی ی ارسال شده کار می کند و کارش این است که «روی عکس زن ها و یا بخشی از اندام زنانه با ماژیک سیاه خط بکشد و آنها را بپوشاند»(و اساسا بر اساس دیدگاه فکری یا اعتقادی اش این کار را نمی کند بلکه کارمند ساده ی یک چنین مرکزی ست)  بعد از یک روز کسل کننده ی کاری به خانه می رود.

شب هنگام وقتی می خواهند به بستر بروند، ماژیک اش را بر می دارد و از روی عادت روی لب ها،سینه ها و اندام همسرش ماژیک می کشد. 

 قصه باید بین مرد و همسرش که روی بدن اش خط خطی ست، روی لبه ی تخت نشسته و دارد اشک می ریزد بگذرد . یا هر طور و هر جای دیگری که خودتان صلاح می دانید.

فبلش،بعدش، وسطش یا چه میدانم هرکجای دیگر و هر طور دیگر و تنها همین 2 کاراکتر توی قصه باشند. ضمنا، هرزه نگاری هم نداریم ها !!

 

1)     برای ارسال داستان تان از تاریخ 1/5/85 تا تاریخ 1/10/85 فرصت دارید.

2)     داستان ها باید به نشانی ی cigarpich@yahoo.com  ارسال شوند.

3)     بزودی آیین نامه ی شرکت در مسابقه را خواهم نوشت و اینجا خواهم گذاشت تا درباره اش مشورت و به کمک هم آن را اصلاح کنیم.

4)     لطفا تا روشن شدن وضعیت شرایط شرکت در مسابقه و قطعی شدن آیین نامه از ارسال داستان خودداری کنید.












 

 

 

|+|
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
 

(شما هم نظرتان را بفرستید)

 

 

سیاه قلب

و داستان های سیگارپیچ سال 84

 

بدین وسیله: سلام علیکم

والله اگه من می‌تونستم و عرضه داشتم که در باره‌ی داستان‌ها رای صادر کنم که الان اینجا نبودم داشتم یه مسابقه‌ی داستان نویسی برای خودم اجرا می‌کردم! اما از اونجایی که بالاخره تفاوت‌هایی است بین انسان و گونی سیب‌زمینی و لابد اگه یه مقادیری از احساس و درک داشته‌ باشم هم، بالاخره مثلن باید بین داستان "خدا هم بالن دارد" و "بالن"  تفاوتی دیده باشم، در این لحظه‌ی خطیر این مسئولیت صعب و ثقیل رو انجام می‌دم! آره من هم با شما موافقم، زیادی خودم رو جدی گرفتم اما توجه داشته باشید که الان بنده دارم نظر می‌دم و شما داری می‌خونی پس خفه!

بعله. نظر کارشناسانه‌ی بنده در باره‌ی داستان برگزیده وجود نداره، چون انصافن هر چی هم که خر باشم حالیمه که کارشناس داستان نیستم؛ در نتیجه از من توقع نکنید که الان براتون یه نظری بدم که اندر کف تحلیل‌های فنی فرم و محتوی‌‌ش بمونید، خیر آبجی!  این یه قلم رو نداریم. اینجا بنده فقط بلدم اراجیف تفت بدم. در نتیجه موضوع کارشناس منتفی شد.

می‌مونه نظر دل و احساس من. مثلن من از کارای پیکاسو خوشم نمی‌آد، چرا هم نداره.( اونایی که فکر کردن به خاطر اینه که نمی‌فهمم و نمی‌تونم با آثارش ارتباط برقرار کنم دست‌شون بالا! خیلی خوب شماها بدونید که خیلی بی‌جنبه‌اید!!) اما مثلن با طرح‌های داوینچی حال می‌کنم. الان هم سیستم نظر‌دهی بنده توی همین مایه است. یعنی چشمام رو بستم و دهنم رو باز کردم.( آقا بچه‌ها رو از پشت مانیتور دور کنید از اینجا به بعد برای بالغینه!)

خوب جدای از شوخی که چیزی وجود نداره! پس نمی‌تونم از شوخی بگذرم، اما حالا شما بذارید به حساب اینکه از اینجا به بعدش از شوخی گذشته! داستان‌های ارسالی از نظر من خیلی جذاب بودن. چیزی نزدیک بیست تا داستان اومد که برای من خیلی امیدوار کننده بود.

نه داداش هول نشو، امیدواری من به خاطر زیاد بودن نویسنده‌ها نبود، بلکه پیش خودم گفتم اقلن بیست نفر داستان منو می‌خونن. البته خودتون هم واقفید که در پایان این جنبش توفنده لب و لوچه‌ی من آویزون شد، چون تازه در پیام‌هایی که زیر پست‌ها بود دانسته شدم که چه نشستی کل‌علی که یه عده‌ای اساسن حوصله نکردن همه‌ی داستان‌ها رو بخونند! و اینجا بود که بنده و اهداف مادی و دنیوی سخیف‌م با خاک یکسان شد.

و از اونجا که هدف غیر سخیف ، معنوی و متعالی‌هم نداشتم(که گویا این تیپ اهداف مختص بررس‌های با کمالات باشه) می شه نتیجه گرفت اینی که الان داره کلمات رو تایپ می‌کنه یک روح سرگردانه که چون یه کار تموم نشده داره مونده تا انتقام بگیره!!! داستان‌های مبتکرانه‌ای اومده بود.البته باید اشاره کنم دیگه به بعضی‌هاشون باید گفت ابتکار‌های داستان‌وار! من با داستان‌های کوتاهی که فرمت کلاسیک داشتن، از اینا که اول‌ش شروع می‌شه و بعد یه راویه هست ماجرا رو می‌گه آخرش هم تموم می‌شه، توی این مسابقه حال نکردم(البته در بین این طور داستان‌ها، داستان عالیجناب محمد امانی از حیث رعایت اصول و گیرایی واقعن برجسته و تحسین برانگیز بود).

در نتیجه اون داستان‌هایی که برای من جذاب بودن بیشترشون فرمت عجیب غریب و مبتکرانه( بخوانید هش الهفت!) داشتند. اینا برام جالب بودند(البته بعضی‌هاش از اول تا آخر جالب بود، بعضی‌هاشون در بعضی از قسمت‌ها بعضن جالب بودند!) به ترتیب نمی‌تونم بگم در نتیجه درهمه!

چتر نجات، بالن، صدای گاو، این داستان ادامه دارد، 11/6/1385.

در بین داستان‌ها، نتونستم با داستان‌های ماه منیر شریف ارتباط برقرار کنم.(پیدا کنید ارتباط بین ماه منیر و پیکاسو را!) و فکر می‌کنم باید بیشتر ازش  بخونم تا بتونم بفهمم چی می‌گه. در باره‌ی سایر داستان‌ها هم با عرض شرمدگی پیشاپیش نسبت به دوستان، چندان باب میل‌مان در نیامدند!!! البته اینم بگم، هیچ داستانی نبود که نتونه من رو تا آخر پای کار نگه داره.

اوه! ای بابا چه طور فراموش کردم، داستان این پسره بهزاد چی چی هم خیلی اوتس بود!(آدم بی جنبه از هر فرصتی برای خودنمایی استفاده می‌کنه، شرمنده)

 بعله از نظر من این چند تا داستانی که اسم بردم برجسته بودند، از دست‌م هم بر نمی‌آد که مثلن بگم این بهتر از اون یکی بود یا اینجای این یکی مثلن بد بود چون به نظرم خیلی سخته که در باره‌ی یه اثر هنری مجتمع، منفک حرف  بزنم. در نتیجه نهایتن می‌تونم بگم که این داستان کلن خوب بود یا این داستان کلن بد بود و از این تیپ اراجیف!

خوب دیگه با تشکر از حوصله‌ی شما دوستان، همگی‌تون رو به خدای بزرگ می‌سپرم.

سیاه‌قلب

|+|
نوشته شده در تاریخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385
 
 

از سر کنجکاوی!

 

خب. راستش خیلی دلم می خواهد بدانم که رای شما از میان داستان هایی که خواندید کدام بود و اگر شما سیگارپیچ نکبتی داشتید که می خواستید از دستش خلاص شوید_چون بلد نیستید باهاش سیگار بپیچید و البته جوات تر از اینها هستید که بروید کافه و سیگار بپیچید جلوی انظار عمومی_ سیگار پیچ تان را می دادید به کدام داستان و کی؟!

 

از همه بیشتر، البته معلوم است که دلم می خواهد بدانم نظر سیاه قلب چیست.بچه ی فضولی ست و من هم که،از او فضولتر!

 

بنابر این بردارید و همین حالا،اگر دلتان خواست و فرصت اش را داشتید چیزی در این باره بنویسید و به نشانی ی سیگارپیچ ات یاهو دات کام بفرستید که برای اطلاع دیگران بگذارم توی وبلاگ.

اگر این کار را بکنید ممنون تان می شوم.

در ضمن فراموش نکنیذ که 20 اردی بهشت موضوع مسابقه ی سال 85 را می گذارم اینجا.

 

ارادتمند:فرهاد

 

|+|
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385
می رسد به...... 

 

یک نکته:

مجری ی مراسم اهدای سیگار پیچ،

مکابیز

است که یک «خیلی شورت استوری» فرستاده بود و به این خاطر نشد توی مسابقه شرکت کند!

 

سیگارپیچ و ملحفاتش می رسد به:

 

صحنه به زیبایی  و البته سادگی ی هرچه تمامتر آرایش شده است و حتی لحظه ای برق فلاش دوربین های عکاسان که از صحنه،حضار و شرکت کنندگان عکس می گیرند قطع نمی شود. دخترهای شرکت کننده گرم گفتگو و پرحرفی های زنانه اند، هر کدام شان پیش بینی ی خاص خودشان را دارند و دل توی دل شان نیست. پسرهای شرکت کننده اما طبق معمول برخورد محتاطانه تری دارند و خیلی خودشان را مشتاق و ذهن شان را درگیر نشان نمی دهند.

 

از میان جایزه دهندگان مهدی «موس نوری ده کلیده»اش را گرفته توی دست اش و نشان همه ی شرکت کننده ها می دهد که توی یک ردیف، پشت سر ردیف اولی ها نشسته اند و بیشترشان معتقدند 9 کلیدش نباید کار کند!

 

منوچهرخان که تازه و از گرد راه از لندن رسیده و خودش عکاس است و یک بند از مراسم عکس می گیرد، «این هیلیتورش» را به شرکت کننده ها نشان می دهد و می گوید: مطمئنم است که جایزه ام کار می کند، چون ایرانی نیست!

 

فرهاد«سیگار پیچ، یک بسته توتون و یک بسته کاغذ زیگ زاگ» را می گیرد بالای سرش و می گوید: این را نمی دهم به کسی که باهاش سیگار بپیچد.همینکه باهاش سیگار بپیچید،تمام ارزشش دود می شود می رود هوا. بگذاریدش روی طاقچه ای، بوفه ای، جایی و باهاش به بقیه فخر بفروشید!

 

زیر همهمه ی مدعوین و شرکت کنندگان «متل کالیفرنیا»ی ایگلز در حال پخش شدن است که رفته رفته ولومش پایین می آید. مجری ی مراسم که آقای خوش صدایی ست می رود پشت میکروفون و بعد آنکه به همه سلام می کند می گوید:امشب، شب پر هیجانی ست که مثلش را هیچ کجا ندیده ام.

آنوقت می گوید:اسم هر کسی را که می خوانم لطفا بیاید و این بالا بایستد تا نهایتا ببینیم برنده ی این سیگارپیچ نکبتی که یک شب «امیر قادری» که شام آمده بوده خانه ی فرهاد و سر میز شام مرتب می گفته «چه قورمه سبزی ی خوشمزه ای» چون شبیه قورمه سبزی ی مامانش شده؛ بهش هدیه داده بوده!

 

اول از همه نگین احتسابیان را به روی صحنه دعوت می کند .نگین با جدیت رمان نویسی که به تازگی آخرین رمانش را تمام کرده به روی صحنه می رود.

 

 بعد نوبت به سمیرا مهدیار می رسد که بلند شود و به روی صحنه برود.

سمیرا که کنار نگین می ایستد مجری می گوید: داری چکار می کنی سمیرا خانم؟ بیا این طرف و سمت چپ تریبون بایست لطفا.

سمیرا می گوید: «دارم تمام عمرم را به خاطر انجام یک کار غریب و مزخرف به هدر می دهم. چشم. الان می آیم آنطرف!»

 

بعد، سهیلا معقولی به صحنه فراخوانده می شود. سهیلا که روی صحنه می آید اول رو به حضار تعظیمی می کند و بعد از خودش می پرسد:یه سری دارن میرن بالا. آخه مجبورن برن بالا؟ واسه چی میخوان یه چیزی رو به کسی ثابت کنن؟ چه کار مسخره ای. آدم از اینا بیکار تر تو دنیا هست؟

 

مجری ی مراسم نام ساناز سید اصفهانی را بر زبان می آورد. اما به اشتباه!

یعنی می گوید:سیده ساناز اصفهانی!

ساناز که به صحنه می رسد، می رود پشت میکروفون و برای هزارمین بار می گوید که اسمش «ساناز سید اصفهانی» ست نه «سیده ساناز اصفهانی» و می پرسد: چطور باید چیزی به این سادگی را به برگزار کنندگان مسابقه حالی کنم!

بعد هم گله می کند که چرا فقط شصت بار داستان اش توی وبلاگ گذاشته شده!

که سمیرا دست اش را می کشد و می برد کنار خودش.

 

همه به خنده افتاده اند که مجری ی مراسم نسرین مدنی را فرا می خواند.نسرین هم آرام آرام خودش را به بالای صحنه می رساند و جایی کنار سهیلا می ایستد. سهیلا ازش می پرسد: وضع رانندگیت بهتر شده؟ نسرین بهش می گوید: اگه نمی شد که الان اینجا نبودم!

 

نوبت به معصومه ی تهرانی می رسد که پس از اینکه اسمش را می شنود از بین جمعیت راهش را به سمت صحنه پیدا می کند. به دشواری خودش را به آن بالا ،کنار ساناز می رساند و توی دلش به خودش می گوید: کاشکی خاله اینجا بود!

 

 در این فاصله مجری  نام ماه منیر شریف را ادا می کند و می گوید: چه اسم قشنگ منحصر به فردی.

ماه منیر که روی صحنه می رود؛ می رود پشت میکروفن و رو به حضار می گوید: «ماه منیر» خیلی کم است اما اسم منحصر به فردی نیست. تا جایی که خبر دارم یکی در رادیو امریکا کار می کند که او هم اسمش «ماه منیر» است.

مجری ی مراسم می گوید:در هر حال «ماه منیر رحیمی» که نباید دو تا داشته باشیم.

ماه منیر می گوید: آها.از اون جهت.! خب، کجا باید واییستم؟مجری می گوید: اینجا کنار نسرین خانم.

 

مجری از زهرا مهدوی هم خواهش می کند تا به روی صحنه برود.زهرا که می آید رو به مجری می پرسد: من جام کجاس؟ تو کدوم جبهه ام؟ چپ یا راست؟! و بعد بدون آنکه منتظر پاسخ مجری بماند می رود و کنار معصومه می ایستد.

 

نوبت به آناهیتا کوچمشگی می رسد.او هم همینکه به صحنه می رسد می رود پشت میکروفن و می گوید: «آناهیتا کوچمشگی» هم عمرا یکی ست، اونم منم!

همه ی حضار از شوخی ی او به خنده می افتند.

 

مجری ی مراسم می گوید:حالا نوبت کسی ست که دیر رسید.خیلی دیر: عاطفه ی برزین.

عاطفه که چشم هایش سرخ است و معلوم است که تمام امروز را داشته اشک می ریخته که چرا داستانش را نتوانسته به موقع بفرستد،سلانه سلانه می آید بالای صحنه و می رود کنار ماه منیر می ایستد.

ماه منیر بهش می گوید: غصه نخور عاطفه. سال بعد مهلتو یه سال تمدید می کنیم که تو بتونی داستانتو به موقع بفرستی!

 

مجری می گوید: خب. تمام دختر ها آمدند بالای صحنه. نوبت پسرهاست که یکی یکی خودشان را برسانند این بالا. از امین نیکفر می خواهم که تشریف اش را بیاورد!

امین با سرعتی خیره کننده خودش را می رساند بالا و یکراست می رود نفر اول صف پسرها را تشکیل می دهد. اما بر می گردد عقب و رو به همه ی دخترها می گوید: ما خیلی خوشبختیم عزیزان!

دخترها هم دسته جمعی جوابش را می دهند: درسته. خیلی!

 

امین .... نفر بعدی ست که به صحنه دعوت می شود. او همینکه به صحنه می رسد و کنار امین نیکفر می ایستد و می بیند که مظطرب است، یک پاکت سیگار بهمن طرح جدید از جیب اش بیرون می آورد و بهش تعارف می کند: یه نخ بکش بهتر می شی!

 

امین بهرامی احمدی که آرام و تنها یک گوشه نشسته بود و داشت با موهايش بازي ميكرد و به اين فكر مي كرد كه يك روز يا شايد هم دو روز ديگر بايد برگردد به همان جايي كه بوده و از آن به شدت تنفر داشت؛ نفر بعدی ست که به صحنه دعوت می شود. او هم می آید بالا و کنار بقیه ی پسرها می ایستد.

 

مجری ی مراسم می گوید: حالا نوبت پسر بد مسابقه است!

هیچکس جا نمی خورد چون تقریبا همه می دانند که اسم داستان اشکان نیری بوده.اشکان هم هر طور که شده خودش را می رساند به صحنه.

 

بهزاد قدیمی نفر بعدی ست که به روی صحنه دعوت می شود. اما هرچه مجری اسمش را صدا می زند هیچکس دیده نمی شود که بلند شود،از پله ها بالا برود و برود کنار دیگران بایستد!

اما یکی از حاضرین خودش را به مجری می رساند و یک برگه ی کاغذی می دهد دستش که مجری هم آن را می خواند و می گوید که یک نفر به اسم «سیاه قلب» آن را امضا کرده: چرا باید توی مراسمی که یه ابله از خود راضی راه انداخته شرکت کنم؟

سالن منفجر می شود و همه برای«سیاه قلب» کف می زنند. فرهاد مثل مارمولک ها که هیچوقت خدا کسی خنده ی شان را ندیده ،می خندد.!

 

هادی صادقی که دعوت می شود روی صحنه،مجری میکروفون را می دهد دستش که اگر می خواهد چیزی بگوید،بگوید. در عین حال بهش می گوید: یه کم بد دسته. اما اگه قلق اش بیاد دستت راحته باهاش حرف بزنی!

هادی هم در جواب می گوید: مگه خارجکیه؟

 

حمید رضا کشاورز هم اسمش خوانده می شود. اما به زحمت و آهستگی حیرت آوری خودش را از پله ها بالا می کشاند. این است که مجری به کنایه دیالوگی از قصه ی او را ادا می کند: نیگاش کن. نون نخورده انگار. داره جون میکنه تا بالا بیاد. د بجنب دیگه پسر!

همه می زنند زیر خنده. حمید رضا خودش هم به خنده افتاده.

 

مجری ی مراسم از ساسان م .ک .عاصی می خواهد که روی صحنه برود. در عین حال ازش می پرسد: حکایت این م. ک چیه وسط فامیلت؟

ساسان که روی صحنه می رود می گوید: به نظر شما انقدر مهمه که وسط مراسم اینو بپرسین؟

 

مجری ی مراسم می گوید:

همه ی آنها که باید به روی صحنه دعوت شوند؛دعوت شدند.

برنده ی مسابقه ی سیگار پیچ سال 84 کسی نیست مگر آن بنده خدایی که آن پایین توی ردیف شرکت کنندگان نشسته و به خیال خامش من صدایش می کنم تا بیاید این بالا.

نخیر کورخوانده ای آقای محمد امانی! داستانت یعنی با برد مفید هزار متر بهترین داستان رسیده تشخیص داده شد.

جایزه هایت را از منوچهر خان و مهدی و فرهاد بگیر و برو خانه ی تان بنشین قصه بنویس. هیچ معلوم هست اینجا چکار می کنی؟!

لطفا برو پی کارت و بگذار ما اینجا خوش بگذرانیم.منتظر کف و دست و تشویق و هلهله هم نباش.

همین الان همه می آییم پایین و تا دم در بدرقه ات می کنیم.

 

همه ی دخترها و پسرها می آیند پایین و به اتفاق مجری،فرهاد،منوچهرخان و مهدی، محمد امانی را در حالیکه جایزه هایش را گذاشته اند زیر بغلش،تا در خروجی ی سالن بدرقه می کنند!

 

محمد امانی، بیرون سالن؛ برای یک لحظه بر می گردد و رو به همه ی پسرها و دخترها و جایزه دهندگان می پرسد:نمی شه جایزه رو بدین به یکی دیگه، من بمونم تو سالن باهاتون ؟

 

همه به اتفاق می گویند: نه! نمیشه آقای امانی!

محمد امانی می گوید: خیلی نامردین. خیلی!

این است که سرش را می اندازد پایین و راهش را می کشد می رود خانه، تا بنشیند و داستان بنویسد. خیلی بهتر از با برد مفید هزار متر.

 

بعد آنکه محمد می رود پی کارش، همه بر می گردند و هر کدام روی صندلی های شان می نشینند. مجری هم که خودش را رسانده پشت میکروفون از فرهاد می خواهد که برود بالا و به بقیه بگوید که چرا سیگارپیچ اش را داده به محمد امانی؟

 

فرهاد پشت تریبون دو سه برگه از جیب اش در می آورد و بعد آنکه از همه به خاطر همکاری شان تشکر می کند و می گوید «برای این محمد را از سالن بیرون کردیم که اینها را نشنود و به رویش بالا نرود»تای کاغذها را باز و شروع می کند به خواندن:

 

 

سیگارپیچ ام را می دهم به «محمد امانی» و داستان «با برد کمتر از هزار متر» :

 

1) چون: در همان شش خط نخست اش مرا وا داشت که بنشینم و همانوقت که دریافت اش کردم؛بخوانمش. نه یک بار،که چند بار :

باید همین ابتدای امر به این موضوع  اعتراف کنم که من هر هفته به اینجا نمی آیم . آن اوایل شاید . اما راستش را بخواهید حالا دیگر نه .اسم این کار را گذاشته ام " طلبیدن ". یعنی یک جورهایی راحیل بایستی من را بطلبد تا بلند شوم و بیایم اینجا : قطعه پنج، ردیف هفت ، شماره 438.

بگذارید من هم اعتراف کنم که:
از دید من ،این شاید قشنگ ترین شروع در بین داستان های رسیده با این ایده ی اولیه بود. پاراگرافی که اطلاعاتی به غایت کوتاه اما به قدر کفایت مفید، بهتان می داد تا موقعیت زمانی و مکانی داستان را دریابید.
با این حال این «نمای ورودی» که هر داستان کوتاه کلاسیک به گمانم سخت به آن محتاج است تا دریچه ی ورود به داستان باشد، مطابق با تصوری که من از «خدمت و خیانت پاراگراف های داستانی» دارم _ اینکه هر پاراگراف باید پرسشی بیافریند که پاراگراف بعد به آن پاسخ دهد و آن دیگری خود به نوبه پرسشی تولید کند تا در انتها پاسخی داده شود به پرسشی که نام قصه ساخته است _ پرسشی می ساخت که مرا ناچار می کرد تا برای دریافت پاسخ ،مدام از این پله به پله ی پایین تر بروم.
حال آنکه خود داستان از حیث ارزش احساسی ی هر پاراگراف،مرا پله به پله بالا و بالاتر می برد تا در موقع مقتضی به زمینم بزند.

 

2) چون: بر خلاف شمار زیادی از دیگران،ایده را فانتزی ندیده بود. بلکه آن را کاملا جدی گرفته بود و از این رو لحن و زبانی برای روایت برگزیده بود که آن جدیت و زبری را باز می تاباند.

3) چون:ایده ی مرا نگذاشته بود روی دوش داستان اش بلکه،داستان اش را گذاشته بود روی دوش ایده ی من.می خواهم بگویم مغلوب ایده ی من نشده بود بلکه بر آن غلبه یافته بود.

یعنی درست مثل بالون قصه اش که در فرازی از داستان، آرام و پر شکوه و عجیب از روی سر شخصیت ها گذشت و سایه اش سردشان کرد ، ایده ی من هم تقریبا چنین نقش و حضوری در داستان او دارد. سایه ای که می آید فقط برای آنکه آمده باشد و گذشته باشد و شرط، رعایت شده و در عین حال نشده باشد!

4) چون: بیشتر دیالوگ هایش را انگار هزار بار شنیده بودم در حالی که تا پیش از آن هرگز نشنیده بودم. این یکی از آنهاست:

 

_حتمی شکاری بوده بابام . از اینا که ساچمه های ریز می ریزن توی گلوله هاش . لاکردارا یه  هزار متری برد دارن . بی ناموس گوزن رو جر می ده . دیگه چه برسه به ... چی بود اسمش گفتی ؟

 

البته انکار نمی کنم که برخی از دیالوگ ها را هم نمی پسندم که این یکی از آن معدود هاست:

 

_-- راستی، نگفتی تو تا به حال یک بستنی قیفی سبز خوردی ؟

 

5) چون: اسم نسبتا قشنگی داشت: با برد مفید هزار متر!

گرچه که اگر من بودم اسم اش را می گذاشتم: «قطعه پنج، ردیف هفت ، شماره 438».
اما همین اسم هم، به قدر کفایت زیبا و مناسب هست. اسم او بر شیئی دلالت دارد که فاجعه را رقم می زند؛ حال آنکه اسم پیشنهادی ی من بر موقعیتی تراژیک که مطابق با آنچه در باره ی تکلیف و وظیفه ی پاراگراف ها برای تان گفتم، می تواند پاسخی به پرسشی باشد که آخرین بند داستان (که دیالوگ کوتاهی از پیرمرد قصه است) مطرح می کند:

 

_ بابام ، همیشه خیالات ورم می داره که داره از این زیر یک صداهایی میاد.

 

6) چون: