تبليغاتX
.:: سيگارپيچ ::.
داستانی که دیر رسید! 

این داستان در مهلت و در مهلت تمدید شده دریافت نشد. به همین خاطر در مسابقه شرکت داده نمی شود.

با این حال متفقا و جمعا از او تشکر می کنیم.

 

"ماسكِ تازه مرد"

عاطفه برزين

 

 

 

دست ظريفش را بلند كرد تا مثل بزرگتري كه مي‌خواهد بچه‌اي را گول بزند، چيزي را در آسمان نشان دهد. يادش نبود كهنه كودك ديروز، همين تازه داماد امشبي ست كه گول نمي‌خورد و دستش را محكم گرفته و مي‌لرزد.

همراه دستش ، دست داماد بالا آمد ولي جهت ستاره را، اشاره ي "عروس" مشخص كرد.

 

_ نيگاه كن اونو مي گم، بزرگتر از بقيه‌ست! بيا نشونش كنيم تا وقتي رفتيم پايين هروقت از دست هم عصباني شديم ، هروقت بيخودي قهر كرديم، هروقت بي پول يا مَر...

آب دهانش را قورت داد و سرخ شد.

_ چي؟ هروقت مريض شديم؟ چرا اين يكي‌ُو بريدي؟ مي ‌بيني حتي از آوردن اسمش هم مي‌ترسي. نمي‌دونم شايد مي‌خواي خودتو گول بزني تا يادت بره گرفتار كي شدي؟

 

خيل‌و‌خوب اين الماساتو پاك كن كه الان لبه‌هاي تيزش قلب نازك منو مي‌بره و رو گونه‌هاي خوشگلت قنديل مي‌بنده.

دست راستش هنوز در دست چپ "تازه مرد" به طرف يك ستاره درشت نقره‌اي نشانه رفته بود، پس با سرانگشت ديگر اشكهايش را پاك كرد و نرم لبخندي بر لبانش نشست و دستهايش خشكيد به ستاره نشانه .

 

_ داشتي مي گفتي. شايدم خط و نشون مي كشيدي ‌؟

 

_ تو عادت داري هميشه بزني تو ذوق آدم. مي‌خواستم بگم هروقت هر اتفاق بدي كه افتاد و خواست بين ما يه سنگيني يا كدورت يا احساس خستگي يا خداي نكرده جدايي بندازه، يك كدوم از ما كه يادش بود...

_ و لابد خودت ؟

_ ...اين ستاره رو تو آسمون پيدا كنه و به ياد اين شب‌و‌ُ اين همه لطف و قشنگيش، به ياد اين همه سختي كه تا به اينجا رسيديم ، به هم رسيديم بيفته تا همه تلخيها فراموش بشه.اي كاش مي شد همه غصه‌هاي سنگين رو مثل اين كيسه‌هاي شن بندازيم پايين تا بيشتر به آسمون آبي، اونطرف ابرهاي سفيد يا حتي سياه، به آبی آبیش برسيم . 

 

 دستان يخ زده‌اشان پايين آمد و رفت زير پتو شايد كه گرم شود.

 

_ خوب حالا اگه در چنان شبي هوا ابري بود، دعوا هم سرگرفته يا كفگير خورده بود به ته ديگ و اوقات هردومون سگي، اين ستاره رو از كجا پيدا كنيم؟

_ اَه لعنت به تو و منفي بافيات. اصلا نميشه يه ذره باهات عاشق بود و يه چيزي گفت تا گرماي رومانتيك شب اول زندگي، سرماي اين بالاي جَو رو از بين ببره.

 

"تازه‌مرد"به ستاره‌ي نشانه زُل زده بود و خواهر و مادر رفيق چندين و چند ساله‌اش را به ناسزا مي‌گرفت كه توانسته بود اين بالن را برايش جور كند و به خودش بيشتر فحش مي‌داد كه آرزوي به اين عجيبي را از كجا آورده بود؟

 

بالن كابيني ساده داشت از نوعي پلاستيك نسوز و بادكنكي مثل اغلب بالنها رنگارنگ ولي، زرد و سبز و قرمزش بيش از باقي نمود مي‌كرد و چون  ماشين عروس نداشتند "تازه‌مرد" داده‌بود يك گل فروشي تزئينش كند. چشمان مرد رسيده‌بود به فرق سرش وقتي شنيده بود با دار ‌و‌ بساطش بايد برود و كابين يك بالن را گل بزند.

 اين بار حجله و سواري عروس كشان يكي بود!

آخرين بار كه عجيب‌ترين تزيين را انجام داده‌بود، ژيان قرمز قراضه‌اي بود كه جا به جايش رنگ پلاستيك خورده بود . عروس و داماد از خرپولهاي شمال شهر بودند كه از سر خوشي زياد و اينكه عُقشان مي‌زد زانتيا و ماكسيما سوار شوند،ژيان درب و داغاني را آورده بودند تا گل زده ببرند روي فرشهاي باغ مجلس عروسي !

كارش را با حوصله انجام داده‌بود، نزديك به سليقه تازه‌مرد. دور تا دور كابين، گلهاي مريم و ژرورا و ميخك زرد و سفيد زده ‌بود و هنوز بعد از چهار، پنج ساعت، بوي مريم و ميخك مستشان مي كرد.

 _ چي مي‌شد اگه عروسا شب عروسي بلوز شلوار سفيد مي پوشيدن؟

_ آخه كدوم عروس خنگي هوس‌ِ  دامادُ قبول مي كنه تا اولين شب زندگيشو تو بالن بگذرونه ؟

خنده كنان كف كابين ولو شدند.

_ حيف كه اين بادكنك نمي‌زاره آسمونُ درست ببينيم

و امتداد نگاهش از بين طنابهاي بالن رفت به گوشه‌اي ترين قسمت آسمان.

 هنوز دست كار آرايشگر روي چهره‌اش بود. پشت چشم بلندش هاله‌هايي از رنگ سبز و ليمويي داشت  كه با رنگ كهربايي چشمانش تركيب زيبايي را ساخته‌بود. گونه‌هاي برجسته‌اش نيز با صورتي روشن بزرگتر به نظر مي آمد.

 

_ ميشه با اين چشم و مژه‌هاي عروس شدت اينقدر دل منو وسط زمين و آسمون نبري؟ ميدوني كه اينجا فرصت مانور ندارم...دنبال چي مي‌گردي اون گوشه آسمون؟بابا ستاره تو اين‌جاست، بغل دستت .فقط يه اشكال بزرگ داره و اون اينه كه وقتي عاشق شد پاك خل مي شه و عروسشو مياره رو پشت بوم خدا تا اونجا عروسي راه بندازه...

فشارهوا در هر فراز كمتر مي شد. سكوت وحشتناكي بود. عروس وداماد حسابي گره‌خورده‌ بودند و حاضر به از دست دادن گرماي هم‌آغوشيشان نبودند اما هرلحظه نفس‌هاي بيشتري را كم مي آوردند.

ماسك ها را كه مي بست، گفته‌هاي پزشك پُتك‌وار ضربه‌اش مي‌زد...

_ بيماريA.L.S  خيلي نادره. اگه كسي دچارش بشه يعني نهايت بدشانسي! و حالا مريض اگه خيلي شانس بياره و بيماري، كورتكس نخاعيش رو نپوشونه چند سالي اما بسختي مي‌تونه زنده بمونه و سريعترين حالت مرگ اينه كه روي مركز تنفسيش بيفته كه اونوقت خفه مي‌شه و در غير اينصورت يه مرگ تدريجي خواهدداشت كه شريك زندگي صبور و فداكاري ر‌و مي‌طلبه. چنين شريكي هستي ؟

...ذرات هوا وارد ريه هايشان كه مي شد فكر مي كرد: چه چيز خوبيست نفس كشيدن و خدا كند اين مرض لعنتي روي مركز تنفسي هيچ عزيزي نيفتد...

 

_ آقاي دكتر چه كاري مي‌تونم براش بكنم كه وضعيت بهتري داشته باشه؟

_ تمام تلاشتون روبكنيد تا متوجه اصل قضيه نشه چون اين  بيماري به وضعيت عصبي فرد بستگي زيادي داره و مشكلات و ناراحتيها، تشديش مي‌كنه.

 

و آن روز با نامزدي كه نمي‌دانست چه بار غم سنگيني براي همه دور و بريهايش، تحفه آورده، قرار خريد عروسي داشت و تمام مسير را پياده طي كرده‌بود تا بهترين كار را بكند.

_ چرا اينقدر برافروخته اي؟ چيزي شده؟

_ سردرد شديدي دارم ، خستم چيز مهمي نيست. خريدُ ول كن بيا يه كم حرف بزنيم.

_ گرچه وقت زيادي تا مراسم نداريم اما باشه هر جور تو بگي.

 

تقريبا  از هر دري حرف زدند تا ...

 

_ آرزوي بلند مدتمو بگم يا كوتاه مدت؟

_ مگه حساب بانكيه ؟ حالاكوتاه مدتو بگو چون صبرم كمه .مي‌خوام ببينم عرضه دارم اين كوتاه مدته رو برآورده كنم يا برم بميرم.

طره موهاي روشن كرده‌اش را كنار زد تا شايد بهتر فكر كند و با اندكي تاخير گفت : دلم مي‌خواد شب عروسيمون يه شب خاص باشه يه كم عجيب و غير عادي و به همه خيلي خوش بگذره. دوست دارم همه رو سوپرايز كنيم. حالا تو آرزوي بلند مدت و كوتاه مدتتو بگو هر دوش برام جالبه.

_ بلند مدتم اينه كه هردو مون خوشبخت و سالم باشيم

روي كلمه سالم كمي بغض كرد و ادامه داد: كوتاه مدتم مثل هميشه شبيه ايده‌هاي  تواِ دلم مي‌خواد  يه كار غير معمول انجام بدم اما آرزويي كه از بچگي مثل همه پسر بچه ها داشتم اينه كه يه پرواز خاص، مثل پرواز با كايت يا بالن كه طعم هواي واقعي ارتفاعو بفهمم داشته باشم، اما ...

بغض دوباره راه گلويش را بست . دختر به شك افتاد و نگران شد

_ راستشو بگو چيزي شده ؟ حالت خوب نيست؟ مامان گفت صبح دكتر بودي . اگه مشكلي داري عروسيو عقب مي‌ندازيم

_ چيزي نيست فقط يه هو دلم گرفت كه لابد آرزوي سفر با كايت يا بالن رو به گور مي‌برم چون هميشه دكترا بم مي‌گن به خاطر آسمت نبايد به ارتفاع بري واسه اينكه اكسيژن كم مياري.

فيلم قشنگي را بازي كرده بود خودش هم تعجب كرد كه توانسته ذهن دختر را ببرد به سمت بيماري آسم ِ خودش تا فكر كند اين همه بغض و آشفتگي براي ترس از آينده‌ايست كه قرار است يك مرد نفس تنگ بسازدش و نه يك زن دچار A.L.S  !

 

_ من همين حالا آرزوي كوتاه‌مدتمو تغيير مي‌دم. تغيير كه نه، جدي ترش مي‌كنم مي‌خوام سعي كنم هر دومون نهايت لذت رو ببريم . من شنيدم تو بالن ماسك اكسيژن هم هست !

 

 

                                                              عاطفه برزين

|+|
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه سی ام فروردین 1385
 

سلام

1-      راست اش را بخواهید هیچ به عاقبت پیشنهادم فکر نکرده بودم.یعنی به این بخش اش که اگر آمد و سال بعد مثلا دویست قصه رسید تکلیف رای دهندگان چیست؟! باید بنشینند و 200 قصه را بخوانند؟
لابد که این پیشنهاد ایرادات دیگری هم دارد که هنوز نفهمیده ایم. اما خوبی ی امکاناتی که جهان مجازی در اختیارمان می گذارد، یکیش همین است که «عقل جمعی» می تواند به یک تصمیم،صورت موجه تر و پسندیده تری بدهد.

2-      اما چرا عصبانی بشویم؟! چرا سر هم داد بزنیم؟! تصمیم من که آیه ی فلان کتاب آسمانی نیست که نشود با مشاوره ی شما عوض اش کنیم!
پس چند روزی منتظر می مانیم تا ببینیم نظر سایر دوستان چیست. آنوقت همه با هم بهترین تصمیم را می گیریم.

3-      با پوزش از ایشان،لحن «سارا خانم» را هم در کامنت شان نمی پسندم.انتقاد ایشان ممکن بود که با لحن محترمانه تری صورت بگیرد.راستی چرا همیشه تندترین و خشن ترین لحن و ادبیات را در گفتگوهای مان به کار می گیریم؟!

4-      کسی سیگارپیچی برای من هدیه آورده،من هم آن را گذاشته ام به مسابقه.بیست نفر هم نشسته اند و بر اساس ایده ای که داده ام، داستانی نوشته و برایم فرستاده اند.
حالا هم ایده ای به ذهنم رسیده برای رای گیری. که امروز فهمیدم یک جای کارش می لنگد.کسی هم به جای یک بار دوبار از من تشکر کرده. چرا باید چنین عتاب آلود با هم سخن بگوییم؟!

این همه ی داستان ماست و تنها بهانه ای ست که جماعتی به زندگی ی آرام و یکنواخت شان شور و هیجانی بدهند دل خوش کنک.یک جا بایستند و سپس شروع کنند به دویدن و دست آخر به افتخار کسی که زودتر از همه به خط آخر رسیده؛ چیزی بنوشند و حظی ببرند. برنده هم یک بطر ماءالشعیر باز کند و کف اش را بپاشد روی همه ی آن دیگران و آنها را هم در لذت برنده شدن اش سهیم کند. تا سال بعد که دیگری، همین کار را بکند.

5-      این سیگارپیچ بهانه ای ست برای آنکه دور هم باشیم و خوش بگذرانیم.شما را به خدا با عصبانیت و درشت گویی خراب اش نکنید. جز یک بار و برای شش روز که میهمان یک مرکز مطالعات سیاسی در فرانسه بودم،هرگز پایم را از این کشور بیرون نگذاشته ام.اما گمان نمی کنم مردم هیچ کجا جز اینجا، تا به این اندازه عصبی و خشمگین و مستعد انفجارعصبی باشند و کوچکترین اشتباه یا تخلفی آنان را چنین از کوره در ببرد!

6-      به هر دلیل که جای باز کردن اش در این وبلاگ صرفا داستانی نیست؛ ما ایرانی ها چیزی را گم کرده ایم یا بهتر است بگویم «چیزی را از دست داده ایم» و آن نیست مگر «ظرفیت انسانی ی مدارا».
پرخاشجویی را بگذاریم کنار و با هم مهربانتر باشیم.به هم اجازه بدهیم که اشتباه کنیم و آنگاه به هم کمک کنیم تا اشتباهات مان را مرتفع کنیم.

7-      در سال نخست بود که من، به عنوان نخستین کس و صاحب ایده، شرط و شروطی گذاشتم که باید آنها را رعایت می کردید. اما معلوم است که از این پس یکایک تان باید به من کمک کنید تا لحظه به لحظه قوانین آن را کاملتر و متکاملتر کنیم.
برای همین برای مسابقه ی سال بعد یک آیین نامه می نویسم و آن را به رای و نظر شما می گذارم تا پیشنهاد بدهید و آن را اصلاح کنید.
چیزهای زیادی به ذهنم رسیده، از جمله اینکه برنده ی سال قبل به هیات ژوری اضافه شود و خود حق شرکت در مسابقه ی آن سال را نداشته باشد. یا اینکه فقط با نام  مشخص و نشانی ی معین بتوان در این مسابقه شرکت کرد چون قرار است سیگارپیچ بدست کسی برسد و عکس و چهره اش به دیگران معرفی شود. چون منکه هیچ لزومی نمی بینم شخصی با نام مستعار بتواند در مسابقه ی ما شرکت کند یعنی چرا باید اصرار داشته باشد که گمنام بماند؟ چون به نوعی نقض غرض است. یا همینکه هر جایزه دهنده ای صاحب حق رای باشد و... که سر فرصت آن را تکمیل خواهم کرد و خواهم گذاشت تا درباره اش همگی ی تان نظر بدهید.

۸-      به من کمک کنید تا سیگارپیچ را در میان مدت، به معتبرترین مسابقه ی داستان کوتاه کشور تبدیل کنیم.
می توانید هم این کار را نکنید. این به شما بستگی دارد. من به شخصه تمام تلاشم را می کنم و باکی از این ندارم که دیگران ممکن است چه داوری ی نادرستی درباره ی انگیزه ام داشته باشند.

۹-      پس تا رسیدن نظر دیگر دوستان و روشن شدن اینکه باید چکار کنیم، از فرستادن دوباره ی داستان های تان و اینکه رای خود به بهترین داستان دیگران اعلام نمایید؛ خودداری بفرمایید.

منتظر نظرات تان هستم.
قربان همگی ی تان:فرهاد  

|+|
نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1385
شما رای بدهید! 

سلام

راستش را بخواهید فکر اینجا را نکرده بودم. این که داوری چه کار دشواری ست.نه اینکه ندانم سیگار پیچ ام را باید بدهم به کدام داستان.اما فکرش را که می کنم ممکن است داوری ی من تاثیر نامطلوبی روی کسی بگذارد،کمی نگران می شوم.

 

برای همین،اگر چه به محض رسیدن یکی از داستان ها احتمال قوی می دادم که آن داستان از دید من بهترین داستان رسیده است؛ اما توی این فکرم که چه طور می توانم از زیر بار داوری کردن فرار کنم.چون نمی خواهم کسی را برنجانم.

 

باید اعتراف کنم که سال نخست سال آزمون و خطا بود تا سرانجام بهترین شیوه ها و روش ها یافته و بکار بسته شوند.

این است که بنای یک بنیاد تازه را در مسابقه ی سیگارپیچ می گذارم که برای همیشه این بنیاد استوار بماند و داوری ی آن شیوه ای دموکراتیک تر داشته باشد.به این ترتیب که:

 

از خود شما می خواهم که داوری کنید!

 

به این منظور لازم است که:

1)      برای اطمینان یافتن من از اینکه، آنکه رای می دهد، خود فرستنده ی یکی از داستان ها بوده؛لطفا داستان خود را مجددا ارسال کنید.(مراقب خواهم بود که این ای میل شما، تنها از طریق همان ای میلی ارسال شده باشد که نوبت قبل از همان طریق داستان خود را فرستادید و گرنه رای شما لحاظ نخواهد شد)

2)      برای اطمینان یافتن از اینکه برنده هیچ شخص مستعاری نخواهد بود(و سیگار پیچ روی دستم باد نخواهد کرد!) لطفا «نام و نام خانوادگی ی واقعی»،«نشانی ی دقیق پستی»، «شماره ی تلفن و کد مربوطه»  و «ای میل شخصی» ی خود را نیز ذیل داستان ارسال کنید.

3)      برای اینکه دریابم رای شما به کدام داستان تعلق گرفته لطفا در ذیل دو مورد قبل «اسم داستان و نویسنده ی برگزیده» از دید خودتان را هم بنویسید.

4)      این ایمیل شما فقط و فقط باید به نشانی ی cigarpich@yahoo.com  ارسال شود.

 

توجه داشته باشید که:

الف) من نیز صاحب یک حق رای خواهم بود.

ب) مهدی نیز که جایزه ای به سیگار پیچ من افزوده صاحب یک حق رای دیگر است.

ج) منوچهر خان نیز که جایزه ی دیگری به جوایز ما اضافه کرده نیز صاحب یک حق رای خواهد بود.(بدین ترتیب در سال های بعد نیز کلیه ی اهدا کنندگان جوایز نیز صاحب حق رای خواهند بود).

 

و از همه مهمتر اینکه:

 

د) نمی توانید به خودتان رای دهید بلکه باید به داستانی رای بدهید که از دید شما صرف نظر از قصه ی خودتان، بهترین داستان رسیده است.

 

بدین ترتیب:

هر داستانی در مسابقه شرکت داده خواهد شد که موارد بالا را رعایت کرده باشد.

و:

از حالا تا 25 اردی بهشت فرصت دارید که مرا از نظر خود و تمایل تان برای شرکت در مسابقه مطلع کنید.

و:

کلیه ی آرای دریافتی تا این تاریخ، در روز نخست خرداد ماه با ذکر نام رای دهنده و رای مربوطه اعلام خواهد شد.

 

همیشه،دموکراسی بهترین راه چاره است!

 

ارادتمند همه ی شما:فرهاد جعفری

|+|
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385
 

تمام قصه ها در این پست به طور کامل قرار داده شده اند
تا شما هم ارزیابی ی خودتان را داشته باشید.


سلام
امروز بیست و دوم فروردین ماه است و مطابق قراری که گذاشتیم (و پانزده روز هم تمدیدش کردیم) فرصت شرکت در مسابقه ی سیگارپیچ چند روز پیش تمام شد.
از همه ی شما که داستان فرستادید تشکر می کنم و امیدوارم که بتوانم بین  پانزدهم اردی بهشت تا اول خرداد ماه ببینم که سیگارپیچ و ملحقاتش را باید برای کدام یک تان پست کنم.

ارادتمند شما:فرهاد جعفری

راستی:
 دوستی به اسم امیر کامنت گذاشته اند که داستان شان را از وبلاگ حذف کنم.چون معتقدند که ما هیچوقت پیشرفت نمی کنیم!
ای کاش توضیح بیشتری می دادند که چرا چنین فکر می کنند و چرا مایل اند داستان شان را از فهرست شرکت کنندگان حذف کنم و چه چیزی احیانا موجب ناراحتی شان شده.
منتظرم امیر جان.

همین جمعه ی آینده
حتما به سیگار پیچ سر بزنید.
می خواهم موضوع مهمی را با شما در میان بگذارم.
فراموش نکنید.همین جمعه در سیگار پیچ باشید ها!

|+|
نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385
 

کلیه ی

داستان های دریافت شده

برای دوره ی نخست مسابقه ی سالانه ی داستان کوتاه سیگارپیچ

بدون هیچگونه

اولویت بندی ی ارزشی

 

 

«1»

چنار راست خانم "ناد" و چنار چپ آقای "شیل"

نگین احتسابیان

 

  تقریبا نیم ساعتی می شد که آقای "شیل" داشت  با تماشا کردن به  خانم"ناد" که قرار بود آن شب برای اولین بار در زندگی زنش بشود و الان هم مدتی بود که داشت سر حوصله چین و چروکهای بالن بزرگ را از هم باز می کرد، به تمام دنیا پشت پا می زد.

خانم"ناد" کمی آب دهان روی یک چروک خیلی ظریف مالید که آقای "شیل"طاقت نیاورد و در حالیکه لبخند دو ساعت پیشش هنوز روی صورتش آویزان بود،از روی زمین چمن که گلهای وحشی خیلی ریزی داشت که تقریبا حتی نمی شد رنگ اصلیشان را بدون چشم مسلح حدس زد،چه برسد به اینکه بدانی چند پر است و برگهایش شبیه قلب هست یا نه، بلند شد و گفت:

"ناد عزیز من! اینقدربا این بالن ور نرو ، اگه نیمساعت دیگه همینجوری این چروکها رو دستکاری کنی ، دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه که بخواهیم آویزونش بشیم. وانگهی! این بالن پر از وصله پینه است و آنوقت تو اینهمه وقت صرف صاف و صوف کردن ظاهرش می کنی؟"

خانم "ناد" با جدیت محققی که به تازگی در آزمایشگاهش ژن تعادل را کشف کرده ،یا دارد کشف می کند، درحالیکه اصلا به نظر نمی رسید یک کلمه هم از حرفهای آقای "شیل"را شنیده باشد ، گوشه ای از برزنت سرخ رنگ را به چشمهایش نزدیک کرد و با وسواس به آن دست کشید.انگار که پیراهن ظریفی از ساتن هلویی با گلهای ظریف سفید باشد!

بعد یک چروک بزرگتر را با پا روی زمین صاف کرد ، جوری که انگار تمام نظم دنیا در آن لحظه وابسته به جدیت اوست  و رفت سراغ طرف دیگر بالن.

البته از آن طرف در حالیکه با رضایت به بالن پهن شده روی زمین نگاه می کرد، رو به آقای "شیل" لبخند گشادی تحویل داد:"همیشه فکر می کردم یه روزی میاد که این لگنو ول می کنم و میرم توی یک بالن حسابی که کتابخونه هم داشته باشه.اصلا حدس هم نمی زدم که یک روزی اینجا وایساده باشم و تو اونجا فقط تماشا کنی و من بالنمو راست و ریس کنم! به من واقعا چی میگن؟بالن صاف کن!؟ هه هه…نه! اینجوری اخم نکن شیل! می دونی که از اومدنت خیلی خوشحالم.حالا می بینی!"

آقای "شیل" دست به سینه زمین سرخ رنگ پیش پایش را نگاه کرد و دید که خورشید هم دارد کم کم پایین می آید.

حالا دیگر هیچ یادش نمی آمد که با بالن خودش چکار کرده است .اصلا از اولش یکی برای خودش داشته یا نه.هرچند که خاطره ی درهم و برهمی از سقوط در پس ذهنش داشت.به هرحال چندان فرقی هم نمی کرد.اینجا  همین یک بالن بود که باید دوتایی سوارش می شدند.اصلا بالن که با بالن فرقی نمی گند.زندگی مشترک هم که مال من و مال تو نمی شناسد.همه چیز با هم مصرف می شود می رود پی کارش!

بعد آقای "شیل"  با این فکر که بهرحال امشب یا باد موافق است و  با همین بالن فسقلی پرواز می کنند و یا کلا بی خیال اشتراک این یک تکه زمین روی هوا می شوند. ولش می کنند و همینجا روی زمین می گیرند تخت می خوابند ،  اعصابش را آرام کرد و سعی کرد با نگاه کردن به خانم "ناد" سهمی در گذراندن اوقات مشترک سعی و تلاششان داشته باشد. بهرحال فکر بعضی چیزها را می شود از قبل کرد.اما بعضی چیزها را هم باید به کل به باد واگذار کرد.

خانم "ناد" قد کوتاهی داشت و رنگ ابروهایش هیچ به صورت رنگ پریده اش نمی آمد.شاید هم لبهایش خیلی کمرنگ بود یا چشمهایش خیلی پررنگ...البته چندان فرقی هم نمی کرد کدامش.چون در همان وقت، آقای "شیل" که داشت اوقات نیمه مشترک می گذراند،  در یک آن محصور تصویر پیش رویش شد:مژه های بلوطی خانم "ناد" در آفتاب ملایم آخر روز برق می زد و سایه اش روی گونه های رنگ پریده ی او افتاده بود.واقعا زیبا بود!آقای "شیل" با حیرت سرش را تکان داد و فکر کرد که مگر نمی شود آدمی فقط عاشق مژه های یک آدم دیگر که توی غروب آفتاب برق می زند و در زیرش سایه ی بلندتری می اندازد بشود و بعد هم یک روزی از اینکه مژه های آدم چیز چندان مهمی نیست برنجد؟

موضوع این است که به هر حال آقای "شیل" عاشق مژه های خانم"ناد" نشده بود.و در این مورد به خودش شک هم نداشت.اما در اصل این اولین باری بود که آقای "شیل" مژه های شریکش  را توی غروب می دید  و  خیلی سریع این را  فهمید که وقتی مژه های یک آدمی توی آفتاب برق بزند می شود به راحتی عاشق آن آدم شد.

"می شود" هم یعنی اینکه اگر آدم دلش بخواهد و البته که آقای "شیل" دلش نمی خواست!

خانم "ناد" در حالیکه با چشمهای درشتش که مژه هایش حالا توی آفتاب برق می زدند به او که بیکار کنار بالن ایستاده بود و خیالبافی می کرد، نگاه می کرد گفت:"اینجوری همه چی روبراهه! ما اول این بالنو هوا می کنیم و بعد صبر می کنیم یکمی باد بیاد.اگر بالن درست کار کنه میره بالا .وقتی از نوک اون چنار دست چپی بالا تر رفت باید دقت کنیم ببینیم سبدش کج شده یا همینطوری صاف صاف داره راه خودشو میره.اگر درست کار کرد که هیچی میاریمش پایین و سوارش می شیم.بعد زندگیمون رو از همین امشب شروع می کنیم…اگر هم سبدش کج شد،که دوراه داریم…"

آقای "شیل" حالا با بدخلقی نگاه می کرد و درحالیکه چانه اش را می خاراند و به نوک چنار سمت چپی نگاه می کرد ، گفت:"یا اون بالونو از اول می سازیم یا اینکه هرکدوم میریم دنبال کار خودمون" و بعد چون باورش نشد که جمله ی دوم را خودش گفته و خانم "ناد"هم بدجوری برو بر نگاهش می کرد ، ادامه داد:"اصلا کی گفته توی بالن کج نمیشه نشست؟ یا اگر نشه نشست دستکم می شود خوابید.نه؟"

خانم "ناد" سر طناب بالن را داد دستش و گفت بهتراست زیاد حرف نزدند ، برود آن را ببند به چنار سمت راست و خودش درحالیکه دست به سینه خورشید را که داشت رنگ عوض می کرد نگاه می کرد گفت :"تمام آدمهایی که توی سبدهای کج نشسته اند، بالاخره دیر یا زود سقوط می کنن.اما خب...البته  من با اینکه بجای این بالن کهنه بری و یکی تازه اش را گیر بیاری مخالفتی ندارم .البته به شرط اینکه کتابخانه و حمام هم داشته باشه"

آقای شیل از کنار همان چنار سمت راستی داد زد:"تو که اولش  فقط کتابخانه می خواستی! می دونی که من از اولش هم بلد نبودم بالن پیدا کنم "و در این باره خودش هم  درست مطمئن نبود که راستش را می گوید یا نه.

خانم "ناد" پشت به خورشید ایستاد و دستش را توی موهای فرفری سیاهی که از اطراف سر کوچکش توی هوا پخش شده بود فرو کرد و با نازک ترین صدایی که تابحال از خودش سراغ داشت گفت:"خب آره…هربالنی که کج بشه بهای نگه داشتنش بیشتر می شه.تو هم بهتره بجای این حرفا یک تکانی به خودت بدی و نگاهی هم به طنابهای سبد بیندازی.اگه حتی یک زدگی کوچولو داشته باشه محاله پامو توش بذارما.بهت گفته باشم"

و توی دلش گفت: "مرتیکه لندهور!حالا دیگه برای من زبون دراورده.خوبه همین یک بالنم از خیر سر من داریم.نگاش کن بیخودی اینور اونور می دوه که چی.مثلا داره کمک می کنه!"

آقای "شیل" که از چنار سمت راستی تا چنار سمت چپ و بعد تا آنجا را دویده بود و به نفس نفس افتاده بود ، زیر چشمی نگاهی به وصله پینه های قدیمی گوشه کنار بالن انداخت که همین حالاش هم گوشه هاشان ورآمده بود و چیزی نگفت.می دانست خانم "ناد" معتقد است هرچیزی که قبلا رفو شده باشد دیگر جزئی از ماهیت فعلی شیء است و اصلا نباید بهش فکر کرد. آقای "شیل" هم با اینکه اعتقاد داشت با وصله پینه هیچوقت مثل اولش نمی شود اما این را هم می دانست که کی می تواند با قاطعیت بگوید که با وصله پینه بهتر از اولش نباشد؟

البته آقای "شیل" هیچوقت درست مطمئن نبود که سوراخهای تازه باد بیشتری از توی بالن خارج می کنند یا سوراخهای قدیمی وصله شده ، وقتی که وصله شان بر اثر اتفاق ساده ای کنده می شود.راستش حتی بیشتر فکر می کرد آن قدیمی ترها همیشه خطرناک ترند.چون هیچوقت درست نمی دانی چی باعث ورآمدنشان می شود.

به هر حال تا غروب فرصتی نبود یا می شد گفت که تقریبا داشت از راه می رسید و آنها نمی خواستند آن شب را از دست بدهند.

خانم "ناد" کم کم نگران می شد و پشت هم بی آنکه منتظر جواب آقای "شیل" بماند سوال می کرد:تو گفتی چند کیلویی شیل؟ مطمئنی که برای این بالن زیاد سنگین نیستی؟ فکر می کنی این بالن به اندازه کافی باد بشه؟ نکند وزن تو برای این حجم هوا زیاد باشه؟…"

و بعد خودش شروع کرد به جواب دادن:"البته آدمهای دیگری هم که بالن هوا می کنند چندان سبک تر از ما نیستند…بعضی ها هم که چندتا چند تا سوار می شن.نه نگرانی نیست…اصلا می تونیم بجای تو چند تا از کیسه شنها را از سبد جدا کنیم .بعدش اگر خواستیم اوج بگیریم و تو سنگین بودی تو بجای کیسه شن بپر پایین…هه هه هه… این که شوخی بود!"

آقای "شیل" دوست نداشت به شوخی هایی که می توانستند جدی هم باشند ، بخندد.برای همین درحالیکه به سبد که سبک و نامطمئن به نظر می رسید نگاه می کرد سرش را تکان داد:"من که همیشه فکر می کردم آدمها اول همدیگر را پیدا می کنند و بعد بالن می سازند ، درحالیکه درست برعکس است."

و توی دلش گفت:" حالا اگر به اون وصله پینه های بالن قراضه اش گیر می دادم دینا رو بهم می ریخت.حیف که نمی خوام شب اولی حالشو بگیرم" و رو به خانم "ناد" که هنوز داشت سرش را به علامت تایید تکان می داد، لبخند زد!

و بعد خواستند بالن را هوا کنند.

طبق نظریه نسبیت زمان اینیشتین ، برای روشن کردن مشعل یک بالن ،آدم ها باید بنشیند زیرش و فکر کنند و خیال ببافند تا حرارتش مشعل را روشن کند.حالا اینکه این موضوع چه ربطی به زمان دارد را نه خانم "ناد" و نه آقای "شیل" نمی دانستند.شما هم زیاد بهش فکر نکنید.چون ارتباطی به داستان ندارد.چیزی که به ما مربوط می شود این است که آنها باید می رفتند توی بالن می نشستند و فکر می کردند.

 خانم "ناد" هم همان وقت یا چند لحظه قبلش بود که فهمید تمام محاسباتش اشتباه بوده و در واقع تا آنها سوار بالن نمی شدند  نمی فهمیدند که بالن می تواند بپرد یا نه.یا وقتی می پرد ان بالا می ماند یا نه. بنابراین هیچ آزمایشی هم در کار نبود.از اولش باید بنا را بر این می گذاشتند که می پرد و می رفتند می نشستند توی سبد و برای خودشان خیال می بافتند.

این بود که حسابی کار از کار گذشته بود و خانم "ناد" هم هیچ به رویش نیاورد که به اندازه ی سگ باران خورده ای که کنار یک کافه ی کنار خیابانی روی زمین نشسته باشد و ژامبون خوردن آدمها را تماشا کرده باشد ، آزرده شده است.چون دلش نمی خواست از همان روز اول یا شب اول زندگی برنامه ریزی های شکست خورده اش را رو کند.

این شد که بی حرفی رفتند توی سبد نشستند و شروع کردند به خیالبافی:

-فکر کن ناد! تو عزیز ترین کسی هستی که من دارم!

-شیل من! دلم می خواد همیشه باهات بمونم!

-من هیچوقت تنهات نمی ذارم!

-همیشه عاشقت می مونم!

تا اینجا مشعل پتی کرد و شعله گرفت.

-همسر نازنین من! همیشه بهت وفادار می مونم!

-هیچوقت عاشق کس دیگه ای نمی شم!

-اونقدر می خوامت که حاضرم از همه چی بگذرم!

-من برای همیشه مال تو ام!

حالا شعله ها زبانه کشیدند و بالن شروع به باد شدن کرد.

-وای شیل! این واقعا کار می کند!

-البته که کار می کند عزیزم ! بذار بالن پرباد تر بشه بهت می گم!

-چه خوشحالم که ما با هم ازدواج کردیم!

-دلم می خواد همیشه بهترین دوست تو باشم!

- دیوونتم شیل!

-من برات می میرم ناد!

اینجا بود که شعله ها دیگر داشتند زبانه می کشیدند و دودشان بالا می رفت و بالن هم بالای سرشان قرار گرفت.

خانم "ناد" لرزید و شعله ها کمتر شدند.

-به چی فکر کردی ناد؟خرابش نکن!

- داشتم فکر می کردم اگر اونموقع که بالا هستیم…اونجا توی ارتفاع…اگر این خیالها تموم بشن…آخ شیل! من می ترسم"

-بس کن ناد! تو که نمی خوای امشبو از دست بدی.اگه همینطوری ادامه بدی باد بالن دوباره خالی میشه…فکر کن!من همسر تو هستم.این معرکه نیست؟!

-خب…راستش…آره شیل!

-پس به من اعتماد کن! من خودم مواظبتم.

-اعتماد می کنم شیل!

-پس بگو که چقدر منو می خوای!

-دلم می خواد از تو بچه دار بشم شیل.

-منم دوست دارم بچمون شبیه تو بشه.

-خب می تونیم چند تا بچه داشته باشیم.اونوقت به تو هم سهمی می رسه! این عالی نیست؟

-البته که عالیه! ما ثروتمند می شیم.من برای تو هرچی بخوای می خرم.

-ما آدمای خوشبختی هستیم شیل! خوشبختای عاشق!

-آره ما خیلی عاشقیم! حتی بیشتر از اونی که این بالن جا داشته باشه.

مشعل گر گرفته بود.سوت می کشید و بالن سرخ رنگ بزرگ و بزرگ تر می شد.خورشید هم آنسو تر سرخ تر و سرخ تر می شد.انگار همه ی دنیا دست به یکی کرده بودند.حالا بالن چند متر بالای زمین تاب می خورد.

آقای "شیل" خانم "ناد" را بغل کرد و از رویاهایش گفت.بعد خانم"ناد" آرزوهایش را ردیف کرد.

سبد کوچک اوج گرفت و بالا رفت.هوا تاریک شده بود و سرخی بالن کم کم به سیاهی می زد.

آقای "شیل" پربادی بالن را با چشم اندازه گرفت :

-حالا اون طناب لعنتیو که به چنار راستیه بستیم ببرش.ما دیگه پایین نمی ریم! دیگه به اون چنار مسخره ی سمت راست هم احتیاجی نیست. دلم می خواد همیشه این بالا بمونیم!

و با خوشحالی عربده مستانه ای کشید.

خانم "ناد" روی سبد خم شد و توی تاریکی با دست دنبال طناب گشت.دستش که زبری طناب کشیده شده را لمس کرد دچار تردید شد. به طناب دست کشید.به زمین که نگاه می کرد سرش گیج می رفت.توی تاریکی هیچ چیز درست دیده نمی شد.چنارهایی که حالا به نظر خیلی کوچک تر از اینی میومدند که بتوانند بالن را نگه دارند،از بالا مثل اشباح لخت و عوری شده بودند که دود کلبه های روی زمین از دهانشان بیرون می آمد و دور بالن می چرخید و فضا را وهم آلود می کرد.آقای "شیل"گفت که مواظب باشد اشتباهی طنابی را که سبد را به بالن وصل می کند نبرد و متوجه صدای پتی که از مشعل درآمد، نشد.

خانم "ناد" فکر کرد که افتادن از آن بالا باید خیلی دردناک باشد.فکر کرد که اگر طناب را ببرد دیگر هروقت خواست نمی تواند برگردد پایین.شاید سقوط کند.شاید هم یک روزی مجبور شود شیل را بیندازد پایین.کی می داند؟

گفت:-دوستت دارم شیل!

و شعله ها جان گرفتند.خانم "ناد" متحیر برجا ماند"پس مشعل اینطوری هم کار می کنه!"

-چی گفتی ناد؟

-هیچی ! گفتم همیشه این بالا پیشت می مونم شیل! من برات می میرم!

و چاقو را انداخت پایین. بالن پر از هوا بود.

فکر کرد که این بالن بهرحال هیچوقت اونقدر پر نمی شه که بخواد بالاتر از این  بره و این طنابو پاره کنه.

و فکر کرد اصلا هیچ معلوم نیست که آدما چقدر می تونند توی یک بالن دوام بیاورند.

آقای "شیل" هم داشت طناب سمت چپ بالن را که مخفیانه به چنار سمت چپی بسته بود امتحان می کرد.

گفت:-امشب زیباترین شب زندگی منه!

و راست می گفت.

خانم "ناد" هم دستهایش را دور گردن شوهرش حلقه کرد و توی گوشش زمزمه کرد: " زمین سبد فقط مال من و توست.شاید این بالا یکم ناامن به نظر برسه.اما ما همیشه می تونیم خیالهای تازه ببافیم.مگه نه؟"

-معلومه که می تونیم! و او را به طرف خودش کشید.

گفت"دوستت دارم! تا هروقت بخوای این بالا می مونیم"

و راست می گفت.

مشعل در حرارتی یکنواخت تا دم صبح می سوخت.

و کی می داند تا دم صبح کدام روز.

 

 

 

«2»

 

ماجرای غم‌انگیز یک شهر ِ تا شده و بالُنی بر فراز آن

ساسان . م . ک . عاصی

 

... تیکون همان‌طور درازکش بر کف سبد بالن، سیگار پیچ نقره‌ای را دزدکی از داخل جیب ساتریکون بیرون کشید و بدون اینکه لحظه‌ای وقت تلف کند کمی تنباکو برداشت تا سیگار درست کند و همان‌طور که داشت برای خودش یک سیگار می‌پیچید، خونسرد و بدون ترس از ناراحتی ساتریکون، گفت: «به نظر تو روایت در داستان واقعا  این‌قدر مهمه؟»

و زبانش را بیرون آورد (ساتریکون از همین فرصت استفاده کرد تا بدون اینکه حرفی بزند با یک حرکت سریع همراه یک چشم‌غرّه سیگارپیچ را بقاپد و بگذارد توی جیب داخل کاپشن‌اش) و کاغذ سیگار را لیس زد و لوله کرد.

ساتریکون دوباره پشتش را به او کرد و  از لبه سبد به کوه‌های زیر پای‌شان خیره شد و زیر لب گفت: «چند بار بگم؟ من سیگار نمی‌کشم.»

تیکون با اینکه بور شده بود به خاطر از دست دادن دوبارهٔ سیگارپیچ، لبخند محوی زد (که ریشه در فکری داشت که هنوز نمی‌دانیم چه بود)، سیگارش را روشن کرد و گفت: «خب! برای همینه که می‌گم به نظرت بهتر نیست که سیگارپیچ پیش من باشه؟»

ساتریکون بدون آنکه سرش را برگرداند گفت: « اتفاقا عادلانه‌تره که پیش من باشه.»

تیکون دود سیگارش را حلقه کرد و بیرون و داد و...

 

(قبل از آنکه تیکون حرفی بزند، بد نیست کمی از فرصتِ دود حلقه کردنش استفاده کرده و از سردرگمی نجات پیدا کنیم و از ماجرا بیشتر سر دربیاوریم؛ چون هر کسی می‌داند که آدم وقتی دارد دود سیگارش را حلقه می‌کند نمی‌تواند راحت حرف بزند و چند لحظه‌ای معطل می‌کند...

 

تیکون و ساتریکون هر دو نویسنده بودند (شاید هنوز هم باشند، کسی چه می‌داند. در ضمن یکی از آن دو تا زن بود و یکی مرد. ولی چون کسی آنجا نبوده و آنها را ندیده، هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید کدام‌شان زن بوده و کدام‌شان مرد؛ پس تاکید می‌کنم روی هیچ‌کس تا کسی بیخود تلاش نکند برای اینکه مشخص کند کدام‌شان زن بوده وکدام‌شان مرد)؛ اما نه از آن نویسنده‌هائی که همهٔ آدم‌ها بشناسندشان و داستان‌هایشان را دست به دست بگردانند.

بهترین توضیح برای شناختن جایگاه حرفه‌ای تیکون و ساتریکون، "نویسندهٔ نصفه نیمه" است. تیکون شخصیت‌های خوب و عجیب و غریبی می‌ساخت، اما راوی مزخرفی بود و در عوض ساتریکون یک راوی درجه یک بود که همیشه از آزمون ساختن شخصیت ناکام بیرون می‌آمد. طبیعی است که دو تا نویسنده با این مشخصات آن‌قدر معروف نمی‌شوند که کسی بشناسدشان. روی همین حساب طبیعی‌تر آن است که دو تا نویسندهٔ این‌طوری، وقتی با هم آشنائی قبلی نداشته باشند، حتی آن‌قدر معروف نیستند که همدیگر را بشناسند.

 تیکون و ساتریکون هم تا چندوقت پیش از آشنائی اتفاقی‌شان همین شرایط را داشتند. اصولا هیچ‌کدام از وجود و حضور دیگری خبر نداشت و هیچ فرصت خوبی هم برای آشنائی با هم نداشتند، تا وقتی که خبر یک مسابقه داستان‌نویسی، جدا جدا به گوش هر کدام‌شان رسید. مسابقه جالبی با موضوع مشخص (درباره شب اول زندگی زوجی در بالن)، که جایزه‌اش یک سیگار پیچ بود ( و البته آن مسابقه چون فقط یک مسابقه داستان‌نویسی بود، نه مسابقه بیلیارد یا بولینگ یا رقص، رآسا فرصت خوبی برای آشنائی آن دو به حساب نمی‌آمد)...

تیکون سیگار می‌کشید و همیشه آرزوی یک سیگارپیچ قشنگ را داشت (هر چند که اصلا از سیگار ِ پیچیده شده خوشش نمی‌آمد) و ساتریکون هر مسابقه‌ای را بهترین فرصت می‌دانست برای اینکه قدرت خودش در روایت را بالاخره نشان دهد (هر چند که سیگار نمی‌کشید و اصولا نمی‌دانست سیگارپیچ به چه کاری می‌آید). به همین دلایل به محض آنکه خبر این مسابقه به گوش‌شان رسید، هر کدام جدا جدا شال و کلاه کردند و رفتند به نزدیک‌ترین پارک محله‌شان تا در دامان طبیعت به کشف سوژه بپردازند. با این حال چون یکی در شرق و یکی در غرب (شاید هم یکی در شمال و یکی در جنوب) شهر زندگی می‌کرد، این پارک رفتن هم فرصت خوبی برای آشنائی‌شان به حساب نمی‌آمد، مگر آنکه شهر را از وسط تا می‌کردند تا دو تا پارک بیفتند روی هم.