کلیه ی
داستان های دریافت شده
برای دوره ی نخست مسابقه ی سالانه ی داستان کوتاه سیگارپیچ
بدون هیچگونه
اولویت بندی ی ارزشی
«1»
چنار راست خانم "ناد" و چنار چپ آقای "شیل"
نگین احتسابیان
تقریبا نیم ساعتی می شد که آقای "شیل" داشت با تماشا کردن به خانم"ناد" که قرار بود آن شب برای اولین بار در زندگی زنش بشود و الان هم مدتی بود که داشت سر حوصله چین و چروکهای بالن بزرگ را از هم باز می کرد، به تمام دنیا پشت پا می زد.
خانم"ناد" کمی آب دهان روی یک چروک خیلی ظریف مالید که آقای "شیل"طاقت نیاورد و در حالیکه لبخند دو ساعت پیشش هنوز روی صورتش آویزان بود،از روی زمین چمن که گلهای وحشی خیلی ریزی داشت که تقریبا حتی نمی شد رنگ اصلیشان را بدون چشم مسلح حدس زد،چه برسد به اینکه بدانی چند پر است و برگهایش شبیه قلب هست یا نه، بلند شد و گفت:
"ناد عزیز من! اینقدربا این بالن ور نرو ، اگه نیمساعت دیگه همینجوری این چروکها رو دستکاری کنی ، دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه که بخواهیم آویزونش بشیم. وانگهی! این بالن پر از وصله پینه است و آنوقت تو اینهمه وقت صرف صاف و صوف کردن ظاهرش می کنی؟"
خانم "ناد" با جدیت محققی که به تازگی در آزمایشگاهش ژن تعادل را کشف کرده ،یا دارد کشف می کند، درحالیکه اصلا به نظر نمی رسید یک کلمه هم از حرفهای آقای "شیل"را شنیده باشد ، گوشه ای از برزنت سرخ رنگ را به چشمهایش نزدیک کرد و با وسواس به آن دست کشید.انگار که پیراهن ظریفی از ساتن هلویی با گلهای ظریف سفید باشد!
بعد یک چروک بزرگتر را با پا روی زمین صاف کرد ، جوری که انگار تمام نظم دنیا در آن لحظه وابسته به جدیت اوست و رفت سراغ طرف دیگر بالن.
البته از آن طرف در حالیکه با رضایت به بالن پهن شده روی زمین نگاه می کرد، رو به آقای "شیل" لبخند گشادی تحویل داد:"همیشه فکر می کردم یه روزی میاد که این لگنو ول می کنم و میرم توی یک بالن حسابی که کتابخونه هم داشته باشه.اصلا حدس هم نمی زدم که یک روزی اینجا وایساده باشم و تو اونجا فقط تماشا کنی و من بالنمو راست و ریس کنم! به من واقعا چی میگن؟بالن صاف کن!؟ هه هه…نه! اینجوری اخم نکن شیل! می دونی که از اومدنت خیلی خوشحالم.حالا می بینی!"
آقای "شیل" دست به سینه زمین سرخ رنگ پیش پایش را نگاه کرد و دید که خورشید هم دارد کم کم پایین می آید.
حالا دیگر هیچ یادش نمی آمد که با بالن خودش چکار کرده است .اصلا از اولش یکی برای خودش داشته یا نه.هرچند که خاطره ی درهم و برهمی از سقوط در پس ذهنش داشت.به هرحال چندان فرقی هم نمی کرد.اینجا همین یک بالن بود که باید دوتایی سوارش می شدند.اصلا بالن که با بالن فرقی نمی گند.زندگی مشترک هم که مال من و مال تو نمی شناسد.همه چیز با هم مصرف می شود می رود پی کارش!
بعد آقای "شیل" با این فکر که بهرحال امشب یا باد موافق است و با همین بالن فسقلی پرواز می کنند و یا کلا بی خیال اشتراک این یک تکه زمین روی هوا می شوند. ولش می کنند و همینجا روی زمین می گیرند تخت می خوابند ، اعصابش را آرام کرد و سعی کرد با نگاه کردن به خانم "ناد" سهمی در گذراندن اوقات مشترک سعی و تلاششان داشته باشد. بهرحال فکر بعضی چیزها را می شود از قبل کرد.اما بعضی چیزها را هم باید به کل به باد واگذار کرد.
خانم "ناد" قد کوتاهی داشت و رنگ ابروهایش هیچ به صورت رنگ پریده اش نمی آمد.شاید هم لبهایش خیلی کمرنگ بود یا چشمهایش خیلی پررنگ...البته چندان فرقی هم نمی کرد کدامش.چون در همان وقت، آقای "شیل" که داشت اوقات نیمه مشترک می گذراند، در یک آن محصور تصویر پیش رویش شد:مژه های بلوطی خانم "ناد" در آفتاب ملایم آخر روز برق می زد و سایه اش روی گونه های رنگ پریده ی او افتاده بود.واقعا زیبا بود!آقای "شیل" با حیرت سرش را تکان داد و فکر کرد که مگر نمی شود آدمی فقط عاشق مژه های یک آدم دیگر که توی غروب آفتاب برق می زند و در زیرش سایه ی بلندتری می اندازد بشود و بعد هم یک روزی از اینکه مژه های آدم چیز چندان مهمی نیست برنجد؟
موضوع این است که به هر حال آقای "شیل" عاشق مژه های خانم"ناد" نشده بود.و در این مورد به خودش شک هم نداشت.اما در اصل این اولین باری بود که آقای "شیل" مژه های شریکش را توی غروب می دید و خیلی سریع این را فهمید که وقتی مژه های یک آدمی توی آفتاب برق بزند می شود به راحتی عاشق آن آدم شد.
"می شود" هم یعنی اینکه اگر آدم دلش بخواهد و البته که آقای "شیل" دلش نمی خواست!
خانم "ناد" در حالیکه با چشمهای درشتش که مژه هایش حالا توی آفتاب برق می زدند به او که بیکار کنار بالن ایستاده بود و خیالبافی می کرد، نگاه می کرد گفت:"اینجوری همه چی روبراهه! ما اول این بالنو هوا می کنیم و بعد صبر می کنیم یکمی باد بیاد.اگر بالن درست کار کنه میره بالا .وقتی از نوک اون چنار دست چپی بالا تر رفت باید دقت کنیم ببینیم سبدش کج شده یا همینطوری صاف صاف داره راه خودشو میره.اگر درست کار کرد که هیچی میاریمش پایین و سوارش می شیم.بعد زندگیمون رو از همین امشب شروع می کنیم…اگر هم سبدش کج شد،که دوراه داریم…"
آقای "شیل" حالا با بدخلقی نگاه می کرد و درحالیکه چانه اش را می خاراند و به نوک چنار سمت چپی نگاه می کرد ، گفت:"یا اون بالونو از اول می سازیم یا اینکه هرکدوم میریم دنبال کار خودمون" و بعد چون باورش نشد که جمله ی دوم را خودش گفته و خانم "ناد"هم بدجوری برو بر نگاهش می کرد ، ادامه داد:"اصلا کی گفته توی بالن کج نمیشه نشست؟ یا اگر نشه نشست دستکم می شود خوابید.نه؟"
خانم "ناد" سر طناب بالن را داد دستش و گفت بهتراست زیاد حرف نزدند ، برود آن را ببند به چنار سمت راست و خودش درحالیکه دست به سینه خورشید را که داشت رنگ عوض می کرد نگاه می کرد گفت :"تمام آدمهایی که توی سبدهای کج نشسته اند، بالاخره دیر یا زود سقوط می کنن.اما خب...البته من با اینکه بجای این بالن کهنه بری و یکی تازه اش را گیر بیاری مخالفتی ندارم .البته به شرط اینکه کتابخانه و حمام هم داشته باشه"
آقای شیل از کنار همان چنار سمت راستی داد زد:"تو که اولش فقط کتابخانه می خواستی! می دونی که من از اولش هم بلد نبودم بالن پیدا کنم "و در این باره خودش هم درست مطمئن نبود که راستش را می گوید یا نه.
خانم "ناد" پشت به خورشید ایستاد و دستش را توی موهای فرفری سیاهی که از اطراف سر کوچکش توی هوا پخش شده بود فرو کرد و با نازک ترین صدایی که تابحال از خودش سراغ داشت گفت:"خب آره…هربالنی که کج بشه بهای نگه داشتنش بیشتر می شه.تو هم بهتره بجای این حرفا یک تکانی به خودت بدی و نگاهی هم به طنابهای سبد بیندازی.اگه حتی یک زدگی کوچولو داشته باشه محاله پامو توش بذارما.بهت گفته باشم"
و توی دلش گفت: "مرتیکه لندهور!حالا دیگه برای من زبون دراورده.خوبه همین یک بالنم از خیر سر من داریم.نگاش کن بیخودی اینور اونور می دوه که چی.مثلا داره کمک می کنه!"
آقای "شیل" که از چنار سمت راستی تا چنار سمت چپ و بعد تا آنجا را دویده بود و به نفس نفس افتاده بود ، زیر چشمی نگاهی به وصله پینه های قدیمی گوشه کنار بالن انداخت که همین حالاش هم گوشه هاشان ورآمده بود و چیزی نگفت.می دانست خانم "ناد" معتقد است هرچیزی که قبلا رفو شده باشد دیگر جزئی از ماهیت فعلی شیء است و اصلا نباید بهش فکر کرد. آقای "شیل" هم با اینکه اعتقاد داشت با وصله پینه هیچوقت مثل اولش نمی شود اما این را هم می دانست که کی می تواند با قاطعیت بگوید که با وصله پینه بهتر از اولش نباشد؟
البته آقای "شیل" هیچوقت درست مطمئن نبود که سوراخهای تازه باد بیشتری از توی بالن خارج می کنند یا سوراخهای قدیمی وصله شده ، وقتی که وصله شان بر اثر اتفاق ساده ای کنده می شود.راستش حتی بیشتر فکر می کرد آن قدیمی ترها همیشه خطرناک ترند.چون هیچوقت درست نمی دانی چی باعث ورآمدنشان می شود.
به هر حال تا غروب فرصتی نبود یا می شد گفت که تقریبا داشت از راه می رسید و آنها نمی خواستند آن شب را از دست بدهند.
خانم "ناد" کم کم نگران می شد و پشت هم بی آنکه منتظر جواب آقای "شیل" بماند سوال می کرد:تو گفتی چند کیلویی شیل؟ مطمئنی که برای این بالن زیاد سنگین نیستی؟ فکر می کنی این بالن به اندازه کافی باد بشه؟ نکند وزن تو برای این حجم هوا زیاد باشه؟…"
و بعد خودش شروع کرد به جواب دادن:"البته آدمهای دیگری هم که بالن هوا می کنند چندان سبک تر از ما نیستند…بعضی ها هم که چندتا چند تا سوار می شن.نه نگرانی نیست…اصلا می تونیم بجای تو چند تا از کیسه شنها را از سبد جدا کنیم .بعدش اگر خواستیم اوج بگیریم و تو سنگین بودی تو بجای کیسه شن بپر پایین…هه هه هه… این که شوخی بود!"
آقای "شیل" دوست نداشت به شوخی هایی که می توانستند جدی هم باشند ، بخندد.برای همین درحالیکه به سبد که سبک و نامطمئن به نظر می رسید نگاه می کرد سرش را تکان داد:"من که همیشه فکر می کردم آدمها اول همدیگر را پیدا می کنند و بعد بالن می سازند ، درحالیکه درست برعکس است."
و توی دلش گفت:" حالا اگر به اون وصله پینه های بالن قراضه اش گیر می دادم دینا رو بهم می ریخت.حیف که نمی خوام شب اولی حالشو بگیرم" و رو به خانم "ناد" که هنوز داشت سرش را به علامت تایید تکان می داد، لبخند زد!
و بعد خواستند بالن را هوا کنند.
طبق نظریه نسبیت زمان اینیشتین ، برای روشن کردن مشعل یک بالن ،آدم ها باید بنشیند زیرش و فکر کنند و خیال ببافند تا حرارتش مشعل را روشن کند.حالا اینکه این موضوع چه ربطی به زمان دارد را نه خانم "ناد" و نه آقای "شیل" نمی دانستند.شما هم زیاد بهش فکر نکنید.چون ارتباطی به داستان ندارد.چیزی که به ما مربوط می شود این است که آنها باید می رفتند توی بالن می نشستند و فکر می کردند.
خانم "ناد" هم همان وقت یا چند لحظه قبلش بود که فهمید تمام محاسباتش اشتباه بوده و در واقع تا آنها سوار بالن نمی شدند نمی فهمیدند که بالن می تواند بپرد یا نه.یا وقتی می پرد ان بالا می ماند یا نه. بنابراین هیچ آزمایشی هم در کار نبود.از اولش باید بنا را بر این می گذاشتند که می پرد و می رفتند می نشستند توی سبد و برای خودشان خیال می بافتند.
این بود که حسابی کار از کار گذشته بود و خانم "ناد" هم هیچ به رویش نیاورد که به اندازه ی سگ باران خورده ای که کنار یک کافه ی کنار خیابانی روی زمین نشسته باشد و ژامبون خوردن آدمها را تماشا کرده باشد ، آزرده شده است.چون دلش نمی خواست از همان روز اول یا شب اول زندگی برنامه ریزی های شکست خورده اش را رو کند.
این شد که بی حرفی رفتند توی سبد نشستند و شروع کردند به خیالبافی:
-فکر کن ناد! تو عزیز ترین کسی هستی که من دارم!
-شیل من! دلم می خواد همیشه باهات بمونم!
-من هیچوقت تنهات نمی ذارم!
-همیشه عاشقت می مونم!
تا اینجا مشعل پتی کرد و شعله گرفت.
-همسر نازنین من! همیشه بهت وفادار می مونم!
-هیچوقت عاشق کس دیگه ای نمی شم!
-اونقدر می خوامت که حاضرم از همه چی بگذرم!
-من برای همیشه مال تو ام!
حالا شعله ها زبانه کشیدند و بالن شروع به باد شدن کرد.
-وای شیل! این واقعا کار می کند!
-البته که کار می کند عزیزم ! بذار بالن پرباد تر بشه بهت می گم!
-چه خوشحالم که ما با هم ازدواج کردیم!
-دلم می خواد همیشه بهترین دوست تو باشم!
- دیوونتم شیل!
-من برات می میرم ناد!
اینجا بود که شعله ها دیگر داشتند زبانه می کشیدند و دودشان بالا می رفت و بالن هم بالای سرشان قرار گرفت.
خانم "ناد" لرزید و شعله ها کمتر شدند.
-به چی فکر کردی ناد؟خرابش نکن!
- داشتم فکر می کردم اگر اونموقع که بالا هستیم…اونجا توی ارتفاع…اگر این خیالها تموم بشن…آخ شیل! من می ترسم"
-بس کن ناد! تو که نمی خوای امشبو از دست بدی.اگه همینطوری ادامه بدی باد بالن دوباره خالی میشه…فکر کن!من همسر تو هستم.این معرکه نیست؟!
-خب…راستش…آره شیل!
-پس به من اعتماد کن! من خودم مواظبتم.
-اعتماد می کنم شیل!
-پس بگو که چقدر منو می خوای!
-دلم می خواد از تو بچه دار بشم شیل.
-منم دوست دارم بچمون شبیه تو بشه.
-خب می تونیم چند تا بچه داشته باشیم.اونوقت به تو هم سهمی می رسه! این عالی نیست؟
-البته که عالیه! ما ثروتمند می شیم.من برای تو هرچی بخوای می خرم.
-ما آدمای خوشبختی هستیم شیل! خوشبختای عاشق!
-آره ما خیلی عاشقیم! حتی بیشتر از اونی که این بالن جا داشته باشه.
مشعل گر گرفته بود.سوت می کشید و بالن سرخ رنگ بزرگ و بزرگ تر می شد.خورشید هم آنسو تر سرخ تر و سرخ تر می شد.انگار همه ی دنیا دست به یکی کرده بودند.حالا بالن چند متر بالای زمین تاب می خورد.
آقای "شیل" خانم "ناد" را بغل کرد و از رویاهایش گفت.بعد خانم"ناد" آرزوهایش را ردیف کرد.
سبد کوچک اوج گرفت و بالا رفت.هوا تاریک شده بود و سرخی بالن کم کم به سیاهی می زد.
آقای "شیل" پربادی بالن را با چشم اندازه گرفت :
-حالا اون طناب لعنتیو که به چنار راستیه بستیم ببرش.ما دیگه پایین نمی ریم! دیگه به اون چنار مسخره ی سمت راست هم احتیاجی نیست. دلم می خواد همیشه این بالا بمونیم!
و با خوشحالی عربده مستانه ای کشید.
خانم "ناد" روی سبد خم شد و توی تاریکی با دست دنبال طناب گشت.دستش که زبری طناب کشیده شده را لمس کرد دچار تردید شد. به طناب دست کشید.به زمین که نگاه می کرد سرش گیج می رفت.توی تاریکی هیچ چیز درست دیده نمی شد.چنارهایی که حالا به نظر خیلی کوچک تر از اینی میومدند که بتوانند بالن را نگه دارند،از بالا مثل اشباح لخت و عوری شده بودند که دود کلبه های روی زمین از دهانشان بیرون می آمد و دور بالن می چرخید و فضا را وهم آلود می کرد.آقای "شیل"گفت که مواظب باشد اشتباهی طنابی را که سبد را به بالن وصل می کند نبرد و متوجه صدای پتی که از مشعل درآمد، نشد.
خانم "ناد" فکر کرد که افتادن از آن بالا باید خیلی دردناک باشد.فکر کرد که اگر طناب را ببرد دیگر هروقت خواست نمی تواند برگردد پایین.شاید سقوط کند.شاید هم یک روزی مجبور شود شیل را بیندازد پایین.کی می داند؟
گفت:-دوستت دارم شیل!
و شعله ها جان گرفتند.خانم "ناد" متحیر برجا ماند"پس مشعل اینطوری هم کار می کنه!"
-چی گفتی ناد؟
-هیچی ! گفتم همیشه این بالا پیشت می مونم شیل! من برات می میرم!
و چاقو را انداخت پایین. بالن پر از هوا بود.
فکر کرد که این بالن بهرحال هیچوقت اونقدر پر نمی شه که بخواد بالاتر از این بره و این طنابو پاره کنه.
و فکر کرد اصلا هیچ معلوم نیست که آدما چقدر می تونند توی یک بالن دوام بیاورند.
آقای "شیل" هم داشت طناب سمت چپ بالن را که مخفیانه به چنار سمت چپی بسته بود امتحان می کرد.
گفت:-امشب زیباترین شب زندگی منه!
و راست می گفت.
خانم "ناد" هم دستهایش را دور گردن شوهرش حلقه کرد و توی گوشش زمزمه کرد: " زمین سبد فقط مال من و توست.شاید این بالا یکم ناامن به نظر برسه.اما ما همیشه می تونیم خیالهای تازه ببافیم.مگه نه؟"
-معلومه که می تونیم! و او را به طرف خودش کشید.
گفت"دوستت دارم! تا هروقت بخوای این بالا می مونیم"
و راست می گفت.
مشعل در حرارتی یکنواخت تا دم صبح می سوخت.
و کی می داند تا دم صبح کدام روز.
«2»
ماجرای غمانگیز یک شهر ِ تا شده و بالُنی بر فراز آن
ساسان . م . ک . عاصی
... تیکون همانطور درازکش بر کف سبد بالن، سیگار پیچ نقرهای را دزدکی از داخل جیب ساتریکون بیرون کشید و بدون اینکه لحظهای وقت تلف کند کمی تنباکو برداشت تا سیگار درست کند و همانطور که داشت برای خودش یک سیگار میپیچید، خونسرد و بدون ترس از ناراحتی ساتریکون، گفت: «به نظر تو روایت در داستان واقعا اینقدر مهمه؟»
و زبانش را بیرون آورد (ساتریکون از همین فرصت استفاده کرد تا بدون اینکه حرفی بزند با یک حرکت سریع همراه یک چشمغرّه سیگارپیچ را بقاپد و بگذارد توی جیب داخل کاپشناش) و کاغذ سیگار را لیس زد و لوله کرد.
ساتریکون دوباره پشتش را به او کرد و از لبه سبد به کوههای زیر پایشان خیره شد و زیر لب گفت: «چند بار بگم؟ من سیگار نمیکشم.»
تیکون با اینکه بور شده بود به خاطر از دست دادن دوبارهٔ سیگارپیچ، لبخند محوی زد (که ریشه در فکری داشت که هنوز نمیدانیم چه بود)، سیگارش را روشن کرد و گفت: «خب! برای همینه که میگم به نظرت بهتر نیست که سیگارپیچ پیش من باشه؟»
ساتریکون بدون آنکه سرش را برگرداند گفت: « اتفاقا عادلانهتره که پیش من باشه.»
تیکون دود سیگارش را حلقه کرد و بیرون و داد و...
(قبل از آنکه تیکون حرفی بزند، بد نیست کمی از فرصتِ دود حلقه کردنش استفاده کرده و از سردرگمی نجات پیدا کنیم و از ماجرا بیشتر سر دربیاوریم؛ چون هر کسی میداند که آدم وقتی دارد دود سیگارش را حلقه میکند نمیتواند راحت حرف بزند و چند لحظهای معطل میکند...
تیکون و ساتریکون هر دو نویسنده بودند (شاید هنوز هم باشند، کسی چه میداند. در ضمن یکی از آن دو تا زن بود و یکی مرد. ولی چون کسی آنجا نبوده و آنها را ندیده، هیچکس نمیتواند بگوید کدامشان زن بوده و کدامشان مرد؛ پس تاکید میکنم روی هیچکس تا کسی بیخود تلاش نکند برای اینکه مشخص کند کدامشان زن بوده وکدامشان مرد)؛ اما نه از آن نویسندههائی که همهٔ آدمها بشناسندشان و داستانهایشان را دست به دست بگردانند.
بهترین توضیح برای شناختن جایگاه حرفهای تیکون و ساتریکون، "نویسندهٔ نصفه نیمه" است. تیکون شخصیتهای خوب و عجیب و غریبی میساخت، اما راوی مزخرفی بود و در عوض ساتریکون یک راوی درجه یک بود که همیشه از آزمون ساختن شخصیت ناکام بیرون میآمد. طبیعی است که دو تا نویسنده با این مشخصات آنقدر معروف نمیشوند که کسی بشناسدشان. روی همین حساب طبیعیتر آن است که دو تا نویسندهٔ اینطوری، وقتی با هم آشنائی قبلی نداشته باشند، حتی آنقدر معروف نیستند که همدیگر را بشناسند.
تیکون و ساتریکون هم تا چندوقت پیش از آشنائی اتفاقیشان همین شرایط را داشتند. اصولا هیچکدام از وجود و حضور دیگری خبر نداشت و هیچ فرصت خوبی هم برای آشنائی با هم نداشتند، تا وقتی که خبر یک مسابقه داستاننویسی، جدا جدا به گوش هر کدامشان رسید. مسابقه جالبی با موضوع مشخص (درباره شب اول زندگی زوجی در بالن)، که جایزهاش یک سیگار پیچ بود ( و البته آن مسابقه چون فقط یک مسابقه داستاننویسی بود، نه مسابقه بیلیارد یا بولینگ یا رقص، رآسا فرصت خوبی برای آشنائی آن دو به حساب نمیآمد)...
تیکون سیگار میکشید و همیشه آرزوی یک سیگارپیچ قشنگ را داشت (هر چند که اصلا از سیگار ِ پیچیده شده خوشش نمیآمد) و ساتریکون هر مسابقهای را بهترین فرصت میدانست برای اینکه قدرت خودش در روایت را بالاخره نشان دهد (هر چند که سیگار نمیکشید و اصولا نمیدانست سیگارپیچ به چه کاری میآید). به همین دلایل به محض آنکه خبر این مسابقه به گوششان رسید، هر کدام جدا جدا شال و کلاه کردند و رفتند به نزدیکترین پارک محلهشان تا در دامان طبیعت به کشف سوژه بپردازند. با این حال چون یکی در شرق و یکی در غرب (شاید هم یکی در شمال و یکی در جنوب) شهر زندگی میکرد، این پارک رفتن هم فرصت خوبی برای آشنائیشان به حساب نمیآمد، مگر آنکه شهر را از وسط تا میکردند تا دو تا پارک بیفتند روی هم.