تبليغاتX
"سیگار پیچ استیل"

"سیگار پیچ استیل"

برای بهترین داستان کوتاه فارسی سال 84 با موضوع از پیش تعیین شده

داستانی که دیر رسید!

این داستان در مهلت و در مهلت تمدید شده دریافت نشد. به همین خاطر در مسابقه شرکت داده نمی شود.

با این حال متفقا و جمعا از او تشکر می کنیم.

 

"ماسكِ تازه مرد"

عاطفه برزين

 

 

 

دست ظريفش را بلند كرد تا مثل بزرگتري كه مي‌خواهد بچه‌اي را گول بزند، چيزي را در آسمان نشان دهد. يادش نبود كهنه كودك ديروز، همين تازه داماد امشبي ست كه گول نمي‌خورد و دستش را محكم گرفته و مي‌لرزد.

همراه دستش ، دست داماد بالا آمد ولي جهت ستاره را، اشاره ي "عروس" مشخص كرد.

 

_ نيگاه كن اونو مي گم، بزرگتر از بقيه‌ست! بيا نشونش كنيم تا وقتي رفتيم پايين هروقت از دست هم عصباني شديم ، هروقت بيخودي قهر كرديم، هروقت بي پول يا مَر...

آب دهانش را قورت داد و سرخ شد.

_ چي؟ هروقت مريض شديم؟ چرا اين يكي‌ُو بريدي؟ مي ‌بيني حتي از آوردن اسمش هم مي‌ترسي. نمي‌دونم شايد مي‌خواي خودتو گول بزني تا يادت بره گرفتار كي شدي؟

 

خيل‌و‌خوب اين الماساتو پاك كن كه الان لبه‌هاي تيزش قلب نازك منو مي‌بره و رو گونه‌هاي خوشگلت قنديل مي‌بنده.

دست راستش هنوز در دست چپ "تازه مرد" به طرف يك ستاره درشت نقره‌اي نشانه رفته بود، پس با سرانگشت ديگر اشكهايش را پاك كرد و نرم لبخندي بر لبانش نشست و دستهايش خشكيد به ستاره نشانه .

 

_ داشتي مي گفتي. شايدم خط و نشون مي كشيدي ‌؟

 

_ تو عادت داري هميشه بزني تو ذوق آدم. مي‌خواستم بگم هروقت هر اتفاق بدي كه افتاد و خواست بين ما يه سنگيني يا كدورت يا احساس خستگي يا خداي نكرده جدايي بندازه، يك كدوم از ما كه يادش بود...

_ و لابد خودت ؟

_ ...اين ستاره رو تو آسمون پيدا كنه و به ياد اين شب‌و‌ُ اين همه لطف و قشنگيش، به ياد اين همه سختي كه تا به اينجا رسيديم ، به هم رسيديم بيفته تا همه تلخيها فراموش بشه.اي كاش مي شد همه غصه‌هاي سنگين رو مثل اين كيسه‌هاي شن بندازيم پايين تا بيشتر به آسمون آبي، اونطرف ابرهاي سفيد يا حتي سياه، به آبی آبیش برسيم . 

 

 دستان يخ زده‌اشان پايين آمد و رفت زير پتو شايد كه گرم شود.

 

_ خوب حالا اگه در چنان شبي هوا ابري بود، دعوا هم سرگرفته يا كفگير خورده بود به ته ديگ و اوقات هردومون سگي، اين ستاره رو از كجا پيدا كنيم؟

_ اَه لعنت به تو و منفي بافيات. اصلا نميشه يه ذره باهات عاشق بود و يه چيزي گفت تا گرماي رومانتيك شب اول زندگي، سرماي اين بالاي جَو رو از بين ببره.

 

"تازه‌مرد"به ستاره‌ي نشانه زُل زده بود و خواهر و مادر رفيق چندين و چند ساله‌اش را به ناسزا مي‌گرفت كه توانسته بود اين بالن را برايش جور كند و به خودش بيشتر فحش مي‌داد كه آرزوي به اين عجيبي را از كجا آورده بود؟

 

بالن كابيني ساده داشت از نوعي پلاستيك نسوز و بادكنكي مثل اغلب بالنها رنگارنگ ولي، زرد و سبز و قرمزش بيش از باقي نمود مي‌كرد و چون  ماشين عروس نداشتند "تازه‌مرد" داده‌بود يك گل فروشي تزئينش كند. چشمان مرد رسيده‌بود به فرق سرش وقتي شنيده بود با دار ‌و‌ بساطش بايد برود و كابين يك بالن را گل بزند.

 اين بار حجله و سواري عروس كشان يكي بود!

آخرين بار كه عجيب‌ترين تزيين را انجام داده‌بود، ژيان قرمز قراضه‌اي بود كه جا به جايش رنگ پلاستيك خورده بود . عروس و داماد از خرپولهاي شمال شهر بودند كه از سر خوشي زياد و اينكه عُقشان مي‌زد زانتيا و ماكسيما سوار شوند،ژيان درب و داغاني را آورده بودند تا گل زده ببرند روي فرشهاي باغ مجلس عروسي !

كارش را با حوصله انجام داده‌بود، نزديك به سليقه تازه‌مرد. دور تا دور كابين، گلهاي مريم و ژرورا و ميخك زرد و سفيد زده ‌بود و هنوز بعد از چهار، پنج ساعت، بوي مريم و ميخك مستشان مي كرد.

 _ چي مي‌شد اگه عروسا شب عروسي بلوز شلوار سفيد مي پوشيدن؟

_ آخه كدوم عروس خنگي هوس‌ِ  دامادُ قبول مي كنه تا اولين شب زندگيشو تو بالن بگذرونه ؟

خنده كنان كف كابين ولو شدند.

_ حيف كه اين بادكنك نمي‌زاره آسمونُ درست ببينيم

و امتداد نگاهش از بين طنابهاي بالن رفت به گوشه‌اي ترين قسمت آسمان.

 هنوز دست كار آرايشگر روي چهره‌اش بود. پشت چشم بلندش هاله‌هايي از رنگ سبز و ليمويي داشت  كه با رنگ كهربايي چشمانش تركيب زيبايي را ساخته‌بود. گونه‌هاي برجسته‌اش نيز با صورتي روشن بزرگتر به نظر مي آمد.

 

_ ميشه با اين چشم و مژه‌هاي عروس شدت اينقدر دل منو وسط زمين و آسمون نبري؟ ميدوني كه اينجا فرصت مانور ندارم...دنبال چي مي‌گردي اون گوشه آسمون؟بابا ستاره تو اين‌جاست، بغل دستت .فقط يه اشكال بزرگ داره و اون اينه كه وقتي عاشق شد پاك خل مي شه و عروسشو مياره رو پشت بوم خدا تا اونجا عروسي راه بندازه...

فشارهوا در هر فراز كمتر مي شد. سكوت وحشتناكي بود. عروس وداماد حسابي گره‌خورده‌ بودند و حاضر به از دست دادن گرماي هم‌آغوشيشان نبودند اما هرلحظه نفس‌هاي بيشتري را كم مي آوردند.

ماسك ها را كه مي بست، گفته‌هاي پزشك پُتك‌وار ضربه‌اش مي‌زد...

_ بيماريA.L.S  خيلي نادره. اگه كسي دچارش بشه يعني نهايت بدشانسي! و حالا مريض اگه خيلي شانس بياره و بيماري، كورتكس نخاعيش رو نپوشونه چند سالي اما بسختي مي‌تونه زنده بمونه و سريعترين حالت مرگ اينه كه روي مركز تنفسيش بيفته كه اونوقت خفه مي‌شه و در غير اينصورت يه مرگ تدريجي خواهدداشت كه شريك زندگي صبور و فداكاري ر‌و مي‌طلبه. چنين شريكي هستي ؟

...ذرات هوا وارد ريه هايشان كه مي شد فكر مي كرد: چه چيز خوبيست نفس كشيدن و خدا كند اين مرض لعنتي روي مركز تنفسي هيچ عزيزي نيفتد...

 

_ آقاي دكتر چه كاري مي‌تونم براش بكنم كه وضعيت بهتري داشته باشه؟

_ تمام تلاشتون روبكنيد تا متوجه اصل قضيه نشه چون اين  بيماري به وضعيت عصبي فرد بستگي زيادي داره و مشكلات و ناراحتيها، تشديش مي‌كنه.

 

و آن روز با نامزدي كه نمي‌دانست چه بار غم سنگيني براي همه دور و بريهايش، تحفه آورده، قرار خريد عروسي داشت و تمام مسير را پياده طي كرده‌بود تا بهترين كار را بكند.

_ چرا اينقدر برافروخته اي؟ چيزي شده؟

_ سردرد شديدي دارم ، خستم چيز مهمي نيست. خريدُ ول كن بيا يه كم حرف بزنيم.

_ گرچه وقت زيادي تا مراسم نداريم اما باشه هر جور تو بگي.

 

تقريبا  از هر دري حرف زدند تا ...

 

_ آرزوي بلند مدتمو بگم يا كوتاه مدت؟

_ مگه حساب بانكيه ؟ حالاكوتاه مدتو بگو چون صبرم كمه .مي‌خوام ببينم عرضه دارم اين كوتاه مدته رو برآورده كنم يا برم بميرم.

طره موهاي روشن كرده‌اش را كنار زد تا شايد بهتر فكر كند و با اندكي تاخير گفت : دلم مي‌خواد شب عروسيمون يه شب خاص باشه يه كم عجيب و غير عادي و به همه خيلي خوش بگذره. دوست دارم همه رو سوپرايز كنيم. حالا تو آرزوي بلند مدت و كوتاه مدتتو بگو هر دوش برام جالبه.

_ بلند مدتم اينه كه هردو مون خوشبخت و سالم باشيم

روي كلمه سالم كمي بغض كرد و ادامه داد: كوتاه مدتم مثل هميشه شبيه ايده‌هاي  تواِ دلم مي‌خواد  يه كار غير معمول انجام بدم اما آرزويي كه از بچگي مثل همه پسر بچه ها داشتم اينه كه يه پرواز خاص، مثل پرواز با كايت يا بالن كه طعم هواي واقعي ارتفاعو بفهمم داشته باشم، اما ...

بغض دوباره راه گلويش را بست . دختر به شك افتاد و نگران شد

_ راستشو بگو چيزي شده ؟ حالت خوب نيست؟ مامان گفت صبح دكتر بودي . اگه مشكلي داري عروسيو عقب مي‌ندازيم

_ چيزي نيست فقط يه هو دلم گرفت كه لابد آرزوي سفر با كايت يا بالن رو به گور مي‌برم چون هميشه دكترا بم مي‌گن به خاطر آسمت نبايد به ارتفاع بري واسه اينكه اكسيژن كم مياري.

فيلم قشنگي را بازي كرده بود خودش هم تعجب كرد كه توانسته ذهن دختر را ببرد به سمت بيماري آسم ِ خودش تا فكر كند اين همه بغض و آشفتگي براي ترس از آينده‌ايست كه قرار است يك مرد نفس تنگ بسازدش و نه يك زن دچار A.L.S  !

 

_ من همين حالا آرزوي كوتاه‌مدتمو تغيير مي‌دم. تغيير كه نه، جدي ترش مي‌كنم مي‌خوام سعي كنم هر دومون نهايت لذت رو ببريم . من شنيدم تو بالن ماسك اكسيژن هم هست !

 

 

                                                              عاطفه برزين

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت   توسط فرهاد جعفری  | 

سلام

1-      راست اش را بخواهید هیچ به عاقبت پیشنهادم فکر نکرده بودم.یعنی به این بخش اش که اگر آمد و سال بعد مثلا دویست قصه رسید تکلیف رای دهندگان چیست؟! باید بنشینند و 200 قصه را بخوانند؟
لابد که این پیشنهاد ایرادات دیگری هم دارد که هنوز نفهمیده ایم. اما خوبی ی امکاناتی که جهان مجازی در اختیارمان می گذارد، یکیش همین است که «عقل جمعی» می تواند به یک تصمیم،صورت موجه تر و پسندیده تری بدهد.

2-      اما چرا عصبانی بشویم؟! چرا سر هم داد بزنیم؟! تصمیم من که آیه ی فلان کتاب آسمانی نیست که نشود با مشاوره ی شما عوض اش کنیم!
پس چند روزی منتظر می مانیم تا ببینیم نظر سایر دوستان چیست. آنوقت همه با هم بهترین تصمیم را می گیریم.

3-      با پوزش از ایشان،لحن «سارا خانم» را هم در کامنت شان نمی پسندم.انتقاد ایشان ممکن بود که با لحن محترمانه تری صورت بگیرد.راستی چرا همیشه تندترین و خشن ترین لحن و ادبیات را در گفتگوهای مان به کار می گیریم؟!

4-      کسی سیگارپیچی برای من هدیه آورده،من هم آن را گذاشته ام به مسابقه.بیست نفر هم نشسته اند و بر اساس ایده ای که داده ام، داستانی نوشته و برایم فرستاده اند.
حالا هم ایده ای به ذهنم رسیده برای رای گیری. که امروز فهمیدم یک جای کارش می لنگد.کسی هم به جای یک بار دوبار از من تشکر کرده. چرا باید چنین عتاب آلود با هم سخن بگوییم؟!

این همه ی داستان ماست و تنها بهانه ای ست که جماعتی به زندگی ی آرام و یکنواخت شان شور و هیجانی بدهند دل خوش کنک.یک جا بایستند و سپس شروع کنند به دویدن و دست آخر به افتخار کسی که زودتر از همه به خط آخر رسیده؛ چیزی بنوشند و حظی ببرند. برنده هم یک بطر ماءالشعیر باز کند و کف اش را بپاشد روی همه ی آن دیگران و آنها را هم در لذت برنده شدن اش سهیم کند. تا سال بعد که دیگری، همین کار را بکند.

5-      این سیگارپیچ بهانه ای ست برای آنکه دور هم باشیم و خوش بگذرانیم.شما را به خدا با عصبانیت و درشت گویی خراب اش نکنید. جز یک بار و برای شش روز که میهمان یک مرکز مطالعات سیاسی در فرانسه بودم،هرگز پایم را از این کشور بیرون نگذاشته ام.اما گمان نمی کنم مردم هیچ کجا جز اینجا، تا به این اندازه عصبی و خشمگین و مستعد انفجارعصبی باشند و کوچکترین اشتباه یا تخلفی آنان را چنین از کوره در ببرد!

6-      به هر دلیل که جای باز کردن اش در این وبلاگ صرفا داستانی نیست؛ ما ایرانی ها چیزی را گم کرده ایم یا بهتر است بگویم «چیزی را از دست داده ایم» و آن نیست مگر «ظرفیت انسانی ی مدارا».
پرخاشجویی را بگذاریم کنار و با هم مهربانتر باشیم.به هم اجازه بدهیم که اشتباه کنیم و آنگاه به هم کمک کنیم تا اشتباهات مان را مرتفع کنیم.

7-      در سال نخست بود که من، به عنوان نخستین کس و صاحب ایده، شرط و شروطی گذاشتم که باید آنها را رعایت می کردید. اما معلوم است که از این پس یکایک تان باید به من کمک کنید تا لحظه به لحظه قوانین آن را کاملتر و متکاملتر کنیم.
برای همین برای مسابقه ی سال بعد یک آیین نامه می نویسم و آن را به رای و نظر شما می گذارم تا پیشنهاد بدهید و آن را اصلاح کنید.
چیزهای زیادی به ذهنم رسیده، از جمله اینکه برنده ی سال قبل به هیات ژوری اضافه شود و خود حق شرکت در مسابقه ی آن سال را نداشته باشد. یا اینکه فقط با نام  مشخص و نشانی ی معین بتوان در این مسابقه شرکت کرد چون قرار است سیگارپیچ بدست کسی برسد و عکس و چهره اش به دیگران معرفی شود. چون منکه هیچ لزومی نمی بینم شخصی با نام مستعار بتواند در مسابقه ی ما شرکت کند یعنی چرا باید اصرار داشته باشد که گمنام بماند؟ چون به نوعی نقض غرض است. یا همینکه هر جایزه دهنده ای صاحب حق رای باشد و... که سر فرصت آن را تکمیل خواهم کرد و خواهم گذاشت تا درباره اش همگی ی تان نظر بدهید.

۸-      به من کمک کنید تا سیگارپیچ را در میان مدت، به معتبرترین مسابقه ی داستان کوتاه کشور تبدیل کنیم.
می توانید هم این کار را نکنید. این به شما بستگی دارد. من به شخصه تمام تلاشم را می کنم و باکی از این ندارم که دیگران ممکن است چه داوری ی نادرستی درباره ی انگیزه ام داشته باشند.

۹-      پس تا رسیدن نظر دیگر دوستان و روشن شدن اینکه باید چکار کنیم، از فرستادن دوباره ی داستان های تان و اینکه رای خود به بهترین داستان دیگران اعلام نمایید؛ خودداری بفرمایید.

منتظر نظرات تان هستم.
قربان همگی ی تان:فرهاد  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت   توسط فرهاد جعفری  | 

شما رای بدهید!

سلام

راستش را بخواهید فکر اینجا را نکرده بودم. این که داوری چه کار دشواری ست.نه اینکه ندانم سیگار پیچ ام را باید بدهم به کدام داستان.اما فکرش را که می کنم ممکن است داوری ی من تاثیر نامطلوبی روی کسی بگذارد،کمی نگران می شوم.

 

برای همین،اگر چه به محض رسیدن یکی از داستان ها احتمال قوی می دادم که آن داستان از دید من بهترین داستان رسیده است؛ اما توی این فکرم که چه طور می توانم از زیر بار داوری کردن فرار کنم.چون نمی خواهم کسی را برنجانم.

 

باید اعتراف کنم که سال نخست سال آزمون و خطا بود تا سرانجام بهترین شیوه ها و روش ها یافته و بکار بسته شوند.

این است که بنای یک بنیاد تازه را در مسابقه ی سیگارپیچ می گذارم که برای همیشه این بنیاد استوار بماند و داوری ی آن شیوه ای دموکراتیک تر داشته باشد.به این ترتیب که:

 

از خود شما می خواهم که داوری کنید!

 

به این منظور لازم است که:

1)      برای اطمینان یافتن من از اینکه، آنکه رای می دهد، خود فرستنده ی یکی از داستان ها بوده؛لطفا داستان خود را مجددا ارسال کنید.(مراقب خواهم بود که این ای میل شما، تنها از طریق همان ای میلی ارسال شده باشد که نوبت قبل از همان طریق داستان خود را فرستادید و گرنه رای شما لحاظ نخواهد شد)

2)      برای اطمینان یافتن از اینکه برنده هیچ شخص مستعاری نخواهد بود(و سیگار پیچ روی دستم باد نخواهد کرد!) لطفا «نام و نام خانوادگی ی واقعی»،«نشانی ی دقیق پستی»، «شماره ی تلفن و کد مربوطه»  و «ای میل شخصی» ی خود را نیز ذیل داستان ارسال کنید.

3)      برای اینکه دریابم رای شما به کدام داستان تعلق گرفته لطفا در ذیل دو مورد قبل «اسم داستان و نویسنده ی برگزیده» از دید خودتان را هم بنویسید.

4)      این ایمیل شما فقط و فقط باید به نشانی ی cigarpich@yahoo.com  ارسال شود.

 

توجه داشته باشید که:

الف) من نیز صاحب یک حق رای خواهم بود.

ب) مهدی نیز که جایزه ای به سیگار پیچ من افزوده صاحب یک حق رای دیگر است.

ج) منوچهر خان نیز که جایزه ی دیگری به جوایز ما اضافه کرده نیز صاحب یک حق رای خواهد بود.(بدین ترتیب در سال های بعد نیز کلیه ی اهدا کنندگان جوایز نیز صاحب حق رای خواهند بود).

 

و از همه مهمتر اینکه:

 

د) نمی توانید به خودتان رای دهید بلکه باید به داستانی رای بدهید که از دید شما صرف نظر از قصه ی خودتان، بهترین داستان رسیده است.

 

بدین ترتیب:

هر داستانی در مسابقه شرکت داده خواهد شد که موارد بالا را رعایت کرده باشد.

و:

از حالا تا 25 اردی بهشت فرصت دارید که مرا از نظر خود و تمایل تان برای شرکت در مسابقه مطلع کنید.

و:

کلیه ی آرای دریافتی تا این تاریخ، در روز نخست خرداد ماه با ذکر نام رای دهنده و رای مربوطه اعلام خواهد شد.

 

همیشه،دموکراسی بهترین راه چاره است!

 

ارادتمند همه ی شما:فرهاد جعفری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت   توسط فرهاد جعفری  | 

تمام قصه ها در این پست به طور کامل قرار داده شده اند
تا شما هم ارزیابی ی خودتان را داشته باشید.


سلام
امروز بیست و دوم فروردین ماه است و مطابق قراری که گذاشتیم (و پانزده روز هم تمدیدش کردیم) فرصت شرکت در مسابقه ی سیگارپیچ چند روز پیش تمام شد.
از همه ی شما که داستان فرستادید تشکر می کنم و امیدوارم که بتوانم بین  پانزدهم اردی بهشت تا اول خرداد ماه ببینم که سیگارپیچ و ملحقاتش را باید برای کدام یک تان پست کنم.

ارادتمند شما:فرهاد جعفری

راستی:
 دوستی به اسم امیر کامنت گذاشته اند که داستان شان را از وبلاگ حذف کنم.چون معتقدند که ما هیچوقت پیشرفت نمی کنیم!
ای کاش توضیح بیشتری می دادند که چرا چنین فکر می کنند و چرا مایل اند داستان شان را از فهرست شرکت کنندگان حذف کنم و چه چیزی احیانا موجب ناراحتی شان شده.
منتظرم امیر جان.

همین جمعه ی آینده
حتما به سیگار پیچ سر بزنید.
می خواهم موضوع مهمی را با شما در میان بگذارم.
فراموش نکنید.همین جمعه در سیگار پیچ باشید ها!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت   توسط فرهاد جعفری  | 

کلیه ی

داستان های دریافت شده

برای دوره ی نخست مسابقه ی سالانه ی داستان کوتاه سیگارپیچ

بدون هیچگونه

اولویت بندی ی ارزشی

 

 

«1»

چنار راست خانم "ناد" و چنار چپ آقای "شیل"

نگین احتسابیان

 

  تقریبا نیم ساعتی می شد که آقای "شیل" داشت  با تماشا کردن به  خانم"ناد" که قرار بود آن شب برای اولین بار در زندگی زنش بشود و الان هم مدتی بود که داشت سر حوصله چین و چروکهای بالن بزرگ را از هم باز می کرد، به تمام دنیا پشت پا می زد.

خانم"ناد" کمی آب دهان روی یک چروک خیلی ظریف مالید که آقای "شیل"طاقت نیاورد و در حالیکه لبخند دو ساعت پیشش هنوز روی صورتش آویزان بود،از روی زمین چمن که گلهای وحشی خیلی ریزی داشت که تقریبا حتی نمی شد رنگ اصلیشان را بدون چشم مسلح حدس زد،چه برسد به اینکه بدانی چند پر است و برگهایش شبیه قلب هست یا نه، بلند شد و گفت:

"ناد عزیز من! اینقدربا این بالن ور نرو ، اگه نیمساعت دیگه همینجوری این چروکها رو دستکاری کنی ، دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه که بخواهیم آویزونش بشیم. وانگهی! این بالن پر از وصله پینه است و آنوقت تو اینهمه وقت صرف صاف و صوف کردن ظاهرش می کنی؟"

خانم "ناد" با جدیت محققی که به تازگی در آزمایشگاهش ژن تعادل را کشف کرده ،یا دارد کشف می کند، درحالیکه اصلا به نظر نمی رسید یک کلمه هم از حرفهای آقای "شیل"را شنیده باشد ، گوشه ای از برزنت سرخ رنگ را به چشمهایش نزدیک کرد و با وسواس به آن دست کشید.انگار که پیراهن ظریفی از ساتن هلویی با گلهای ظریف سفید باشد!

بعد یک چروک بزرگتر را با پا روی زمین صاف کرد ، جوری که انگار تمام نظم دنیا در آن لحظه وابسته به جدیت اوست  و رفت سراغ طرف دیگر بالن.

البته از آن طرف در حالیکه با رضایت به بالن پهن شده روی زمین نگاه می کرد، رو به آقای "شیل" لبخند گشادی تحویل داد:"همیشه فکر می کردم یه روزی میاد که این لگنو ول می کنم و میرم توی یک بالن حسابی که کتابخونه هم داشته باشه.اصلا حدس هم نمی زدم که یک روزی اینجا وایساده باشم و تو اونجا فقط تماشا کنی و من بالنمو راست و ریس کنم! به من واقعا چی میگن؟بالن صاف کن!؟ هه هه…نه! اینجوری اخم نکن شیل! می دونی که از اومدنت خیلی خوشحالم.حالا می بینی!"

آقای "شیل" دست به سینه زمین سرخ رنگ پیش پایش را نگاه کرد و دید که خورشید هم دارد کم کم پایین می آید.

حالا دیگر هیچ یادش نمی آمد که با بالن خودش چکار کرده است .اصلا از اولش یکی برای خودش داشته یا نه.هرچند که خاطره ی درهم و برهمی از سقوط در پس ذهنش داشت.به هرحال چندان فرقی هم نمی کرد.اینجا  همین یک بالن بود که باید دوتایی سوارش می شدند.اصلا بالن که با بالن فرقی نمی گند.زندگی مشترک هم که مال من و مال تو نمی شناسد.همه چیز با هم مصرف می شود می رود پی کارش!

بعد آقای "شیل"  با این فکر که بهرحال امشب یا باد موافق است و  با همین بالن فسقلی پرواز می کنند و یا کلا بی خیال اشتراک این یک تکه زمین روی هوا می شوند. ولش می کنند و همینجا روی زمین می گیرند تخت می خوابند ،  اعصابش را آرام کرد و سعی کرد با نگاه کردن به خانم "ناد" سهمی در گذراندن اوقات مشترک سعی و تلاششان داشته باشد. بهرحال فکر بعضی چیزها را می شود از قبل کرد.اما بعضی چیزها را هم باید به کل به باد واگذار کرد.

خانم "ناد" قد کوتاهی داشت و رنگ ابروهایش هیچ به صورت رنگ پریده اش نمی آمد.شاید هم لبهایش خیلی کمرنگ بود یا چشمهایش خیلی پررنگ...البته چندان فرقی هم نمی کرد کدامش.چون در همان وقت، آقای "شیل" که داشت اوقات نیمه مشترک می گذراند،  در یک آن محصور تصویر پیش رویش شد:مژه های بلوطی خانم "ناد" در آفتاب ملایم آخر روز برق می زد و سایه اش روی گونه های رنگ پریده ی او افتاده بود.واقعا زیبا بود!آقای "شیل" با حیرت سرش را تکان داد و فکر کرد که مگر نمی شود آدمی فقط عاشق مژه های یک آدم دیگر که توی غروب آفتاب برق می زند و در زیرش سایه ی بلندتری می اندازد بشود و بعد هم یک روزی از اینکه مژه های آدم چیز چندان مهمی نیست برنجد؟

موضوع این است که به هر حال آقای "شیل" عاشق مژه های خانم"ناد" نشده بود.و در این مورد به خودش شک هم نداشت.اما در اصل این اولین باری بود که آقای "شیل" مژه های شریکش  را توی غروب می دید  و  خیلی سریع این را  فهمید که وقتی مژه های یک آدمی توی آفتاب برق بزند می شود به راحتی عاشق آن آدم شد.

"می شود" هم یعنی اینکه اگر آدم دلش بخواهد و البته که آقای "شیل" دلش نمی خواست!

خانم "ناد" در حالیکه با چشمهای درشتش که مژه هایش حالا توی آفتاب برق می زدند به او که بیکار کنار بالن ایستاده بود و خیالبافی می کرد، نگاه می کرد گفت:"اینجوری همه چی روبراهه! ما اول این بالنو هوا می کنیم و بعد صبر می کنیم یکمی باد بیاد.اگر بالن درست کار کنه میره بالا .وقتی از نوک اون چنار دست چپی بالا تر رفت باید دقت کنیم ببینیم سبدش کج شده یا همینطوری صاف صاف داره راه خودشو میره.اگر درست کار کرد که هیچی میاریمش پایین و سوارش می شیم.بعد زندگیمون رو از همین امشب شروع می کنیم…اگر هم سبدش کج شد،که دوراه داریم…"

آقای "شیل" حالا با بدخلقی نگاه می کرد و درحالیکه چانه اش را می خاراند و به نوک چنار سمت چپی نگاه می کرد ، گفت:"یا اون بالونو از اول می سازیم یا اینکه هرکدوم میریم دنبال کار خودمون" و بعد چون باورش نشد که جمله ی دوم را خودش گفته و خانم "ناد"هم بدجوری برو بر نگاهش می کرد ، ادامه داد:"اصلا کی گفته توی بالن کج نمیشه نشست؟ یا اگر نشه نشست دستکم می شود خوابید.نه؟"

خانم "ناد" سر طناب بالن را داد دستش و گفت بهتراست زیاد حرف نزدند ، برود آن را ببند به چنار سمت راست و خودش درحالیکه دست به سینه خورشید را که داشت رنگ عوض می کرد نگاه می کرد گفت :"تمام آدمهایی که توی سبدهای کج نشسته اند، بالاخره دیر یا زود سقوط می کنن.اما خب...البته  من با اینکه بجای این بالن کهنه بری و یکی تازه اش را گیر بیاری مخالفتی ندارم .البته به شرط اینکه کتابخانه و حمام هم داشته باشه"

آقای شیل از کنار همان چنار سمت راستی داد زد:"تو که اولش  فقط کتابخانه می خواستی! می دونی که من از اولش هم بلد نبودم بالن پیدا کنم "و در این باره خودش هم  درست مطمئن نبود که راستش را می گوید یا نه.

خانم "ناد" پشت به خورشید ایستاد و دستش را توی موهای فرفری سیاهی که از اطراف سر کوچکش توی هوا پخش شده بود فرو کرد و با نازک ترین صدایی که تابحال از خودش سراغ داشت گفت:"خب آره…هربالنی که کج بشه بهای نگه داشتنش بیشتر می شه.تو هم بهتره بجای این حرفا یک تکانی به خودت بدی و نگاهی هم به طنابهای سبد بیندازی.اگه حتی یک زدگی کوچولو داشته باشه محاله پامو توش بذارما.بهت گفته باشم"

و توی دلش گفت: "مرتیکه لندهور!حالا دیگه برای من زبون دراورده.خوبه همین یک بالنم از خیر سر من داریم.نگاش کن بیخودی اینور اونور می دوه که چی.مثلا داره کمک می کنه!"

آقای "شیل" که از چنار سمت راستی تا چنار سمت چپ و بعد تا آنجا را دویده بود و به نفس نفس افتاده بود ، زیر چشمی نگاهی به وصله پینه های قدیمی گوشه کنار بالن انداخت که همین حالاش هم گوشه هاشان ورآمده بود و چیزی نگفت.می دانست خانم "ناد" معتقد است هرچیزی که قبلا رفو شده باشد دیگر جزئی از ماهیت فعلی شیء است و اصلا نباید بهش فکر کرد. آقای "شیل" هم با اینکه اعتقاد داشت با وصله پینه هیچوقت مثل اولش نمی شود اما این را هم می دانست که کی می تواند با قاطعیت بگوید که با وصله پینه بهتر از اولش نباشد؟

البته آقای "شیل" هیچوقت درست مطمئن نبود که سوراخهای تازه باد بیشتری از توی بالن خارج می کنند یا سوراخهای قدیمی وصله شده ، وقتی که وصله شان بر اثر اتفاق ساده ای کنده می شود.راستش حتی بیشتر فکر می کرد آن قدیمی ترها همیشه خطرناک ترند.چون هیچوقت درست نمی دانی چی باعث ورآمدنشان می شود.

به هر حال تا غروب فرصتی نبود یا می شد گفت که تقریبا داشت از راه می رسید و آنها نمی خواستند آن شب را از دست بدهند.

خانم "ناد" کم کم نگران می شد و پشت هم بی آنکه منتظر جواب آقای "شیل" بماند سوال می کرد:تو گفتی چند کیلویی شیل؟ مطمئنی که برای این بالن زیاد سنگین نیستی؟ فکر می کنی این بالن به اندازه کافی باد بشه؟ نکند وزن تو برای این حجم هوا زیاد باشه؟…"

و بعد خودش شروع کرد به جواب دادن:"البته آدمهای دیگری هم که بالن هوا می کنند چندان سبک تر از ما نیستند…بعضی ها هم که چندتا چند تا سوار می شن.نه نگرانی نیست…اصلا می تونیم بجای تو چند تا از کیسه شنها را از سبد جدا کنیم .بعدش اگر خواستیم اوج بگیریم و تو سنگین بودی تو بجای کیسه شن بپر پایین…هه هه هه… این که شوخی بود!"

آقای "شیل" دوست نداشت به شوخی هایی که می توانستند جدی هم باشند ، بخندد.برای همین درحالیکه به سبد که سبک و نامطمئن به نظر می رسید نگاه می کرد سرش را تکان داد:"من که همیشه فکر می کردم آدمها اول همدیگر را پیدا می کنند و بعد بالن می سازند ، درحالیکه درست برعکس است."

و توی دلش گفت:" حالا اگر به اون وصله پینه های بالن قراضه اش گیر می دادم دینا رو بهم می ریخت.حیف که نمی خوام شب اولی حالشو بگیرم" و رو به خانم "ناد" که هنوز داشت سرش را به علامت تایید تکان می داد، لبخند زد!

و بعد خواستند بالن را هوا کنند.

طبق نظریه نسبیت زمان اینیشتین ، برای روشن کردن مشعل یک بالن ،آدم ها باید بنشیند زیرش و فکر کنند و خیال ببافند تا حرارتش مشعل را روشن کند.حالا اینکه این موضوع چه ربطی به زمان دارد را نه خانم "ناد" و نه آقای "شیل" نمی دانستند.شما هم زیاد بهش فکر نکنید.چون ارتباطی به داستان ندارد.چیزی که به ما مربوط می شود این است که آنها باید می رفتند توی بالن می نشستند و فکر می کردند.

 خانم "ناد" هم همان وقت یا چند لحظه قبلش بود که فهمید تمام محاسباتش اشتباه بوده و در واقع تا آنها سوار بالن نمی شدند  نمی فهمیدند که بالن می تواند بپرد یا نه.یا وقتی می پرد ان بالا می ماند یا نه. بنابراین هیچ آزمایشی هم در کار نبود.از اولش باید بنا را بر این می گذاشتند که می پرد و می رفتند می نشستند توی سبد و برای خودشان خیال می بافتند.

این بود که حسابی کار از کار گذشته بود و خانم "ناد" هم هیچ به رویش نیاورد که به اندازه ی سگ باران خورده ای که کنار یک کافه ی کنار خیابانی روی زمین نشسته باشد و ژامبون خوردن آدمها را تماشا کرده باشد ، آزرده شده است.چون دلش نمی خواست از همان روز اول یا شب اول زندگی برنامه ریزی های شکست خورده اش را رو کند.

این شد که بی حرفی رفتند توی سبد نشستند و شروع کردند به خیالبافی:

-فکر کن ناد! تو عزیز ترین کسی هستی که من دارم!

-شیل من! دلم می خواد همیشه باهات بمونم!

-من هیچوقت تنهات نمی ذارم!

-همیشه عاشقت می مونم!

تا اینجا مشعل پتی کرد و شعله گرفت.

-همسر نازنین من! همیشه بهت وفادار می مونم!

-هیچوقت عاشق کس دیگه ای نمی شم!

-اونقدر می خوامت که حاضرم از همه چی بگذرم!

-من برای همیشه مال تو ام!

حالا شعله ها زبانه کشیدند و بالن شروع به باد شدن کرد.

-وای شیل! این واقعا کار می کند!

-البته که کار می کند عزیزم ! بذار بالن پرباد تر بشه بهت می گم!

-چه خوشحالم که ما با هم ازدواج کردیم!

-دلم می خواد همیشه بهترین دوست تو باشم!

- دیوونتم شیل!

-من برات می میرم ناد!

اینجا بود که شعله ها دیگر داشتند زبانه می کشیدند و دودشان بالا می رفت و بالن هم بالای سرشان قرار گرفت.

خانم "ناد" لرزید و شعله ها کمتر شدند.

-به چی فکر کردی ناد؟خرابش نکن!

- داشتم فکر می کردم اگر اونموقع که بالا هستیم…اونجا توی ارتفاع…اگر این خیالها تموم بشن…آخ شیل! من می ترسم"

-بس کن ناد! تو که نمی خوای امشبو از دست بدی.اگه همینطوری ادامه بدی باد بالن دوباره خالی میشه…فکر کن!من همسر تو هستم.این معرکه نیست؟!

-خب…راستش…آره شیل!

-پس به من اعتماد کن! من خودم مواظبتم.

-اعتماد می کنم شیل!

-پس بگو که چقدر منو می خوای!

-دلم می خواد از تو بچه دار بشم شیل.

-منم دوست دارم بچمون شبیه تو بشه.

-خب می تونیم چند تا بچه داشته باشیم.اونوقت به تو هم سهمی می رسه! این عالی نیست؟

-البته که عالیه! ما ثروتمند می شیم.من برای تو هرچی بخوای می خرم.

-ما آدمای خوشبختی هستیم شیل! خوشبختای عاشق!

-آره ما خیلی عاشقیم! حتی بیشتر از اونی که این بالن جا داشته باشه.

مشعل گر گرفته بود.سوت می کشید و بالن سرخ رنگ بزرگ و بزرگ تر می شد.خورشید هم آنسو تر سرخ تر و سرخ تر می شد.انگار همه ی دنیا دست به یکی کرده بودند.حالا بالن چند متر بالای زمین تاب می خورد.

آقای "شیل" خانم "ناد" را بغل کرد و از رویاهایش گفت.بعد خانم"ناد" آرزوهایش را ردیف کرد.

سبد کوچک اوج گرفت و بالا رفت.هوا تاریک شده بود و سرخی بالن کم کم به سیاهی می زد.

آقای "شیل" پربادی بالن را با چشم اندازه گرفت :

-حالا اون طناب لعنتیو که به چنار راستیه بستیم ببرش.ما دیگه پایین نمی ریم! دیگه به اون چنار مسخره ی سمت راست هم احتیاجی نیست. دلم می خواد همیشه این بالا بمونیم!

و با خوشحالی عربده مستانه ای کشید.

خانم "ناد" روی سبد خم شد و توی تاریکی با دست دنبال طناب گشت.دستش که زبری طناب کشیده شده را لمس کرد دچار تردید شد. به طناب دست کشید.به زمین که نگاه می کرد سرش گیج می رفت.توی تاریکی هیچ چیز درست دیده نمی شد.چنارهایی که حالا به نظر خیلی کوچک تر از اینی میومدند که بتوانند بالن را نگه دارند،از بالا مثل اشباح لخت و عوری شده بودند که دود کلبه های روی زمین از دهانشان بیرون می آمد و دور بالن می چرخید و فضا را وهم آلود می کرد.آقای "شیل"گفت که مواظب باشد اشتباهی طنابی را که سبد را به بالن وصل می کند نبرد و متوجه صدای پتی که از مشعل درآمد، نشد.

خانم "ناد" فکر کرد که افتادن از آن بالا باید خیلی دردناک باشد.فکر کرد که اگر طناب را ببرد دیگر هروقت خواست نمی تواند برگردد پایین.شاید سقوط کند.شاید هم یک روزی مجبور شود شیل را بیندازد پایین.کی می داند؟

گفت:-دوستت دارم شیل!

و شعله ها جان گرفتند.خانم "ناد" متحیر برجا ماند"پس مشعل اینطوری هم کار می کنه!"

-چی گفتی ناد؟

-هیچی ! گفتم همیشه این بالا پیشت می مونم شیل! من برات می میرم!

و چاقو را انداخت پایین. بالن پر از هوا بود.

فکر کرد که این بالن بهرحال هیچوقت اونقدر پر نمی شه که بخواد بالاتر از این  بره و این طنابو پاره کنه.

و فکر کرد اصلا هیچ معلوم نیست که آدما چقدر می تونند توی یک بالن دوام بیاورند.

آقای "شیل" هم داشت طناب سمت چپ بالن را که مخفیانه به چنار سمت چپی بسته بود امتحان می کرد.

گفت:-امشب زیباترین شب زندگی منه!

و راست می گفت.

خانم "ناد" هم دستهایش را دور گردن شوهرش حلقه کرد و توی گوشش زمزمه کرد: " زمین سبد فقط مال من و توست.شاید این بالا یکم ناامن به نظر برسه.اما ما همیشه می تونیم خیالهای تازه ببافیم.مگه نه؟"

-معلومه که می تونیم! و او را به طرف خودش کشید.

گفت"دوستت دارم! تا هروقت بخوای این بالا می مونیم"

و راست می گفت.

مشعل در حرارتی یکنواخت تا دم صبح می سوخت.

و کی می داند تا دم صبح کدام روز.

 

 

 

«2»

 

ماجرای غم‌انگیز یک شهر ِ تا شده و بالُنی بر فراز آن

ساسان . م . ک . عاصی

 

... تیکون همان‌طور درازکش بر کف سبد بالن، سیگار پیچ نقره‌ای را دزدکی از داخل جیب ساتریکون بیرون کشید و بدون اینکه لحظه‌ای وقت تلف کند کمی تنباکو برداشت تا سیگار درست کند و همان‌طور که داشت برای خودش یک سیگار می‌پیچید، خونسرد و بدون ترس از ناراحتی ساتریکون، گفت: «به نظر تو روایت در داستان واقعا  این‌قدر مهمه؟»

و زبانش را بیرون آورد (ساتریکون از همین فرصت استفاده کرد تا بدون اینکه حرفی بزند با یک حرکت سریع همراه یک چشم‌غرّه سیگارپیچ را بقاپد و بگذارد توی جیب داخل کاپشن‌اش) و کاغذ سیگار را لیس زد و لوله کرد.

ساتریکون دوباره پشتش را به او کرد و  از لبه سبد به کوه‌های زیر پای‌شان خیره شد و زیر لب گفت: «چند بار بگم؟ من سیگار نمی‌کشم.»

تیکون با اینکه بور شده بود به خاطر از دست دادن دوبارهٔ سیگارپیچ، لبخند محوی زد (که ریشه در فکری داشت که هنوز نمی‌دانیم چه بود)، سیگارش را روشن کرد و گفت: «خب! برای همینه که می‌گم به نظرت بهتر نیست که سیگارپیچ پیش من باشه؟»

ساتریکون بدون آنکه سرش را برگرداند گفت: « اتفاقا عادلانه‌تره که پیش من باشه.»

تیکون دود سیگارش را حلقه کرد و بیرون و داد و...

 

(قبل از آنکه تیکون حرفی بزند، بد نیست کمی از فرصتِ دود حلقه کردنش استفاده کرده و از سردرگمی نجات پیدا کنیم و از ماجرا بیشتر سر دربیاوریم؛ چون هر کسی می‌داند که آدم وقتی دارد دود سیگارش را حلقه می‌کند نمی‌تواند راحت حرف بزند و چند لحظه‌ای معطل می‌کند...

 

تیکون و ساتریکون هر دو نویسنده بودند (شاید هنوز هم باشند، کسی چه می‌داند. در ضمن یکی از آن دو تا زن بود و یکی مرد. ولی چون کسی آنجا نبوده و آنها را ندیده، هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید کدام‌شان زن بوده و کدام‌شان مرد؛ پس تاکید می‌کنم روی هیچ‌کس تا کسی بیخود تلاش نکند برای اینکه مشخص کند کدام‌شان زن بوده وکدام‌شان مرد)؛ اما نه از آن نویسنده‌هائی که همهٔ آدم‌ها بشناسندشان و داستان‌هایشان را دست به دست بگردانند.

بهترین توضیح برای شناختن جایگاه حرفه‌ای تیکون و ساتریکون، "نویسندهٔ نصفه نیمه" است. تیکون شخصیت‌های خوب و عجیب و غریبی می‌ساخت، اما راوی مزخرفی بود و در عوض ساتریکون یک راوی درجه یک بود که همیشه از آزمون ساختن شخصیت ناکام بیرون می‌آمد. طبیعی است که دو تا نویسنده با این مشخصات آن‌قدر معروف نمی‌شوند که کسی بشناسدشان. روی همین حساب طبیعی‌تر آن است که دو تا نویسندهٔ این‌طوری، وقتی با هم آشنائی قبلی نداشته باشند، حتی آن‌قدر معروف نیستند که همدیگر را بشناسند.

 تیکون و ساتریکون هم تا چندوقت پیش از آشنائی اتفاقی‌شان همین شرایط را داشتند. اصولا هیچ‌کدام از وجود و حضور دیگری خبر نداشت و هیچ فرصت خوبی هم برای آشنائی با هم نداشتند، تا وقتی که خبر یک مسابقه داستان‌نویسی، جدا جدا به گوش هر کدام‌شان رسید. مسابقه جالبی با موضوع مشخص (درباره شب اول زندگی زوجی در بالن)، که جایزه‌اش یک سیگار پیچ بود ( و البته آن مسابقه چون فقط یک مسابقه داستان‌نویسی بود، نه مسابقه بیلیارد یا بولینگ یا رقص، رآسا فرصت خوبی برای آشنائی آن دو به حساب نمی‌آمد)...

تیکون سیگار می‌کشید و همیشه آرزوی یک سیگارپیچ قشنگ را داشت (هر چند که اصلا از سیگار ِ پیچیده شده خوشش نمی‌آمد) و ساتریکون هر مسابقه‌ای را بهترین فرصت می‌دانست برای اینکه قدرت خودش در روایت را بالاخره نشان دهد (هر چند که سیگار نمی‌کشید و اصولا نمی‌دانست سیگارپیچ به چه کاری می‌آید). به همین دلایل به محض آنکه خبر این مسابقه به گوش‌شان رسید، هر کدام جدا جدا شال و کلاه کردند و رفتند به نزدیک‌ترین پارک محله‌شان تا در دامان طبیعت به کشف سوژه بپردازند. با این حال چون یکی در شرق و یکی در غرب (شاید هم یکی در شمال و یکی در جنوب) شهر زندگی می‌کرد، این پارک رفتن هم فرصت خوبی برای آشنائی‌شان به حساب نمی‌آمد، مگر آنکه شهر را از وسط تا می‌کردند تا دو تا پارک بیفتند روی هم.

خب! خوشبختانه همین اتفاق هم افتاد تا بالاخره فرصتی برای آشنائی تیکون و ساتریکون پدید بیاید. البته نباید زیاد تعجب کرد. حقیقت ماجرا این است که برای شهر تیکون و ساتریکون و همشهریان، شهردار عجیب و غریبی انتخاب شده بود که کشورها را از روی نقشه‌ها پاک می‌کرد، خاک را تبدیل به زباله می‌کرد و کتاب‌ها را به عنوان قاب دستمال و خمیر ِ بازی به کار می‌برد و از آن شهردار بعید نبود که یک روز از خواب بیدار شود و تصمیم بگیرد شهر را از وسط تا کند تا در مصرف زمین صرفه‌جوئی کرده باشد و زمین‌های باقی‌مانده را به دوست‌دارانش ببخشد.

بله! همان‌طور که گفتم، یک روز شهردار ناهارش را که خورد به کارگران شهرداری دستور داد شهر را از وسط تا کنند...

و به محض آنکه شهر تا شد دو تا پارکی که تیکون و ساتریکون داخل آنها مشغول قدم زدند بودند به  هم نزدیک شدند و تیکون و ساتریکون افتادند روی هم...

تیکون دستپاچه بلند شد و تته‌پته کنان عذرخواهی کرد و چند بار پشت سر هم گفت "غلط کردم! من کجام!" و ساتریکون هم عصبانی از جایش بلند شد و در حالیکه خودش را می‌تکاند خیلی منطقی به این نتیجه رسید که هیچ کس عمدا از آسمان فرود نمی‌آید روی کسی (مگر آنکه فرودگاهش دو قلوئی، برجی، خانه‌ای چیزی باشد!) و به همین دلیل بدون آنکه به تیکون چیزی بگوید فقط از دست شهر خر تو خرشان عصبانی ماند. تیکون هم که دید اوضاع چندان خطرناک نیست نگاهی به ساتریکون انداخت و بدون آنکه چندان عاشقش بشود مشغول جمع و جور کردن کاغذهایشان شد که روی زمین ریخته بود.

شاید شما فکر کنید در همین وقت متوجه شد که ساتریکون روی کاغذی چیزی در مورد مسابقه نوشته و از همان‌جا با هم دوست شدند. اما نه!

حقیقت این است که ساتریکون که حسابی خونش به جوش آمده بود زیر لب بدون آنکه معلوم باشد مخاطبش کیست غرید: «دیگه داستان نوشتن نمی‌خواد که! قسم می‌خورم ایشون از همون بالن کوفتی که توی مسابقه گفته شده افتاد روی سرم.»

تیکون هم بدون اینکه حتی متوجه غرولند ساتریکون بشود کاغذها را جمع کرد و در حالیکه سعی می‌کرد لبخند عذرخواهانه‌ای روی صورتش جمع و جور کند گفت: «من همه کاغذا رو جمع کردم... اما... متاسفانه نمی‌دونم کدوماش مال کیه!»

نه آن وقت و نه هیچ وقت بعد از آن، هیچ کس نفهمید که آیا زیرکی تیکون باعث شد کاغذها را طوری جمع کند که برای جدا کردن‌شان مجبور باشند به یک کافه بروند یا دست و پا چلفتی‌ بودن‌اش یا دستپاچگی‌اش. به‌هرحال بدون توجه به هر دلیلی، صاحب کافه‌ای که آن دو پنج ساعت تمام در آن به خوردن و گپ زدن مشغول شدند و تقریبا مسابقه را از یاد بردند، از این اتفاق و پیدا کردن دو مشتری پر و پا قرص خیلی خوشحال شد (همان‌طور که صاحب مهمان‌خانهٔ دو خیابان آن‌ورتر ِ کافه از حماقت شهردار خیی خوشحال شد... خب! بد نیست برای جلوگیری از سردرگمی چیزی راتوضیح بدهم.

حتما خودتان می‌دانید وقتی یک شهر از وسط تا می‌شود، ممکن است آدم‌هائی که روی هم می‌افتند آسیب جدی نبینند و حداکثر با هم ازدواج کنند، اما بی‌شک هیچ خانه‌ای از دمرو افتادن روی یک خانه دیگر نه تنها خوشحال نمی‌شود، بلکه حداقل دل و روده‌اش می‌آید توی شکمش (لازم است بگویم که شکم خانه جائی‌ست شبیه دهان انسان). روی همین حساب آدم‌های شهر ِ تا شده بی‌خانمان شده و مجبور می‌شوند به مهمان‌خانه نقل مکان کنند. البته بهتر است خیلی در کشف حواشی و علل سالم ماندن مهمان‌خانه و کافه وسواس به خرج ندهیم و به همین بسنده کنیم که مهمان‌خانه و کافه سالم ماندند چون که یک چاله بزرگ روی‌شان دمر شده بود... می‌گویم وسواس به خرج ندهیم، به این دلیل که هر عقل سلیمی می‌داند که هیچ شهری نمی‌تواند از وسط تا شود. چون بی‌شک دو صفحهٔ بزرگ خاک و سیمان  و آهن و فولاد وقتی روی هم بیافتند هیچ چیز از آن وسط سالم بیرون نمی‌آید. خب! پس می‌بینید که چنان اتفاقی که در شهر تیکون و ساتریکون و همشهریان‌شان افتاد را با هیچ عقل سلیمی نمی‌شود توضیح داد.

 دلایل منطقی و علت و معلول و ریشه‌یابی و کشف عواقب و این‌جور چیزها هم فقط از عقل‌های سلیم بر می‌آید و برای اتفاقات منطقی ممکن است. اگر قضیه برای‌تان حل نشده با یک مثال از یک فیلم سینمائی قضیه را برای‌تان حل می‌کنم. یکی از قهرمان‌های یک فیلم خیالی قشنگ برای همه چیز دنبال دلیل و مدرک بود که با یک سوار بی‌کله که سر می‌زد مواجه شد و قبل از آن با بوسه‌ای از سوی کسی که نه چهره‌اش را دیده بود نه اسمش را می‌دانست... نتیجه اینکه گاهی بعضی چیزها را فقط می‌شود این‌طور توضیح داد که "شد"! باز هم اگر مشکلی هست فقط می‌توانم پیشنهاد کنم بگردید و زادگاه تیکون و ساتریکون را پیدا کنید و چند وقت در آن زندگی کنید تا بفهمید که در آنجا هواپیماها روی سقف خانه‌ها فرود می‌آیند؛ تا شدن شهر از وسط که اتفاق عجیبی نیست).

بله! تیکون و ساتریکون چند هفتهٔ تمام هر روز می‌رفتند به کافه "سالم‌مانده" و می‌خوردند و می‌نوشیدند و گپ می‌زدند و فقط تیکون تند تند سیگار می‌کشید. تا اینکه یک روز ساتریکون به فکرش رسید راهی پیدا کند برای آنکه تیکون سیگار را ترک کند. کمی که فکر کرد یادش آمد سال‌ها پیش پدربزرگش به کمک سیگارپیچ، ناخودآگاه سیگار کشیدن را ترک کرده بود. چون پدربزرگش رعشه داشته و هر بار سیگار می‌پیچیده، به‌خاطر لرزش دستش نمی‌توانسته سیگار را درست با زبان خیس کند و آن‌قدر سیگار را توی چشم و چالش فرو می‌کرده که  پدرش (یعنی جد بزرگ ساتریکون) درمی‌آمده؛ دست آخر هم این قضیه حسابی خسته‌اش کرده و از خیر و شر سیگار کشیدن یک‌جا گذشته.

 روی حساب همین فکر، یک روز بالاخره ساتریکون به تیکون گفت که بهتر است به جای خریدن سیگارهای کینگ‌سایز معمولی و آماده، از سیگارهای دست‌پیچ استفاده کند، چون همه می‌دانند که همیشه محصولات خانگی قابل اطمینان‌تر از محصولات صنعتی هستند.

تیکون هم حرف ساتریکون را قبول کرد و چند لحظه‌ای به فکر فرو رفت و دست‌ آخر دو تا قهوه و دو تا کیک و دو تا لیوان آب سیب و یک بطری آب‌جو با دو تا لیوان سفارش داد و به ساتریکون گفت که این ایده خوبی‌است، اما نه برای او (خودش). چون تیکون تقریبا همیشه لنگ پول بود. بعد در حالیکه یک سیگار دیگر روشن می‌کرد دوباره به فکر فرو رفت و همان‌طور در عالم خیال زمزمه‌کنان گفت: «کاش می‌شد تو مسابقه سیگارپیچ شرکت کنم. اون‌وقت دیگه نیازی به پول هم نبود و با چار تا کلمه صاحب یه سیگارپیچ مفت می‌شدم»

ساتریکون هم با شنیدن اسم مسابقه به عالم خیال فرو رفت و به مشهور شدن فکر کرد...

 

خب! باقی ماجرا تقریبا مشخص است (از طرفی، دیگر دود حلقه کردن تیکون هم دارد تمام می‌شود و باید هر چه سریع‌تر برگردیم به اصل قصه)؛ از همان اول معلوم بود که تیکون و ساتریکون عاشق هم شده‌اند و فکر که نمی‌کنید در تمام آن مدت که با هم بودند حتی یک کلمه هم درباره نوشتن و نویسندگی و توانائی‌هاشان صحبت نکرده بودند؟ اگر چنین فکری کرده‌اید باید پیشنهاد کنم حتما یک فکری هم درباره روابط عاشقانه خودتان بکنید. چون اصلا طبیعی و جذاب نیست که آدم عاشق یکی بشود و از مهم‌ترین دغدغه‌هایش یک کلمه هم با او حرف نزند (و احتمالا خودتان این‌طور آدمی هستید که چنین افکار شومی به ذهن‌تان راه پیدا می‌کند دیگر!).

بله! همان‌طور که می‌شود حدس زد، تیکون و ساتریکون ناگهان از عالم خیال بیرون آمدند و به مسافرخانه برگشتند و تا صبح هر کدام توی اتاق خودشان روی تخت‌هایشان نشستند و عکس همدیگر را تماشا کردند و گاهی از پشت دیوار  شعرهای عاشقانه برای هم خواندند و گاهی هم به عشق افلاطونی فکر کردند و بالاخره فردا صبح مشغول ساختن داستان برای مسابقه شدند.

 تیکون نشست یک گوشه و شخصیت‌های داستان را ساخت و ساتریکون شخصیت‌ها را گرفت و گذاشت در یک روایت و درست 9 روز و 9 ساعت و 9 دقیقه و 9 ثانیه بعد به اولین کافی‌نت سالم مانده بعد از تا شدن شهر رفتند و داستان مشترکشان را برای مسابقه فرستادند (چه کار عاقلانه و خوبی هم کردند. هر زوج جوان دیگری جای آن دو بودند به احتمال زیاد در چنان فرصتی یک بچه نوزاد را بدبخت می‌کردند و می‌آوردندش توی این دنیا. اما تیکون و ساتریکون علاوه بر استفاده از کاندوم که بهترین حامی حقوق بشر است، یک داستان خوب ساختند که همه جور خیری ممکن است در آن نهفته باشد. اگر هم ننهفته باشد، حداقل شرش از بیچاره کردن یک آدم معصوم دیگر کمتر است).

 به‌هرحال، چند وقت بعد هم جواب مسابقه آمد و تیکون و ساتریکون در کمال حیرت و ناباوری دیدند که نفر دوم مسابقه شده‌اند... اما جای نگرانی نبود. چون نفر اول کسی بود که در فراخوان مسابقه گفته بودند اگر برنده هم بشود جایزه‌ای نمی‌گیرد و حتی دقیقا نوشته بودند "هر چند که حقش باشد" و به همین  دلیل جایزهٔ بزرگ مشترکاً به تیکون و ساتریکون رسید (مثل نخل طلا و این‌جور چیزها).

خلاصه اینکه تیکون و ساتریکون هم به مناسبت این پیروزی مشترک تصمیم گرفتند که رسما با هم مشترکا زندگی کنند (کاندوم چه ربطی به رسما زندگی کردن دارد؟ تاکید می‌کنم که تازه بعد از پیروزی تصمیم‌ به زندگی مشترک گرفتند و اگر شما فکر می‌کنید هر کسی با هر کس چهار روز دوست بود و حالا هر چیز ـ‌که اگر در یک خراب شدهٔ دیگری زندگی می‌کردم حتما مفصل درباره "هر چیز" هم می‌نوشتم‌ـ با او زندگی مشترک داشته، باید بگویم سخت در اشتباهید و باید هر چه سریع‌تر تجدید نظری در روابط عاشقانه‌تان بکنید و از طرفی به دوست‌دختر و دوست‌پسرتان هم هشدار می‌دهم که شما موجودی هستید که می‌تواند در شرایط خاص به جای گره‌گوار سامسا تبدیل به کنه شود!).

تیکون و ساتریکون برای آنکه به این پیروزی و به زندگی تازه‌شان باری نمادین هم بدهند و بگویند یک داستان چقدر می‌تواند در زندگی یک یا چند نفر موثر باشد، تصمیم دیگری هم گرفتند. تصمیم‌شان چه بود؟

 هر کسی با اندکی عقل سلیم، اگر اول داستان را با دقت خوانده باشد می‌داند تصمیم‌شان چه بود. با این‌حال چون قرارمان بر این بود که خیلی با عقل سلیم کاری نداشته باشیم، خودم برای‌تان می‌گویم. طبیعی بود که تصمیم بگیرند مثل شخصیت‌های داستان‌شان شب اول زندگی‌شان را دربالن بگذرانند. البته تیکون به شدت از ارتفاع می‌ترسید، با این‌حال یا از ساتریکون هم حساب می‌برد یا اینکه تصمیم گرفته بود بر ترس‌هایش غلبه کند یا اینکه می‌خواست ببیند توی بالن چه جوری است و یا به هر دلیل دیگر، پیشنهادِ خودش را مثل ساتریکون قبول کرد.

بالاخره تیکون و ساتریکون در یک شب معمولی لباس‌های گرم و مایوهایشان را برداشتند (منطقی‌تر آن است که در یک شب معمولی آدم هم لباس پشمی داشته باشد و هم مایو، چون هیچ‌کس نمی‌تواند از قبل بگوید یک شب معمولی چه جور شبِ پفیوز آبداری است (این هم از فحش آبدار! بالاخره هر نویسنده‌ای اصولی دارد و شاید از این‌ هم مهم‌تر، هر داستانی شکل خودش را دارد؛ و همان‌طور که اگر قوانین یک‌جائی بگویند داستان‌هائی نباید نوشته شوند، داستان‌ها نوشته می‌شوند بدون توجه به آن قوانین، اگر قوانین بگویند داستان‌هائی هم باید یک‌جور خاصی نوشته شوند، داستان‌ها باز همان‌جور که می‌توانند نوشته می‌شوند.) و بهتر است آدم حساب همه‌چیز را داشته باشد این‌جور وقت‌ها) و همان شب با یک آژانس تماس گرفتند و گفتند یک بالن بدون راننده برایشان آماده کنند و تقریبا ساعت یازده و سی و سه دقیقه شب بود که سوار بالن شدند و مسئول آژانس بالن را روشن کرد و فرستاد هوا تا آن دو، شب اول زندگی مشترک‌شان را توی یک بالن بگذرانند...

 

خب! دود حلقه کردن تیکون تمام شد و من هنوز کل ماجرا را تعریف نکرده‌ام... دو راه باقی می‌ماند که من بتوانم ماجرا را کامل تعریف کنم. یکی اینکه از تیکون بخواهم باز هم دود حلقه کند؛ که اصلا به صلاح شخصیتش نیست. چون در اثر برخورد مستقیم با من دچار سرخوردگی می‌شود و عقدهٔ "سوفی و پدرش" (که تقریبا یا دقیقا عقدهٔ برخورد مستقیم شخصیت با راوی است) پیدا می‌کند. راه دوم هم این است که تا تیکون حلقه‌های دود را که بالا می‌روند تماشا می‌کند، من خیلی زود باقی ماجرا را بگویم... خب! چون من آدم مریضی نیستم راه دوم را انتخاب می‌کنم.

 

از حواشی قضیه و اینکه بالاخره تیکون فهمید توی بالن چه‌جوری است که بگذریم، می‌ماند گفتن اینکه تیکون به محض اوج گرفتن بالن، در اثر مواجهه با ارتفاع زرد کرد و چسبید کف سبد بالن که زمین را زیر پایش (و در اصل زیر بالن) نبیند و تازه دراز که کشید حس کرد سیگار ِ دست‌ساز کشیدن در آن‌حال خیلی می‌چسبد، حتی اگر بعدش چای یا قهوه نشود نوشید.

در پی همین احساس، تازه یادش افتاد که جایزه را ساتریکون تحویل گرفته و گذاشته توی جیبش. طبیعی‌ست که بعدش از ساتریکون خواست سیگارپیچ را بدهد. اما ساتریکون رک و رو راست گفت که سیگارپیچ مال خودش است. گوشه‌ای از گفتگوی‌شان را خودتان بخوانید:

ـ با‌ این‌حال، باید بگم متاسفم عزیزم!

ـ منطقی باش! اون سیگارپیچ مال هر دوی ماست.

ـ درسته. اما فقط تو می‌تونی ازش استفاده کنی. چون من سیگاری نیستم و نمی‌خوام هم که سیگار بکشم و اصولا از سیگار بیزارم. پس روش عادلانه اینه که سیگار پیچ دست کسی باشه که از مزایاش محرومه.

ـ مزایا؟ آخه مگه سیگار چه سودی داره؟ اون لعنتی...

جمله تیکون با چشم‌غرّهٔ ساتریکون که انگار می‌گفت "دروغ اخلاقی ممنوع!" نیمه‌تمام ماند و ساتریکون خیلی خونسرد گفت:

ـ سیگارپیچ برای من و سیگار کشیدن برای تو... این عادلانه‌ست.

تیکون چندلحظه‌ای به فکر فرو رفت و بعد درحالیکه چشم‌هایش برق موذیانه‌ای گرفته بودند گفت:

ـ سیگارپیچ برای برنده‌ست.

ـ بله؟ بله!؟

ـ بَ ، رَنْ ، دِ !

ـ منظورت چیه!؟

ـ برنده یعنی کسی که تونست با ساختن شخصیت‌های حیرت‌انگیز جایزه رو ببَره.

ساتریکون انگار که به جای حساسش خورده باشد، نفس عمیق و خشمگینی کشید و گفت:

ـ منظورت از شخصیت‌های حیرت‌انگیز چیه؟

ـ همونائی که من نوشتم رو می‌گم.

ساتریکون دندان قروچه‌ای رفت و تق‌تق انگشت‌هایش را درآورد و در حالیکه سعی می‌کرد روی آتش صدایش کمی خونسردی بیاورد با طمآنینه و جدی گفت:

ـ همهٔ مردم دنیا می‌دونن که روایت، کار اصلی‌تر و مهم‌تره.

تیکون با شنیدن این پاسخ وا رفت و دهانش باز ماند. خب! تیکون هیچ‌وقت نمی‌توانست ثابت کند که همه مردم دنیا چنین عقیده‌ای ندارند. به همین‌ دلیل اخم‌هایش را درهم کشید و بُغ کرد و دیگر چیزی نگفت. ساتریکون هم سرش را به لبه سبد تکیه داد و خرسند از پیروزی‌اش به کوه‌های زیر پایشان نگاه کرد...

خب! آخرین حلقه‌های دود هم ناپدید شدند و باید برگردیم...)

 

حالا می‌دانیم لبخند محو تیکون ریشه‌اش در چه فکری بود. تیکون وقتی دید ساتریکون دوباره به سلیقهٔ مردم دنیا اشاره نکرد و فقط موضع سیگاری نبودنش را مطرح کرد، کمی امیدوار شد که بتواند سیگارپیچ را به دست بیاورد و کلمه "عادلانه‌تر" را هم بهانه خوبی دید برای به چالش کشیدن ساتریکون. پس اول خیلی خونسرد و ولنگارانه مدت زیادی به دود سیگارش که حلقه حلقه می‌فرستاد روی هوا خیره شد و بعد از مدتی نسبتا طولانی بالاخره گفت: «عادلانه‌تر؟ اما عادلانه‌تر معنی نداره. یه چیزی یا عادلانه‌ست یا نیست و هیچ چیزی نمی‌تونه عادلانه‌تر باشه یا نباشه... و عادلانه اینه که سیگارپیچ پیش من باشه.»

ساتریکون که با چالش سختی روبرو شده خیلی سریع به طرف تیکون که هنوز کف بالن دراز کشید بود برگشت و گفت: «چرا باید دلیلتو قبول کنم؟»

تیکون هم خیلی خونسرد جواب داد: «چون اول گفتمش!»

ساتریکون هم که دید قافیه را باخته از جا پرید و گفت: «اما این منصفانه نیست.»

تیکون باهمان لحن خونسردش ادامه داد: « "منصفانه" یک بحث دیگه‌ست که نمی‌تونه سیگارپیچ را به تو برگردونه.»

و چشم‌هایش را بست و دستش رابه طرف ساتریکون دراز کرد تا سیگارپیچ را بگیرد. اما چند دقیقه گذشت و کف دستش حتی یک انگشت هم حس نکرد. به همین خاطر زود چشمهایش را باز کرد و دید که ساتریکون دوباره خونسرد نشسته کنار سبد و پائین را نگاه می‌کند.

تیکون معترض گفت: «هی! تو داری قواعد رو نادیده می‌گیری. قرار ما این بوده همیشه، که در مقابل منطق رسوخ‌ناپذیر سر خم کنیم.»

ساتریکون گفت: «نه! می‌دونی که من جلوی هیچ چیزی سر خم نمی‌کنم.»

تیکون نوک زبانش را بیرون آورد و آرام و خجالت‌زده خندید و گفت: «ببخشید! قرار بود من سر خم کنم و تو بپذیری منطق بی چون و چرا رو.»

ساتریکون هم لبخند زد و گفت: «عزیزم! ممنونم که یادت مونده... خب! من هم دارم همین کارو می‌کنم.»

تیکون گفت: «پس کو سیگارپیچ من؟»

ساتریکون گفت: «یک منطق قوی به من می‌گه که نباید این سیگارپیچ رو به تو بدم.»

تیکون با شنیدن این جمله اشک توی چشم‌هایش جمع شد و پرید و ساتریکون را بوسید و گفت:«عزیز دلم! قبوله! کمتر سیگار می‌کشم.»

ساتریکون هم بوسه‌اش را با یک بوسه جانانه دیگر جواب داد و بعد گفت: «نه! به خاطر اون که نمی‌گم.» و یکی از آن خنده‌های زیبا و خوش‌صدایش را سر داد.

تیکون که حسابی دماغش سوخته بود گفت: «پس به خاطر چی؟»

ساتریکون چند لحظه سکوت کرد و بعد کف سبد کنار تیکون زانو زد و آرام گفت: «چون تو می‌خوای سیگارپیچ رو بگیری و بعد منو ترک کنی.»

تیکون با شنیدن این جمله از جا پرید و ایستاد و تا چشمش به کوه‌های زیر پای‌شان افتاد دوباره کف سبد ولو شد و با چشم‌های گرد شده نفس‌نفس زد و بعد که آرام گرفت گفت: « آخه چرا این‌طور فکرمی‌کنی عزیزم؟»

و دوباره ساتریکون را بوسید. ساتریکون هم یک بار دیگر تیکون را بوسید. تیکون هم برای آنکه نشان بدهد در علاقه از ساتریکون کم نمی‌آورد بغلش کرد و یک بار دیگر بوسیدش. ساتریکون هم تیکون را هل داد کف سبد و سه چهار بار بوسیدش. تیکون  هم غلت زد روی ساتریکون و دست و پایش را محکم گرفت و چند بار محکم بوسیدش.

 ساتریکون که حسابی گیر افتاده بود و داشت کم می‌آورد با لگد زد توی ساق پای تیکون و قبل از اینکه آه از نهاد تیکون بلند شود نان را چسباند به تنور. تیکون هم آخرین ذره‌های دود سیگار توی ریه‌اش را محکم فوت کرد توی دهان ساتریکون و ساتریکون حسابی به سرفه افتاد و تیکون توانست حسابی ببوسدش.

 ساتریکون هم که حسابی عصبانی شده بود آدامسش را تف کرد توی حلق تیکون و تیکون که نفسش بند آمده بود را آن‌قدر بوسید تا آدامس رفت پائین. سرانجام تیکون نفس‌ نفس زنان چند بار مثل جودو کارها دست‌هایش را کوبید کف سبد و ساتریکون که از پیروزی اش مطمئن شده بود از رویش بلند شد و در حالیکه دهانش را با پشت دستش پاک می‌کرد گفت: «دیدی گفتم! تو می‌خوای سیگار پیچ رو بگیری که بعد ترکم کنی.» و چانه‌اش لرزید.

تیکون هم در حالیکه هنوز به‌خاطر آدامس کمی گلویش گرفته بود گفت: «اما باور کن من دوسِت دارم. نمی‌دونم چرا یه همچین فکر شومی به کله‌ام زده بوده.»

ساتریکون آهی کشید. گفت: «منم نمی‌دونم... و واقعا برای خودم و خودت متاسفم. من فکر می‌کردم ما با هم می‌تونیم زندگی خوبی داشته باشیم.»

تیکون به زور آب دهانش را قورت داد و گفت: «یعنی هیچ راه دیگه‌ای باقی نمونده؟»

ساتریکون گفت: «چرا! فقط اینکه سیگارپیچ همیشه دست من بمونه... اما واقعا چه فایده؟ به زور که نمی‌شه کسی رو عاشق کرد.»

تیکون گفت: «آره! به زور نمی‌شه معشوق شد که...»

ساتریکون باز آهی کشید و سیگار پیچ را از جیبش بیرون آورد و از لبه سبد انداخت پائین. تیکون هم در حالیکه محکم به دیوارهٔ سبد چسبیده بود از لبهٔ سبد سرک کشید تا ببیند سیگارپیچ کجا می‌افتد. سیگارپیچ هم افتاد توی ابری بالای یک کلبه چوبی که در تاریکی شب درست معلوم نبود شیروانی دارد یا نه... تیکون پرسید: «می‌دونی ما الآن کجائیم؟»

ساتریکون گفت: «نه! اما قاعدتا حوالی آژانس بالن‌سواری!»

تیکون گفت: «حوالی که دقیق نیست... حداقل می‌دونی باد از کدوم طرف می‌آد؟»

ساتریکون انگشتش را کرد توی دهانش و کمی فکر کرد و گفت: « در شرق که خبری نیست. در غرب هم همین‌طور. شاید از شمال.»

تیکون گفت: «حیف! فکر نکنم تو جنوب کسی باشه که سیگارپیچ به دردش بخوره. امیدوارم حداقل تو یه روز برفی ابر پسِش بده که مردم جنوب بتونن از برق نقره‌ایش تو برف سپید لذت ببرن.»

ساتریکون آهی کشید و گفت: «آره!»

تیکون دوباره کف سبد دراز کشید و پرسید: «خب! حالا...؟»

ساتریکون گفت: «نمی‌دونم. راستش... می‌دونم... خب...»

تیکون گفت: «می‌خوای بگی که...؟»

ساتریکون گفت: «فکر کنم تنها راه باقی مونده همونه.»

تیکون آه تلخی کشید و گفت: «تنها راه...»

ساتریکون در حالیکه سعی می‌کرد محکم و جدی باشد گفت: «نمی‌تونیم که تا آخر عمر بدون هیچ احساسی در کنار هم باشیم... پس بهتره هر چه زودتر تلخی جدائی رو تحمل کنیم تا هر چه زودتر هم مزه‌اش بره.» (البته به نظر من حرف منطقی‌ئی نزد. چون تلخی جدائی شاید مثل مزه ودکاهای قوطی‌ئی باشد که آدم تا مدت‌ها حتی با فکر کردن به تلخی‌شان هم دهانش تلخ می‌شود.)

تیکون خیلی جدی گفت: «حق با توئه...»

ساتریکون گفت: «خب!؟»

تیکون نیم‌خیز شد و او را بوسید و ساتریکون هم بوسیدش. بعد تیکون ناگهان دوباره نشست و چند لحظه به فکر فرو رفت و گفت: «اما...»

ساتریکون گفت: «اما چی؟ من دیگه نه آدامس دارم و نه حوصله...»

تیکون گفت: «نه! نمی‌زنم زیرش. من باختم. اما...خب! می‌دونی... فقط نمی‌دونم چطور باید بَرگر...»

ساتریکون ناگهان صورتش مثل سنگ بی‌حرکت شد و حرف تیکون را قطع کرد و با صدائی خشک گفت: «می‌خوای بگی نردبون طنابی رو تحویل نگرفتی؟»

تیکون در حالیکه سعی می‌کرد  لبخند بزند آرام و هراسان پرسید: «نردبون چی‌چی؟»

چشم‌های ساتریکون داشت از حدقه بیرون می‌زد که تیکون تند تند گفت: «طنابی!! آهان... نه! ناراحت نشو! بیخود نگران بودم... فکر نکنم دیگه مشکلی باشه... اشتباهی فکر کرده بودم اشتباهی شده مشکلی پیش اومده... اما مشکلی نیست... باور کن...»

ساتریکون به زور نفس راحتی کشید ، اما نگاهش را از صورت تیکون بر نداشت.

تیکون هم لبخند آسوده و رضایت‌مندی زد و گفت: «وقتی مسئول آژانس وزنه‌ها رو باز کرد، کشیدمش بالا...»

و طناب ضخیمی که تهش به چوب بزرگی گره خورده بود را از پشت سرش بالا کشید و خیلی خوشحال جلوی صورت ساتریکون تکان داد‌؛ ساتریکون هم با دیدن لنگر جیغ بلندی کشید و دو دستی کوبید توی سر خودش.

تیکون دستپاچه و هراسان طناب را ول کرد روی زمین و به ساتریکون خیره ماند. خب! بی‌شک برای ساتریکون خیلی سخت نبود که توضیح بدهد طناب لنگر با نردبان طنابی فرق دارد و تیکون هم آن‌قدر باهوش بود که مطمئن شود بدون لنگر هیچ راه منطقی و غیرمنطقی ِ امن برای برگشتن به زمین ندارند. تنها مشکلی که باقی می‌ماند منقض شدن عیش ساتریکون بود از تماشای کوهها؛ چون تازه به این نتیجه رسیده بود که هیچ کوهی از زیر یک بالن ثابت عبور نمی‌‌کند و داشت به خاطر این خوش‌خیالی خودش را سرزنش می‌کرد.

به‌هرحال مشکل ِ تلخ‌تر آن بود که هیچ‌کس هم نمی‌توانست به مسئولان آژانس ایراد بگیرد. چون آنها مسائل امنیتی را تا حد ممکن توی زمین محکم فرو کرده بودند و فکر نمی‌کردند یک تیکون پیدا بشود که بتواند بکشدش بیرون.

مشکل دیگر هم آن بود که هر دوی آنها بار اول‌شان بود سوار بالن می‌شدند و نمی‌دانستند ترمزش کجاست و حتی ساتریکون که دوره خلبانی دیده بود نمی‌توانست فرمان پرواز را پیدا کند یا با برج مراقبت تماس بگیرد.

به‌ همین‌ دلیل هر دو مدتی نشستند و بی‌آنکه یک کلمه حرف بزنند به روبروی‌شان و جائی در حوالی چشم‌های همدیگر نگاه کردند و چون دیگر تیکون سیگار نداشت، هر دو آدامس‌های ساتریکون را جویدند تا اینکه گرسنه‌شان شد و تیکون از توی کوله‌پشتی مشترک قدیم‌شان یک سیب و یک ساندویچ بیرون کشید.

ساتریکون نگاهی به تیکون انداخت و تیکون بی‌آنکه حرفی بزند یک چاقو هم بیرون آورد و سیب و ساندویچ را نصف کرد، چون دیگر آنها با هم نبودند. بعد سهم ساندویچ ساتریکون را داد و خودش هم مشغول خوردن شد. غذای ساتریکون کمی زودتر تمام شد و او از فرصت پیش آمده استفاده کرد و گفت: «این‌طوری نمی‌شه. ما بالاخره که باید از هم جدا شیم...»

تیکون هم چون می‌دانست بد است آدم با دهان پر از غذا حرف بزند فقط سرش را تکان داد و گفت: «حاق با تووئه...»

و لقمه آخر غذایش هم توی دهانش گذاشت و به دیوارهٔ سبد تکیه داد.

ساتریکون همان طور که باز به جای قبلی خیره شده بود گفت: «خب! پس بهتره هر چه زودتر یه راهی پیدا کنیم.»

تیکون هم گفت: «به نظر من تنها راه باقی‌مونده اینه که بالن رو نصف کنیم تا هر کس با نصفه خودش بره و بعد هر وقت که تونستیم برگردیم خسارتش رو نصف نصف به آژانس بدیم.»

ساتریکون که ایدهٔ تیکون را هوشمندانه یافته بود ابروهایش را به حالت حیرتزده، اما تشویق‌کننده بالا برد و دستهایش را محکم به هم کوبید و گفت: «موافقم! صد در صد منطقی به نظر می‌رسه پیشنهادت.»

تیکون خوشحال اما مضطرب گفت: «با این‌حال می‌دونی که من این کارو نمی‌کنم. چون از ارتفاع می‌ترسم.»

ساتریکون هم لبخند مهربانی زد و خم شد و تیکون را بوسید و گفت: «باشه عزیزم! این رو بسپر به من.»

تیکون هم او را بوسید و گفت: «خیلی ممنونم.»

بعد هر دو یک بار دیگر همدیگر را بوسیدند و با هم دست دادند و ساتریکون چاقوئی که تیکون غذاها را با آن نصف کرده بود برداشت و با دستمال تمیز کرد و مشغول نصف کردن بالن شد و چند دقیقه بعد آن دو در آغاز اولین روز زندگی‌ مشترک‌شان از هم جدا شدند و بعد از آن هر کدام یک عمر زندگی کردند.

 

توضیحات:

1 ـ هرگونه شباهت نام‌ها و حوادث و مکان‌های این داستان به مکان‌ها حوادث و شخصیت‌های واقعی و فیلم‌ "فدریکو فلینی" کاملا اتفاقی، بی‌منظور و بدون هیچ اشاره سمبلیک یا غیر سمبیلک بوده و هست و خواهد بود.

2 ـ هر گونه استفاده هنری و غیر هنری، عاطفی و بی‌عاطفی، اقتباس ادبی، سینمائی، موسیقائی و غیره از این اثر ممنوع و کاملا منوط به اجازهٔ کتبی نویسنده (یعنی خودم) است.

3 ـ پس شرافت هنری داشته باشید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت   توسط فرهاد جعفری  | 

 

 

«3»

 

 

صدای گاو

سمیرا مهدیار

 

1.

 دارم تمام عمرم را به خاطر انجام یک کار غریب و مزخرف به هدر می دهم.

می خواستم مثلا متفاوت زندگی کنم و بمیرم؛ اما حتی نتوانستم زندگی کنم چه برسد به متفاوت زندگی کردن. این وسط ، میان هیاهوی درون و بیرون ، خودم گم شدم. انگار نفرینی پشت سرم بود که اینگونه به درک جهنم واصل شده ام.گاهی فکر می کنم راههای زیادی برای داشتن یک زندگی متفاوت هست؛ مثلا می شود موهایم را مثل هنر پیشه فیلم " خورشید ابدی یک ذهن پاک" سبز وآبی کنم،یا چشم ها را مثل دختران توی خیابان تا بالای ابروها سیاه. با موهای سیخ و مانتو های تنگ و کوتاه یا گشاد و بلند یا هر دو. اینها هم از راههای تفاوت داشتن است حتما که نباید دیوانه بازی در اورد. اصلا دنیای مدرن و جدید امروز کلی راه احمقانه دارد برای متفاوت زیستن. من که کشته و مرده متفاوت بودن هستم می توانم اسمم را در کتاب گینس ثبت کنم، مثلا دندان فیل جای دندانم بکارم یا رکورد دوست پسر داشتن را بزنم یا از این قرص های جدید و به مد بخورم و هپروت های متفاوتی داشته باشم. هر چند که من همیشه به این کار های احمقانه و رکورد شکنی های بزرگ و کوچک خندیده ام. اما مگر تمام این ادم ها برای متفاوت شدن دست به این حماقت ها نمی زنند و اینهمه سختی نمی کشند. خوب منهم که تمام عمرم خواب و خیال متفاوت بودن را در این کله ی تقریبا نازنینم پرورانده ام؛ چرا نباید این غریزه یا حس یا فکر یا هر کوفتی که اسمش هست را با کاری از این نوع ارضاء کنم و حداقل بقیه عمرم را به کار درست و حسابی ای بگذرانم. ان وقت بین اینهمه گزینه ممکن من سخت ترین و افتضاح ترین کار دنیا را انتخاب کرده ام : عاشقی.

 

 

2.

 

یکسالی می شد که می شناختمش. بار اول که دیدمش خوب یادم هست چون با اولین نگاه عاشقش شدم. مسخره تر از این نمی توانستم بگویم چون دقیقا به همین مسخرگی اتفاق افتاد. می دانم در دنیایی که همه متمدن و با کلاس شده اند و عشق را قبول ندارند ، احمقانه جلوه می کند که مثل یک دختر بچه دبیرستانی دلم تاپ تاپ کرده باشد و گونه های زرد و زشتم رنگ گرفنه باشد؛ شاید متفاوت باشد اما بیشتر مسخره است. اوایل فکر می کردم تلقین است و جز احساس محبت و احترامی کمابیش چیز مهم دیگری نیست اما یکسالی گذ شت و دیدم قضیه خیلی جدی است و باید کاری کرد . اینجا بود که خیلی معقول اما متفاوت جلو رفتم وپس از یک احوالپرسی غلیظ و صرف یک عدد پیتزای مشترک تقاضای ازدواج کردم. به خیال خودم خیلی آدم متفاوت و ویژهای بودم که کار جالبی انجام داده ام. درست نمی دانم چه انتظاری داشتم ، اینکه طرف بغلم کند و از خوشحالی بالا و پایین بپرد یا گریه و زاری راه بیندازد که من هم از عشق تو بیمار شده ام و ازاین مزخرفات ؟ خودم هم نمی دانم اما:

 

3.

 

طرف خیلی خونسرد و راحت مثل این که دارد در مورد مسیر اتوبوس می پرسد گفت:

-           برای چی عاشق من شدی؟

-           ها؟ خوب چون خیلی با شخصیتی.

جوابی آماده نکرده بودم و هر چی که به ذهنم آمد را گفتم و خیلی جواب گندی بود چون بلافاصله یادم امد که طرف به خاطر صدای گاو در اوردن توی را هروی دانشگاه و کشیدن نقاشی های مسخره در هر جای ممکن و بلند کردن هر چیزی – مال هر کسی که باشد- که ممکن باشد روزی به دردش بخورد، مشهور است. یادم امد که یکی از کاشی های مقبره عطار را با این استدلال که " قشنگ است و قدیمی " دزدیده بود  یا در غار علی الصدر همدان در ایستگاه مخصوص بچه ها نشسته و نقاشی کشیده و یک بادبادک هم جایزه گرفته بود . یادم آمد که یک بار موزی که می خورد روی تاپاله خر افتاده بود و او با خونسردی برداشته و خورده بودش و حال همه را به هم زده بود. واقعا چرا من عاشقش بودم؟ کاش گفته بودم به خاطر شخصیت متفاوتت، به خاطر کارهایی که می کنی و خودت فکر می کنی عادی و ساده انداما همه پشت سرت می گویند که بی شعور و دلقک و کثیفی.من عاشق متفاوت ترین ادمی که می شناختم شده بودم. تمام عقده های متفاوت بودنی که نداشتم با تو جبران می شد. خوم هم این چیزها را نمی دانستم. طرف کمی بررسی کرد ، کیف پولم را دید و قیمت لباسهایم را پرسید . از محل خانه و شغل پدرم خبری گرفت و اخر سر خیلی ارام و شمرده مثل این که دارد به  بچه سه ساله ای که بهانه آبنبات چوبی گرفته توضیح می دهد گفت:

                                   - راستش به نظر من ما به درد هم نمی خوریم . نه اینکه تو خوب                                    نباشی ایراد از منه.من یک پدر کارمند بانک دارم و خانه مان

                                    پایین شهر است . تنها چیزهایی که ته جیبم پیدا می شود یک فندک

                                    است که اگر گاهی سیگاری از جایی کش بروم یا قرض بگیرم با

                                    دودش حلقه درست می کنم. بلدم صدای گاو عادی و گاو جنون

                                    گاوی گرفته در بیاورم. آهنگ های من در اوردی را هم با سوت

                                    می زنم . راستی یک دست بلوز و شلوار تنم را هم دارم با یک

                                   مدرک دانشگاهی که به لعنت خدا هم نمی ارزد. به همین خاطر

                                    است که ما به درد هم نمی خوریم.

                                   

احساسم مثل بچه ای بود که بادبادکش را باد برده باشد . با این وجود:

 

4.

 

به هر سختی ای که بود حالیش کردم که من از صدای گاو خوشم نمی اید یا نه خدایا خوشم 

می آید اما برایم مهم نیست . مهم جسارتی است که او دارد و می تواند توی راهروی دانشگاه با این خیل نابغه و استاد و آدم پرافاده و پفیوز صدای گاو در بیاورد. من دلم می خواهد شریک دیوانه بازی های او باشم. چون دیوانه بازی را دوست دارم و تفاوت را. خودم هم درست احساسم را درک نمی کردم. با این وجود در تمام این سالها با صبر و حوصله به چرت

 و پرت هایم  گوش داد و راستش نمی دانم معجزه عشق برایش رخ داد یا نه؟ هنوز نمی دانم که او نسبت به من احساسی داشت یا نه ؟ شاید تمام داستان های عاشقانه دنیا مثل هم باشد ، اما من مطمئن نیستم که اصلا داستان عاشقانه ای در مورد او اتفاق افتاده.  فقط می دانستم در هر حال و شرایطی دوستش دارم . گذشت تا  :

 

5.

 

چندین و چند سال منتظر بمانی برای ازدواج کردن تا همه مقدمات ضروری و احمقانه آماده شود. دانشگاه لعنتی و سر بازی و کار و مخالفت خانواده و پول و همه چیز . آن وقت شک توی دلت بیاید که چرا نگاه کسی کرد و چرا فلان دوست قدیمی تماسی با او داشت . خسته شوی از عجیب بودنش ، از ضایع کردنت جلوی دوست و آشنا با رفت و امد بی هوا و دل بخواهیش حرص بخوری . خجالت بکشی از یاداوری بعضی که فلانی زمانی صدای گاو در می اورد. ذله بشوی از حرف و حدیث همه که خودش از شوهرش خیلی سر است. یا نگاه های مردم به سر و وضعش که مثل کسی است که تازه از خواب بیدار شده و احتیاج شدیدی به حمام و تعویض لباس دارد. دلت هوس کند که یک شوهر کت و شلوار پوشیده داشته باشی که مودب و موقر و جا افتاده باشد. فکر می کنی اگر جایی با هم دیده شوید چقدر خجالت خواهی کشید. مدام به خودت فحش و لعنت بدهی به خاطر انتخابت و نگرانی آرام و قرارت را بگیرد. خسته و بی حوصله ای اما:

 

 

6.

اسم عروسی کردن که می آید اصلا زندگی رنگ دیگری می گیرد . خیال می کنی که لباس پفی سفید می پوشی و صد قلم آرایش می کنی. مراسمت که باید تک باشد ، متفاوت و به یاد ماندنی . شام آنچنانی و باغ خوب و فیلمبردار و عکاس و ارکستر و همه چیز . توی خیالت پیشاپیش به همه مهمانان بخندی که دهانشان باز مانده و خوشبختی را تا نوک انگشت پایت حس کنی.صدای غیبت کردن مهمان ها را در اخر شب و توی خانه هایشان تصور کنی و شاد باشی که هیچ چیز بد و زشتی را نخواهند دید و از حسادت خواهند مرد. چه خیال ها می کنی ! گاهی مدت ها به جایی خیره می شوی و خیال می کنی . اما چه خیال های بیهوده ای. ادمی مثل او پول اندکش را صرف کارهای بیهوده نمی کند به جایش با یک فکر بکر و متفاوت به سراغت می آید تا مثلا غافلگیر بشوی " فکرش را بکن ، شب اول ازدواج ، فقط من و تو ، توی یک بالن وسط آسمان خدا " با کلی اراجیفی که بافتی که می توانیم آنقدر بالا برویم که به در خانه خدا برسیم و در بزنیم و از خدا بخواهیم که ما را همیشه شاد و خوشبخت و با هم نگه دارد و از این مزخرفات . لباس سفید پفی و کیک ده طبقه ام را فراموش کنم؟ کور خوانده ای:

 

7.

 

مگر این عشق و عاشقی متفاوت رامن شروع نکرده ام ، پس می توانم خودم تمامش کنم. از تصور خودم با موهای آشفته و صورتی که به خاطر ترس از ارتفاع ومرگ رنگ پریده تر از معمول است در یک بالن وسط آسمان دست در دست دیوانه ای با نام یدکی شوهر وحشت می کنم و مدام کابوس می بینم.

در کابوس ها آینده گنگی را می بینم که زنی ژولیده در میان بچه هایی که قاشق خم می کنند و از دیوار راست بالا می روند و شوهری که جای سلام صدای گاو در می آورد جیغ می زند و دیوانه شده است. خسته ام و از تفاوت دلزده ام . دلم سکوت می خواهد و آرامش و لبخند و قانون و ثبات. دلم فراموشی می خواهد.

 

 

 

 

 

«4»

 

بر بلندای کثافت

سهیلا معقولی

 

تو یکی از این کوه های آشغال تهران یه سری دارن میرن بالا آخه مجبورن برن بالا واسه چی میخوان یه چیزی رو به کسی ثابت کنن چه کار مسخره ای آدم از اینا بیکار تر تو دنیا هست که یه بالن خیلی گنده رو برداره بذاره رو دوشش و اونو همین طور بره بالا ؟

 

اه این دو تا دیوث هم که چه هوس هایی میزنه به سرشون پول دارن و هر چیز آشغالی که به ذهنشون میرسه رو میخوان امتحان کنن باز خدا رو شکر مثل اون پسره نیستن که همه چیزو تجربه کرده بود به جز مرگ آخه باباش یکی از کله گنده های آمریکا بود پسره ی گاگول این فکر به ذهنش میرسه که چرا من مرگو تجربه نکنم یه هلکوپتر برمیداره خودشو میکوبه به یه صخره ی تویه جهنم دره حالا اینا ایرانین زیاد فکرشون کار نمیکنه و گرنه مجبور بودیم که تایتانیکو واسشون ببریم بالا

 

اصلا معلوم هست تو چته داری همش با خودت زیر لب حرف میزنی کارتو انجام بده فکر اون لحظه ای رو بکن که کارت تموم شده و یه سیگار گذاشتی زیر لبت طعمش انقد آشغاله که به زمین و زمان فحش میدی بعد میندازیش دور زیر پات لهش میکنی وای که واقعا چه لذتی داره له کردنش نابود کردنش باز خودش نابود کردنه یه ارزشه و این خودش کلی ارزش داره

 

 

عزیزم بهتر نبود رنگه بالن صورتی بود آخه این خیلی شاعرانست راستی عزیزم شمعا رو آوردی تا اون بالا با هم دیگه شام بخوریم حرف های صورتی بزنیم و همه چیزو صورتی ببینیم

 

 

تو این بین که دختره داره واسه نامزدش شعر میبافه یکی از کارگرا یه تیکه گه الاغ پیدا میکنه و میذاره تو جیبش و با خودش فکر میکنه که من که رنگه قهوه ای رو دوست دارم

 

گروه با کلی بدبختی میرسن بالای کوه تو چشمای هر کدوم از کارگرا خستگی داره داد میزنه به آشغالی برق چشم اون دختر نیست که به پیشنهاد کاملا احمقانش دست پیدا کرده پسره میره جلو دست میکنه تو جیبش پولشونو بهشون میده و نفری یه دونه سیگار

 

حالا بالن که توش یه میز با دو تا شمع صورتی هم چیده شده آماده ی پرواز کردنه این زوجه خوشبخت میرن تو بالن کذایی پسره مشعل بالن رو روشن میکنه کیسه ها رو میندازه بیرون از بالن بالن شروع میکنه به بالا رفتن پسره دست میکنه تو جیبش اون گه رو درمیاره  میزنه تو صورته دختره و سریع میپره پایین:

عزیزم خوش بگذره اون بالا همه چیز صورتیه از همون اول ازدواج مون آشغال بود برای رسیدن به یه هدف آشغال تر تو بالن یه تلفن صورتی هست اگه هنوزم میخوای زندگی کنی به آتش نشانی یا هر چیز دیگه ای که حتما سریع به دادت میرسن تلفن کن و بالن به آغوش آسمان میره

 

در جمع کارگران

پسر با دو کارگر نشسته و داره سیگار میکشه ولی انقد سیگاره آشغاله که تفش میکنه بیرون و با کارگرا میرن پایین

 

در بالن

 

موافقم صورتی خیلی رنگه بدیه میدونستم که من از همون اول قلبهی رو دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت   توسط فرهاد جعفری  | 

 

 

«5»

 

صيد قزل آلا از بالن

ساناز سید اصفهانی

 

تا  جواب آزمايشم را ديدم شيطان و تخم و تركه اش روي عقلم خيمه زدند و مجبورم كردند از همان  آزمايشگاه  تا خانه  را بدو بروم وبه مسئله سقط كردن خودم بپردازم. بگذريم كه در بين راه چند بار هم  با پشت روي آسفالت يخ زده و ليز خيابان  زمين خوردم .

        به اين نتيجه رسيدم كه قله بهترين مكان است و خودم را مثل جن به پيست اسكي رساندم .بايد صبر مي كردم تا صبح با چشمان كاملا باز  شاهد سقوط بي پرواي خودم  مي شدم و خودكشي ام را  به سر انجام مي رساندم.اصولا آدم رويين تني بودم و هر بار از ريس كل كائنات خواسته بودم كلكم را توسط خودم بكند  گوشش بدهكار نبود كه نبود از وقتي هم كه پيرزن فالگير خرابه نشين از كف دستم بازديد كرده بود و گفته بود عمر نوح دارم حالم از خودم بهم مي خورد چون هيچ علاقه اي به اين زندگي تخمي نداشتم..مخصوصا بعد از جواب آزمايشم.

     صبح كه شد لباس اسكي ام را پوشيدم و خودم را به پرتگاه مورد نظر رساندم.سوز بود و اشك هايم روي صورتم قنديل بسته بودند..نيش باز دختر پسر هاي اسكي باز آتش سوزي وسيعي در وجودم راه مي انداخت كه همه برفهاي كوه هم براي خاموش كردنش كم بودند.  مي خواستم سنگ هايم را با خدا وا بكنم  نجوا كنان اعترافاتي كردم و خدا را مقصر گناه هايم دانستم ..سوز پوست صورتم  را مي بريد وبغض گلويم را يخ زده بود و سنگين شده بود و مثل وزنه  من را هي به جلو خم مي كرد .پرتگاه مرموزي بود..يكپارچه سفيد.نفس عميقي كشيدم وچشم هايم را محكم و فار دادم .لبم را گاز گرفتم و خودم را پرت كردم پايين.زير پايم خالي شد اما به جاي اينكه پايين رفته باشم رفته بودم بالا.چشم هايم را كه باز كردم ديدم((جان  از سر  راه )) است..همه اين طور صدايش مي كردند.چشم بند سياهي مي بست واسكي مي كرد.چشم هايم را كه باز كردم ديدم من را مثا گربه از يقه لباسم گرفته و بالا بردتم.جيغ زدم و ناگهان ياد جك در فيلم تايتانيك افتادم گفتم :"

ولم كن مرتيكه دوزاري".

گفت:"بچه ننه از اين جا كه خود كشي نمي كنن ميوفتي از گردن فلج ميشي بيچاره   بعد ديگه نمي توني خودت  رو بكشي..مفهوم بود؟"

با لگد زدم بد جاش..خنديد..همين جور تو هوا نگهم داشته بود..گفتم:"ولم كن ديونه"

پرتم كرد تو برف ها طوري كه تبديل به رولت  برف شدم..نخواستم كم بيارم خودم را به هر جان كندني بود بلند كردم و سعي كردم عصباني به نظر برسم.چشم بندش را باز كرد..چشم هايش دو دو مي زد معلوم بود چيزي زده.از سرما و سوز پوست صورتش سوخته بود و رنگ لبو شده بود .پوزخند زد و گفت:"مي خواهي خودت رو بكشي جوجه؟"

گفتم:"تو رو سنه نه؟"

جواب داد:"جان از سر راه  يه راه حل اساسي برات سراغ داره ..يه خودكشي سوپر جاويدان تضمين شده همراه با لذت و كلي هيجان"

بله حدس مي زدم اين كلمه را به كار ببرد..هيجان!..همه مي گفتند اول ما خلق اللهش تكان خورده و جانش را كف دستش گرفته و براي اينكه هيجان زده شود  دست به هر كاري مي زند.آخرين بار شنيدم  كه سفارش ساختن يك طناب استثنايي را داده بود كه خيلي كش بياد و خيلي بلند و محكم باشد..مي گفتند كش را به خودش بسته و خودش را از برج ايفل آويزان كرده و هي تاب داده آخر سر هم   پليس گرفتدش و  زندان پاريس را هم زيارت كرده..يكي از دوست دختر ها ش را مي شناختم  مي گفت (جان از سر راه)آن قدر يوگا بازي مي كرد و در تي ام  و ام  تي و  اين چيزها بود كه قدرت عجيبي گرفته بود و مي توانست خودش را يك متر از زمين بلند كند و يك ضد جاذبه شود..آخرين دوست دخترش به دليل همين هيجان هاي آقاي جان از سر راه با او به هم زد..مي گفت جلو چشمش شمشير در گلويش مي كند و بعد بدون اينكه خوني بريزد هي شمشير را از راست به چپ و از چپ به راست مي برد و بعد هم قهقهه سر مي دهد.

  

ابروهايم تبديل شدند به دو خنجر و به صورت يك هفت بالاي چشمانم خودنمايي كردند..نگاهم را پرتاب كردم به چشمانش  و چون يك چشمش چپ بود نگاهم از مسير اصلي منحرف شد و به كوه پشت سرمان خورد  و بهمن ريخت روي جاده.

گفتم:"چيه اون راه حل اساسي هان؟"بگو حال و حوصله ندارم. زود باش."

 همان جا بود كه سر خورد و نزديك آمد و نجوا كنان از كشت و كشتار در بالن قرمز رنگي گفت كه برايش ساخته بودند.

القصه.....داستان از اين قرار بود كه مي خواست سوار بالنش شويم تا  او  كه تا به حال تجربه آدم كشي نداشته بنده را در بالن سر به نيست كند و البته چون تجربه  خودكشي هم نداشته بعد هم  خودش را بكشد و ما را به دست  آسمان سر پناه بسپرد.

همين طور كه داستان را تعريف مي كرد خنجرهاي روي پيشاني ام  ضرب در زدند و لب و لوچه ام آويزان شد.پيشنهاد با مزه اي بود و  به ريسكش مي ارزيد.اگر هم دروغ مي گفت راه فرار داشتم خودم را از بالن پرت مي كردم پايين.

يك لحظه نا اميد شدم هلش دادم عقب  و گفتم:"اگه منم  كه نعل كوبوندن به شانسم..الان گربه و سگ بيابون اومده بالنت رو  آب كش كرده و گاز گرفته رفته..."

گفت:"چقدر  لوسي بابا  چرا  اين قدر ناز مي كني؟ مگه نمي خواي بميري؟...تازه من همين جوري راحت تو رو نمي برم  شرط داره.

گفتم:"چي ميگي تو؟"

گفت:بايد زنم شي"

دليلش هم اين بود كه هيچ وقت زن محضري نداشته و تجربه كشتن زن واقي خودش را هم نداشته.

 

روي لب هايم تشديد گذاشتم و پوزخند زدم و گفتم:"چه دل خرمي داري من اگه مي خواستم زن كسي شم كه اين جا نبودم..پيش اوني بودم كه دوسش داشتم."

گردنش را شكاند و گفت:"به من چه." و چشمبندش را برداشت و دوباره چشمش را بست..فكر كردم بايد حقيقت را بگويم.گفتم:"من  مريضم"

گفت:به من چه"

گفتم:"خيلي حاده"

گفت:"مهم نيست"

گفتم:"مهم نيست؟"

گفت:"نيست"

گفتم:"نمي پرسي مرضم چيه؟"

گفت:مرض مرضه ديگه"

سعي كردم رو راست باشم.عزمم را جزم كردم وقرص و محكم و با اعتماد به نفس نفس عميقي كشيدم و گفتم:"من ايدز دارم"

ديدم كه دهانش را رو به آسمان باز كرد و از خنده لوزه هايش تكان تكان مي خوردند.

نظرش اين بود كه بسيار شگفت انگيز است كه عمدا يك زن ايدزي بگيري..وقتي همه چيز را تا اين حد بر وفق مراد ديدم يكراست كوله ام را بستم و باهم سوار ماشين اش شديم  و با سرعت لاستيك هاي ماشين را با برف ساندويچ كرديم و بهمن را سوراخ كرده زديم به شهر تا اولين محضري كه ديدم  گلويش را بچسبيم.

زن وشوهر كه شديم او رفت پيش بالنش و من رفتم خانه مان. محض احتياط كاتر و تيغ و قرص خواب آور  برداشتم. (جان در سر راه) هم رفت تا شير گاز را باز كند تا بالن تا صبح سر پا شود.قرار بود فردا به آسمان برويم و عمليات را انجام دهيم..اما نيمه هاي شب حدود ساعت  سه و نيم موبايلم شروع كرد به نواختن توكاتاي باخ  (جان از سر راه بود)و از آن جا كه ساعت نه صبح نه دي با هم آشنا شده بودم و اسمم را گذاشته بود  "نونا"  وقتي گوشي را به قصد الو گفتن برداشتم نونا را چنان فريادي زد كه فريادش از گوش راستم به گوش چپ دويد و از آن جا به كمدم خورد و داخلش رفت و چند كاور را كف كمد انداخت و يك پالتوي خز را به ديواره گچي كمدم دوخت و تركي در ان كاشت و بعد مرد.چشمهايم داشت  مي افتاد زمين.دهانم را باز كردم و فرياد بلند تري سر دادم كه چرا نعره مي زني رواني.

گفت كه ليوان آب كه سهل است اگر بچه ام هم در فر مانده معطل نكنم و با بيشترين سرعت و در كمترين زمان حتي اگر لخت هم باشم خودم را به او برسانم. بعد گوشي را قطع كرد و هر چه گرفتمش  خاموش بود. من هم يكراست با ربدشامبر مخمل آبي  و دم پايي سگ پشمالو ها يم پريدم تو ماشين و خودم را به تپه مورد نظر رساندم..

بالن از دور ديده مي شد مثل غول سياهي بود در تاريكي..ديدم جان از سر راه گوشش را كف زمين گذاشته و باسنش را داده بالا و چشم ديگرش هم چپ شده.

 

  سگ هاي پشمالوي دوقولو را كه ديد دستم را گرفت پرتم كرد داخل سبد دو متري بالن و با ساتوري كه همراه داشت طناب ها را بريد و رفتيم هواتنها چيزي كه با ما بود قلاب ماهيگيري بود.از زمين كه كنده شديم ساعت هنوز پنج صبح نشده بود اما هوا روشن مي شد.سردم بود.همان طور مه كاتر را در جيب رب دوشامبرم نوازش مي كردم پرسيدم:"نمي شد دو ساعت مي خوابيديم بعد".از جيبش سيگاري در آورد و آتش زد گفت:"چيزايي شنيدم..وقتي رو زمين دراز كشيده بودم تا پر شدن بالن رو ببينم شنيدم اجنه زير زمين همين طور كه تو هم وول مي خوردند مي گفتند كه گوششان شنيده كه وقتي فرشته ها با هم پچ پچ مي كردند گفتند كه خداوند بالاخره گفت كه عمر زمين به پايان رسيده  و  تا ساعت شش صبح منفجر مي شود."

بعد قلاب ماهيگيري را برداشت و نخش را پرت كرد روي در ياچه اي كه بالا سرش بوديم.. مي خواست يك قزل آلا صيد كند..او قلاب را پايين انداخت و ما هي بالا تر مي رفتيم. بالا و بالا تر.وقتي آخريت قزل آلا را صيد كرد هر دو به كف زمين چشم دوخته بوديم كه ناگهان سر همان ساعتي كه خداوند قول داده بود زمين مثل انار منفجر شد و پودر پودر در فضا پخش و پلا.  در اين لحظه آخرين قزل آلا بين زمين سابق و آسمان داشت جان مي داد و آن قدر وول خورد كه قلاب   از دست هاي (جان از سر راه) دررفت

 و رفت به كهكشان ديگر. ما بالا تر مي رفتيم ..هوا سرد تر مي شد و پوست بدنم مثل پوست مرغ شده بود و موهاي بدنم مثل تيغ جوجه تيغي..حالا ما بوديم. دو موجود زنده و يك بالن قرمز در فضا..سكوت بود..رفتيم ميان ابر ها و مه غليظي بينمان را گرفت..يك لحظه خواستم  دست جان از سر راه را بگيرم و بغلش كنم.سرم گيج رفت.اما هر چه با دستم در مه دنبالش گشتم نبود..جلو رفتم و صدايش كردم..با دست همه جاي سبد بالن را لمس كردم نه نبود آب شده بود.گريه ام گرفت.

خوب كه نگاه كردم..خودم را در جكوزي بزرگي ديدم.تنها بودم خبري از بالن و( جان از سر راه) نبود..نفهميدم  چه اتفاقي افتاده بود كه سر از آن جا در آورده بودم..آب دور خودش مي چرخيد و تكه موي بلندي هم  رويش پيچ مي خورد.خواستم موها را از آب بكشم بيرون و پرتشان كنم روي كاشي ها. تا كه موها به دستم آمد و بالا كشيدمشان كله جان از سر راه هم با مو بالا آمد..قلبم داشت از جا كنده مي شد. چشم هايش را بسته بود و با حركتي اسلو موشن وار بالا آمد..آهسته گفت:"داشتم زير آب يوگا مي كردم" براي اولين بار بود كه اين قدر ترسيده بودم..قلبم يك جا نمي زد يك بار كف پايم مي زد يك بار در مغز سرم.يك بار در معده ام.دندان هايم از ترس سمفوني لرزه مي نواختند...يك لحظه چشم هايم سياهي رفت.حالت خوبي بود.ديگر نه سرد سرد بودم نه گرم گرم..همه چيز بر وفق مراد بود..پلك هايم سنگين بودند..طوري كه مي خواستم هميشه بسته باشند. اما گوش هايم سبك سبك بودند و صداهاي اطرافم را خوب مي شنيدم.

چيز تيزي رگ دستم را قلقلك مي داد..خوشم آمد.گرمم مي كرد.اما زور هم نداشتم تا چشم هايم را باز كنم ببينمش.پاهايم را چند بار به هم ماليدم و دوست داشتم تا ابد سبك باشم و بخوابم.در  همان حال بودم كه صداهاي آشنايي شنيدم كه از نزديك جسمم حسشان مي كردم.

صدا صداي پدرم بود با حرص گفت:"آبروي هممون رو برد يك عمر آبرو داري كردم كه خانم يك شبه به بادش بده..خبرش رو بهم مي دادن الهي.."

صداي مادرم  با ناز و گريه جواب داد:"فكر فشار خونت باش.

پدر داد زد:"تو ديگه حرف نزن..همش تقصير تو.. جلوش رو مي گرفتي نمي ذاشتي با اون  بي سر و پاي لات نگرده اين جوري نمي شد."

صداي زن غريبه اي كه نمي شناختمش گفت:" شيش   اين جا بيمارستان ها  نه جاي دعوا مرافعه بريد خدا رو شكر كنيد كه زنده است..دختر شما شانس آورد...عوارض اين جور قرص ها زياده  خيلي ها تا مي تركونن سكته مي زنن."

مادرم آب دماغش را كشيد بالا و گفت:"از كجا مي دونستم   بهم گفته بود پسره آدم درستيه قصد ازدواج داره."

 

 

 

 

«6»

 

خدا هم بالن دارد

نسرین مدنی

  

    با اون وضع رانندگیم همه می گفتند :« یه روز تصادف می کنی ومی میری ».

همیشه دوست داشتم تو یه جاده خلوت ،جاده ای که به شمال ختم می شه،پرت شم توی یه دره ،طوری که ماشین منفجر شه ومن خاکستر شم ویه رود هم باشه که خاکسترم رو ببره ،کسی چه می دونه اگر اون طوری می مردم شاید خاکسترم به دریا یا اقیانوس یا شایدم به یه مرداب می رسید.

     اما حالا درچه غربتی می مردم،یه پیکان با چه سرعتی زد به کمرم . درد.. درد..سرم به جدول بغل خیابون خورد.دست کم یه ماشین مدل بالا زیرم نکرد.یه پیکان- مثل پیکان سفیدی که خودمون داریم ومن ازاون بیزارم- خون سرخی از گوشه سرم ،یه طرف گوش وصورتم رو پوشوند. مردم جمع شدند.

     نمی دونستم غریبانه مردن اینقدر سخته .تو میدون شهرک غرب تصادف کردم.دو تا چار راه بالاتر خانه رهنی ما بود. خیابون خوردین ،نبش ایران زمین که نیمه شبا پسرای ﮊیگول با ماشیناشون تک آف می کشند، روبروی برج های سفید هرمزان،کوچه ماست.

      حالا دیگه دیر شده بود. ساعت ها قبل باید می رفتم خونه ،حتمی مادرم با چادر سفید نماز ،تسبیح به دست ، می اومد دم درو آیه الکرسی می خوند ،صدایش می لرزید .به خواهرم زنگ می زدکه:« دلم برای نسرین شور می زنه، صبح خواب بد دیدم. صدقه اش رو دادم، بهش گفتم مواظب باش ،الحمد وقل هوالله بخون...» 

     حالا اتاقم وعکس های فروغ که به دیوار چسبونده بودم ،عکس های گوگوش وآلن دلن وبرگ بزرگ پائیزی وگل های خشکیده نرگسی که خواهرم برام خریده بود وچسبونده بودم به سینه دیوار منتظرم بودند.رﮊهای روی میز توالتم منتظر بودند که من صبح روز بعد برای بیرون رفتنم یه کدومشون رو انتخاب کنم .برسم منتظر بود تا با موهام عشق بازی کنه وربان سرخ موهام منتظر بود تا مادر به موهام ببافدش. اما..من مردم وخون غلیظ دلمه بسته تمام سرم ، صورتم و مقنعه ام رو گرفته بود. 

     عجیب بود دیگه خیلی وقت بود که درد نداشتم.مردم راننده رو گرفتند. دستاشو رو سرش گذاشته بود.دلم براش سوخت.به مامان و بچه ها قبلنا گفته بودم اگه یه روز تصادف کردم رضایت بدن..خدا کنه حرفم یادشون مونده باشه.. خدا کنه رضایت بدن.خداکنه پول خونمو نگیرن. بیست وپنج میلیون تومن نقد واسه خاطرخونی که الان پخش آسفالت خیابون بود.

      تو تقویمی که تو کوله پشتیم بود آدرس خونمون رو پیدا کردن اونجا گروه خونیم رو نوشته بودم« B » مثبت.. فکر می کردم یه روز شاید به کار بیاد،اما خوب بود مادرم نبود که ببینه از سرم چه « B» مثبتی بود که خیابون رو رنگی کرده .

      حدسم درست بود مادرم با چادر سفید دم در، تسبیح به دست منتظر بود، تحمل دیدن مادر رو وقتی پخش زمین شد- مثل خون من – نداشتم. چشمامو محکم بستم. چشمایی که اونجا تو خیابون پر از خونم شده بود..مثل چشمای یه گوسفند ذبح شده.

     چشممو اونقدر محکم فشار دادم که لا اله الا الله ها رو فقط از دور می شنیدم. صلوات فرستادن رو فریاد مامانم که می گفت منم با اون زیر خاک دفن کنید.

     از دور می شنیدم که مامانم می گفت رضایت می دم..به خاطر نسرینم..

اینجا بود که چشمو باز کردم ..مامانم چقدر خمیده وپیر شده بود..آهان..راننده رو هم شناختم اونم انگار پیرشده بود..گریه می کردو گوشه چادر مامان رو می بوسید.

    اسممو خیلی دوست داشتم..داییم وقت انقلاب –وقتی هیجده سالش بود- عاشق دختری می شه به نام نسرین. وقتی مامان به من باردار می شه دایی می گه اگه دختر بود اسمشو بزار نسرین. 

شبی که من به دنیا اومدم. باباچشم به راه یه پسر بود وقتی ناامید می شه با مامان قهر می کنه وچند روز خونه نمی یاد..

    اسم منو گذاشتن نسرین.داییم در بهبوهه انقلاب کشته شدوبه نسرین نرسید.اما شباهت حیرت انگیزم به دایی طوری بود که وقتی مادر بزرگ  می اومد تهرون خونمون وموهام رو از وسط فرق می کرد ومی بافت به گریه می افتاد.

   من در بیست وهفت سالگی مردم . روزی که مادرم ، صبح موهامو با ربان قرمز بافته بود و رژصورتی زده بودم وسایه صورتی وگل سر صورتی. با همون دستایی که جای لکه های سوزوندن زگیل هنوز بعد از سال ها روش مونده بود، با انگشتان کشیده ای که استاد تارم می گفت « خلق شدند برای تار.»

  یادم می یاد یه شاعری می گفت:« وقتی یک زن زیبا می میرد دنیا واژگون می شود.» من مردم اما ندیدم که دنیا واژگون شه..باشه این رو هم می زاریم به حساب الهامات شاعرانه.

*****

   وقتی چشممو باز کردم مادر رو تو دادگاه دیدم ، انگار جلوی چشم بود، اما من چقدر بالا بودم چقدر بالا...ستاره ها رو زیر پام می دیدم ،ماه وحتی خورشید خیلی پایین تر ازمن بودند وزمین رو خیلی خیلی دور می دیدم.

    بلند شدم..  باورم نمی شد.. لخت لخت بودم.. جیغ زدمودوباره نشستم وپاهامو تو شکمم جمع کردم..نمی دونم چرا از اون ارتفاع نمی افتادم..ترسیدم..گریه کردم اونقدر که خوابم برد ووقتی چشم باز کردم دخترای زیادی رومثل خودم دیدم..لخت لخت، حتی یه برگم جلو شرمگاهشون نبود..جرات پیدا کردم وبلند شدم . بدنم چقدر شفاف بود. شفاف ولطیف .مثل گلبرگ یاس .یه نورحریرمانندی از بدنم ساطع می شد، مثل بقیه دخترا وحس کردم صورتم درخشش زیادی داره. 

    وقتی تو اون دنیا بودم موهای مواج وسیام تا گودی کمرم رسیده بود اما حالا موهام تا زیر زانوم بود..همیشه دوست داشتم اونقدر بلند می شد که تو دشتی ، جنگلی ، بیابونی سر برهنه می دویدم..اما من مردم واین آرزو مثل بقیه آرزوهام مرد..ولی حالا می تونستم راحت بدوم .شروع کردم به دویدن، وای چه احساس زیبایی وآزادی و رهایی زاید الوصفی!

  اونقدر این ور و اون وردویدم که از نفس افتادم .خوابم اومد که یه دفعه صدای زیبایی ،صدایی که مثل صدای موذنی بود که از تلویزیون پخش می شد وگل سر سبد اذانا بود، صدایی مثل آب، صدایی که یاد حضرت داوود افتادم، صدایی مثل وقتی استادم تار می زد، سراسراونجا رو پر کرد. چقدر روحانی ، دلنشین ومسخ کننده!! 

   صدا سلام کرد ومنم جواب دادم. از جاومکانم پرسید که آیا راضیم. گفتم: آزاد و راضیم. صدا گفت می خواد بهم هدیه بده.من صورت صدا رو نمی دیدم اما سراسر آسمون رو پر کرده و همه جا روشن شده بود.

    هدیه اش به من یه همسر بود.همسردلخواه خودم.

صدا محو شد .یه ستاره حامل من شد سوارش شدم .در اون دنیا آرزوی یه اسب داشتم. اینجا اسبم یه ستاره بود. از جاهای زیادی گذشتیم راه رو بلد بود .تا به یه جایی رسیدیم که هم دختر بود وهم پسر .اینجا هم همه لخت بودن .یادم نمی یاد تو اون دنیا یه مرد لخت دیده باشم- حتی یک بارم فیلم سوپر ندیده بودم - وقتی از ستاره پیاده شدم، پسرای جوون وقشنگی به ردیف وایسادن، خنده دار بود فکر کردم مثل خلیفه های عرب ام.

    چقدر جذاب بودن یکی شبیه برات پیت بود ،یکی دیگه دی کاپوی ،یکی نیکولاس کیج،یکی دیگه آنتونی باند راس ویکی آلن دلن.

     در اون دنیا به دوستام می گفتم : « بدبختا شما می رید کهنه شور می شید ولی من می رم دانشگاه وبا یه جنتلمن چشم آبی ازدواج می کنم وماه عسل می رم انگلیس .» پیش بینیم درست بود اونا کهنه شور شدن و من رفتم دانشگاه ..ولی اگه اجل مهلتم می داد شاید  زن یه چشم آبی می شدم.  

   وقتی تو اون دنیا بودم ، نزدیک مردنم ، دلم یه دوست پسر می خواست .تو بیست وهفت سالگی هوس کردم یه دوست پسر داشته باشم.به خواهرم گفته بودم:« یه دوست پسر بادی بیلدینگی می خوام.» گفته بود:« سراغ دارم ولی تو از بس پاستوریزه وناشی واحمقی ، می ترسم بپرونیش. کتابات دوست پسرتن با همونا پسر بازی بکن. » خواهرم راست می گفت حتی یک بار تاکسی مرسی نگرفته بودم.

   ازاونی که مثل آلن دلن بود خوشم اومد موهاشم پریشون بود وروی شونه هاش ریخته بود.همون جوری که من خوشم می اومد.دوست داشتم همسرم این شکلی باشه.دوشت داشتم انگشتام رو تو موهای پریشونش بازی بدم.

    دستم رو گذاشتم رو شونه آلن دلن - یعنی اونو پسندیدم- پرسیدم: اسمت چیه؟ گفت : اسمی که خودت انتخاب کردی ، آلن .

   اینجا مثل اینکه افکار آدم رو می خوندن.

اینجا شرم مفهوم نداشت .همه چیز لطیف و شفاف و زیبا بود. آلن منو می بوسید ،بغلم می کرد ووقتی باکرگیم مال اون شد ، دردی حس نکردم.اینجا تمام دخترو پسرا آزادانه معاشقه می کردن ودرد وخستگی مفهوم نداشت ویه بوسه صد تا بوسه دیگه رو طلب می کرد.من با موهای آلن بازی می کردم با همون دستایی که جای لکه های زگیلی که بابا سوزونده روش مونده بود .

  من بابا رو نبخشیدم حتی تو بیست وهفت سالگی حتی وقتی مردم وحتی حالا که تو این دنیا م .خدا هم مجبورم نکرد اونو ببخشم. آخه تو کتابا خونده بودم: تو آخرت مجبوری همه رو ببخشی تا بخشیده شی . 

    این خیلی سخت بود.من بابا رو همچنان نبخشیدم واگر به فیمت نبخشیدن خودمم باشه بازم نمی بخشمش.

  آلن پیک من بود از طرف خدا. همه چیزو می دونست واز وقتی زن وشوهر شدیم- بی خوندن صیغه ،همین که فهمیدم دوسش دارم واونم منو دوست داره ، ما زن و شوهر شدیم- خدا به ما دو بال داد . دو بال سفید و بزرگ وخیلی قشنگ. 

   آلن باید همه جا رو به من نشون می داد تا به اونجا عادت می کردم. به ما یه بالن دادن که مال خودمون بود..چقدر اینجا خوب بود حتی اجاره هم نمی دادیم.

   بالن دو رنگ بود :آبی ومشکی . به رنگ چشم آلن ومن. 

قرار شد اول به یه جایی بریم با آدما وبالنای مختلف. با بالنمون مسافتی رو طی کردیم. آلن بالن رو گذاشت کنار یه بالن عجیب. این بالن به جای داشتن یه کیسه بزرگ هوا یه مغز بزرگ داشت .مغز آدم با همون رگ و مویرگ وشیارا.

-         اسمت چیه؟

مردی که سر بزرگی داشت با چشمای تو رفته وریز که هاله سیاهی دورش حلقه زده بود 

گفت: منو نمی شناسی؟ من متفکرم ،فیلسوفم وانگشت اشارشو گذاشت رو شقیقشو وادامه داد:

من کشف کردم زمین گرده. من جاذبه زمین رو کشف کردم. هیچ سوالی نیست که برام بی جواب بمونه. هر علتی معلولی داره. هر چیزی یه جواب منطقی وطبیعی داره.

انگشتش رو پائین آورد وبه من اشاره کرد وگفت: دختر، می تونی هر سوالی می خوای از من بپرسی.

خندیدم .گفتم : عشق یعنی چی؟

به طور واضح تغییر چهره داد وعصبانی گفت: سوالی که جواب منطقی داشته باشه ، وقتی برا سوالی جواب منطقی نیست ،پس اون چیز وجود نداره .هر علتی معلولی داره ..

 منو آلن غرق لذت اینکه  برای بدیهی ترین سوالم جواب نداشت اونجا رو ترک کردیم.  

   فاصله زیادی رو طی کردیم تا به بالن بعدی رسیدیم .این بالن رنگ های متنوعی داشت .گاهی سرخ مثل یه سیب ، گاهی زرد مثل موز ،گاهی چند رنگ با هم وخلاصه آدم یاد یه باغ پر از میوه می افتاد . 

   مردی رو دیدم با شکم خیلی بزرگ ،غبغبی که رو سینه افتاده وسینه های افتاده رو شکم . انگور می خورد.

    خواستم یه دونه از خوشه انگور بچینم اما با دست گوشت آلودش چنون به دستم زد که رو ی دستم احساس سوزش کردم – اولین دردی رو که اونجا تجربه کردم- گفتم: از بالنت همین طور داره میوه می یاد بیرون... نزاشت حرفمو تموم کنم ، گفت: دست نزن که تموم می شن ،اینا همه مال منن. تو اون دنیا همیشه آرزوی یه همچین میوه هایی رو داشتم .حالا نمی خوام احدی بهشون دست بزنه.

  بعد که از مرد شکمباره دور شدیم به آلن گفتم: تو اون دنیا میوه نداشت تو این دنیا سخاوت. 

بالن بعدی بالنی بود به رنگ خاکستری که از توش کتاب بیرون می ریخت.مردی در حال نوشتن بود ،عصبی وپریشان. 

-         اسمت چیه؟

-         یه نویسنده معروف مثل جیمزجویس ،مثل هرمان هسه ،مثل مارسل پروست،مثل کافکا. 

کسی که هر چی می نوشت مردم صدای آفرین واحسنتشون در می یومد. سر بستن قرارداد بامن ، ناشرا به جون هم می افتادن.

-         خب ، چرا اینقدرعصبانیی .تو که یه نویسنده خوب بودی.

-         عصبانیم چون می خواستم شهرتم جهانی بشه.الان دارم رستاخیز داستایوسکی رو می خونم. مزاحمم نشو.

-         چرا؟

-         می خوام ازش الهام بگیرم .قبلا هم چند بار خوندم. اما آخرباید بتونم مثل اون بنویسم.

-         خب چرا می خوای به سبک دیگران بنویسی .به سبک خودت بنویس. نه داستایوسکی ودیگران.

-         اون وقت چطور جهانی بشم؟

-    نقش خودت رو بزن،اگر چه کوچیک. ما آدما مثل فرشیم.تو نگاه اول مثل هم ولی وقتی دقیق بشی می بینی نقشا با هم فرق می کنه .بزار اگرچه یه نقطه کوچولو تو یه جمله بلند، ولی باشی .مثلا نقطه « با ».

نویسنده قهقهه زد وبا تمسخر گفت: مثل « با » ولی اگر نباشم بازم « با » می خونن.

با اطمینان گفتم: نه ..نه.. مردم ممکنه « تا » ،« نا » ،« پا » وحتی « یا » بخونن.می بینی !هیچ کدوم نمی تونن نقش « با » رو بازی بکنن. شاید کسی هم باشه که « با »بخونه اما تو باید باشی. 

نویسنده خونسرد گفت : می خوام کتاب بخونم.

من وآلن رفتیم اما به آلن گفتم اون باید سر جاش باشه مثل همون نقطه زیر « با » وگرنه خیلیا اشتباه می خونن.

آلن لبخند زد و سرش رو به علامت تایید حرفم تکون داد ومن انگشتامو تو موهای پیچونش گم کردم. 

   بالن بعدی نقره ای رنگ بود و کلمات از توش بیرون می ریخت. یه جوون کلاه به سر با سبیل کمی تاب داده و لاغر اندام. شکل ظاهریش مثل نویسنده بود اما بی پریشونی. در حالی که ته مداد تو دهنش بود به کلمات زل زده بود.

با خنده من وآلن به خودش اومد.

-         اسمت چیه؟

-         شاعرم ،شاعر. شعر می گم ومردم لذت می برن.

-         خب تو هم لذت ببر.

فکر کردم تنها آدم شاد میون این همه آدمه .داشتیم رد می شدیم که گفت: تنها کسی که لذت نمی بره خودمم .

به طرفش برگشتیم وبا تعجب پرسیدم : آخه چرا؟

-         راضیم نمی کنن . حالا هم هر چی به مغزم فشار می یارم نمی تونم شعر بگم .

-         آدم وقتی می خواد شعر بگه باید بره سراغ قلبش.

-         شاعری؟

-         گاهی شعر می گم .

-         جایی چاپ شدن؟ مجموعه داری؟

-         نه .حتی تو یه مجله ساده هم مثل خانواده سبز و.. یه شعرمم چاپ نشده.

-         پس اونا « ورن » نه شعر.

خندیدم .

-         چرا می خندی؟

-    آخه تو اون دنیا خواهرمم می گفت اینا « ورن » .اما می دونی به نظرم هر کدومشون یه جزئی از کل زندگیمن . وقتی زیربارون بودم ومثل موش آب کشیده شدم واومدم برای بارون شعر گفتم، وقتی عاشق یه برگ بودم، وقتی آدمارو گرگ دیدم... همشون حامل یه خاطرن وعشقای جور واجور.آدم وقتی می خواد شعر بگه نباید به مغزش فشار بیاره باید قلبش بلرزه.شعر باید خودش بیاد نه با مغز آدما بلکه با قلبشون .آدما باید اونقدر قلبشون لطیف بشه که مغزم چاره ای جز اطاعت نداشته باشه. اون وقته که هر دوشون تلفیق می شن ویه شعر قشنگ متولد می شه.

-         نه ، نه، اینا نیست آدم باید دایره لغتش زیاد باشه.

به توی بالن نگاه کردم اونجا پر بود از کلمات . زلف ، پروانه ،نسیم ، آغوش و...

-         اینهمه کلمه اینجاست .

-         اینا واقعی نیستن.مال گذشتن.

-         خب تو زندشون کن.

باز به اطراف نگاه کردم میلیون ها کلمه زشت و رکیک هم بود. شاعر به امتداد نگاهم نگاه کرد وگفت :اینا زمختن.

-         خب تو لطیفشون کن .اینا در کنار هم به یه شعر خوب جون می دن.

اما اون داشت به مغزش فشار می آورد. 

یکی از کلمات رو قاپیدم .« بوسه » ..آلن لبخند زد وسرش را به صورتم نزدیک کرد.

یادم اومد که تمام آدمای بالنا لباس به تن داشتند .سراغ بالن بعدی رفتیم..

این بالن سرخ بود ومثل آتیش داغ. از تو بالن زن می ریخت بیرون . مردی از زنا استقبال می کرد با چشم وصورت برافروخته.

نپرسیدم اسمش چیه اما نگاه حریصش با همون چشمای قرمز انداممو شلاق می زد. رفتم پشت آلن ..گفتم : از اینجا بریم.

آلن برام گفت اون مرد به زنا مولعه .با هر همخوابی خودشو تشنه تر می بینه. این باعث شده هیچ وقت احساس خوشبختی نکنه. بین زنای جور واجور دنبال آرامش وخوشبختیه، اما هیچ وقت به اون نرسیده.

بالن بعدی زرد بود وازش کلمات « استغفر الله » بیرون می یومد و سرنشینش یه شیخ بودبا مهری سوخته وسط پیشونیش ودستاری بزرگ به سر.

-         اسمت چیه؟

نگاهی به من انداخت وسریع سرش وپائین آورد وبلند گفت: استغفرالله.

تعجب کردم . دیدم استغفرالله گویان ،دستارشو در آورد ..چقدر بلند بود یاد « معتصم بالحبل الله » افتادم .فکر کردم شاید این همون ریسمونه خداییه که باید بهش چنگ بزنیم.

آلن فکرمو خوند با خنده گفت: این دستار بلند اگه به زمینم برسه کسی به اون چنگ نمی زنه واگر جاهلی به اون چنگ بزنه بالا نیومده پرت می شه پائین. 

وقتی از بالن زرد دور شدیم گفت : اون مفتی شهرش بوده ویه عمر عبادت کرده واسما عزب مونده اما از گول دادن زنا و مردا سیر نمی شد. اینجا وقتی زنا رو می بینه سرشو می یاره پائین .اما شبشوبا خواب دیدن به زنا ومردای خوشکل به صب می رسونه .صبم مجبور می شه غسل کنه. خدا هم می دونه برا همینه خوشکل ترین دخترو پسرارو می فرسته تو خوابش تا انتقام اونایی رو که گول داده  ازش بگیره. 

خندان در حالی بودم که به سماع شبیه بود .قشنگیم خیلی بیشتر از اون دنیا بود وآلن با اینکه بادی بیلدینگی نبود ،صد برابر یه بادی بیلدینگی دلربا بود.

اونقدر چرخ زدیم ورقصیدیم وخندیدیم که از خود بیخود شدیم.

از دور یه بالن خیلی بزرگ دیدم یا شایدفکر کردم مثل بالن بود . اون دنیا واین دنیا رواحاطه کرده بود.انگار همه توش بودن اما حسش نمی کردن.

خواستم برم نزدیک .آلن مانع شد. گفت: هر کس اونجا بره برنمی گرده. 

-         چرا؟

-         آخه خیلی سوزاننده وشکوهمنده. ما طاقتشو نداریم .اون مال خود خداست. حریمه اونه.

 

بی اعتنا به حرفش اونقدر پرواز کردم تا به نزدیکش رسیدم. آلن هم بی مروتی نکرد و دنبالم اومد. 

انگشت اشارمو - مثل وقتی آدم می خواد طعم غذا رو بچشه –توبالن فرو کردم . بالنی که تمام رنگایی رو که تو عمرم دیده وشناخته بودم حتی بی رنگی در اون مضمحل شده بود . نابود ومحو شده بود. می شد فهمید که اونجا تمام رنگای سیاه ، سفید، آبی و...نابود می شن حتی بی رنگی.تمام رنگا. مثل رنگ سفید یه ابر کوچیک وقتی تو پهنه آسمون آبی محو می شه اما می دونی که تو دل آبی بیکرون یه ابر کوچیک سفید هم بوده .چقدر شکوهمند بود واونقدر عظیم که کره زمین رو مثل یه بچه شیر خواره تو بغل داشت.

دستمو فرو کردم اون تو اما چنون احساس سوزش وگر گرفتگی کردم که جیغم هفت آسمون رو به لرزه در آورد.انگشتم.. انگشت اشارم دیگه نبود،بی اونکه خون بیاد دیگه نبود.

آلن بغلم کرد با چنون شدتی می لرزیدم که اونم می لرزید.

موهامو نوازش کردو گفت: اینجا حریم اونه ، حریم خدا،ممنوع نیست اما ما فرشته هاهم حاضر نیستیم حتی نزدیکش بشیم.اینجا مثل مغناطیس جذب می کنه. بعد هیچی باقی نمی مونه. ببین ! خدا این بالن رو به ما داده می تونیم راحت توش زندگی کنیم. 

فکر کردم اگه خواهرم می فهمید زن یه فرشته نه یه بادی بیلدینگی شدم ، چه حالی می شد.

سینش بوی یاسای بارون خورده حیاط قبلیمون رو می داد. همون جایی که یه شب برای یاسا ودرخت لیمو شیرین کوچیک باغچه شعر گفتم.

سوزش دستم تموم جونم و گرفت اما چنون حس سرمستی بهم دست داده بود که به وصف نمی یومد. از بغل آلن جدا شدم گفتم : من می رم تو اگه می خوای برو. ناراحت نمی شم اگه یه دختر دیگه بیاد تو رو انتخاب کنه.

دروغ می گفتم ناراحت می شدم.

آلن مردد چند قدم عقب رفت. با خودم گفتم: خاک بر سرتون ! فرشتتونم بی وفاست. آرزو کردم کاش لااقل اینجا دو زنی ممنوع باشه تا همسر چشم آبیم هم خوابه کسه دیگه نشه.

اما اگه دو زنه هم می شد بازم مصمم بودم برم ووارد اون بی کرون بشم .

پرسیدم چشمامم می سوزه . از دور جواب داد: چشما،حتی اون موهای بلند قشنگ سیاه.

 

این دومین بار بود که گونم خیس شد.گریه می کردم اما یه شوری تو وجودم بود که به وصف نمی یومد.

می دیدم اشکام یاقوت می شد و می افتاد پائین .شاید بعدا که می رسید به ابرا قطره های بارون می شد ومادرم که عادت داشت دم غروب بیاد تو حیاط ودعا کنه ، می چکید رو صورتش ، لبش ،چشمای گریونش ودستاش که برا دعا رو به آسمون بود.

رو برگردوندم که با آلن و بالن وهمه چی خداحافظی کنم. اما اون خودشو به من رسوند..چه حال خوشی داشتم.در یه حال جذبه ای بغلش کردم دوست داشتم باهاش هم خوابه بشم وفکر کردم اگه خواهرم می دونست ..اما فرصت نبود.دستمو محکم گرفت. همون دستایی که لکه های سوخته زگیل داشت – همیشه فکر می کردم بابا رو وقت مردن بابت سوزوندن اون زگیلا می بخشم اما نبخشیدم – شاید وقتی می رفتم تو بی کرون ،شاید وقتی هیچی ازم نمی موند،کینه ای هم باقی نمی موند نه از بابا ونه از هیچ آدم دیگه ای.

شور وعشقی در چشمون آلن بود که تو چشم هیچ فرشته دیگه ای نبود.حالا باید متفکر می اومد وجواب سوالی که کردم رو می گرفت .

هر دو وارد بی کرون شدیم. چنون فریادی زدیم که رعدای آسمونی در برابرمون سجده کردند.

دیگه نه آلن بود نه من...

                                     نه آبی نه سیاه..

 

 

«7»

 

" شهاب سرخ "

نسرین مدنی

 

-         کار خوبی کردیم که پافشاری کردیم .

-         دلم برای مامانم سوخت ، مثل ابر بهار گریه کرد.

-         آخر این خواسته من وتو تنها نبود ....

-         آره،خواسته همه بروبچه ها بود ، همه کهریزکی ها. 

 

شب شده بود وبالن سرخ _ سرخ تر از خون آدم ها_ دختروپسر را بالا برده بود ، آنقدر بالا که از کوه ها گذشته ودر دل ابرها جا گرفت.

-         یعنی می شود از ابرها هم بالاتر برویم .

پسر با لبخند گفت: آره ، چرا نشود . هواپیماهای مسافربری بالای ابرها پروازمی کنند ، با آن همه آدم. ما که دو نفریم توی یک بالن .

-         دارد سردم می شود .

پسر کت دامادیش را در آورد ویلچررا به طرف دختربرد وکتش را روی شانه او انداخت .

-    لباس عروس با آستین پفی به تو خیلی می آید ، از بچگی وقتی یاد داماد شدن می افتادم  ، عروسم را با لباس آستین پفی تجسم می کردم. لباس تو آستین پفی هست اما از عروس خیالی بچگیم قشنگتری .

دختر لبخند کمرنگی بر گوشه لبش نقش بست وپسر در ذهنش تابلوی مونالیزو.

****

از مدت ها پیش درمحوطه بخش ، وقتی برای هواخوری رفت، دختر رادید، همان روزهایی که دختردل ازهمه بریده بود. تازه وارد بود اما حتی یک کلمه با کسی حرف نزده بود.

     پسرهرروز ویلچرش را می برد کنار ویلچراو، بی آنکه حرفی بزند.

دوماه درسکوت گذشت. پسراسم اورا گذاشت "اندوه بانو" .این اسم سریع در بخش دهان به دهان گشت تا به گوش دختر رسید.

     یک روزکه پسر مثل هر بعد ازظهر ویلچرش را به او رساند دختر بی مقدمه با بغض گفت: با این وضع، با این بیماری لعنتی که هر روز، دستام کوچک وکوچک تر می شود، بدنم تحلیل می رود،انتظار داری "شاد بانو " باشم.

****

پسر به دختر نگاه کرد، روزی که برای اولین بار او رادید هردو چشمش مثل دو ستاره می درخشید _ دو ستاره ای که نور آن دو دو نمی زد_ دو ستاره با فروغی ثابت.

اما حالا پلک، یکی از چشم ها را کاملا پوشانده بود.

آن روز یادش آمد که پرسیده بود:

-         اسمت چیست؟

-         ستاره

-         داشتم فکر می کردم چشم تان مثل ستاره هاست.

-         یک چشم ...آقا ... یک چشم.

*****

حالا گرمش شده بود، دست هایش آنقدر کوچک شده وبه بازو چسبیده که نمی توانست کت را پس بدهد.داماد مانع شد.

-         بگذار عطر شانه های لختت بپیچد توی کت دامادیم.

دختر با یک چشم نیمه باز به آسمان نگاه کرد، ستاره بود که توی هم وول می خورد.

-         یادت هست روزی که گفتی چشم هایم مثل ستاره است؟؟ ...

-         بعد دیگر به محوطه نیامدی تا اینکه خودم آمدم سراغت.

-         آره، آن روزشازده کوچولو می خواندم . آمدی و گفتی شنیده ام به کتاب خواندن علاقه داری ، این کتاب را بخوان. کتاب را گذاشتی روی تختم ورفتی. یادم نمی رود  صفحه اول نوشته بودی " ستاره ، فروغ می گه زندگی چیزی فراتر از داشتن دست وپاست." آن روز اولین کسی بودی که در بخش " اندوه بانو " صدایم نکرد.

یک طرف گونه ستاره نم گرفت ، به اندازه یک چشم نیمه باز.... گونه های دختر می رفت که دیگر سهمی از خیس شدن نداشته باشد.

آخرین اشک یک چشم نیمه باز....   

-         دیگر من با دنیای فروغ ، با آن جذام خانه ، با آن خانه سیاه زندگی کردم.

*****

مادروپدردختروپسرسخت نگران شده، ساعت ها از اوج بالن گذشته بود.

پدردختربه سرمسئول بالن فریاد زد: قرار نبود که آنقدر بالا برود آن هم با دو آدم علیل، گفتی بعد ازیک ساعت پایین می آید، گفتی یک جوری سوختش تنظیم شده که برای یک ساعت بعد بنشیند زمین.

مادر پسر به سرو رو خاک ریخت وفریاد زد:قرار نبود امیدم اینقدر دور شود.قرار نبود... 

*****

برخلاف خواسته مادر ، ستاره مدل عروس پرستاری شد که تازه آموزش آرایشگری را تمام کرده بود.

    آرایش عروس چنگی به دل نمی زد یا شایدم از آن قشنگ تر نمی شد.

ستاره دختر تکدانه خانواده ای متمول ، امید پسر تکدانه خانواده ای متمول، در کهریزک دلباخته یکدیگر شدند، در همانجا دختر لباس عروس وپسر لباس دامادی پوشید. 

    از دکترها گرفته تا مستخدمین،تمام پرسنل بخش، شادی می کردند ،هلهله سرمی دادند، پرستارها طرقه می ترکاندند وفشفشه روشن می کردند.

    ستاره همیشه آرزو داشت شب عروسی در یک بالن باشد آن هم سرخش _ به رنگ خون آدم ها _

    وقتی امید پرسیده بود حالا چرا سرخ. ستاره جواب داده: مثل یک شهاب سرخ، برعکس همه شهاب ها که می افتند وخاموش می شوند شهاب سرخ ما بالا می رود،آنقدر بالا که همه ببینندش. 

     او اتاق اختصاصی داشت اما هم بخشی هایش با شنیدن آرزوهایش تعجب می کردند. 

-         چه جالب، چطور به ذهنت رسید ستاره ؟

-         آخ ، ستاره ، امثال من وتو با این دست وپا ، با این بدن که مدام کوچک می شود که نمی توانیم به این آرزو برسیم .

-         من که بچه بودم مدام  می گفتم دوست دارم قبرم مثل یک بچه کوچک باشد... خدا آرزویم را زود برآورده کرد ، الان با اینکه بیست وپنج ساله ام مثل بچه پنج ساله ام ، ستاره، کاش با بالن می رفتی آن بالا به خدا می گفتی آخه ، فرزانه آرزوهای دیگر هم داشت، چرا این یک دانه رااجابت کردی؟؟ 

-    ستاره ، کاش به جای همه ما می رفتی آن بالا ، آخه گوش خدا سنگین ست ، از اینجا نمی شنود. آن بالا باز نزدیک ترست ، کاش می رفتی شکایتمان را از خودش به خودش می کردی.

-    ستاره ، این عکس هندی را بگیربه خدا بگو  زینب ، شب که می خوابد وصبح بیدار می شود این شکلی شود، مثل این دختر هندی...

-         ستاره........

-         ستاره........

حالا که ستاره آن بالا بود تک تک حرف دل بچه های بخش را به امید زد.. وباز یک طرف گونه اش خیس شد.

-         امید حالا که اینقدر بالاییم دلم نمی آید به خدا شکایت کنم.

امید پاهای خیلی کوتاهی داشت ، اما چشم هایش سالم بود، انگار  به جای چشم های ستاره هم گریه می کرد ، گونه هایش خیس اشک شده بود.

-         ستاره خیلی بالا آمده ایم ...ابرها را خیلی وقت است رد کرده ایم. مثل اینکه به ستاره ها هم باید یک سری بزنیم.

تنفس هر لحظه سخت تر می شد.

-         برگردیم. 

ستاره  لبخند تلخی زد وپسر به یاد تابلوی مونالیزو افتاد.

-         چطور امید؟ چطور؟

-         آخر قرار بود بعد از یک ساعت برگردیم ..

-         خیلی چیزها قرار است امید ...ما هم وقتی به دنیا آمدیم قرار بود سالم باشیم...

امید لبخند تلخی زد وستاره یاد بادام تلخ افتاد.

حالا تنفس مشکل تر شده بود ، خیلی مشکل.

ستاره به سختی گفت : امید بیا نزدیکم باش خیلی نزدیک. بگذار تنم با بوی تنت عجین شود نه با بوی کت ات .

امید ویلچرش را به ویلچر او چسباند .ستاره با رضایت گفت: من با امید به آسمان آمدم.

   امید آرام ، خشنود، تسلیم وفروتن لب های گرگرفته اش را بر لب های ستاره چسباند.

******

آن شب هرعاشق ومعشوقی که روی پشت بام ، یا درخیابان، درپارک ، دریک رستوران با پنجره های بلند، در یک باغ ، در یک ده ویا در هر جای زمین به آسمان نگاه کرد، بی تردید یک شهاب سرخ در آسمان دید که آرام اوج گرفت تا جایی که صبح دیگر اثری از آن نبود.

******

آن شب وشب های دیگر پدرومادر آن دو به امید برگشتن بچه هاشان بر سر آن تپه آمدند، اما بچه های بخش، بچه های کهریزک با دست وپاهای علیل با چشم های کور یا گود ، یقین دارند آن دورفتند پیش خدا تا حرف دل آنها را به گوش او برسانند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت   توسط فرهاد جعفری  | 

 

 

«8»

 

با برد مفید هزار متر

محمد امانی

 

باید همین ابتدای امر به این موضوع  اعتراف کنم که من هر هفته به اینجا نمی آیم . آن اوایل شاید . اما راستش را بخواهید حالا دیگر نه .اسم این کار را گذاشته ام " طلبیدن ". یعنی یک جورهایی راحیل بایستی من را بطلبد تا بلند شوم و بیایم اینجا . قطعه پنج، ردیف هفت ، شماره 438.

 

خب گهگاهی پیش می آید که آدم دست به کارهایی می زند که دلش چرکین می شود از اینکه آخر هفته یک شاخه گلی چیزی ، که اسم اش را هم بلد نیست بخرد و بیاید سر قبر راحیل . خودتان که ملتفت هستید چه جور کارهایی را می گویم . البته بعضی از هفته ها هم هست که آدم خیلی نگاه نمی کند که دلش تنگ شده یا نه ؟ و یکهو همین جور ویرش می گیرد بیاید قبرستان ، چشمی تر کند و حال و هوایش عوض شود .

 

پیرمردی که چند قدمی بامن فاصله داشت و چهار زانو کنار سنگ سیاه ارزان قیمتی که روی یکی از قبرها پهن بود ، نشسته بود و مدام با پشت دست چشم چپ اش را می مالید؛ برای سومین بار بود که می پرسید :

 _ گفتی اسمش چی بود ؟

_ راحیل پدر جان . راحیل .

_ ها، یادم اومد . عجب اسم خوشگلی . ببینم یارو خارجی بوده ؟

 

برای بار سوم بود که می گفت "چه اسم خوشگلی " .  دست از مالش چشم اش که حالا از شدت سرخی شده بود یک کاسه خون، برداشت و گفت :

 

_خب بابام جان ، برای چی با همون بالون فرار نکردین ؟ خوب مثل دو تا مرغ عشق با هم می رفتین و توی یک شهر دور پیاده می شدین و زندگی می کردین . عینهو مثل دو تا مرغ ، بابام .

 _عرض کردم خدمتتان که ما فقط بالون را دیدیم که از روی سرمان رد شد و رفت سمت شهرک و بعد هم ناپدید شد . یعنی گم و گور شد .

 

  _ نچ .نع... مفت و مسلم دختر به این نازنینی رو از دست دادی رفت . اه ... بی صاحاب مونده . پسر جان بیا یک نیگا بنداز توی این تخم چشم ما ببین توش چی رفته وامونده ...

 

آرام و پر شکوه و عجیب از روی سرمان گذشت و سایه اش سردمان کرد . تا به حال هیچ بالونی را جز از تلویزیون و برنامه "دیدنی ها" هیج جای دیگری ندیده بودیم .نه من و نه راحیل . همین بود که راحیل ، با آنکه سپرده بودم از جایش جم نخورد و صدایش در نیاید ، برای بالون دست تکان داد و ریز و بلند خندید . روسری اش را که مدام وقت نگاه کردن به بالون می سرید به عقب سرش ، با کف دست مرتب می کرد . خیلی نمی شد فهمید این کارش از روی عادت است یا بودن من در آنجا ، که لابد فکر می کرد دیگر مردش شده ام. بالون از روی سرمان گذشت و آرام رفت به سمت شهرک و بعد توی تاریک روشنای دم غروب گم شد .

 

راحیل با بی قیدی دخترک هرزه ای که آدامس بادکنکی هم می جود گفت :

درست عین یه بستنی قیفی سبز و گنده اس.

 

از سرمای خشک لای صخره ها بود لابد که یک همچین تشبیهی توی ذهن اش آمده بود . سایه بالون شکل اسکلت جمجمه یک آدم چاق ، از رو سرمان رد شده بود و ما را عین بچه ای که برای اولین بار می خواهد فیتیله یک ترقه را روشن کند ، ذوق زده کرده بود و ترسانده بود . صورت راحیل از  سرما ، شده بود اندازه صورت یک گربه . شنیده بودم که سرمای شب های کوه استخوان می ترکاند و حالا مانده بود تا شب  و ترکیدن استخوان های مان .

 

_ کاش لباسای بیشتری با خودمون ور داشته بودیم ، راحیل . یا لااقل یک جفت دستکش ...

_ حالا می خوای چیکار کنی ؟

 

_ هیچی . می ذاریم هوا که حسابی تاریک شد می زنیم به کوه... بعدش تا خود صبح راه می ریم تا ... تا خب به یک جایی برسیم دیگه .

 

راحیل با همان بی قیدی دخترک هرزه و آدامس بادکنکی اش گفت :

 _ فقط خدا کنه زود برسیم به یه جایی که بشه بقیه راه رو با ماشین رفت . خیلی دوست دارم یه ماشین سفید و خیلی شیک که بخاریش هم درست باشه واسمون نیگه داره .

 _ یه ماشین سفید که هم بخاریش کار کنه و هم ظبط ش .

 _ راستی، نگفتی تو تا به حال یک بستنی قیفی سبز خوردی ؟

 

وقتی داشتم فوت می کردم توی چشم زرد و قی گرفته پیرمرد ، تند و تند داشت فحش هایی یکنواخت و یکریز به بخت خودش می داد که فقط حرف "سین" اش را می شد شنید و مابقی را باید لب خوانی می کردی . 

 

چند قدمی ازم فاصله گرفت و ایستاد چفت همان سنگ سیاه ارزان قیمت. صورت اش را مچاله کرد و گفت :

 _ بابام ، حالا تفنگش چی بود ؟ برنو ، شکاری ، بادی ... چی بود ؟ ها ؟

 _ هوووف ... گفتم که دقیق نمی دونم . فقط وقتی گلوله بهش خورد، تمام صورت و گردن اش پر از سوراخ شده بود .

 _ حتمی شکاری بوده بابام . از اینا که ساچمه های ریز می ریزن توی گلوله هاش . لاکردارا یه  هزار متری برد دارن . بی ناموس گوزن رو جر می ده . دیگه چه برسه به ... چی بود اسمش گفتی ؟

 

راحیل گفت کمی بنشینیم . نشستیم . از دوروبر  کمی از این خرده چوب های نم برداشته را جمع کردم  و آتش زدم و دو تایی چمباتمه زدیم چفت اش . آن قدر دور شده بودیم از شهرک که حالا بشود آتشی روشن کرد و کنارش چرتی زد .

 

شاید خودتان هم تجربه اش را داشته باشید.اینکه یک وقت هایی پیش آمده ، که نیم ساعت نگذشته از انجام یک کاری ، حسرت آن را می خورید که ای کاش آن کار را انجام نمی دادید . البته منظورم فرار من و راحیل از توی شهرک نیست . چون ما بیشتر از دوازده ساعت بود که زده بودیم به چاک . نه نیم ساعت . ملتفت که هستید .

 

کنار آتش توی خودمان مچاله شده بودیم . آتش کم زور بود و دودش چشمانمان را می سوزاند و پر اشک می کرد . راحیل کف دو دست اش را فرو کرده بود لای ران هایم . شلوار جین کهنه و سفیدک زده ای پایم بود و عادت همیشگی وول خوردن انگشتان اش را حس نمی کردم .

 

_  انگشتام از سرما کبود شدن .    

_ می دونی ، خوبی درد کبودی اینه که جاش زود خوب میشه . بدیش هم اینه که تا جاش خوب نشده اگه انگشت بذاری روش، تا رگ و پی ات تیر می کشه . هنوز تموم پشتم از لگدای بابات با اون چکمه های گاویش کبوده .

 

_ تو دلت می خواست الان چی داشتیم تا بخوریم ؟

_  ااا...یه همبرگر مخصوص .دلم لک زده واسه یه ساندویچ سه نونه همبرگر با سس سفید .

 _ با سس قرمز ... سس قرمز تند .

_ اما من که همون سس سفید رو ترجیح می دم . آخه می دونی سس قرمز اگه بریزه روی لباسای آدم پاک کردنش دیوونت می کنه . درست مثل لک خون می مونه .

 

هنوز آن پیراهن کرم رنگی که آن روز تن ام بود را توی کمد دارم اش . راحیل توی بغل ام بود که گلوله خورد توی گردن اش . خون اول شتک زد روی پیراهن و صورت ام و بعد هم مالیده شد به همه جام .

هنوز هم که هنوز است ، کمد را که باز می کنم ،بوی زهم خون می زند توی دماغ ام .

 

 نه از اهالی شهرک و نه از خود راحیل هیچ وقت نشیده بودم که مثلا پدرش تا به حال سوار بالونی شده باشد . فقط این را می دانم که مردک در طول عمر پنجاه شصت ساله اش تنها یک بار و آن هم سالها پیش سوار هواپیما شده و بعد از همان یکبار هم آنقدر از خانم های لاغر و خوشگلی که توی هواپیما می آیند و اول با لبخند به آدم سلام می کنند و بعد جلویت غذا و آبمیوه می گذارند ، پیش این و آن تعریف کرده بود که آدم ویرش می گرفت که برای همان خانم ها هم که شده روزی سوار هواپیما بشود .

هیچ معلوم هم نبود از فردای آن روز که سوار بالون شده بود،می خواست بعد اش پز چی را بدهد ؟ تا جایی که یادم هست آن روز صبح زود ، هیچ خانمی را توی سبد بالون ندیدم .

 

با فریاد بلند " حرومزاده پتیاره"ی پدر راحیل چرتمان پاره شد .  از توی بالون که حالا روی سرمان بود ، لوله تفنگ اش را نشانه رفته بود به ما . نمی شد دقیق گفت رو به کداممان . راحیل انگار که بخواهد پتوی سنگینی را بکشد روی خودش، داشت مدام تقلا می کرد تا خودش را توی من قایم کند .

 

پیرمرد آهی کشید که نمی شد فهمید از سر حسرت است یا از کشف چیزی و گفت :

 _ تفنگ اش حتمی از این دو لول های ساچمه ای بوده ، بابام . به گوزن بزنی سقط میشه ...

 

جواب اش را ندادم . می دانستم که باز به زودی  برای چهارمین بار خواهد پرسید که " گفتی اسمش چی بود ؟" و باز که جواب اش را ندهم حتما آهی می کشد و خودش جواب خودش را می دهد که :" آهان . یادم اومد ، راحیل ..."

 

پیرمرد ساکت، خیره مانده بود رو به سنگ سیاه ارزان قیمت روی قبر و انگار که طعم یک دوای خیلی تلخ هنوز توی دهان اش مانده باشد گفت :

 _ بابام ، همیشه خیالات ورم می داره که داره از این زیر یک صداهایی میاد

 

«9»

 

 

نقره ایِ همیشه با من

معصومه تهرانی

 

بيست دقيقه ای می شد که کنار جاده منتظر ماشين بود. وقتی مينی بوس آبی رنگ خاک گرفته چند متر جلوتر نگه داشت همين طور که به دو می رفت تا سواربشه توی ماشينو نگاه کرد ببینه جای خالی هست بشینه یا نه؟ عقب ماشین سمت راست روی یک صندلی تکی نشست.

اول از بوی روکش پلاستیکی صندلی که زیر آفتاب داغ شده بود نفسش گرفت بعد که مینی بوس راه افتاد بادی که از شیشه باز ماشین تو صورتش می خورد حالشو بهتر کرد. چقدر خسته بود، دیشب اون همه بار رو از کنار جاده برده بود تا روی یک تپه، شونه‌هاش درد می کرد. کاشکی خاله اش هنوز اینجا بود اونوقت می تونست یکسره بره خونه اونا، هم چایی داغ خاله اش حالشو بهتر میکرد، هم بودن ستاره. بر خلاف چند ماه گذشته اونقدر بی انگیزه بود در برگشت به اون حاشیه شلوغ و کثیف شهر که دیشب پایین همون تپه روی یک گونی خوابیده بود.

 دست کرد تو جیبش تا یک نگاهی به عکس بندازه هنوز گلهای ریزی رو که دیشب از روی تپه چیده بود تو جیبش بودند، کنار عکس.  یادش افتاد همون موقع که داشت گلهارو می چید دختره نگاهش کرد، همون موقع بود که پسره داشت به دختره می گفت:

" شب رو می بینی با این ماه و ستاره ها که رو دامنش ریختن؟ اگه شب این لکه ها رو از رو دامنش پاک کنه تو ظلمات گم میشه منم مثل همین شبم، اگه تو نباشی گم میشم. "

با همین حرف اون پسره یاد دفتر شعرش افتاده بود،  اولین بار که به  ستاره نشونش داد خندیده بود اونهم حسابی بهش بر خورده بود، ناراحت،  دفتر رو گرفته بود و رفته بود تاچند روز بعدش، که برای خداحافظی از شوهر خاله اش که داشت برای دیدن پدر و مادر پیرش میرفت افغانستان، دوباره رفت اونجا.

 موقع خداحافظی شوهر خاله اش به ستاره گفته بود برات یک شال میآرم، یک شال سفید و ستاره جواب داده بود نه سفید نباشه آبی پر رنگ باشه هر چه سیرتر بهتر، آخه ستاره ها تو سفیدی گم میشن، بعد به اون یه نگاهی کرده بود و با چشماش خندیده بود.

 اونقدر از اینکه یه تکه از شعراشو از دهن ستاره شنیده بود خوشحال شده بود که از فردا شب که قرار بود به خاطر نبودن شوهر خاله اش هر شب بره خونشون دفتر رو با خودش برد و روبروی ستاره نشست و گفت بخون، بلند بخون.

 

 ضربه های مداوم دستی را بر روی شانه هایش احساس کرد رویش را که به سوی شیشه بود برگرداند،  دید شاگرد راننده داره کرایه ها رو جمع میکنه وحالا نوبت اونه .  کرایه رو که داد یادش اومد دیشب هم اونقدر در فکر ستاره بود که داد و فریاد پسر و دختر و بقیه کارگرها رو نشنید که میگفتند سنگریزه هایی که از پشت پاهاش در میرند، داره می خوره تو سر و کله اونا.  خودش هم نفهمیده بود که چطوری از بقیه جلو افتاده، به یک تخته سنگ تکیه داد و ایستاد، پسر که بهش رسید اخمی کرد و رد شد.

 

خاله اش گفته بود سر راهش که میاد خونه بره عکاسی، عکس هایی که ستاره برای ثبت نام مدرسه اش انداخته بود رو بگیره. وقتی رسید خونه عکس ها رو گذاشت لب طاقچه.  تا آخر شب ستاره فهمیده بود که یکی از عکسها کمه،  اون شب اخماشو کرد توهم، شامم نخورد. تا چند شب درست و حسابی ستاره رو ندید.

شبها که جاشو تو پا دری جلوی اتاق مینداخت خیلی جلوترش ستاره گوشه اتاق ملحفه رو کشیده بود روش و خوابیده بود.  یادش نمی اومد چند روز بعدش بود که عکس رو برد گذاشت جلوی ستاره .

 

سعی کرد قدماشو طوری برداره که با یک فاصله ای پشت پسر و دختر باشه ولی اونقدر ازشون دور نبود که حرفاشونو نشنوه، پسر مدام حرف می زد و هر چند قدمی که بر می داشت یک نگاه به آسمون می کرد، ولی تو اون مدتی که پشتشون بود به ندرت دید که نگاهی هم به دختر بکنه، دختر اما زیاد حرف نمیزد اگر هم میزد اون به سختی صداشو می شنید.

-           چقدر خوبه  که امشب آسمون صافِ صافِ.

دختر یک زمزمه ای کرده بود.

-           امشب آسمون پرِ ستاره است، همشونم درشت، یهو دیدی چند تا شون افتادن تو بالن ما.

نشنیده بود دختر چیزی بگه.

خودش اگه بود یک موقعی با ستاره می اومد اینجا که هیچ ستاره ای تو آسمون نباشه، بعد با خودش فکر کرده بود اصلا چه فرقی می کنه.

      

چه روز بدی بود اونروز که ستاره بلند بلند گریه می کرد خاله هم پا به پاش اشک میریخت. به خودش جرات داده بود و بعد از یه مدت که ستاره باهاش حرف نمیزد پیشش نشسته بود و یک ریز حرف زده بود و همه اش هم تکرار اینکه با هم بر میگردیم افغانستان، اونجا الان دیگه وضع عوض شده و میتونی بری مدرسه... خودش چند سالی بود که از افغانستان اومده بود ولی ستاره از دو سالگی اینجا بوده،  اونقدر براش حرف زده بود و از چیزایی که حتی خودش هم ندیده بود تعریف کرده بود که دیگه ستاره یادش رفته بود اونروز صبح تو مدرسه بهش گفته بودند بخشنامه شده دیگه افغانی ثبت نام نکنند.

 

هشت ماهی می شد که از شال آبی سیر خبری نبود. خاله هر روز به دنبال راهی بود که از شوهرش خبری بگیره. همسفراش که همه خیلی وقت بود برگشته بودند، آخرین باری که دیده بودنش لب مرز بوده و بعد از اون دیگه هیچ خبری ازش نداشتند. درست زمانی که تصمیم گرفته بود همه چیز رو به ستاره و بعدش هم به خاله اش بگه اوضاع جوری به هم ریخته بود که روش نمی شد حرفی بزنه،  تصمیم داشت برای مادرش نامه بنویسه .

 

"بارتو بذار همین جا"  اینو کارگر مسنی گفته بود که از قبل میشناختش و بهش پیغام داده بود که امشب برای کار بره اونجا. بارو که گذاشت کمرشو صاف کرد و شونه های خستشو کشید سمت عقب. تازه چشمش افتاد به آسمون. اونقدر قشنگ بود و پر ستاره که بازدلش هوای عکسو کرد. اومده بود دست بکنه تو جیبش که پسر صداش زده بود. فقط اون بود که از بس تو حال و هوای خودش بود تا اون موقع نفهمیده بود برای چی دارند اون همه بار رو میبرند بالا. موقع سر هم کردن و راه انداختن بالن بود که تازه متوجه شد دختر و پسر امشب اولین شب زندگیشونه و امشبو میخوان تو ارتفاعات سر کنند. با خودش فکر کرده بود، چه حس خوبیه اون بالا تو هوای خنک شب با ستاره ای که مال خودته معلق باشی. نمی دونست چرا، ولی شادی عجیبی سراغش اومده بود انگار که تو شادی اون پسر شریک شده بود،سخت شروع کرده بود به کمک کردن.  

 

بالاخره خاله تصمیم گرفته بود که برگردند افغانستان. میخواست بره دنبال شوهرش. میگفت با این دختر پونزده ساله اینجا غریب چی کار کنم. میرم خونه برادر شوهرم شاید اونا خبری داشته باشند. هر کاری کرد نتونست پیش خاله حتی یک کلمه از ستاره بگه. باید یک جوری به خود ستاره می گفت.

دفتر شعرش روی پای ستاره بود و داشت بلند بلند آخرین شعرشو می خوند. ولی اون از خجالت سرخ شده بود و از اضطراب به نفس نفس افتاده بود، هنوز صدای ستاره تو گوشش بود.

چشمک بزن، چشمک بزن نقره ای من

 که در خاموش و روشن شدن توست که من تاریکی و نور درون خود را می بینم.

 چشمک بزن

 دستهایم در خلوتی بی رنگ رها شده اند

 چشمانم هزاران سال است که نقره ای اند

اگر اجازه دهی دستانم را نیز نقره ای خواهم کرد 

ستاره دفترو پرت کرده بود یک گوشه و صدای تلویزیون کوچیکشونو زیاد کرده بود،  اونقدر زیاد که خاله صداش در اومده بود.

 

آخرین باری که دیدش هفته پیش بود کنار ماشینی که با چند تا از آشناهای دیگه داشت میبردشون لب مرز، صدای یک ترانه جدید افغانی از توی ماشین شنیده می شد همه باراشونو جا داده بودند تو ماشین و مشغول خداحافظی بودند. بیشتر مسافرها برای همیشه میرفتند، البته به اجبار. جلد دفتر شعرش تو دست عرق کردش خیس شده بود. بعد از اینکه با خاله اش و ستاره خداحافظی کرده بود دفترشو که دیگه تو دستش لوله شده بود گذاشت روی کیف ستاره.

 دیگه هیچ صدایی رو نشنیده بود فقط حس عرق سردی که روی صورتش نشسته بود یادش بود با یک جفت چشم خیس نقره ای و دستی که به سمتش دراز شده بود و عکسو گذاشته بود کف دستش.

 

ماشین نگه داشت، آخرین نفری بود که پیاده شد. از بوی زباله هایی که کنار جوی آب جمع شده بودند و یا وسط پیاده رو و خیابون پخش بودند حالش بد شد ، با خودش فکر کرد دیگه خیلی نمی تونه اینجا بمونه، اما قبل از هر کاری باید یک نامه دیگه برای مادرش می نوشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت   توسط فرهاد جعفری  | 

 

«10»

 

نشمِه ی شب چهار ده...

ماه منیر شریف

 

-           زودتر از اینکه فکر می کردی آماده شد نه...

-           می دونستم که می تونی برای همین باهات شرط بستم...

-           امیدوارم...هیچ موقع لحظه ای نیاد که آرزو کنی یه چیز سخت تر رو تعیین می کردی...

  اینا درست حرفهایی بود که بینمون رد و بدل شد. و این جمله ی آخری رو که گفت هنوزم توی گوشم طنین اندازه. در واقع تنها سایه ی سیاهی که روی زندگیم افتاده همینه. هر چند دیگه عادت کردم که باهاش زندگی کنم. اولها می خواستم فراموشش کنم. بعد معتقد شدم که چیز بی اهمیتی بوده. آدم هزار رنگ می شه. سر بیست و سه سالگی هنوز کم رنگه. هنوز رنگش قوام نگرفته. اوووه...اونقدا طول می کشه تا برسه یه یه  قهوه ای سیر..یه سرمه ای ر..یه چیز جون دار....مثل سیاه...

 نمی دونم چرا اینارو دارم می گم. آدما خیلی وقتا دلیلی برای کاراشون ندارن. فکر نمی کنم که یه اعتراف باشه. یه لذته  از به یاد آوردن یه خاطره. یه خاطره ی کم رنگ. مثل صورتی. صورتی مایل به سفید…صورتی خیلی روشن…

یادم نیست من چی جوابشو دادم ولی قرار شده بود که تا نیمه شب دیگه کل کارا تموم بشه و همه اونجا رو ترک کنن. همه کارگرها و دوستا و آشناها. حتی آشناهای نزدبک. این خواست من بود و البته بهرام که کسی اونجا نباشه. فقط خودمون دو تا باشیم. زیر آسمون، توی اون بالون بزرگ، زیر قرص کامل ماه…

هیشکی نباید این زیبایی رو خدشه دار می کرد. هیچ چشمی نباید اون شب رو می دید جز 4 تا چشم.

چهار تا چشمی که قرار بود هیچ وقت دو تا نشن...(استفراغ)

 بهرام هیجان داشت و بی پروا این ور و اونور می دوید. سر همه با شوق و هیجان داد می زد و فریاد می کشید.

      -    نه نه...اون مخزن رو اونجا نذار…تخم حروم...

-           با این کارت حتما مشعل رو به گا می دی..

-           بدویید می خوام سر 12 هیچ ننه قمری،هیشکی اینجا نمونده باشه..

-           اهان اون بالشا رو بذار اونجا..ماشالله..ماشالله گوزو...

 

  هر از چندی بر می گشت وبه من نگاه می کرد که توی صورتم بخونه چه حالی دارم. منم با ناز و عشوه های یه دختر 23 ساله خودمو ملول از اون همه سر و صدا , آت آشغال نشون می دادم. و با چشام بهش می گفتم که زود تر زودتر...چرا نیمه شب نمیشه...

قرار رو من گذاشته بودم ...از یه بازی شروع شده بود. اولای دوره آشناییمون. همون موقع که به شوخی راجع به زندگی آیندمون بزرگی می کردیم . حتی هنوز معلوم نبود که سرنوشتمون مشترکه یا نه همش یه خیاله . و زیر نگاههامون بود : اینم یه بکن در رویِ دیگس..." , "اینم یه جنده ی دیگس ..."

خیلی جلف گفته بود : " اگه اگه زنم بشی...اون وقت قول می دی دیگه ترکم نکنی!"

خندیده بودم و گفته بودم با عشوه که : " یه شرط داره...اگه می خوای وقتی پیزوری شدی با یه سرهنگ جوون فرار نکنم...یه شرط داره..!"

مصمم گفته بود :"هه ..سهله..سهله...آخه پیر قحبه سهله واسه من...بگو"

جای نیشگون رو می مالیدم  و می گفتم : " باید شب اولمونو با هم تو بالن بگذرونیم..زیر قرص ماه...اون بالا وسط آسمون..."

و جفتمون خندیده بودیم از این شوخی که بعدا جدی شد. مدتها بعد ...بعد از اینکه من فهمیدم "نه نه این یه مرد واقعیه و با بقیه فرق داره." و اونم به این نتیجه رسید که " نه نه این یه حُرم و حیای خاصی داره با بقیه  فرق میکنه." 

یه روز که همه قرار مدارا گذاشته شده بود و قرار بود زندگیمونو با هم شروع کنیم. در اومده بود که  می خواد شب عروسی  غافلگیرم کنه و بله خره از زیر زبونش کشیده بودم که

-           "بالون رو یادته..."

منم گفته بودم :

- ای ولدِالزنای کله خراب...

 و نگذاشته بود من گریه کنم و بعدش فحشش بدم به شوخی که کله خرابه و دیوونس...و یاد آوری کنم که همش یه شوخی بوده یه شوخی بچه گونه. یه صورتی کم رنگ.نگذاشته بود. تندی دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود و گفته بود صبح می ریم جای پرواز بالون رو انتخاب کنیم. و رفته بودیم و تا روزی که ماه کامل بشه آواره ی کوه و کمر شده بودیم. و دست سر یه حایی رو پیدا کرده بودیم. یه محوطه ی وسیع بی درخت رویِ یه  تپه ی جنگل پوش. یه جایی که وقتی اون بالا بریم تا چشم کار می کنه شهری چیزی پیدا نباشه.یه جای بکر.یه سرزمین باکره. درست مثل اونزمونای من. و چقدر دنبالش گشته بودیم.

الان که به اینا فکر می کنم خندم می گیره. نمی تونم باور کنم چقدر احمق بودیم. ولی اینقدر احمق بودن همیشه لازمه وگرنه بعدا یعنی الان افسوس بیست و سه سالگیمونو می خوردم. اما الان یه چیزی برای نشخوار دارم.الان که نه بر و رویی برام مونده نه ناز و عشوه ای. فقط با خاطره زندگی می کنم.خاطره های کم رنگ...بیرنگ..

جشن رو انداخته بودیم روز قبل از بالون سواری و این برای این بود که برپا کردن بالون کاری وقت گیر بود و نمی شد همه رو یه روزه  راست و ریس کرد. بهرامم که یه دنده ترین مرد دنیا . می خواست همه کارا رو خودش بکنه و به همه چیز نظارت داشته باشه. اما دوباره یه بچگی دیگه و یه شوخی دیگه کردیم و  قول دادیم که شب جشن رو با هم نباشیم تا به شرطمون وفادار بمونیم. "اینکه اولین شب زندگی تو بالون نه جای دیگه" جشن به خوبی و خوشی گذشت. مهمونا سر حال اومدن و آخر شب مست و پاتیل در حالی که آرزوی سلامتی می کردند رفتند. از همون شب جشن بود که بارون شروع به باریدن  کرد. یادمه آخرای تابستون بود و بارون اول پاییز بود که حالمونو حسابی کرد تویِ قوطی. سه روز پشت  هم بارید . و این کافی بود تا برنامه ی بالن سواری رو یه ماه تا موقعی که ماه دوباره کامل بشه عقب بندازه. باید شروط اجرا می شد. اینو من نمی گفتم. بهرام مصر بود. وارد بازی شده بود و نمی خواست جا بزنه. هیچ جوری نمی شد عوضش کرد. مثل یه رنگ قوام یافته. یه سبز کهنه و کدر.

اون یک ماه یکی از تاثیر گذار ترین ماههای زندگیم بود. ما باید جدا زندگی می کردیم. با اینکه ازدواج کرده بودیم. ولی همه چیز زیر بار یه شوخی می گذشت یه دوری و جدایی به خاطر قولی که داده بودیم. به یه شوخی کوچولو. و همون موقع ها بود که زیر آتش شهوت آرزو کرده بودم کاشکی هرگز اون شوخی رو باهاش نکرده بودم. تا اینکه این شوخی به اونجا ختم بشه. و مدام با خودم  فکر می کردم که بهرام خیلی هم اهل این حرفا نبود. هیچ وقت چیزی رو اینقدر جدی نمی گرفت. شاید به دلش افتاده بوده که ترکش می کنم  اما نباید اینقدر کله خر می بود که یه همچو کاری رو بکنه. لابد می خواست مطمئن بشه. می خواست به آخرین بهونه مالکیت ابدیش مشروعیت بده.می خواست.می خواست و مدام می خواست....

 

من اما مدام روزها رو می شمردم تا به ماه بعد برسه که دوباره ماه در بیاد و کامل بشه. بلکم ماه زندگی ما هم درخشیدن بگیره...

ماه کامل بود و کارگرا آخرین مرحله ها رو گذرونده بودن. محوطه ی وسیع بی درخت وسط تپه های جنگل پوش و دوردست هایی که مهتاب روشنش کرده بود. هوای بالون آماده شده بود و کم کم همه داشتن محوطه رو ترک می کردن. بهرام به من نگاه کرد و از دور به سمتم دوید. اومد دستم رو گرفت و این اولین بار بود بعد از اون پرهیز یک ماهه ی قدیس وار که خون در رگهام  و رگهاش دوید. راست کرد. با هم به سمت بالون رفتیم. تقریبا همه رفته بودن. و وسیله ها رو جمع کرده بودن. فقط یه بالون قرمز رنگ بود با نوار های زرد. بهرام چاقویی در دست داشت برای بریدن طنابای مهار. سوار شدیم. وروی بالشها نشستیم. بهرام شروع کرد به بریدن طناب ها. همین موقع صدایی از پشت یکی از درختا اومد. بهرام به ثانیه ای از بالون بیرون جست و رفت به سمت صدا. پشت درخت ناپدید شد. بار مدتی ساکت بود. غرش مبلایم باد یود و بعد صدایی شنیدم که طنینش توی جنگل تاریک می پیچید.

 "آخه تخم سگ.. مگه  نگفم همه برن..گورتو گم کن دیگه مادر به حروم..."

 بر گشت اومد دوباره توی بالون و شده بودیم چهار تا چشم. طنابا رو برید و یه هو بالن اوج گرفت. یه چیزی توی دل من ریخت پایین.مدام بالا می رفتیم. هنوز اون صحنه ها رو جلوی چشم دارم.

 

مدتی رفتیم و جرکت بالن که آروم شد. بهرام رودیدم. توی نور ماه نگاه کرد و بعد به من

گفت : معرکس نه؟...

گفتم : گریه آوره...خیلی دوستت دارم...

و داشتم...داشت گریم می گرفت...

گفت : برای این چشما همینم کمه...

گفتم: هرگز ترکت نمی کنم...

لباش روی لبام نشست و دستامون به کار افتاد. شوق بود که ماه بهش نگاه می کرد. چهار تا چشم بسته...

 

 

 

 

 

 

«11»

 

امشب اشکی می‌ریزد

حمیدرضا کشاورز

 

-           بیاین دیگه! د بجنبین، تنبلا!

-           نیگاشون کن. نون نخوردن. دارن جون می‌کنن تا بیان بالا.

هوا سرد بود. خیلی سرد. مرطوب هم بود و ابری، و به زودی لابد باران هم می‌بارید. شب تاریکی بود و دختر و پسر، بالن و ملحقاتش را به سختی از کوه بالا می‌بردند. روبرو، کارگرانی بودند که با چالاکی بالا می‌رفتند.

-           اینا رو می‌دونم چی کار باید بکنم...

-           نه، نزن! گناه دارن طفلیا!

-           حالا ببین چه جوری آدم میشه.

معلوم نبود سوز هواست یا سوز شلاق کارگر، اما هر چه بود، پسر تا مغز استخوانش سوزش را حس کرد. ضربه شلاق به حدی بود که نزدیک بود پسر را پرت کند پایین و زحمات کارگرها را بر باد دهد. پسر که تعادلش را از دست داده بود، طول کشید تا بتواند سرپا بایستد. بعد، کمی آرام ایستاد. دختر دستش را گرفت و گفت:

-           فقط یه کم مونده. یه کم دیگه طاقت بیاری می‌رسیم. عوضش وقتی برسیم...

خون تازه به رگ‌های پسر دوید. به آرم Boss روی پیراهنش نگاه کرد که حالا از وسط نصف شده بود. بالن را گرفت و از نو با دختر شروع کردند به بالا رفتن. چشمشان به کارگرها افتاد که نگاهشان می‌کردند و از سر تاسف، سر تکان می‌دادند.

-           من همیشه بهت گفته‌ام که اینا به درد نمی‌خورن.

-           چرا، فقط یه کم صبر و تحمل می‌خواد. اینا هم آدم میشن.

پسر و دختر بالن را گرفته بودند و داشتند بالا می‌بردند. پسر می‌گفت:

-           یه زندگی رویایی خواهیم داشت. همون جوری که برنامه ریختیم. همون طور که خواستیم باشه. همون جوری که دو ساله مقدماتش رو با هم جور کردیم.

یکی از آن میان داد زد:

-           د این قدر با اون جنده خانوم لاس نزن، بعد از این اندازه کافی وقت واسه این کارا هست! خیر سرت شب اولتونه!

پسر ناگهان خشمگین شد. گوشه بالن را روی زمین گذاشت، و با نیرویی که حالا دوچندان شده بود، به سمت کارگرها رفت و داد زد:

-           آشغال عوضی! تو مگه ...

دختر دست پسر را گرفت و او را آرام کرد. یکی از کارگران هم رسید و کارگر عصبانی را از صحنه دور کرد. پسر خشمگین از این رویداد، پایین آمد، روی یک تکه سنگ نشست و دستش را در موهایش فرو برد. دختر در کنار او نشست. اول کمی هم را نگاه کردند، و بعد هر دو به افق خیره شدند، جایی که مدتی پیش خورشید از آن رد شده بود. ابرهای تیره و تار و ضخیم، سرتاسر آسمان را پوشانده بود. دوردست لابد باران می‌بارید و این جا هم به زودی شاهد باران می‌شد.

دستی به شانه پسر خورد. کارگر آرام‌کننده کارگر قبلی بود:

ببین، من که می‌دونم امشب برنامه‌تون چیه. اگه می‌خوای برسین بهش، بلند شین. یه کم خودتون رو تکون بدین، این قدر تشر نمی‌شنوین. هم به نفع خودتونه، هم به نفع ما. بلند شو... آفرین. من خیر و صلاحت رو می‌خوام.

پسر گفت:

-           قبول کن که رفتار شما با ما خیلی بده. یه کم شخصیت داشته باشین. شما هیچ وقت با ما خوش‌برخورد نبودین.

-           خب... کارگریم دیگه. چی کارش میشه کرد؟ باید باهاش بسازی.

کارگر دست پسر را گرفت و پسر دست دختر را. پسر و دختر، گوشه‌های بالن و ملحقات

را گرفتند. نم نم باران روی گونه‌های پسر و دختر نشست. همیشه باران را دوست داشتند. یک روز بارانی بود که عاشق هم شدند. یک روز خیلی بارانی. از آن روزهایی که همه جا تاریک است و هیچ صدایی شنیده نمی‌شود جز صدای بارش باران و کشیده شدن لاستیک ماشین‌ها روی آسفالت خیابان. بعد از آن، روزهای بارانی را به همراه هم جشن می‌گرفتند. یک بار دزدکی در آلاچیق می‌نشستند. یک بار پشت پنجره نگاه به باران می‌کردند. یک بار به یاد آن روز در باران می‌دویدند. یک بار هم به کوه رفتند تا باران را از نزدیک حس کنند. دست تقدیر، شب اول زندگی مشترک آن‌ها را هم بارانی قرار داده بود. گویا، عشق آن‌ها با باران دمساز بود.

 

-           چقدر راه رفتن توی بارون، توی گل سخته.

-           آره، ولی بهتره به جای حرف زدن راهمون رو بریم. کارگرا اون بالا هستن. می‌خوای تو رو هم مثل من شلاق بزنن؟

-           شانس آوردیم جشن رو داریم با بالن و توی کوه برگزار می‌کنیم. اگه قایق‌سواری رو به بالن‌سواری ترجیح می‌دادیم، با این هوا چه می‌کردیم؟

-           اون وقت اون کارگرای لعنتی رو پرت می‌کردم تو آب! مثل فیلما!

-           می‌تونستیم مثل پالپ فیکشن، امشب رو توی یه کرسلر توی یه کافه شبیه جک‌ربیت‌اسلم بگذرونیم. ولی اجازه نمی‌دادن...

-           یا مثل اترنال سان‌شاین، روی برف می‌خوابیدیم و ستاره‌ها رو نیگا می‌کردیم.. لعنتی‌ها! بهتره دیگه حرف نزنیم، بریم.

کارگرها بالاتر آتش روشن کرده بودند. ضبط صوتی که همراهشان بود، آهنگی از جواد یساری یا عباس قادری پخش می‌کرد. کارگرها هم هم‌آواز شده بودند. پسر و دختر دیگر داشتند به آن‌ها می‌رسیدند:

-           بدوین برین بالا. تا پنج دقیقه دیگه، شارژ که شدیم خودمون میایم بالا.

دیگر به قسمت ساده راه رسیده بودند. تا آن‌جا هر چه بود سربالایی بود، و آن جا زمین هموار می‌شد.

-           هر بالا رفتنی، یه پایین اومدنی هم داره. ببین ما که الان اومدیم بالا، باید یه مدت رو زمین صاف حرکت کنیم و بعد، میریم پایین. مهم این نیست که کجایی، مهم اینه که داری بالا میری یا پایین میای. هر کدومش برات لذت داشته باشه اون یکی دردناکه. شاید هم جفتش دردناک باشه. این رو یادته سر جلسه دفاع از رساله‌ام بهت گفتم؟

-           عزیزم، من و تو الان داریم بالا می‌ریم، یعنی پایین هم میایم؟

-           آره، ولی فعلا که زمین صاف صافه. بدو بریم تا اونا نیومدن.

با آخرین توانی که در بدن داشتند، بالن را به جایی رساندند که آماده پرواز باشد. بعد، روی زمین دراز کشیدند. هر دو داشتند از سرما یخ می‌زدند. کمی بعد بلند شدند، اول هم را در آغوش گرفتند، بعد بالن را آماده کردند، و منتظر کارگرها شدند که داشتند کم کم از راه می‌رسیدند. کارگران که سوار بالن شدند، پسر و دختر آتش را روشن کردند. بالن بالا و بالاتر رفت، و دختر کابل را قطع کرد. پسر و دختر، دست‌های هم را گرفتند و به بالن نگاه کردند که داشت نزدیک می‌شد به زرافه‌هایی که داشتند نوک کوه می‌چریدند.

 

 

 

 

 

 

«12»

 

بالن

هادی صادقی

 

"مواظب باشيد كمي بد دست ولي اگه غلقش بياد دستمون ديگه راحتيم آخه وزن زيادي نداره، خارجكيه"

ولي وزنش خيلي هم زياد بود مردك يا قاطي داشت يا ميخواست يه جوري به ما تلقين كنه كه راحت تر بار را تحمل كنيم،چه كار احمقانه اي داشتيم بايد وسايل يك بالن را از كوه ميبرديم بالا ،براي يك عروسو داماد كه ميخواستند شب اول عروسيشون را با بالن تو آسمون باشند كار اونها هم احمقانه بود مگه جا قحط بود ولي بابك ميگفت كار خوبيه ،اين چندمين بار بود كه بابك من رو مي برد سركار هميشه هردومون بيكار بوديم كار ثابتي نداشتيم شايد هم داشتيم ولي نمي تونستيم نگهش داريم.

با اينكه بابك برادر خانمم بود ازش حالم بهم مي خورد هر كاري كه پيدا مي كرد يك موردي داشت حالا هم بايد با اين وسايل از كوه بالا ميرفتيم ،من تا بحال به كوه نيامده بودم با اينكه وسط تابستان بود ولي اول صبح آنجا هوا خيلي سرد بود ،بخودم مي لرزيدم ولي آرام آرام هر چه از طلوع خورشيد مي گذشت هوا گرم تر مي شد .

چهار نفر بوديم . بجز من و بابك و مردك صاحبكار، فرد ديگري هم بود بابك ازش پرسيد اسمت چيه؟

گفت "زاهد"

كاملا واضح بود كه مردك افغانيه لباسهاش خيلي خاكي بود معلوم بود از سر ساختمون آورده بودنش

بابك مي گفت: اين يارو صاحبكاره وارده. مارو از مسيري مي بره كه براي افراد نا بلد به كوهنوردي راحت باشه

گفتم: من كه دارم چهار دست و پا مي شم. نميتونم درست راه برم. اينم كه خيلي سنگينه.

 

 در همين اثنا راهنما كه جلوتر بود و گوشه جلوئي بسته مكعبي شكل را گرفته بود گفت:" هماهنگ را بريد تا به مشكل برنخوريم قدم هاتون رو با هم هماهنگ كنيد "

بابک راحت داشت خستگی را در همان اول راه تو صورتم می دید خنده کنایه آمیزی زد بهش گفتم: اینم کار بود تو پیدا کردی؟

با دلخوری جواب داد :" پول خوبی می دن تازه دو هفتس بیکاری دیگه چی  می خواهی این رو می بریم بالا و کار تمومه "

گفتم :" اونا چه دیوونه هایی هستند که اون بالا میخوان عروسی بگیرن "

بابک گفت :" آره پدر سگا از سر سیری هر کاری می کنن معلوم نیست این پول هارو از کجا می یارن "

چیزی نگفتم ولی افغانیه گفت : " من دوم بار که می یام دفعه پیش هم بالن آوردم این بالا "

صاحبکارمون خندید و گفت :" آره من و زاهد بار دوممون که می یام اتفاقن این دو تا عروس و دوماد فامیل های قبلی هستند انگار فکر کنم با هم چشم هم چشمی دارن "

من گفتم :" اون دو نفری که دفعه قبل کمکتون می کردن کجان ؟"

صاحبکارمون جواب داد :" فامیل های این زاهد بودن رفتن مشهد "

بعد گفت :" من به اونا نصف پول شما را دادم "

 

صاحبکار در حالی که نفس می زد این را گفت

آرام آرام به شیب تندی که رسیدیم من راحت نمی تو.نستم بالا برم ولی صاحبکاره با افغانیه مثل گربه بالا می رفتند من تمام تلاشم را کردم که حداقل بار برنگرده و نیفته

بابک هم وضعیت خوبی نداشت کمی که گذشت دو نفر جلوئی یاد من و بابک افتادند و کمی سرعتشون رو کم کردند قلبم داشت از دهنم بیرون می امد صاحبکار گفت اگه خسته اید کمی استراحت کنیم

بعد از یک ساعت و نیم بالاخره نشستیم

کف دست راستم زخمی شده بود جند بار که نزدیک بود زمین بخورم اون رو تکیه گاه کرده بودم حالا داشت خون می اومد

کمی ترسیدم که مریضی چیزی بگیرم . بابک بهم یه دستمال داد تا دستم رو ببندم

صاحبکارمون با افغانیه مشغول درست کردن چای بودند آب را با خودشان آورده بودند یک کتری دود زده و سیاه هم داشتند که با چوب خشک زیرش را روشن کرده بودند به بابک گفتم قراره چقدر بهمون بده بابک گفت : " قدری هست که راضی بشی "

گفتم تو هم استاد پیدا کردن کارهای عجیب هستی اون از کار قرص فروشی که بعدا فهمیدم که مردم رو گیج می کنه حالا هم از این "

گفت : " تو که میگفتی که کار نا سالمیه ، خوب اینم کار سالم ،طبیعت رو ببین لذت ببر ،ببین چه هوای پاک و تمیزیه "

(جمله آخر را با لحن تمسخر آمیزی گفت)

من گفتم :" را هنما می گفت سه ساعت تا قله راه داریم من از همین اولش بریدم، این کار، کارمن نیست "

بابک اخم کرد و گفت : بازم ماست بازیت گل کرد سر هر کاری میبرمت گاگول میشی حداقل یه کم از خودت عرضه نشون بده دیگه "

با عصبانیت گفتم :" قرار نبود حمالی کنیم "

این دفعه پاسخم را نداد ولی گفت :" من تو رو سر هرکاری میبرم غرغر می کنی اون از قرص فروختنت اینم از کارت ، آخه حمال چقدر باید بهت بگم باید گرگ باشی اون عوضی هایی که نمی تونستی  بهشون قرص  بفروشی همه یه مشت بچه پولدار... بودند که منو تورو به چیزشون هم حساب نمیکردند اصلا بابا ننشون حق من و تورو خوردند اینطوری شدن بعد از اینم اونا می خورن ولی تو مث ماست صبح تا شب عینهو اینه دق روبرو منی"

گفتم من با این چیزاش کاری ندارم اون کار کار درستی نبود این کاری هم که پیدا کردی حمالیه کار نیست

گفت " تورو خدا ببین همه رو برق میگیره مارو دست نوشته های ادیسون "

تا این رو گفت افغانیه آمد و گفت : چای بیاین بخورین، چای حاضره ،باید حرکت کنیم

صاحب کار دو تا لیوان کثیف شیشه ای لپ پر داشت که توی انها قرار بود چای بریزه چای رو که ریخت یک پشه نسبتا بزرگ افتاد توش صاحب کار خیلی راحت پشه رو بیرون کشید و انداخت اونور بعد لیوان چای رو طرف بابک گرفت و گفت اینم چای طبیعت

از وقتیکه راه افتاده بودیم این صاحبکاره  داره یک دم حرف میزنه گویا می خواد با حرف زدن سنگینی بار و خستگی راه رو ازیاد ببریم با لحن خاصی از اون عروس و دوماد قبلی یاد می کنه

..." جفتشون از اون دیوانه ها بودند میدونی چی بود اونا می خواستند یکاری ببکنند که تو فامیلشون مث توپ صدا کنه اتفاقا خیلی هم صدا کرده که یه عروس دوماد دیگه هم از اون فامیل به سرشون زده این کار رو بکنند ولی اینطور که من فهمیدم این دوتا از اون دو تا قبلی هم پولدارترند البته همون قدر هم کنس ترند یه قرون از اون قبلی ها بیشتر ندادند

گفتند ما پرسیدیم از اونا هزینه حمل وسایل بالن تا بالای کوه چقدره ، نمیدونم چه سریه که هر چی پولدارتر میشوند خسیس تر هم میشوند "

منگفتم قیمت این وسایل رو هم چنده ؟

صاحبکارمون گفت : نمی دونم ولی موسسه ای که من توش کار می کنم این بالن هارو از کشور های اروپائی می آورد و به اینا کرایه می ده .

یاد اون قرص ها افتادم که می گفتن خارجی اند و برای شادی هستند حتما این بالن ها هم برای شادی هستند ولی وقتی پول هست شادی هم هست دیگر نیازی به قرص و بالن نیست اون قرصه شادشون