کلیه ی
داستان های دریافت شده
برای دوره ی نخست مسابقه ی سالانه ی داستان کوتاه سیگارپیچ
بدون هیچگونه
اولویت بندی ی ارزشی
«1»
چنار راست خانم "ناد" و چنار چپ آقای "شیل"
نگین احتسابیان
تقریبا نیم ساعتی می شد که آقای "شیل" داشت با تماشا کردن به خانم"ناد" که قرار بود آن شب برای اولین بار در زندگی زنش بشود و الان هم مدتی بود که داشت سر حوصله چین و چروکهای بالن بزرگ را از هم باز می کرد، به تمام دنیا پشت پا می زد.
خانم"ناد" کمی آب دهان روی یک چروک خیلی ظریف مالید که آقای "شیل"طاقت نیاورد و در حالیکه لبخند دو ساعت پیشش هنوز روی صورتش آویزان بود،از روی زمین چمن که گلهای وحشی خیلی ریزی داشت که تقریبا حتی نمی شد رنگ اصلیشان را بدون چشم مسلح حدس زد،چه برسد به اینکه بدانی چند پر است و برگهایش شبیه قلب هست یا نه، بلند شد و گفت:
"ناد عزیز من! اینقدربا این بالن ور نرو ، اگه نیمساعت دیگه همینجوری این چروکها رو دستکاری کنی ، دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه که بخواهیم آویزونش بشیم. وانگهی! این بالن پر از وصله پینه است و آنوقت تو اینهمه وقت صرف صاف و صوف کردن ظاهرش می کنی؟"
خانم "ناد" با جدیت محققی که به تازگی در آزمایشگاهش ژن تعادل را کشف کرده ،یا دارد کشف می کند، درحالیکه اصلا به نظر نمی رسید یک کلمه هم از حرفهای آقای "شیل"را شنیده باشد ، گوشه ای از برزنت سرخ رنگ را به چشمهایش نزدیک کرد و با وسواس به آن دست کشید.انگار که پیراهن ظریفی از ساتن هلویی با گلهای ظریف سفید باشد!
بعد یک چروک بزرگتر را با پا روی زمین صاف کرد ، جوری که انگار تمام نظم دنیا در آن لحظه وابسته به جدیت اوست و رفت سراغ طرف دیگر بالن.
البته از آن طرف در حالیکه با رضایت به بالن پهن شده روی زمین نگاه می کرد، رو به آقای "شیل" لبخند گشادی تحویل داد:"همیشه فکر می کردم یه روزی میاد که این لگنو ول می کنم و میرم توی یک بالن حسابی که کتابخونه هم داشته باشه.اصلا حدس هم نمی زدم که یک روزی اینجا وایساده باشم و تو اونجا فقط تماشا کنی و من بالنمو راست و ریس کنم! به من واقعا چی میگن؟بالن صاف کن!؟ هه هه…نه! اینجوری اخم نکن شیل! می دونی که از اومدنت خیلی خوشحالم.حالا می بینی!"
آقای "شیل" دست به سینه زمین سرخ رنگ پیش پایش را نگاه کرد و دید که خورشید هم دارد کم کم پایین می آید.
حالا دیگر هیچ یادش نمی آمد که با بالن خودش چکار کرده است .اصلا از اولش یکی برای خودش داشته یا نه.هرچند که خاطره ی درهم و برهمی از سقوط در پس ذهنش داشت.به هرحال چندان فرقی هم نمی کرد.اینجا همین یک بالن بود که باید دوتایی سوارش می شدند.اصلا بالن که با بالن فرقی نمی گند.زندگی مشترک هم که مال من و مال تو نمی شناسد.همه چیز با هم مصرف می شود می رود پی کارش!
بعد آقای "شیل" با این فکر که بهرحال امشب یا باد موافق است و با همین بالن فسقلی پرواز می کنند و یا کلا بی خیال اشتراک این یک تکه زمین روی هوا می شوند. ولش می کنند و همینجا روی زمین می گیرند تخت می خوابند ، اعصابش را آرام کرد و سعی کرد با نگاه کردن به خانم "ناد" سهمی در گذراندن اوقات مشترک سعی و تلاششان داشته باشد. بهرحال فکر بعضی چیزها را می شود از قبل کرد.اما بعضی چیزها را هم باید به کل به باد واگذار کرد.
خانم "ناد" قد کوتاهی داشت و رنگ ابروهایش هیچ به صورت رنگ پریده اش نمی آمد.شاید هم لبهایش خیلی کمرنگ بود یا چشمهایش خیلی پررنگ...البته چندان فرقی هم نمی کرد کدامش.چون در همان وقت، آقای "شیل" که داشت اوقات نیمه مشترک می گذراند، در یک آن محصور تصویر پیش رویش شد:مژه های بلوطی خانم "ناد" در آفتاب ملایم آخر روز برق می زد و سایه اش روی گونه های رنگ پریده ی او افتاده بود.واقعا زیبا بود!آقای "شیل" با حیرت سرش را تکان داد و فکر کرد که مگر نمی شود آدمی فقط عاشق مژه های یک آدم دیگر که توی غروب آفتاب برق می زند و در زیرش سایه ی بلندتری می اندازد بشود و بعد هم یک روزی از اینکه مژه های آدم چیز چندان مهمی نیست برنجد؟
موضوع این است که به هر حال آقای "شیل" عاشق مژه های خانم"ناد" نشده بود.و در این مورد به خودش شک هم نداشت.اما در اصل این اولین باری بود که آقای "شیل" مژه های شریکش را توی غروب می دید و خیلی سریع این را فهمید که وقتی مژه های یک آدمی توی آفتاب برق بزند می شود به راحتی عاشق آن آدم شد.
"می شود" هم یعنی اینکه اگر آدم دلش بخواهد و البته که آقای "شیل" دلش نمی خواست!
خانم "ناد" در حالیکه با چشمهای درشتش که مژه هایش حالا توی آفتاب برق می زدند به او که بیکار کنار بالن ایستاده بود و خیالبافی می کرد، نگاه می کرد گفت:"اینجوری همه چی روبراهه! ما اول این بالنو هوا می کنیم و بعد صبر می کنیم یکمی باد بیاد.اگر بالن درست کار کنه میره بالا .وقتی از نوک اون چنار دست چپی بالا تر رفت باید دقت کنیم ببینیم سبدش کج شده یا همینطوری صاف صاف داره راه خودشو میره.اگر درست کار کرد که هیچی میاریمش پایین و سوارش می شیم.بعد زندگیمون رو از همین امشب شروع می کنیم…اگر هم سبدش کج شد،که دوراه داریم…"
آقای "شیل" حالا با بدخلقی نگاه می کرد و درحالیکه چانه اش را می خاراند و به نوک چنار سمت چپی نگاه می کرد ، گفت:"یا اون بالونو از اول می سازیم یا اینکه هرکدوم میریم دنبال کار خودمون" و بعد چون باورش نشد که جمله ی دوم را خودش گفته و خانم "ناد"هم بدجوری برو بر نگاهش می کرد ، ادامه داد:"اصلا کی گفته توی بالن کج نمیشه نشست؟ یا اگر نشه نشست دستکم می شود خوابید.نه؟"
خانم "ناد" سر طناب بالن را داد دستش و گفت بهتراست زیاد حرف نزدند ، برود آن را ببند به چنار سمت راست و خودش درحالیکه دست به سینه خورشید را که داشت رنگ عوض می کرد نگاه می کرد گفت :"تمام آدمهایی که توی سبدهای کج نشسته اند، بالاخره دیر یا زود سقوط می کنن.اما خب...البته من با اینکه بجای این بالن کهنه بری و یکی تازه اش را گیر بیاری مخالفتی ندارم .البته به شرط اینکه کتابخانه و حمام هم داشته باشه"
آقای شیل از کنار همان چنار سمت راستی داد زد:"تو که اولش فقط کتابخانه می خواستی! می دونی که من از اولش هم بلد نبودم بالن پیدا کنم "و در این باره خودش هم درست مطمئن نبود که راستش را می گوید یا نه.
خانم "ناد" پشت به خورشید ایستاد و دستش را توی موهای فرفری سیاهی که از اطراف سر کوچکش توی هوا پخش شده بود فرو کرد و با نازک ترین صدایی که تابحال از خودش سراغ داشت گفت:"خب آره…هربالنی که کج بشه بهای نگه داشتنش بیشتر می شه.تو هم بهتره بجای این حرفا یک تکانی به خودت بدی و نگاهی هم به طنابهای سبد بیندازی.اگه حتی یک زدگی کوچولو داشته باشه محاله پامو توش بذارما.بهت گفته باشم"
و توی دلش گفت: "مرتیکه لندهور!حالا دیگه برای من زبون دراورده.خوبه همین یک بالنم از خیر سر من داریم.نگاش کن بیخودی اینور اونور می دوه که چی.مثلا داره کمک می کنه!"
آقای "شیل" که از چنار سمت راستی تا چنار سمت چپ و بعد تا آنجا را دویده بود و به نفس نفس افتاده بود ، زیر چشمی نگاهی به وصله پینه های قدیمی گوشه کنار بالن انداخت که همین حالاش هم گوشه هاشان ورآمده بود و چیزی نگفت.می دانست خانم "ناد" معتقد است هرچیزی که قبلا رفو شده باشد دیگر جزئی از ماهیت فعلی شیء است و اصلا نباید بهش فکر کرد. آقای "شیل" هم با اینکه اعتقاد داشت با وصله پینه هیچوقت مثل اولش نمی شود اما این را هم می دانست که کی می تواند با قاطعیت بگوید که با وصله پینه بهتر از اولش نباشد؟
البته آقای "شیل" هیچوقت درست مطمئن نبود که سوراخهای تازه باد بیشتری از توی بالن خارج می کنند یا سوراخهای قدیمی وصله شده ، وقتی که وصله شان بر اثر اتفاق ساده ای کنده می شود.راستش حتی بیشتر فکر می کرد آن قدیمی ترها همیشه خطرناک ترند.چون هیچوقت درست نمی دانی چی باعث ورآمدنشان می شود.
به هر حال تا غروب فرصتی نبود یا می شد گفت که تقریبا داشت از راه می رسید و آنها نمی خواستند آن شب را از دست بدهند.
خانم "ناد" کم کم نگران می شد و پشت هم بی آنکه منتظر جواب آقای "شیل" بماند سوال می کرد:تو گفتی چند کیلویی شیل؟ مطمئنی که برای این بالن زیاد سنگین نیستی؟ فکر می کنی این بالن به اندازه کافی باد بشه؟ نکند وزن تو برای این حجم هوا زیاد باشه؟…"
و بعد خودش شروع کرد به جواب دادن:"البته آدمهای دیگری هم که بالن هوا می کنند چندان سبک تر از ما نیستند…بعضی ها هم که چندتا چند تا سوار می شن.نه نگرانی نیست…اصلا می تونیم بجای تو چند تا از کیسه شنها را از سبد جدا کنیم .بعدش اگر خواستیم اوج بگیریم و تو سنگین بودی تو بجای کیسه شن بپر پایین…هه هه هه… این که شوخی بود!"
آقای "شیل" دوست نداشت به شوخی هایی که می توانستند جدی هم باشند ، بخندد.برای همین درحالیکه به سبد که سبک و نامطمئن به نظر می رسید نگاه می کرد سرش را تکان داد:"من که همیشه فکر می کردم آدمها اول همدیگر را پیدا می کنند و بعد بالن می سازند ، درحالیکه درست برعکس است."
و توی دلش گفت:" حالا اگر به اون وصله پینه های بالن قراضه اش گیر می دادم دینا رو بهم می ریخت.حیف که نمی خوام شب اولی حالشو بگیرم" و رو به خانم "ناد" که هنوز داشت سرش را به علامت تایید تکان می داد، لبخند زد!
و بعد خواستند بالن را هوا کنند.
طبق نظریه نسبیت زمان اینیشتین ، برای روشن کردن مشعل یک بالن ،آدم ها باید بنشیند زیرش و فکر کنند و خیال ببافند تا حرارتش مشعل را روشن کند.حالا اینکه این موضوع چه ربطی به زمان دارد را نه خانم "ناد" و نه آقای "شیل" نمی دانستند.شما هم زیاد بهش فکر نکنید.چون ارتباطی به داستان ندارد.چیزی که به ما مربوط می شود این است که آنها باید می رفتند توی بالن می نشستند و فکر می کردند.
خانم "ناد" هم همان وقت یا چند لحظه قبلش بود که فهمید تمام محاسباتش اشتباه بوده و در واقع تا آنها سوار بالن نمی شدند نمی فهمیدند که بالن می تواند بپرد یا نه.یا وقتی می پرد ان بالا می ماند یا نه. بنابراین هیچ آزمایشی هم در کار نبود.از اولش باید بنا را بر این می گذاشتند که می پرد و می رفتند می نشستند توی سبد و برای خودشان خیال می بافتند.
این بود که حسابی کار از کار گذشته بود و خانم "ناد" هم هیچ به رویش نیاورد که به اندازه ی سگ باران خورده ای که کنار یک کافه ی کنار خیابانی روی زمین نشسته باشد و ژامبون خوردن آدمها را تماشا کرده باشد ، آزرده شده است.چون دلش نمی خواست از همان روز اول یا شب اول زندگی برنامه ریزی های شکست خورده اش را رو کند.
این شد که بی حرفی رفتند توی سبد نشستند و شروع کردند به خیالبافی:
-فکر کن ناد! تو عزیز ترین کسی هستی که من دارم!
-شیل من! دلم می خواد همیشه باهات بمونم!
-من هیچوقت تنهات نمی ذارم!
-همیشه عاشقت می مونم!
تا اینجا مشعل پتی کرد و شعله گرفت.
-همسر نازنین من! همیشه بهت وفادار می مونم!
-هیچوقت عاشق کس دیگه ای نمی شم!
-اونقدر می خوامت که حاضرم از همه چی بگذرم!
-من برای همیشه مال تو ام!
حالا شعله ها زبانه کشیدند و بالن شروع به باد شدن کرد.
-وای شیل! این واقعا کار می کند!
-البته که کار می کند عزیزم ! بذار بالن پرباد تر بشه بهت می گم!
-چه خوشحالم که ما با هم ازدواج کردیم!
-دلم می خواد همیشه بهترین دوست تو باشم!
- دیوونتم شیل!
-من برات می میرم ناد!
اینجا بود که شعله ها دیگر داشتند زبانه می کشیدند و دودشان بالا می رفت و بالن هم بالای سرشان قرار گرفت.
خانم "ناد" لرزید و شعله ها کمتر شدند.
-به چی فکر کردی ناد؟خرابش نکن!
- داشتم فکر می کردم اگر اونموقع که بالا هستیم…اونجا توی ارتفاع…اگر این خیالها تموم بشن…آخ شیل! من می ترسم"
-بس کن ناد! تو که نمی خوای امشبو از دست بدی.اگه همینطوری ادامه بدی باد بالن دوباره خالی میشه…فکر کن!من همسر تو هستم.این معرکه نیست؟!
-خب…راستش…آره شیل!
-پس به من اعتماد کن! من خودم مواظبتم.
-اعتماد می کنم شیل!
-پس بگو که چقدر منو می خوای!
-دلم می خواد از تو بچه دار بشم شیل.
-منم دوست دارم بچمون شبیه تو بشه.
-خب می تونیم چند تا بچه داشته باشیم.اونوقت به تو هم سهمی می رسه! این عالی نیست؟
-البته که عالیه! ما ثروتمند می شیم.من برای تو هرچی بخوای می خرم.
-ما آدمای خوشبختی هستیم شیل! خوشبختای عاشق!
-آره ما خیلی عاشقیم! حتی بیشتر از اونی که این بالن جا داشته باشه.
مشعل گر گرفته بود.سوت می کشید و بالن سرخ رنگ بزرگ و بزرگ تر می شد.خورشید هم آنسو تر سرخ تر و سرخ تر می شد.انگار همه ی دنیا دست به یکی کرده بودند.حالا بالن چند متر بالای زمین تاب می خورد.
آقای "شیل" خانم "ناد" را بغل کرد و از رویاهایش گفت.بعد خانم"ناد" آرزوهایش را ردیف کرد.
سبد کوچک اوج گرفت و بالا رفت.هوا تاریک شده بود و سرخی بالن کم کم به سیاهی می زد.
آقای "شیل" پربادی بالن را با چشم اندازه گرفت :
-حالا اون طناب لعنتیو که به چنار راستیه بستیم ببرش.ما دیگه پایین نمی ریم! دیگه به اون چنار مسخره ی سمت راست هم احتیاجی نیست. دلم می خواد همیشه این بالا بمونیم!
و با خوشحالی عربده مستانه ای کشید.
خانم "ناد" روی سبد خم شد و توی تاریکی با دست دنبال طناب گشت.دستش که زبری طناب کشیده شده را لمس کرد دچار تردید شد. به طناب دست کشید.به زمین که نگاه می کرد سرش گیج می رفت.توی تاریکی هیچ چیز درست دیده نمی شد.چنارهایی که حالا به نظر خیلی کوچک تر از اینی میومدند که بتوانند بالن را نگه دارند،از بالا مثل اشباح لخت و عوری شده بودند که دود کلبه های روی زمین از دهانشان بیرون می آمد و دور بالن می چرخید و فضا را وهم آلود می کرد.آقای "شیل"گفت که مواظب باشد اشتباهی طنابی را که سبد را به بالن وصل می کند نبرد و متوجه صدای پتی که از مشعل درآمد، نشد.
خانم "ناد" فکر کرد که افتادن از آن بالا باید خیلی دردناک باشد.فکر کرد که اگر طناب را ببرد دیگر هروقت خواست نمی تواند برگردد پایین.شاید سقوط کند.شاید هم یک روزی مجبور شود شیل را بیندازد پایین.کی می داند؟
گفت:-دوستت دارم شیل!
و شعله ها جان گرفتند.خانم "ناد" متحیر برجا ماند"پس مشعل اینطوری هم کار می کنه!"
-چی گفتی ناد؟
-هیچی ! گفتم همیشه این بالا پیشت می مونم شیل! من برات می میرم!
و چاقو را انداخت پایین. بالن پر از هوا بود.
فکر کرد که این بالن بهرحال هیچوقت اونقدر پر نمی شه که بخواد بالاتر از این بره و این طنابو پاره کنه.
و فکر کرد اصلا هیچ معلوم نیست که آدما چقدر می تونند توی یک بالن دوام بیاورند.
آقای "شیل" هم داشت طناب سمت چپ بالن را که مخفیانه به چنار سمت چپی بسته بود امتحان می کرد.
گفت:-امشب زیباترین شب زندگی منه!
و راست می گفت.
خانم "ناد" هم دستهایش را دور گردن شوهرش حلقه کرد و توی گوشش زمزمه کرد: " زمین سبد فقط مال من و توست.شاید این بالا یکم ناامن به نظر برسه.اما ما همیشه می تونیم خیالهای تازه ببافیم.مگه نه؟"
-معلومه که می تونیم! و او را به طرف خودش کشید.
گفت"دوستت دارم! تا هروقت بخوای این بالا می مونیم"
و راست می گفت.
مشعل در حرارتی یکنواخت تا دم صبح می سوخت.
و کی می داند تا دم صبح کدام روز.
«2»
ماجرای غمانگیز یک شهر ِ تا شده و بالُنی بر فراز آن
ساسان . م . ک . عاصی
... تیکون همانطور درازکش بر کف سبد بالن، سیگار پیچ نقرهای را دزدکی از داخل جیب ساتریکون بیرون کشید و بدون اینکه لحظهای وقت تلف کند کمی تنباکو برداشت تا سیگار درست کند و همانطور که داشت برای خودش یک سیگار میپیچید، خونسرد و بدون ترس از ناراحتی ساتریکون، گفت: «به نظر تو روایت در داستان واقعا اینقدر مهمه؟»
و زبانش را بیرون آورد (ساتریکون از همین فرصت استفاده کرد تا بدون اینکه حرفی بزند با یک حرکت سریع همراه یک چشمغرّه سیگارپیچ را بقاپد و بگذارد توی جیب داخل کاپشناش) و کاغذ سیگار را لیس زد و لوله کرد.
ساتریکون دوباره پشتش را به او کرد و از لبه سبد به کوههای زیر پایشان خیره شد و زیر لب گفت: «چند بار بگم؟ من سیگار نمیکشم.»
تیکون با اینکه بور شده بود به خاطر از دست دادن دوبارهٔ سیگارپیچ، لبخند محوی زد (که ریشه در فکری داشت که هنوز نمیدانیم چه بود)، سیگارش را روشن کرد و گفت: «خب! برای همینه که میگم به نظرت بهتر نیست که سیگارپیچ پیش من باشه؟»
ساتریکون بدون آنکه سرش را برگرداند گفت: « اتفاقا عادلانهتره که پیش من باشه.»
تیکون دود سیگارش را حلقه کرد و بیرون و داد و...
(قبل از آنکه تیکون حرفی بزند، بد نیست کمی از فرصتِ دود حلقه کردنش استفاده کرده و از سردرگمی نجات پیدا کنیم و از ماجرا بیشتر سر دربیاوریم؛ چون هر کسی میداند که آدم وقتی دارد دود سیگارش را حلقه میکند نمیتواند راحت حرف بزند و چند لحظهای معطل میکند...
تیکون و ساتریکون هر دو نویسنده بودند (شاید هنوز هم باشند، کسی چه میداند. در ضمن یکی از آن دو تا زن بود و یکی مرد. ولی چون کسی آنجا نبوده و آنها را ندیده، هیچکس نمیتواند بگوید کدامشان زن بوده و کدامشان مرد؛ پس تاکید میکنم روی هیچکس تا کسی بیخود تلاش نکند برای اینکه مشخص کند کدامشان زن بوده وکدامشان مرد)؛ اما نه از آن نویسندههائی که همهٔ آدمها بشناسندشان و داستانهایشان را دست به دست بگردانند.
بهترین توضیح برای شناختن جایگاه حرفهای تیکون و ساتریکون، "نویسندهٔ نصفه نیمه" است. تیکون شخصیتهای خوب و عجیب و غریبی میساخت، اما راوی مزخرفی بود و در عوض ساتریکون یک راوی درجه یک بود که همیشه از آزمون ساختن شخصیت ناکام بیرون میآمد. طبیعی است که دو تا نویسنده با این مشخصات آنقدر معروف نمیشوند که کسی بشناسدشان. روی همین حساب طبیعیتر آن است که دو تا نویسندهٔ اینطوری، وقتی با هم آشنائی قبلی نداشته باشند، حتی آنقدر معروف نیستند که همدیگر را بشناسند.
تیکون و ساتریکون هم تا چندوقت پیش از آشنائی اتفاقیشان همین شرایط را داشتند. اصولا هیچکدام از وجود و حضور دیگری خبر نداشت و هیچ فرصت خوبی هم برای آشنائی با هم نداشتند، تا وقتی که خبر یک مسابقه داستاننویسی، جدا جدا به گوش هر کدامشان رسید. مسابقه جالبی با موضوع مشخص (درباره شب اول زندگی زوجی در بالن)، که جایزهاش یک سیگار پیچ بود ( و البته آن مسابقه چون فقط یک مسابقه داستاننویسی بود، نه مسابقه بیلیارد یا بولینگ یا رقص، رآسا فرصت خوبی برای آشنائی آن دو به حساب نمیآمد)...
تیکون سیگار میکشید و همیشه آرزوی یک سیگارپیچ قشنگ را داشت (هر چند که اصلا از سیگار ِ پیچیده شده خوشش نمیآمد) و ساتریکون هر مسابقهای را بهترین فرصت میدانست برای اینکه قدرت خودش در روایت را بالاخره نشان دهد (هر چند که سیگار نمیکشید و اصولا نمیدانست سیگارپیچ به چه کاری میآید). به همین دلایل به محض آنکه خبر این مسابقه به گوششان رسید، هر کدام جدا جدا شال و کلاه کردند و رفتند به نزدیکترین پارک محلهشان تا در دامان طبیعت به کشف سوژه بپردازند. با این حال چون یکی در شرق و یکی در غرب (شاید هم یکی در شمال و یکی در جنوب) شهر زندگی میکرد، این پارک رفتن هم فرصت خوبی برای آشنائیشان به حساب نمیآمد، مگر آنکه شهر را از وسط تا میکردند تا دو تا پارک بیفتند روی هم.
خب! خوشبختانه همین اتفاق هم افتاد تا بالاخره فرصتی برای آشنائی تیکون و ساتریکون پدید بیاید. البته نباید زیاد تعجب کرد. حقیقت ماجرا این است که برای شهر تیکون و ساتریکون و همشهریان، شهردار عجیب و غریبی انتخاب شده بود که کشورها را از روی نقشهها پاک میکرد، خاک را تبدیل به زباله میکرد و کتابها را به عنوان قاب دستمال و خمیر ِ بازی به کار میبرد و از آن شهردار بعید نبود که یک روز از خواب بیدار شود و تصمیم بگیرد شهر را از وسط تا کند تا در مصرف زمین صرفهجوئی کرده باشد و زمینهای باقیمانده را به دوستدارانش ببخشد.
بله! همانطور که گفتم، یک روز شهردار ناهارش را که خورد به کارگران شهرداری دستور داد شهر را از وسط تا کنند...
و به محض آنکه شهر تا شد دو تا پارکی که تیکون و ساتریکون داخل آنها مشغول قدم زدند بودند به هم نزدیک شدند و تیکون و ساتریکون افتادند روی هم...
تیکون دستپاچه بلند شد و تتهپته کنان عذرخواهی کرد و چند بار پشت سر هم گفت "غلط کردم! من کجام!" و ساتریکون هم عصبانی از جایش بلند شد و در حالیکه خودش را میتکاند خیلی منطقی به این نتیجه رسید که هیچ کس عمدا از آسمان فرود نمیآید روی کسی (مگر آنکه فرودگاهش دو قلوئی، برجی، خانهای چیزی باشد!) و به همین دلیل بدون آنکه به تیکون چیزی بگوید فقط از دست شهر خر تو خرشان عصبانی ماند. تیکون هم که دید اوضاع چندان خطرناک نیست نگاهی به ساتریکون انداخت و بدون آنکه چندان عاشقش بشود مشغول جمع و جور کردن کاغذهایشان شد که روی زمین ریخته بود.
شاید شما فکر کنید در همین وقت متوجه شد که ساتریکون روی کاغذی چیزی در مورد مسابقه نوشته و از همانجا با هم دوست شدند. اما نه!
حقیقت این است که ساتریکون که حسابی خونش به جوش آمده بود زیر لب بدون آنکه معلوم باشد مخاطبش کیست غرید: «دیگه داستان نوشتن نمیخواد که! قسم میخورم ایشون از همون بالن کوفتی که توی مسابقه گفته شده افتاد روی سرم.»
تیکون هم بدون اینکه حتی متوجه غرولند ساتریکون بشود کاغذها را جمع کرد و در حالیکه سعی میکرد لبخند عذرخواهانهای روی صورتش جمع و جور کند گفت: «من همه کاغذا رو جمع کردم... اما... متاسفانه نمیدونم کدوماش مال کیه!»
نه آن وقت و نه هیچ وقت بعد از آن، هیچ کس نفهمید که آیا زیرکی تیکون باعث شد کاغذها را طوری جمع کند که برای جدا کردنشان مجبور باشند به یک کافه بروند یا دست و پا چلفتی بودناش یا دستپاچگیاش. بههرحال بدون توجه به هر دلیلی، صاحب کافهای که آن دو پنج ساعت تمام در آن به خوردن و گپ زدن مشغول شدند و تقریبا مسابقه را از یاد بردند، از این اتفاق و پیدا کردن دو مشتری پر و پا قرص خیلی خوشحال شد (همانطور که صاحب مهمانخانهٔ دو خیابان آنورتر ِ کافه از حماقت شهردار خیی خوشحال شد... خب! بد نیست برای جلوگیری از سردرگمی چیزی راتوضیح بدهم.
حتما خودتان میدانید وقتی یک شهر از وسط تا میشود، ممکن است آدمهائی که روی هم میافتند آسیب جدی نبینند و حداکثر با هم ازدواج کنند، اما بیشک هیچ خانهای از دمرو افتادن روی یک خانه دیگر نه تنها خوشحال نمیشود، بلکه حداقل دل و رودهاش میآید توی شکمش (لازم است بگویم که شکم خانه جائیست شبیه دهان انسان). روی همین حساب آدمهای شهر ِ تا شده بیخانمان شده و مجبور میشوند به مهمانخانه نقل مکان کنند. البته بهتر است خیلی در کشف حواشی و علل سالم ماندن مهمانخانه و کافه وسواس به خرج ندهیم و به همین بسنده کنیم که مهمانخانه و کافه سالم ماندند چون که یک چاله بزرگ رویشان دمر شده بود... میگویم وسواس به خرج ندهیم، به این دلیل که هر عقل سلیمی میداند که هیچ شهری نمیتواند از وسط تا شود. چون بیشک دو صفحهٔ بزرگ خاک و سیمان و آهن و فولاد وقتی روی هم بیافتند هیچ چیز از آن وسط سالم بیرون نمیآید. خب! پس میبینید که چنان اتفاقی که در شهر تیکون و ساتریکون و همشهریانشان افتاد را با هیچ عقل سلیمی نمیشود توضیح داد.
دلایل منطقی و علت و معلول و ریشهیابی و کشف عواقب و اینجور چیزها هم فقط از عقلهای سلیم بر میآید و برای اتفاقات منطقی ممکن است. اگر قضیه برایتان حل نشده با یک مثال از یک فیلم سینمائی قضیه را برایتان حل میکنم. یکی از قهرمانهای یک فیلم خیالی قشنگ برای همه چیز دنبال دلیل و مدرک بود که با یک سوار بیکله که سر میزد مواجه شد و قبل از آن با بوسهای از سوی کسی که نه چهرهاش را دیده بود نه اسمش را میدانست... نتیجه اینکه گاهی بعضی چیزها را فقط میشود اینطور توضیح داد که "شد"! باز هم اگر مشکلی هست فقط میتوانم پیشنهاد کنم بگردید و زادگاه تیکون و ساتریکون را پیدا کنید و چند وقت در آن زندگی کنید تا بفهمید که در آنجا هواپیماها روی سقف خانهها فرود میآیند؛ تا شدن شهر از وسط که اتفاق عجیبی نیست).
بله! تیکون و ساتریکون چند هفتهٔ تمام هر روز میرفتند به کافه "سالممانده" و میخوردند و مینوشیدند و گپ میزدند و فقط تیکون تند تند سیگار میکشید. تا اینکه یک روز ساتریکون به فکرش رسید راهی پیدا کند برای آنکه تیکون سیگار را ترک کند. کمی که فکر کرد یادش آمد سالها پیش پدربزرگش به کمک سیگارپیچ، ناخودآگاه سیگار کشیدن را ترک کرده بود. چون پدربزرگش رعشه داشته و هر بار سیگار میپیچیده، بهخاطر لرزش دستش نمیتوانسته سیگار را درست با زبان خیس کند و آنقدر سیگار را توی چشم و چالش فرو میکرده که پدرش (یعنی جد بزرگ ساتریکون) درمیآمده؛ دست آخر هم این قضیه حسابی خستهاش کرده و از خیر و شر سیگار کشیدن یکجا گذشته.
روی حساب همین فکر، یک روز بالاخره ساتریکون به تیکون گفت که بهتر است به جای خریدن سیگارهای کینگسایز معمولی و آماده، از سیگارهای دستپیچ استفاده کند، چون همه میدانند که همیشه محصولات خانگی قابل اطمینانتر از محصولات صنعتی هستند.
تیکون هم حرف ساتریکون را قبول کرد و چند لحظهای به فکر فرو رفت و دست آخر دو تا قهوه و دو تا کیک و دو تا لیوان آب سیب و یک بطری آبجو با دو تا لیوان سفارش داد و به ساتریکون گفت که این ایده خوبیاست، اما نه برای او (خودش). چون تیکون تقریبا همیشه لنگ پول بود. بعد در حالیکه یک سیگار دیگر روشن میکرد دوباره به فکر فرو رفت و همانطور در عالم خیال زمزمهکنان گفت: «کاش میشد تو مسابقه سیگارپیچ شرکت کنم. اونوقت دیگه نیازی به پول هم نبود و با چار تا کلمه صاحب یه سیگارپیچ مفت میشدم»
ساتریکون هم با شنیدن اسم مسابقه به عالم خیال فرو رفت و به مشهور شدن فکر کرد...
خب! باقی ماجرا تقریبا مشخص است (از طرفی، دیگر دود حلقه کردن تیکون هم دارد تمام میشود و باید هر چه سریعتر برگردیم به اصل قصه)؛ از همان اول معلوم بود که تیکون و ساتریکون عاشق هم شدهاند و فکر که نمیکنید در تمام آن مدت که با هم بودند حتی یک کلمه هم درباره نوشتن و نویسندگی و توانائیهاشان صحبت نکرده بودند؟ اگر چنین فکری کردهاید باید پیشنهاد کنم حتما یک فکری هم درباره روابط عاشقانه خودتان بکنید. چون اصلا طبیعی و جذاب نیست که آدم عاشق یکی بشود و از مهمترین دغدغههایش یک کلمه هم با او حرف نزند (و احتمالا خودتان اینطور آدمی هستید که چنین افکار شومی به ذهنتان راه پیدا میکند دیگر!).
بله! همانطور که میشود حدس زد، تیکون و ساتریکون ناگهان از عالم خیال بیرون آمدند و به مسافرخانه برگشتند و تا صبح هر کدام توی اتاق خودشان روی تختهایشان نشستند و عکس همدیگر را تماشا کردند و گاهی از پشت دیوار شعرهای عاشقانه برای هم خواندند و گاهی هم به عشق افلاطونی فکر کردند و بالاخره فردا صبح مشغول ساختن داستان برای مسابقه شدند.
تیکون نشست یک گوشه و شخصیتهای داستان را ساخت و ساتریکون شخصیتها را گرفت و گذاشت در یک روایت و درست 9 روز و 9 ساعت و 9 دقیقه و 9 ثانیه بعد به اولین کافینت سالم مانده بعد از تا شدن شهر رفتند و داستان مشترکشان را برای مسابقه فرستادند (چه کار عاقلانه و خوبی هم کردند. هر زوج جوان دیگری جای آن دو بودند به احتمال زیاد در چنان فرصتی یک بچه نوزاد را بدبخت میکردند و میآوردندش توی این دنیا. اما تیکون و ساتریکون علاوه بر استفاده از کاندوم که بهترین حامی حقوق بشر است، یک داستان خوب ساختند که همه جور خیری ممکن است در آن نهفته باشد. اگر هم ننهفته باشد، حداقل شرش از بیچاره کردن یک آدم معصوم دیگر کمتر است).
بههرحال، چند وقت بعد هم جواب مسابقه آمد و تیکون و ساتریکون در کمال حیرت و ناباوری دیدند که نفر دوم مسابقه شدهاند... اما جای نگرانی نبود. چون نفر اول کسی بود که در فراخوان مسابقه گفته بودند اگر برنده هم بشود جایزهای نمیگیرد و حتی دقیقا نوشته بودند "هر چند که حقش باشد" و به همین دلیل جایزهٔ بزرگ مشترکاً به تیکون و ساتریکون رسید (مثل نخل طلا و اینجور چیزها).
خلاصه اینکه تیکون و ساتریکون هم به مناسبت این پیروزی مشترک تصمیم گرفتند که رسما با هم مشترکا زندگی کنند (کاندوم چه ربطی به رسما زندگی کردن دارد؟ تاکید میکنم که تازه بعد از پیروزی تصمیم به زندگی مشترک گرفتند و اگر شما فکر میکنید هر کسی با هر کس چهار روز دوست بود و حالا هر چیز ـکه اگر در یک خراب شدهٔ دیگری زندگی میکردم حتما مفصل درباره "هر چیز" هم مینوشتمـ با او زندگی مشترک داشته، باید بگویم سخت در اشتباهید و باید هر چه سریعتر تجدید نظری در روابط عاشقانهتان بکنید و از طرفی به دوستدختر و دوستپسرتان هم هشدار میدهم که شما موجودی هستید که میتواند در شرایط خاص به جای گرهگوار سامسا تبدیل به کنه شود!).
تیکون و ساتریکون برای آنکه به این پیروزی و به زندگی تازهشان باری نمادین هم بدهند و بگویند یک داستان چقدر میتواند در زندگی یک یا چند نفر موثر باشد، تصمیم دیگری هم گرفتند. تصمیمشان چه بود؟
هر کسی با اندکی عقل سلیم، اگر اول داستان را با دقت خوانده باشد میداند تصمیمشان چه بود. با اینحال چون قرارمان بر این بود که خیلی با عقل سلیم کاری نداشته باشیم، خودم برایتان میگویم. طبیعی بود که تصمیم بگیرند مثل شخصیتهای داستانشان شب اول زندگیشان را دربالن بگذرانند. البته تیکون به شدت از ارتفاع میترسید، با اینحال یا از ساتریکون هم حساب میبرد یا اینکه تصمیم گرفته بود بر ترسهایش غلبه کند یا اینکه میخواست ببیند توی بالن چه جوری است و یا به هر دلیل دیگر، پیشنهادِ خودش را مثل ساتریکون قبول کرد.
بالاخره تیکون و ساتریکون در یک شب معمولی لباسهای گرم و مایوهایشان را برداشتند (منطقیتر آن است که در یک شب معمولی آدم هم لباس پشمی داشته باشد و هم مایو، چون هیچکس نمیتواند از قبل بگوید یک شب معمولی چه جور شبِ پفیوز آبداری است (این هم از فحش آبدار! بالاخره هر نویسندهای اصولی دارد و شاید از این هم مهمتر، هر داستانی شکل خودش را دارد؛ و همانطور که اگر قوانین یکجائی بگویند داستانهائی نباید نوشته شوند، داستانها نوشته میشوند بدون توجه به آن قوانین، اگر قوانین بگویند داستانهائی هم باید یکجور خاصی نوشته شوند، داستانها باز همانجور که میتوانند نوشته میشوند.) و بهتر است آدم حساب همهچیز را داشته باشد اینجور وقتها) و همان شب با یک آژانس تماس گرفتند و گفتند یک بالن بدون راننده برایشان آماده کنند و تقریبا ساعت یازده و سی و سه دقیقه شب بود که سوار بالن شدند و مسئول آژانس بالن را روشن کرد و فرستاد هوا تا آن دو، شب اول زندگی مشترکشان را توی یک بالن بگذرانند...
خب! دود حلقه کردن تیکون تمام شد و من هنوز کل ماجرا را تعریف نکردهام... دو راه باقی میماند که من بتوانم ماجرا را کامل تعریف کنم. یکی اینکه از تیکون بخواهم باز هم دود حلقه کند؛ که اصلا به صلاح شخصیتش نیست. چون در اثر برخورد مستقیم با من دچار سرخوردگی میشود و عقدهٔ "سوفی و پدرش" (که تقریبا یا دقیقا عقدهٔ برخورد مستقیم شخصیت با راوی است) پیدا میکند. راه دوم هم این است که تا تیکون حلقههای دود را که بالا میروند تماشا میکند، من خیلی زود باقی ماجرا را بگویم... خب! چون من آدم مریضی نیستم راه دوم را انتخاب میکنم.
از حواشی قضیه و اینکه بالاخره تیکون فهمید توی بالن چهجوری است که بگذریم، میماند گفتن اینکه تیکون به محض اوج گرفتن بالن، در اثر مواجهه با ارتفاع زرد کرد و چسبید کف سبد بالن که زمین را زیر پایش (و در اصل زیر بالن) نبیند و تازه دراز که کشید حس کرد سیگار ِ دستساز کشیدن در آنحال خیلی میچسبد، حتی اگر بعدش چای یا قهوه نشود نوشید.
در پی همین احساس، تازه یادش افتاد که جایزه را ساتریکون تحویل گرفته و گذاشته توی جیبش. طبیعیست که بعدش از ساتریکون خواست سیگارپیچ را بدهد. اما ساتریکون رک و رو راست گفت که سیگارپیچ مال خودش است. گوشهای از گفتگویشان را خودتان بخوانید:
ـ با اینحال، باید بگم متاسفم عزیزم!
ـ منطقی باش! اون سیگارپیچ مال هر دوی ماست.
ـ درسته. اما فقط تو میتونی ازش استفاده کنی. چون من سیگاری نیستم و نمیخوام هم که سیگار بکشم و اصولا از سیگار بیزارم. پس روش عادلانه اینه که سیگار پیچ دست کسی باشه که از مزایاش محرومه.
ـ مزایا؟ آخه مگه سیگار چه سودی داره؟ اون لعنتی...
جمله تیکون با چشمغرّهٔ ساتریکون که انگار میگفت "دروغ اخلاقی ممنوع!" نیمهتمام ماند و ساتریکون خیلی خونسرد گفت:
ـ سیگارپیچ برای من و سیگار کشیدن برای تو... این عادلانهست.
تیکون چندلحظهای به فکر فرو رفت و بعد درحالیکه چشمهایش برق موذیانهای گرفته بودند گفت:
ـ سیگارپیچ برای برندهست.
ـ بله؟ بله!؟
ـ بَ ، رَنْ ، دِ !
ـ منظورت چیه!؟
ـ برنده یعنی کسی که تونست با ساختن شخصیتهای حیرتانگیز جایزه رو ببَره.
ساتریکون انگار که به جای حساسش خورده باشد، نفس عمیق و خشمگینی کشید و گفت:
ـ منظورت از شخصیتهای حیرتانگیز چیه؟
ـ همونائی که من نوشتم رو میگم.
ساتریکون دندان قروچهای رفت و تقتق انگشتهایش را درآورد و در حالیکه سعی میکرد روی آتش صدایش کمی خونسردی بیاورد با طمآنینه و جدی گفت:
ـ همهٔ مردم دنیا میدونن که روایت، کار اصلیتر و مهمتره.
تیکون با شنیدن این پاسخ وا رفت و دهانش باز ماند. خب! تیکون هیچوقت نمیتوانست ثابت کند که همه مردم دنیا چنین عقیدهای ندارند. به همین دلیل اخمهایش را درهم کشید و بُغ کرد و دیگر چیزی نگفت. ساتریکون هم سرش را به لبه سبد تکیه داد و خرسند از پیروزیاش به کوههای زیر پایشان نگاه کرد...
خب! آخرین حلقههای دود هم ناپدید شدند و باید برگردیم...)
حالا میدانیم لبخند محو تیکون ریشهاش در چه فکری بود. تیکون وقتی دید ساتریکون دوباره به سلیقهٔ مردم دنیا اشاره نکرد و فقط موضع سیگاری نبودنش را مطرح کرد، کمی امیدوار شد که بتواند سیگارپیچ را به دست بیاورد و کلمه "عادلانهتر" را هم بهانه خوبی دید برای به چالش کشیدن ساتریکون. پس اول خیلی خونسرد و ولنگارانه مدت زیادی به دود سیگارش که حلقه حلقه میفرستاد روی هوا خیره شد و بعد از مدتی نسبتا طولانی بالاخره گفت: «عادلانهتر؟ اما عادلانهتر معنی نداره. یه چیزی یا عادلانهست یا نیست و هیچ چیزی نمیتونه عادلانهتر باشه یا نباشه... و عادلانه اینه که سیگارپیچ پیش من باشه.»
ساتریکون که با چالش سختی روبرو شده خیلی سریع به طرف تیکون که هنوز کف بالن دراز کشید بود برگشت و گفت: «چرا باید دلیلتو قبول کنم؟»
تیکون هم خیلی خونسرد جواب داد: «چون اول گفتمش!»
ساتریکون هم که دید قافیه را باخته از جا پرید و گفت: «اما این منصفانه نیست.»
تیکون باهمان لحن خونسردش ادامه داد: « "منصفانه" یک بحث دیگهست که نمیتونه سیگارپیچ را به تو برگردونه.»
و چشمهایش را بست و دستش رابه طرف ساتریکون دراز کرد تا سیگارپیچ را بگیرد. اما چند دقیقه گذشت و کف دستش حتی یک انگشت هم حس نکرد. به همین خاطر زود چشمهایش را باز کرد و دید که ساتریکون دوباره خونسرد نشسته کنار سبد و پائین را نگاه میکند.
تیکون معترض گفت: «هی! تو داری قواعد رو نادیده میگیری. قرار ما این بوده همیشه، که در مقابل منطق رسوخناپذیر سر خم کنیم.»
ساتریکون گفت: «نه! میدونی که من جلوی هیچ چیزی سر خم نمیکنم.»
تیکون نوک زبانش را بیرون آورد و آرام و خجالتزده خندید و گفت: «ببخشید! قرار بود من سر خم کنم و تو بپذیری منطق بی چون و چرا رو.»
ساتریکون هم لبخند زد و گفت: «عزیزم! ممنونم که یادت مونده... خب! من هم دارم همین کارو میکنم.»
تیکون گفت: «پس کو سیگارپیچ من؟»
ساتریکون گفت: «یک منطق قوی به من میگه که نباید این سیگارپیچ رو به تو بدم.»
تیکون با شنیدن این جمله اشک توی چشمهایش جمع شد و پرید و ساتریکون را بوسید و گفت:«عزیز دلم! قبوله! کمتر سیگار میکشم.»
ساتریکون هم بوسهاش را با یک بوسه جانانه دیگر جواب داد و بعد گفت: «نه! به خاطر اون که نمیگم.» و یکی از آن خندههای زیبا و خوشصدایش را سر داد.
تیکون که حسابی دماغش سوخته بود گفت: «پس به خاطر چی؟»
ساتریکون چند لحظه سکوت کرد و بعد کف سبد کنار تیکون زانو زد و آرام گفت: «چون تو میخوای سیگارپیچ رو بگیری و بعد منو ترک کنی.»
تیکون با شنیدن این جمله از جا پرید و ایستاد و تا چشمش به کوههای زیر پایشان افتاد دوباره کف سبد ولو شد و با چشمهای گرد شده نفسنفس زد و بعد که آرام گرفت گفت: « آخه چرا اینطور فکرمیکنی عزیزم؟»
و دوباره ساتریکون را بوسید. ساتریکون هم یک بار دیگر تیکون را بوسید. تیکون هم برای آنکه نشان بدهد در علاقه از ساتریکون کم نمیآورد بغلش کرد و یک بار دیگر بوسیدش. ساتریکون هم تیکون را هل داد کف سبد و سه چهار بار بوسیدش. تیکون هم غلت زد روی ساتریکون و دست و پایش را محکم گرفت و چند بار محکم بوسیدش.
ساتریکون که حسابی گیر افتاده بود و داشت کم میآورد با لگد زد توی ساق پای تیکون و قبل از اینکه آه از نهاد تیکون بلند شود نان را چسباند به تنور. تیکون هم آخرین ذرههای دود سیگار توی ریهاش را محکم فوت کرد توی دهان ساتریکون و ساتریکون حسابی به سرفه افتاد و تیکون توانست حسابی ببوسدش.
ساتریکون هم که حسابی عصبانی شده بود آدامسش را تف کرد توی حلق تیکون و تیکون که نفسش بند آمده بود را آنقدر بوسید تا آدامس رفت پائین. سرانجام تیکون نفس نفس زنان چند بار مثل جودو کارها دستهایش را کوبید کف سبد و ساتریکون که از پیروزی اش مطمئن شده بود از رویش بلند شد و در حالیکه دهانش را با پشت دستش پاک میکرد گفت: «دیدی گفتم! تو میخوای سیگار پیچ رو بگیری که بعد ترکم کنی.» و چانهاش لرزید.
تیکون هم در حالیکه هنوز بهخاطر آدامس کمی گلویش گرفته بود گفت: «اما باور کن من دوسِت دارم. نمیدونم چرا یه همچین فکر شومی به کلهام زده بوده.»
ساتریکون آهی کشید. گفت: «منم نمیدونم... و واقعا برای خودم و خودت متاسفم. من فکر میکردم ما با هم میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم.»
تیکون به زور آب دهانش را قورت داد و گفت: «یعنی هیچ راه دیگهای باقی نمونده؟»
ساتریکون گفت: «چرا! فقط اینکه سیگارپیچ همیشه دست من بمونه... اما واقعا چه فایده؟ به زور که نمیشه کسی رو عاشق کرد.»
تیکون گفت: «آره! به زور نمیشه معشوق شد که...»
ساتریکون باز آهی کشید و سیگار پیچ را از جیبش بیرون آورد و از لبه سبد انداخت پائین. تیکون هم در حالیکه محکم به دیوارهٔ سبد چسبیده بود از لبهٔ سبد سرک کشید تا ببیند سیگارپیچ کجا میافتد. سیگارپیچ هم افتاد توی ابری بالای یک کلبه چوبی که در تاریکی شب درست معلوم نبود شیروانی دارد یا نه... تیکون پرسید: «میدونی ما الآن کجائیم؟»
ساتریکون گفت: «نه! اما قاعدتا حوالی آژانس بالنسواری!»
تیکون گفت: «حوالی که دقیق نیست... حداقل میدونی باد از کدوم طرف میآد؟»
ساتریکون انگشتش را کرد توی دهانش و کمی فکر کرد و گفت: « در شرق که خبری نیست. در غرب هم همینطور. شاید از شمال.»
تیکون گفت: «حیف! فکر نکنم تو جنوب کسی باشه که سیگارپیچ به دردش بخوره. امیدوارم حداقل تو یه روز برفی ابر پسِش بده که مردم جنوب بتونن از برق نقرهایش تو برف سپید لذت ببرن.»
ساتریکون آهی کشید و گفت: «آره!»
تیکون دوباره کف سبد دراز کشید و پرسید: «خب! حالا...؟»
ساتریکون گفت: «نمیدونم. راستش... میدونم... خب...»
تیکون گفت: «میخوای بگی که...؟»
ساتریکون گفت: «فکر کنم تنها راه باقی مونده همونه.»
تیکون آه تلخی کشید و گفت: «تنها راه...»
ساتریکون در حالیکه سعی میکرد محکم و جدی باشد گفت: «نمیتونیم که تا آخر عمر بدون هیچ احساسی در کنار هم باشیم... پس بهتره هر چه زودتر تلخی جدائی رو تحمل کنیم تا هر چه زودتر هم مزهاش بره.» (البته به نظر من حرف منطقیئی نزد. چون تلخی جدائی شاید مثل مزه ودکاهای قوطیئی باشد که آدم تا مدتها حتی با فکر کردن به تلخیشان هم دهانش تلخ میشود.)
تیکون خیلی جدی گفت: «حق با توئه...»
ساتریکون گفت: «خب!؟»
تیکون نیمخیز شد و او را بوسید و ساتریکون هم بوسیدش. بعد تیکون ناگهان دوباره نشست و چند لحظه به فکر فرو رفت و گفت: «اما...»
ساتریکون گفت: «اما چی؟ من دیگه نه آدامس دارم و نه حوصله...»
تیکون گفت: «نه! نمیزنم زیرش. من باختم. اما...خب! میدونی... فقط نمیدونم چطور باید بَرگر...»
ساتریکون ناگهان صورتش مثل سنگ بیحرکت شد و حرف تیکون را قطع کرد و با صدائی خشک گفت: «میخوای بگی نردبون طنابی رو تحویل نگرفتی؟»
تیکون در حالیکه سعی میکرد لبخند بزند آرام و هراسان پرسید: «نردبون چیچی؟»
چشمهای ساتریکون داشت از حدقه بیرون میزد که تیکون تند تند گفت: «طنابی!! آهان... نه! ناراحت نشو! بیخود نگران بودم... فکر نکنم دیگه مشکلی باشه... اشتباهی فکر کرده بودم اشتباهی شده مشکلی پیش اومده... اما مشکلی نیست... باور کن...»
ساتریکون به زور نفس راحتی کشید ، اما نگاهش را از صورت تیکون بر نداشت.
تیکون هم لبخند آسوده و رضایتمندی زد و گفت: «وقتی مسئول آژانس وزنهها رو باز کرد، کشیدمش بالا...»
و طناب ضخیمی که تهش به چوب بزرگی گره خورده بود را از پشت سرش بالا کشید و خیلی خوشحال جلوی صورت ساتریکون تکان داد؛ ساتریکون هم با دیدن لنگر جیغ بلندی کشید و دو دستی کوبید توی سر خودش.
تیکون دستپاچه و هراسان طناب را ول کرد روی زمین و به ساتریکون خیره ماند. خب! بیشک برای ساتریکون خیلی سخت نبود که توضیح بدهد طناب لنگر با نردبان طنابی فرق دارد و تیکون هم آنقدر باهوش بود که مطمئن شود بدون لنگر هیچ راه منطقی و غیرمنطقی ِ امن برای برگشتن به زمین ندارند. تنها مشکلی که باقی میماند منقض شدن عیش ساتریکون بود از تماشای کوهها؛ چون تازه به این نتیجه رسیده بود که هیچ کوهی از زیر یک بالن ثابت عبور نمیکند و داشت به خاطر این خوشخیالی خودش را سرزنش میکرد.
بههرحال مشکل ِ تلختر آن بود که هیچکس هم نمیتوانست به مسئولان آژانس ایراد بگیرد. چون آنها مسائل امنیتی را تا حد ممکن توی زمین محکم فرو کرده بودند و فکر نمیکردند یک تیکون پیدا بشود که بتواند بکشدش بیرون.
مشکل دیگر هم آن بود که هر دوی آنها بار اولشان بود سوار بالن میشدند و نمیدانستند ترمزش کجاست و حتی ساتریکون که دوره خلبانی دیده بود نمیتوانست فرمان پرواز را پیدا کند یا با برج مراقبت تماس بگیرد.
به همین دلیل هر دو مدتی نشستند و بیآنکه یک کلمه حرف بزنند به روبرویشان و جائی در حوالی چشمهای همدیگر نگاه کردند و چون دیگر تیکون سیگار نداشت، هر دو آدامسهای ساتریکون را جویدند تا اینکه گرسنهشان شد و تیکون از توی کولهپشتی مشترک قدیمشان یک سیب و یک ساندویچ بیرون کشید.
ساتریکون نگاهی به تیکون انداخت و تیکون بیآنکه حرفی بزند یک چاقو هم بیرون آورد و سیب و ساندویچ را نصف کرد، چون دیگر آنها با هم نبودند. بعد سهم ساندویچ ساتریکون را داد و خودش هم مشغول خوردن شد. غذای ساتریکون کمی زودتر تمام شد و او از فرصت پیش آمده استفاده کرد و گفت: «اینطوری نمیشه. ما بالاخره که باید از هم جدا شیم...»
تیکون هم چون میدانست بد است آدم با دهان پر از غذا حرف بزند فقط سرش را تکان داد و گفت: «حاق با تووئه...»
و لقمه آخر غذایش هم توی دهانش گذاشت و به دیوارهٔ سبد تکیه داد.
ساتریکون همان طور که باز به جای قبلی خیره شده بود گفت: «خب! پس بهتره هر چه زودتر یه راهی پیدا کنیم.»
تیکون هم گفت: «به نظر من تنها راه باقیمونده اینه که بالن رو نصف کنیم تا هر کس با نصفه خودش بره و بعد هر وقت که تونستیم برگردیم خسارتش رو نصف نصف به آژانس بدیم.»
ساتریکون که ایدهٔ تیکون را هوشمندانه یافته بود ابروهایش را به حالت حیرتزده، اما تشویقکننده بالا برد و دستهایش را محکم به هم کوبید و گفت: «موافقم! صد در صد منطقی به نظر میرسه پیشنهادت.»
تیکون خوشحال اما مضطرب گفت: «با اینحال میدونی که من این کارو نمیکنم. چون از ارتفاع میترسم.»
ساتریکون هم لبخند مهربانی زد و خم شد و تیکون را بوسید و گفت: «باشه عزیزم! این رو بسپر به من.»
تیکون هم او را بوسید و گفت: «خیلی ممنونم.»
بعد هر دو یک بار دیگر همدیگر را بوسیدند و با هم دست دادند و ساتریکون چاقوئی که تیکون غذاها را با آن نصف کرده بود برداشت و با دستمال تمیز کرد و مشغول نصف کردن بالن شد و چند دقیقه بعد آن دو در آغاز اولین روز زندگی مشترکشان از هم جدا شدند و بعد از آن هر کدام یک عمر زندگی کردند.
توضیحات:
1 ـ هرگونه شباهت نامها و حوادث و مکانهای این داستان به مکانها حوادث و شخصیتهای واقعی و فیلم "فدریکو فلینی" کاملا اتفاقی، بیمنظور و بدون هیچ اشاره سمبلیک یا غیر سمبیلک بوده و هست و خواهد بود.
2 ـ هر گونه استفاده هنری و غیر هنری، عاطفی و بیعاطفی، اقتباس ادبی، سینمائی، موسیقائی و غیره از این اثر ممنوع و کاملا منوط به اجازهٔ کتبی نویسنده (یعنی خودم) است.
3 ـ پس شرافت هنری داشته باشید.