تبليغاتX
"سیگار پیچ استیل"

"سیگار پیچ استیل"

برای بهترین داستان کوتاه فارسی سال 84 با موضوع از پیش تعیین شده

اعلامیه ی برگزاری مسابقه ی داستان کوتاه سیگار پیچ استیل

 

«سيگار پيچ استيل» فرهاد جعفري

 براي بهترين داستان كوتاه سال 84

 

1- من و «امير قادري»  _ كه حالا از كفر ابليس هم مشهور تر است و نيازي نمي بينم تا او را به شما معرفي كنم كه چه جور جانوري ست _ هر كدام براي خودمان يك جورهايي «جوات» به شمار مي رويم .

 

من البته از او به مراتب با پرستيژ ترم _ يا دست كم اينطور بنظر مي رسم _ اما در اينكه اگر «شرق» بدهند دستمان ، اول صفحات انديشه و كتاب و فلسفه اش را پاره مي كنيم مي اندازيم دور ، تا راحت تر بتوانيم صفحه ي ورزشي و حوادث اش را باز كنيم و آنوقت اگر پا داد ، اي شايد سرمقاله ي محمد قوچاني را هم بخوانيم ؛ ترديد نكنيد .

 

ميدانيد كه .مي خواهم بگويم ما اينطور «جوات» هايي هستيم و گرنه من هيچوقت خدا نديده ام او شرق بخواند . همچنانكه نفهميده ام چرا در شرق هم مي نويسد .

 

درست مثل «هولدن» كه هيچوقت خدا نفهميد مرغابي هاي آن درياچه هه در نيويورك _ حالا شايد هم غاز بودند و من يادم نيست _  زمستان كه مي شود كجا مي روند و راننده ي تاكسي هم كه داشت او را ميبرد پيش « فيبي ودر»نتوانست در اين باره به او كمك كند.نه اينكه نخواهد به او كمك كند . بلكه واقعا نمي دانست آن مرغابي ها _ يا غاز ها واقعا چه فرقي ميكند! _ زمستان كه مي شود كدام گوري غيب شان ميزند.

 

گمانم محمد قوچاني خواسته ناني كف دست امير بگذارد و گرنه يك خطاي فاحش ست كه توي يك محيط كاملا استريل ، ويروسي مثل «امير قادري» را بگذارند از در بيايد تو .چون چيزي نمي گذرد كه تحريريه را مثل خودش جوات و اخلاق خوانندگان متشخص اش را پاك منحرف مي كند !

 

اگر پيش خودتان مي ماند اين بچه «دشمن خوني مدرسه» است ! و توي كوله پشتي چركتاب اش دفترچه اي دارد كه تمام جملات قصار آدم هاي كله گنده « در مذمت مدرسه رفتن بچه ها» را در آن ثبت كرده و گوش مفت كه گير بياورد ، محال است يك رديف از آنها را برايش نخواند.

 

اما هرگز نشنيدم كه اين جمله ي «وودي آلن » را ثبت كرده باشد كه :« ما آدم ها انسان هاي ناسپاسي هستيم . چون هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شويم خدا را به خاطر آنكه ديگر به مدرسه نمي رويم ، شكر نمي كنيم !»

 

واقعا كه شورش را درآورده ام . درست مثل «كالبي» توي آن قصه ي «بارتلمي» .

 

و حق اش است كه مرا بگذارند روي يك توپ گرد و طناب را هم بياندازند گردنم . آنوقت بنشينند و درست در حالي كه من دارم روي نوك پا سعي ميكنم تعادل ام را به هر قيمت رو ي توپ حفظ كنم و نگذارم كه از زير پايم بسرد و دارم توي دلم فحش مادر به خودم مي دهم كه چرا با چنين جماعت احمقي _ كه چون فقط شورش را درآورده اي دارت مي زنند _ رفاقت مي كنم ؛ در باره ي اين بحث كنند كه در مراسم به دار كشيدنم، اركستري كه خود بچه ها ترتيب داده اند كدام سمفوني را بنوازد، سمفوني شماره ي چهارم «آيوز» را بنوازد ، يا يك مزخرف ديگر را .

 

خداي من ! من دارم اين همه پرت و پلا مي بافم تا فقط بگويم همين هفته ي پيش كه امير آمده بود به مشهد ، عمق كينه اش به رقيب «جوات »ي مثل مرا با هديه دادن يك «سيگار پيچ » به اضافه ي يك بسته توتون مرغوب و دو بسته كاغذ «زيگ زاگ» نشان داد.

 

او ميخواست به من بفهماند كه از ديد او جان به جانم بكنند من _ بر خلاف خودش _ يك «روشنفكر»م و هيچوقت خدا «جوات » نبوده ام .پس «رول پيپر» را بردارم . آنرا بگذارم توي باراني بلندم و بروم «كافه ي بيسكوليت » و در حالي كه يك شرق پنج شنبه گذاشته ام زير بغلم ، بروم توي كافه اي كه سگ صاحب اش را نمي شناسد. از دود سيگار بچه پولدارهاي خرفتي كه معلوم نيست ننه بابايشان از كجا پول در مي آورند كه بچه هايي به اين سلامت _ واقعا كه _ پرورش داده اند.

 

يك اسپرسو يا كاپوچينو سفارش بدهم و تا وقتي كه سفارشم آماده مي شود ، و در حالي كه دارم تظاهر مي كنم كه صفحه ي فلسفه ي شرق و تازه ترين مقاله ي «ريچارد رورتي» را مي خوانم ، سيگاري بپيچانم و همه را بگذارم توي كف.

 

خودش ، شبي كه مهمان مان بود و سر ميز شام مرتب مي گفت قورمه سبزي خوشمزه اي ست ، چون مثل قورمه سبزي مامانش شده _ نه شما را به خدا .دليل از اين مسخره تر هم مي شود براي خوشمزه بودن قورمه سبزي كسي غير از مامان خود آدم داشت؟! _ مي گفت دوروز و نصف تمام يك روز داشته با دوستان اش _ احتمالا «كامبيز كاهه» _ رايزني ميكرده كه در مشهد از كجا مي تواند «رول پيپير» گير بياورد و به من هديه بدهد.

 

اما كور خوانده است .يك مسابقه ترتيب مي دهم توي وبلاگ ام كه ميدانم اگر شركت كند ، خودش برنده ي آن خواهد بود.جايزه اش را هم ميگذارم همين «سيگارپيچ نكبتي » كه نميدانم با آن چه جوري بايد سيگار بپيچم و گرنه لابد چند باري _ حتي اگر شده مخفيانه و بدون آنكه احدي بو ببرد _ امتحان اش ميكردم .

 

شما را به خدا مرا ببخشيد. منكه هيچوقت خودم را نمي بخشم كه اينقدر روده درازي كردم تا فقط اين مطلب را به شما بگويم كه يك مسابقه در وبلاگ ام راه انداخته ام كه جايزه اش يك سيگار پيچ استيل _ احتمالا چيني _ ست كه «امير قادري» آنرا براي من هديه آورده.به اضافه ي يك بسته توتون مرغوب تازه ي باندرول دار و دو بسته «كاغذ زيگ زاگ» .

 

همين دو سه هفته ي پيش _ روز سيزدهم _ تولد « گل گيسو » بود.من و گل گيسو تنها بوديم .رفتيم «كافه ي شكلات » تا خوش بگذرانيم .مادرش ميدانيد كه رفته تهران فوق ليسانس ادبيات فارسي اش را بگيرد.ماهي يكي دوبار به ما سر ميزند و تمام زحمت اين بچه را انداخته گردن من در حاليكه كه شست نفر بايد دست به دست هم بدهند تا از من مراقبت كنند .

 

مدير كافه كه اسمش «محسن شاملو»ست و اسم بابايش هم احمد شاملوست؛ اما هيچ نسبتي با آن «احمد شاملو» كه شاعر بوده است نداشته؛ اما خودش مي گفت پيش از ازدواج با مادرش ( منظورم باباي  محسن است .وگرنه معلوم است كه كسي نمي تواند با مادر خودش ازدواج كند ) شعرهاي آن احمد شاملو را از توي مجله ها مي بريده و براي مادرش مي فرستاده و همينجوري قاپ مادرش را دزديده_ حالا اين چه ربطي به شما دارد كه من دارم درباره اش براي شما توضيح مي دهم نميدانم _ همينكه فهميد تولد گل گيسوست ناراحت شد كه چرا قبلا به او خبر نداده ام تا چيزي برايش بخرد.

 

يكي از كارت پستال هاي روي ميزش _كه خودش مي نشيند و آنها را با حوصله اي كه من نميدانم از كجا مي آورد ،يكي يكي ميسازد واگر كسي بخواهد ميفروشد _ را برداشت تا بدهد به گل گيسو.

 

نميدانست پشت اش چه چيزي بنويسد كه بعد كه من آنرا مي خوانم خجالت نكشد .چون فكر مي كند كه من چه آدم روشنفكري هستم و خبر ندارد كه در جوات بودن _ نه حتي جواد بودن _ چه رقابتي با «امير قادري» دارم .

 

گفتم خودت را خسته نكن كه از اين جمله هاي ادبي تيپ «كارو » بنويسي .يك چيزي بنويس كه بعد كه بزرگ شد به دردش بخورد.پرسيد خب چي بنويسم . گفتم مثلا چه اشتباهي توي زندگي ات كرده اي كه دلت نمي خواهد گل گيسو هم آن اشتباه را بكند؟ همان را برايش بنويس.

 

شروع كرد به نوشتن چيز هايي كه ما نمي دانيم . چون از او خواستم آنرا بگذارد توي پاكت و درش را هم بچسباند. چون مي خواهيم آنرا باز نكنيم تا روزي كه گل گيسو خودش بتواند آنرا بخواند.

 

نمي دانم خبر داريد يا نه كه گل گيسو همين امسال به مدرسه رفته است و درست يك روز پيش از به مدرسه رفتن اش ، وقتي داشتيم به مدرسه اش مي رفتيم تا روپوش اش را تحويل بگيريم _ كه صورتي ست و مادرش نكرده يك بزرگترش را بگيرد كه حالا كه زمستان است و آنرا روي يك پوليور مي پوشد مثل يك يك تربچه ي صورتي بي حال به نظر نرسد كه هر لحظه فكر مي كني الان است كه قاچ بخورد _ از من پرسيد : «بابايي منكه بلدم تا صد بشمرم . خب ديگه چرا برم مدرسه؟!»

 

نه ، واقعا ! هيچ منطقي قانع كننده تر از اين استدلال بچه در باره ي «غير ضروري بودن رفتن بچه ها به مدرسه» شنيده بوديد؟!

 

 منكه هر چه فكر كردم چيزي به عقلم نرسيد كه تحويل اش بدهم . گرچه گفتم كه :

« خب صدو يك هم هست بابايي كه بايد آنرا هم ياد بگيري » اما راستش را بخواهيد خودم هم ميدانم كه جواب چرتي به او دادم و خواسته ام او را از سرم باز كنم و گرنه كسي كه بلد است تا صد بشمرد كاري ندارد كه تا هزار هم بشمرد و لازم نباشد كه به دانشگاه هم برود و باقيمانده ي عمرش را كه توي مدرسه تلف كرده ، بيشتر و جور ديگري تلف كند.

 

قبول دارم ! هر وقت كه باشد بايد از اين عادتم دست بردارم كه وقتي ميخواهم چيزي بگويم چيز ديگري را مي گويم و هر وقت كه بخواهم چيز ديگري بگويم چيزي را مي گويم كه بعد مي فهمم اصلا لازم نبوده بگويم .

 

به هر حال ، اينها همه تاثيرات مخرب اين مردك «سالينجر» است كه من يك وقتي خيلي دلم ميخواست بتوانم قصه اي بنويسم كه مثل قصه هاي او باشد.

 

 اما بعد كه چند بار زور زدم و دست آخر فهميدم محال است كسي بتواند مثل او بنويسد ، تصميم گرفتم «خودم باشم» و بعد كه ديدم اگر بخواهم خودم باشم هيچ پخي نخواهم شد ، اصلا قصه نوشتن را گذاشتم كنار.

 

 و راستش را بخواهيد خيلي وقت ها توي كتم نمي رود كه وقتي بهترين داستان ها را او و فاكنر و همينگوي و شروود اندرسن و بارتلمي و جوزف هلر و اوكانر _ و آنكه «گتسبي بزرگ » بزرگ را نوشته و اسمش را همين حالا فراموش كردم _ و هاينريش بل و  اين مردك ميخواره كه « كليساي جامع » كار اوست _ و لعنت خدا بر او كه از فرط زيبايي قصه هايش، آدم را تا مرز ركيك ترين فحاشي ها به «ريموند كارور» پيش مي برد _  و آن مردك چك، ميلان كوندرا را مي گويم كه «عشق هاي خنده دار» را نوشته، ديگران چرا خودشان خسته مي كنند ؟

 

داشتم مي گفتم كه محسن يكي از آن كارت پستال هايش را برداشت و پشت اش چيزهايي نوشت .گفتم بگذارد توي پاكت و سرش را چسب بزند.

 

شب كه با گل گيسو به خانه برگشتيم ، با يك تكه نخ ماهيگيري آنرا از سقف اتاق اش آويزان كرديم و قرار گذاشتيم كه هر وقت قدش آنقدر بلند شد كه خودش _ بدون آنكه از كسي كمك بگيرد يا چيزي بگذارد زير پايش _ بتواند همينكه دستش را بلند كند آنرا بگيرد ؛ بازش كند و ببيند كه «عمو محسن» _ گل گيسو او را اينطور صدا مي كند و گرنه معلوم است كه او داداش من نيست _ چه اشتباهي كرده بوده كه او نبايد بكند.

 

چون حتما تا آنوقت توي مدرسه آنقدر سواد يادش داده اند كه بتواند چيزي را كه بزرگترها نوشته اند بخواند بدون آنكه كسي كمك اش كند.

 

يعني ما اميدواريم كه اينطور باشد و واقعا معلوم نيست آنطور باشد كه ما اميدواريم .چون ميدانيد كه تمام تلاش مدرسه ها اين است كه از بچه هاي ما مادر روحاني و پدر روحاني بسازند نه كسي كه بلد است چيزي را بخواند و بفهمد.

 

از آنروزكه «محسن» برداشت و پشت آن كارت پستال يك چيزهايي نوشت؛ گل گيسو هر وقت كه پا بدهد، يك مجله ي كودكان كه خط درشت دارد _ اصرار دارد كه فقط خط درشت ها را مي تواند بخواند _ مي آورد تا با هم خواندن تمرين كنيم .

 

البته من برايش يك جمله را مي خوانم و او فقط از روي شكل كلمه ها ، همان جمله ي مرا تكرار مي كند و گرنه معلوم است كه او هنوز نمي تواند چيزي بخواند.

 

و دائم خدا ميرود زير پاكت آويزان به نخ و هر روز امتحان مي كند كه كي دست اش به پاكت خواهد رسيد.من هم گذاشته ام اش سر كار و گفته ام كه اگر روزي چهار ليوان شير بخورد ، طولي نمي كشد كه دست اش به پاكت خواهد رسيد .قبول دارم كه اين يك جور حقه بازي ست و اگر بچه بفهمد براي تمام عمر حال اش از شير به هم خواهد خورد . اما شما هم قبول كنيد كه او وقتي مي فهمد تمام داستان يك حقه بازي بوده كه ديگر خيلي مهم نيست روزي چهار ليوان شير بخورد يا نه.

 

اين است كه نصف شب ها از خواب بيدار مي شود . مي آيد بالاي سرم . تكانم ميدهد و مي گويد كه برايش يك ليوان شير بريزم چون تشنه اش شده !

 

خدا لعنتم كند . همه ي اينها را گفتم كه بگويم مسابقه ي من كه اگر درست به خاطرم مانده باشد در باره ي جايزه اش كم و بيش چيزهايي گفتم _ و اگر هنوز درباره اش روشن نشده ايد بيشتر توضيح بدهم _ اين است كه :

 

اگر قرار بود شما پشت آن كارت پستال داستان كوتاهي بنويسيد ، آن داستان چه خواهد بود؟ ميدانم كه پشت يك كارت پستال جاي مسخره اي براي قصه نوشتن است و از آن گذشته ، آنقدر جا نيست كه بشود يك قصه ي كوتاه درست و درمان نوشت اما شما فكر كنيد كارت پستالي كه قرار است رويش چيزي بنويسيد ، چند صفحه دارد كه روي هم تا مي خورد.

 

1_ توجه داشته باشيد كه مزخرفاتي كه به اسم داستانك به خورد مردم مي دهند ، مشمول اين مسابقه نخواهد شد .يعني بايد دست كم 1000 كلمه باشند .البته قرار هم نيست رمان تحويل بدهيد.

 

2_ آن چرت و پرت هايي را كه در باره ي «خودت را خسته نكن وقتي بهترين قصه ها را نوشته اند » گفتم؛ ناديده بگيريد.حالا من يك چيزي گفتم .

 

3_ حتما قصه هاي تان در محيط «ورد اكس پي » و معلوم است كه به « فارسي» تايپ شده باشند.

 

4_ از حالا تا روز آخر سال فرصت داريد.

 

5_ آنرا به نشاني اي ميل من پست كنيد و اسم اش را بگذاريد : مسابقه.

 

6_ فقط اگر در ايران باشيد مي توانم جايزه ي تان را پست كنم مگر آنكه هزينه ي پست اش را خودتان متقبل شويد يا اينكه خيلي گران از آب در نيايد.


7_ اگر كسي پايه بود و خواست جايزه اي به جايزه ي من اضافه كند بگويد كه بقيه را خبر كنيم.

 

8_ نگران برنده شدن امير قادري هم نباشيد . او به عمرش داستان كوتاه ننوشته ( حالا آمد و پايش را كرد توي يك كفش كه بنويسد.ما كه نمي توانيم مانع اش شويم. فقط مي توانيم جايزه را به او ندهيم هرچند كه حق اش باشد !)

 

9_ مرد و مردانه فقط قصه ي خودتان را بفرستيد. يك سيگار پيچ نكبتي كه به چنان انگيزه ي ناجوانمردانه اي تهيه و هديه شده است حقيقتا ارزش آنرا ندارد كه حيثيت ادبي تان را قرباني اش كنيد !

 

10 _ اگر شمار زيادي قصه برسد ، فكري براي انتشارش هم خواهيم كرد .

 

11_ خدا را چه ديديد ، شايد زد و شما « سيگار پيچ » را برديد!

 

12_ داستان هايتان الزاما بايد در باره ي «دختر و پسري باشد كه تصميم گرفته اند شب اول زندگي شان را توي يك بالن و توي ارتفاعات بگذرانند».حالا داستان يا موقع تصميم گيري در اين باره شكل مي گيرد يا بين راه و در هنگام هوا كردن بالن يا توي بالون يا وقتي به زمين برگشته اند.

 

 يا حتي بين كارگرهايي بگذرد كه بالون و تشكيلات اش را گذاشته اند پشت شان تا از كوه بالا ببرند و دارند يك ريز فحش مادر مي دهند به دختره و پسره كه اصلا چنين هوسي كرده اند ! ......در هر حال تمركز داستان مي بايست بر اين ايده استوار باشد.

 

13_ تا من زنده ام همسر و بستگان درجه اولم حق شركت در اين مسابقه را ندارند.چون داور انحصاري آن خواهم بود.مگر آنكه هيچ كس در اين مسابقه شركت نكند كه در اين صورت خودم هم مجاز خواهم بود قصه بفرستم و برنده شوم.

 

پس فكرنكنيد كه اگر قصه نفرستيد ، قصه ي خودم را كه نوشته ام و گذاشته ام توي پاكت ، برنده اعلام نخواهم كرد . به اداره ي پست نخواهم رفت و « سيگار پيچ استيل و ملحقات » اش را به آدرس خودم پست نخواهم كرد!

 

14 _ از اين به بعد ،اين مسابقه هر سال و با هر تعداد شركت كننده و به هر قيمت و با همين جايزه برگزار و نتايج آن در «هفته ي نخست اردي بهشت سال بعد» اعلام خواهد شد.

 

15_ موضوع داستان مسابقه از پيش تعيين و در همان هفته اي كه نتيجه ي سال قبل اعلام مي شود، اعلام خواهد شد.( مگر امسال كه حكايت اش فرق مي كند)

 

16 _ بخشي از هر داستان رسيده به محض دريافت شدن در وبلاگ زير براي ارزيابي عموم منتشر خواهد شد .

 

17_ چه كسي گفته براي اينكه بايد بهترين قصه ي سال را تشخيص و به آن جايزه بدهي بايد براي خودت كسي باشي ؟!

 

18_ سليقه ام را بگويم كه بعد حرف و حديثي نباشد :

 

_ اسم قصه بايد خودش يك پا شاهكار باشد و گرنه به مفت خدا هم نمي ارزد.يعني انقدر قشنگ باشد كه آدم قصه را هم نخواند ( كه در اين صورت نمي تواند نخواند) چيزي را از دست نداده باشد.

 

_ قصه اي كه ديالوگ نداشته باشد و همينطور قصه اي كه همه اش ديالوگ باشد ارزش خواندن ندارد.

 

_ قصه اي كه تويش سه چهار تا فحش و بد وبيراه نباشد اسمش هر چه باشد احتمالا قصه نيست.چون كاراكترهايش مال اين دنيا نيستند و من نمي شناسم آدمي را كه روزي چهار پنج تا فحش آبدار بار ديگران نكند!

 

_ قصه بايد شروع خيره كننده اي داشته باشد .آنقدر كه مرا وادار كند كه تا خط آخرش بخوانم .اين «سيگار پيچ استيل و ملحقات » مال خودم است و من آنرا به كسي نمي دهم كه قصه اش شروع خيره كننده اي نداشته باشد. زور بزند فقط 6 خط فرصت داريد مرا به خواندن متقاعد كنيد.

 

_ از ديد من ،آدم هاي قصه ي فارسي نبايد اسم داشته باشند و گرنه خيلي كمدي مي شود كه مثلا ناصر يا هادي بگويد :اگه مي خواي كاري درست انجام بشه به زنا واگذارش نكن !

 

اگر روي كاراكترهاي قصه اسم بگذاريد ناچاريد قيد مشتي ترين ديالوگ ها را بزنيد . چون هيچ هادي يا محسن يا فرهادي اين ديالوگ هاي مشت توي زبان اش نمي چرخد و به او نمي آيد كه جمله ي پرمغزي بگويد! با اين حال خودتان ميدانيد .( خب بله . من غرب زده ام . كه چي ؟)

 

_ قصه بايد «مثل بچه ي آدم» چيزي را تعريف كند . خودتان چيزي را بخواهيد براي دوست يا بچه ي تان تعريف كنيد مثل پياز پوسته پوسته اش مي كنيد ؟ كاري كه اين جادوگرهاي رئاليست مي كنند؟! مگر مرض داريد چيزي را كه مي توانيد مثل بچه ي آدم تعريف كنيد مثل جادوگرها تعريف كنيد ؟

 

18_ اخبار مسابقه و هر تحولي را در اين وبلاگ تعقيب كنيد:

 

http:// cigarpich.blogfa.com

و قصه هاي تان را به اين نشاني بفرستيد :

Farhadjafari44@ yahoo.com

 

19_ اما چرا اين مسابقه را راه انداختم؟

ماجرا بر مي گردد به اين طرز تلقي من از قصه نويسي كه نويسنده ها«خدا» نيستند كه چيزي را بيافرينند بلكه «پيغمبر»ند.

 

روشن تر اينكه : از هر قصه در جايي كه نميدانم كجاست، نمونه ي ارژينالي وجود دارد كه براي خودش بهترين است .

 

هر نويسنده كه براي خودش يك جور دستگاه فكس به شمار مي رود ، بر اساس قابليت ها و امكانات فني اش و اينكه چقدر «گيرندگي» اش پايين يا «رزولوشن» اش چقدربالا باشد ، يا از چه وسيله اي براي كانكت شدن با «جهان قصه هاي اريژينال» استفاده مي كند و سرعت و كيفيت آن چقدر است _ درست مثل كارت هاي اينترنت من و شما _  از آن نسخه ي اريژينال ، نمونه اي به دست مي دهد كه به نمونه ي اصلي _ كه گفتم نميدانم كجاست اما مطمئنم هست _ نزديك يا دور است .

 

و گرنه همينگوي و چخوف و ماركز سگ كه باشند كه چيزي را بيافرينند .آنها سه تا از بهترين مديوم هايي هستند كه به «جهان قصه هاي اريژينال» مربوط اند و گاه گداري ، يك «نسخه ي تا سرحد ممكن نزديك به نمونه ي اصلي» را مخابره مي كنند و مي دهند دست من و شما كه حظ عالم را از خواندن اش ببريم.

 

حالا كاري كه من مي خواهم بكنم اين است كه يك موضوع از پيش تعيين شده را بدهم دست تان تا ببينم در بين ما فارسي نويس ها ، كدام يك تان آن كسي هستيد كه احتمالا يك جور رابطه ي ويژه و شايد ناخودآگاه با «جهان قصه هاي اريژينال » داريد .

 

تا برگردم و به سهم خودم به او بگويم : تويي جانور ! آن كسي كه از بين ما «فكس» بهتري ست، تويي .لطف كن بنشين و برايمان «مخابره» كن كه در آن دنيا چه قصه هاي ديگري وجود دارند كه هنوز كسي براي مان نگفته است . يا اگر گفته، دارد آنرا به نحو مزخرفي تعريف مي كند!

 

20_ اگر دلتان خواست «همه را خبر كنيد» . اما اگر من به جاي شما بودم اين كار را نمي كردم تا خودم اين «سيگار پيچ استيل » و ملحقات اش را ببرم !

 

ارادتمند شما : فرهاد جعفري

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت   توسط فرهاد جعفری  | 

 

سه داستان کوتاه به هم پیوسته از فرهاد جعفری 

اين بار آلبالويي شو بخر(۱)

 

از در كه آمد تو، دماغ اش را گرفت و گفت : مثل هميشه بوي سيگارت آدم را خفه مي كند.

 

با يك جور لاقيدي قشنگ كه طبيعت اوست ، كيف كوله پشتي وار سورمه اي رنگ اش را كه داده اسمش را روي اش دوخته اند انداخت گردن يك صندلي لهستاني نزديك بار و خودش آمد نشست روبروي من كه داشتم قهوه بخار ميدادم .

 

گفت : سلام

گفتم :سلام بابايي

پرسيد:سفارش چي داري؟

همينطور كه شيرجوش را دور ميله ي بخار دستگاه ،مثل رقص زمين مي چرخاندم گفتم : چيزي نيست كه تو از پس اش بربياي.

 

بي حوصله ،مقنعه ي سفيدش را كند و داد كه بگذارم توي بار جايي كه پيش چشم مشتري ها نباشد.بعد گفت كه ديكته اش را شده هفده .

هنوز داشتم قهوه را بخار ميدادم و بو مي كشيدم .گفتم:چه خوب .

گفت كه دوستش گفته حتما بابات دعوات مي كنه .

چشمم توي دل قهوه جوش بود اما چهره ي گرد شده اش را روي بدنه ي استيل اش مي ديدم.انگار كه لپ هايش را گرفته باشند و هركدام را كشيده باشند يك طرف.

ادامه دادم :باباي خودش دعواش ميكنه.از ديد من هيفده خيلي بدتر از شونزده نيست اما به مراتب از هيجده بهتره .

گفت : به مراتب يعني چي؟

گفتم : به مراتب ؟

گفت : خب آره. به مراتب.

ماندم كه چطور برايش به مراتب را معني كنم.اين بود كه ناچار شدم دستگيره ي بخار قهوه ساز را ببندم .قهوه جوش را بگذارم روي دستگاه و با دست هايم طول و حجم زيادي را نشان بدهم و بگويم : به مراتب يعني به مراتب.

گفت : يعني همون خيلي ديگه .

گفتم : نه دقيقا همون.اي ي ي.

 

قهوه را كه به نظر دم كشيده بود ريختم توي فنجان هاي شكلاتي رنگي كه انگار وقت گل بودن شان با چاقو لبه ي شان را توي زاويه ي سي و پنج درجه و رو به پايين، از جاي دسته اش بريده باشند.خدا داده براي قهوه خوردن.

 

سيني را گذاشتم پيش دست اش تا ببرد و بگذارد روي ميز دختر و پسري كه پيش پاي او آمده بودند.وقتي برگشت گفت كه توي مدرسه با يه دختره دعوايش شده .

پرسيدم چرا ؟ گفت كه زبان اش را براي او درآورده بوده،بدون اينكه او كاري كرده باشد .بعد هم آمده و محكم زده توي بازويش .

گفتم خب ؟

گفت : منهم حق اش را گذاشتم كف دست اش.بعد زير چشمي نگاهم كرد و اضافه كرد : خودت گفتي .

گفتم كار خوبي كردي.حق آدم زورگو را بايد گذاشت كف دست اش. هنوز بايد با نوك كفش ات مي كوبيدي توي ساق پايش تا دردش بگيرد .بيا اين پشت فنجانهايم را بشور.

 

فنجان ها را كه ديد دادش درآمد:تو كه همه را گذاشتي براي من ؟

گفتم : دستمزدش را مي گيري .

به نرمي گوش اش را گرفتم .خم شدم و توي گوشش نجوا كردم كه لطفا صدايش را براي من بلند نكند.

 

با وسواسي كه از مادرش به ارث برده شروع كرد به شستن فنجان ها .اول كف سينك را بست .كمي مايع ظرفشويي ريخت روي فنجان ها .آنوقت شير آب گرم را باز كرد كه تا خرخره، سطح آب بالا بيايد.توي اين فاصله دستكش هاي زرد ليمويي كوچك اش را كشيد به دست اش كه مخصوص خود اوست. البته پاك چفت دست اش نيست اما طوري هم نيست كه ما بتوانيم دست مان كنيم.

 

همينطور كه داشت آنها را مي پوشيد گفت كه بايد يك جفت ديگر برايش بخرم و با كمي مكث اضافه كرد :اين بار آلبالويي شو بخر . هيچوقت آلبالويي شو نخريدي .

پرسيدم : چطور مگه ؟ وقتي مي پوشي شون فكر مي كني شبيه كلفتا شدي؟

گفت : آره . مث اون خانومه كه سه شنبه ها مياد خونه كارامونو مي كنه.از كجا فهميدي؟

گفتم : خب. باهوشم ديگه.

 

از خستگي توي همان بار نشستم روي يك صندلي و سيگاري پيچيدم و آتش زدم.با رول پيپري كه امير هفته ي پيش كه شام آمده بود خانه ي ما _و مدام مي گفت چه قورمه سبزي خوشمزه اي و دليل اش هم اين بود كه شبيه قورمه شبزي مامان اش شده _آورده بود تا به من هديه بدهد .

 

دودش توي هواي گرم و خفه ي كافه مي پيچيد و درست ميرفت طرف او كه تازه داشت فنجان ها را آب مي كشيد.

گفت :نمي توني بذاريش كنار؟

گفتم : به اون سادگي ها كه تو فكر مي كني نيست.

گفت : پس چطور عمو منوچهر تونسته؟

 

برايش گفته بودم كه دوستم نامه زده بوده و گفته كه اگر آدرس بدهم چيزي را برايم ميفرستد كه خودش توانسته با آن سيگارش را بگذارد كنار .

 

پرسيد: اسمش چي بود؟

گفتم : چي اسمش چي بود؟

گفت : همون دستگاهه ديگه.

گفتم :«اين هيليتور» يا يه همچين چيزي.

گفت : سخته.نمي تونم بگم.

 

گفتم كه فنجان هايش را بشورد .پولش را بگيرد و برود دنبال كارش و كاري به سيگار كشيدن من هم نداشته باشد.بزرگ همكه بشود مي تواند بگويد «اين هيليتور» خيلي نگران نباشد.

 

گفت كه براي خودم مي گويد _ ترك سيگار منظورش بود _ توي تلويزيون گفته اند كه سرطان ريه مي گيرم .بعد پرسيد: سرطان ريه چيه ؟

گفتم آن ريه اي كه درباره اش حرف مي زنند مال خودم است و خودم ميدانم با آن چكار كنم .سرطان ريه هم يك جور مرضي ست كه معمولا سيگاري ها مي گيرند و چيزي نمي گذرد كه آنها را مي كشد.

 

چيزي نگفت .رفت توي دنياي خودش و وقتي كه تمام فنجان ها را دانه به دانه آب كشيد و گذاشت كنار سينك تا آب شان خشك شود، پيش بندش را باز كرد.آويزان اش كرد به دسته ي برنجي يكي از درهاي كابينت ها ي بار .

 

پرسيدم :ميخواهي برسانمت يا نه .كه گفت نه . ميخواهد تا خانه پياده برود .گفتم كه يك قوطي خالي آبجو بردارد و توي پياده رو بياندازد جلوي پايش.همينطور هي به آن ضربه بزند تا به خانه برسد.خيلي كيف مي دهد.

 

مقنعه اش را پوشيد .كيف اش را برداشت و انداخت گل گردن اش .صورت اش را آورد جلو تا مقنعه اش را بالا بدهم و بيخ گوشش را ببوسم .آنوقت دست كرد توي سطل آشغال و يك قوطي خالي آبجو برداشت.

نشانم داد و پرسيد : مي تونم برش دارم؟

گفتم كه فكر مي كنم دقيقا همين كار را كرده .

 

هزارتومن گذاشتم توي جيب اش و با دست زدم پشت باسن اش كه برو به سلامت.راه اش را كشيد و رفت سمت در .در را كه پشت سرش مي بست توي درگاه برگشت و با شيطنت گفت : حالا يه امتحاني بكن.

مثلا هجوم بردم طرف اش تا او را بگيرمو يعني اينطور نشان دادم كه مي خواهم او را بگيرم و گوشمالي اش بدهم .در را بست و پا گذاشت به فرار.

 

كمي بعد از كافه زدم بيرون و با نگاهم توي پياده رويي كه پر بود از درخت هاي لخت پاييزي، تعقيب اش كردم.قوطي خالي را انداخته بود پيش پايش .مدام به آن پا مي كوبيد و مي بردش جلو .لابد كفر همسايه ها را در مي آورد سر ظهري.

 

 

 

 

 

امروز بايد برم خونه ي كدومتون؟(۲)

 

مطابق معمول هميشه همينكه آمد تو دماغش را گرفت .اما كيف اش را نينداخت گردن آن صندلي لهستاني نزديك بار كه هميشه كيف اش را با لاقيدي مي اندازد رويش و بعد مي آيد كنار اوپن بار و مي ايستد به حرف زدن با من و گفتن اينكه امروز توي مدرسه چكار كرده يا چه نمره اي گرفته يا معلم اش چه پيغامي داده.

 

بلكه يكراست آمد توي بار و با انگشت ديگرش فقط اشاره كرد به دماغش كه با دست آنرا گرفته بود.يعني كه خودم از خودم شعور داشته باشم و بفهمم.و البته كيف و كلاه اش را هم گذاشت روي صندلي من كه هروقت پايم تير مي كشد ، از ترس واريس چند دقيقه اي مي تمرگم رويش.

 

با همان وضع و صداي گرفته ي تو دماغي اش سلام كرد:سلام ببئي.

هميشه بابايي راطوري مي گويد كه به نظر برسد مي گويد ببئي و كلي با اين شوخي اش حال مي كند.

دماغم را گرفتم و گفتم : سلام.ببئي هم خودتي.

 

خنديد و دست از سر دماغ اش برداشت .گفت كه توي سرويس شان يك دختره نزديك بوده كه سر پيچ از در ماشين پرت شود بيرون چون موقع سوار شدن در را خوب نبسته بوده.

گفتم: تو كه كنار در نمي نشيني؟

گفت كه نه .هميشه مي نشيند وسط تا خاطر ماماني جمع باشد و اضافه كرد: قول انگشتي دادم بهش.

 

هر بار كه مي خواهد قولي بدهد كه حتما سر قولش بماند انگشت كوچك دست راست اش را پيش مي آورد و قلاب مي كند به انگشت كوچك شما و بعد قول اش را مرتب و شمرده شمرده ، انگار كه دارد آيه مي خواند تكرار مي كند.

 

پرسيدم : ديروز كيف داد؟

وقتي داشت مقنعه اش را مي كند تا بگذارد پشت بار و آنوقت پيش بند صورتي اش را كه عكس يك پيانو رويش سوزن دوزي شده بپوشد گفت : چي كيف داد؟

گفتم : اون قوطيه .

گفت : آره.فقط حيف كه سر چهار راه رفت زير يه ماشين گنده .از اونا كه خانوم چادريا سوار مي شن.

گفتم : پاجرو.

گفت : آره پاجرو.

 

آمد طرف ام و گفت :اينو مي بندي؟

پشت اش را كرد به من و دوسر بندهايي را كه بايد پشت كمرش گره زده شوند تا پيش بندش هي نرود اين طرف و آنطرف، داد دستم تا گره بزنم .

گفتم اگر عقل اش را بكار بياندازد لازم نيست بيايد هي پيش من تا من پيش بند اش را برايش گره بزنم. با اين حال بندك ها را كه گرفته بودم گره زدم.

وقتي داشت مي رفت طرف سينك ظرفشويي تا فنجان ها و پياله هاي چرب بستني را بشورد پرسيد: آخه چه طوري ؟

گفتم كه انگار بنا بر اين است او كله اش را به كار اندازد نه من.

 

آقاي مشتاقي مشتري اين ساعت هاي ماست . مرد ميانسالي متخصص زبان هاي پهلوي و خط ميخي كه مي گويند يكي دو تايي از آنها بيشتر نداريم.براي آنكه بفهميد آقاي مشتاقي چه شكلي ست مردي را مجسم كنيد از فرط سرخ و سفيدي ي ، صورتي رنگ. با موهاي جوگندمي. آز آنهايي كه ريش و سبيل شان _ جايي كه دود سيگار وقتي پشت لب شان است مي زند بالا يا پايين _ زرد شده .يك جور زرد خوشرنگ كه به قهوه اي كم حال مي كشد.

 

پري سيما مي گويد براي همين است كه تا حالا ازدواج نكرده . نه به خاطر آنكه جاهايي از ريش و سبيل اش زرد شده؛ نه. چون اتفاقا خيلي هم خوشگل است و آدم بدش نمي آيد شوهري به اين رنگي پنگي داشته باشد. به آن خاطر كه لابد همه اش پهلوي حرف مي زند و كدام زني ست كه پهلوي سرش بشود يا حوصله كند راجع به پهلوي ميانه يا باستان هي چيز بشنود. يا شوهري داشته باشد كه دائم خدا دارد با متن هايي سرو كله مي زند كه فقط خودش از آن سر در مي آورد.

 

خلاصه صورت اش تركيب بي نظيري از رنگ هاي ملايم دوست داشتني ست.مخصوصا هر وقت كه هوا سرد مي شود و آن جليقه ي زرشكي رنگ يقه هفت اش را مي پوشد.آن هم روي پيراهن خاكستري كم حالي كه يقه هاي آهار خورده ي شق و رقي دارند.

 

در چنين وضعي بايدبنشيني،دست ات را زير چانه ات پايه كني ،چشم هايت را كمي تنگ كني و مدت ها به اين تابلوي امپرسيونيستي پر از جلوه هاي رنگي خيره بماني.يعني حقيقتا طوري ست كه نمي تواني چشم از او برداري و بسكه آرام و بي سروصداست و سرش توي لاك خودش گاهي اوقات به خودت مي گويي كاشكي او بابايت بود. مي خواهم بگويم منكه اينطور دلم مي كشد.

 

در آنصورت لازم نبود تمام عمرت را با او بجنگي تا حالي اش كني كه تو مال خودتي نه مال او.و همه ي حقي كه درباره ات داشته اين بوده كه اسمي رويت بگذارد كه آن وقت عشق اش مي كشيده نه بيشتر.و حالا كه از اين حق اش استفاده كرده ديگر بايد تو را به حال خودت بگذارد.

 

راست اش اگر مي شد ترتيبي داد كه كسي بتواند اسم خودش را خودش بگذارد روي خودش ، آنها _ منظورم بابا هاست _ حتي همين حق را هم نداشتند و بايد مي گذاشتند خود آدم هر اسمي را روي خودش بگذارد كه عشق خودش مي كشد.

 

اما حالا كه اينطور نيست دست كم بايد بعد آن، معامله ي شان را از پاچه ي آدم بكشند بيرون و بگذارند جايي كه بايد بگذارند و همه مي گذارند. يعني توي پاچه ي شلوار خودشان.

 

آقاي باربد ، طبق عادت هميشگي اش كه رو مي چرخاند به من و با دست سفارش مي دهد و من خودم بايد از روي اشاره هاي دست او و زوج و فرد بودن روزهاي هفته يا دم ظهر و سر شب بودن وقتي كه او اينجاست بفهمم كه چه مي خواهد ، ترك يا فرانسه ، كاپو چينو يا اسپرسو ؛ رو كرد به من و سفارش يك ترك كم شيرين داد.

 

هميشه همينطور است .ظهر سه شنبه ، بعد آنكه يك فنجان چاي شيرين شده با شكرهاي درشت را يك كله سر مي كشد _ يعني ميگذارد خوب كه سرد شد اين كار را مي كند _ و بعد آنكه دو نخ سيگارهاي باريك ايراني اش را دود مي كند به هوا ، يك فنجان ترك كم شيرين سفارش مي دهد .

 

تقريبا نصف پاكت سيگارش را با همان يك قهوه دود مي كند و خوب كه گرسنه اش شد يك چيپس و پنير مخصوص كه بايد پر باشد از دانه هاي كنسرو شده ي ذرت و سس مخصوصي كه خودش دستور ساخت اش را داده ،بايد گذاشته شده باشد روي ميزش.و طوري اين كار صورت بگيرد كه انگار او شاهزاده اي چيزي ست .يعني هر چيزي را بايد با كمال احترام گذاشت روي ميزش و توقع هيچ پاداشي هم نداشت .منظورم اين است كه دست كم سري برايت تكان بدهد يا يك كاري شبيه به اين.

 

به ندرت پيش مي آيد كه با كسي بيايد پيانو .اما هر بار هم كه كسي همراه اوست پيرزن سالخورده ي مبادي آدابي ست كه از ريخت و قيافه اش پيداست بايد مادرش باشد.

 

انگار كه دو تا غريبه نشسته باشند پشت يك ميز يا انگار كه كسي مجبورشان كرده باشد كه بايد بروند يك جايي و يك مدت را با هم باشند .چون منكه هيچوقت خدا نديدم آنها در تمام طولي كه نشسته اند و دارند چيز مي خورند با هم حرف بزنند.

 

حالا اگر يكوقت كه من پشتم به آنها يا سرم گرم است به يك مشتري ديگر و چيزي به هم مي گويند شايد.

 اما گل گيسو هم كه يك مدت رفته بود توي نخ آنها يكبار پرسيد :بابايي اون خانومه زن اون آقاهه ست ؟

گوشه ي لبم را بردم بالا و انگار كه سوال احمقانه اي پرسيده باشدگفتم : مي خورد كه زن و شوهر باشند؟

گفت : نه .يعني مامانشه؟

گفتم :احتمالا

پرسيد : احتمالا يعني چي ؟

گفتم كه معني بعضي از كلمه هارا بايد از روي طرز ادا كردن شان بفهمد.اگر قرار باشد معني همه ي كلمه هاي عالم را از من بپرسد پس من كي به كارم برسم.

گفت : خب از كي بپرسم؟

گفتم : يك سوم اش را از من بپرس. يك سوم اش را خودت حدس بزن و يك سوم اش را هم از مامانت بپرس.

پرسيد : يك سوم يعني چقدر؟

نفس عميقي كشيدم و وقتي به آرامي همه اش را از دماغم دادم بيرون گفتم كه اين يكي را از مامانش بپرسد .كه هر ماه يك سوم حقوق مسخره اش را ميدهد به چيزهاي حصيري ، يك سوم اش را به نمد و گليم و اين جور چيزها و بعد يك ماه مي گذارد سر كوچه و يك سوم ديگرش را هم كاكتوس ميخرد و ميگذارد پشت پنجره ها كه ما بايد آب شان بدهيم. و چون نمي دهيم اغلب خشك مي شوند و نمي دانيم با گلدان هايشان چكار كنيم.

 

گل گيسو كه پاك گيج شده بود فقط پرسيد : امروز بايد برم خونه ي كدومتون؟ گفتم كه بايد برود خانه ي مامانش و سر راه هم يك پاكت شير از سوپر ماركت سر كوچه بگيرد و ببرد خانه .

 

اينكه مي گويم مال همان وقتي ست كه گل گيسو رفته بود توي نخ آقاي باربد وگرنه ، ظرف هايش را كه شست پيش بندش را باز كرد و قبل از اينكه تا بكند و بگذارد توي كشويي كه وسيله هاي او را مي گذاريم تويش، آمد پيشم و گفت كه كله اش را به كار انداخته و فهميده است كه چطور بايد بدون كمك كسي آنرا ببندد.

 

براي همين آنرا از پشت آويزان كرد به خودش.بندك ها را روي شكمش گره زد و بعد پيش بند را دور تن اش چرخاند.آنوقت طوري به من نگاه كرد كه انگار اقليدوس است و توانسته مثلث تازه اي كشف كند كه تا به حال همه از آن بي خبر بوده اند.

 

پرسيدم تمام مدتي كه يك بند ظرف مي شسته و صدايش در نمي آمده داشته به همين فكر مي كرده كه چطور بايد به تنهايي پيش بند را ببندد به كمرش ؟

كه گفت نه .به اين موضوع هم داشته فكر ميكرده كه امروز بايد به خانه ي كي برود.بابايي يا ماماني.تازه به اين هم داشته فكر ميكرده كه چرا اون آقاهه با مامانش حرف نمي زند.

 

گفتم كه فضول كار مردم نباشد .امروز بايد قاعدتا برود به خانه ي مادرش اماچون او مي خواسته به كتابخانه برود و درس بخواند بايد برود به خانه ي خودمان و پيش از آنكه من برسم حتما دوش هم گرفته باشد.

 

شال و كلاه كرد كه برود.براي همين حق الزحمه اش را گذاشتم كف دست اش و تا دم در 74با او رفتم .وقتي كه داشت مي رفت و وقتي كه هنوز دستم روي شانه اش بود پرسيد :قاعدتا يعني چي بابايي؟

گفتم :آمدم خانه برايت توضيح مي دهم.

 

پيشاني اش را بوسيدم و زدم به پشتش كه يعني برو.پرسيد كه حوله ي حمام اش را داده ام بشورند .گفتم كه نه . خودم ديشب شسته ام .فقط كافي ست بگذارد روي بخاري تا نم اش گم و گور شود.

 

همينطور كه پاهايش را هفت كرده بود و برگ هاي كف پياده رو را مي برد جلو، توي پياده رو يواش يواش كوچك و كوچكتر شد. آنقدر كه ديگر نمي ديدمش.

 

 

 

لانه ي گنجشك واقعي(۳)

 

تا دم دمه هاي غروب هيچكس در پيانو را باز نكرد كه حتي بپرسد نشاني خانه ي پسر خاله اش دقيقا كجاست.يك جور شماره گذاري عجيب و غريب دارد كوچه هاي اطراف كافه كه همه را منتر خودش كرده و روزي نيست كه هفشده نفري سرشان را نكنند توي كافه و نپرسند پلاك 19 كه اينجاست پس پلاك 21 چرا همين بغل نيست‌!

 

فقط گل گيسو تلفن كرد و گفت كه توي مدرسه خواسته اند كه پنج شنبه با خودش يك لانه ي گنجشك واقعي همراه ببرد.

پرسيدم : لونه ي گنجيشيك واقعي . مطمئني؟!

گفت: آره .گفتن بايد واقعي باشه.

گفتم زنگ ميزنم مدرسه تا بپرسم ماجرا چيست و آنها دقيقا چه چيزي خواسته اند و بعد خبرش مي كنم .قسم خدا خورد كه گفته اند بايد لونه ي گنجيشك واقعي باشد.

گفتم : حالا ببينم .

 

گل گيسو كه گوشي را گذاشت ،شماره ي مدرسه را كه داده ام به تلفن گذاشتم تا خودش بگيرد. هيچوقت خدا، حافظه ي شماره نداشته ام و محال است شماره ي جايي يادم بماند. يعني يك طوري ست كه گاهي اوقات ناچار مي شوم زنگ بزنم و از پري سيما يا كسي بپرسم امروز چندم است يا شماره ي بابا اينها چند است.

 

گوشي را خانمي برداشت كه انگار ناظم مدرسه بود. از اينجا فهميدم كه صدايش به خرخر افتاده بود و معلوم بود كه داشته از سر صبح تا همانوقت يك بند سر بچه هاي مردم كه داده اند تا درست تربيت شان كنند جيغ مي كشيده .

 

پرسيدم كه داستان اين لانه ي گنجشك كه بچه ها بايد پنج شنبه با خوشان ببرند مدرسه چيست.

گفت كه معلم علوم شان مي خواهد به آنها نشان بدهد كه چطور پرندگان براي خودشان لانه مي سازند.

گفتم حالا چه اصراري ست كه اين لانه ي گنجشك واقعي باشد. يعني من بايد از درختي جايي بالا بروم و يك لانه ي واقعي گنجشك پيدا كنم و آنرا بردارم بياورم پايين و بدهم گل گيسو بياورد مدرسه تا معلم شان برايش توضيح بدهد كه گنجشك ها چطوري براي خودشان خانه مي سازند؟

 

خنديد و گفت كه احتمالا گل گيسو داستان را بد منتقل كرده و منظورشان اين نبوده كه لانه ي يك گنجشك بدبخت مادر مرده را كسي از جايي بردارد و آنها را اين سر زمستاني بي در كجا كند . و گفت كه فقط بايد مقداري برگ هاي درخت كاج با خودش به مدرسه بياورد.همين .

 

اين بود كه ناچار شدم كافه را رها كنم به امان خدا و توي حاشيه ي خيابان كم رفت و آمدي كه پيانو حاشيه ي آن است بگردم دنبال يك درخت كاج كه برگ هايش ريخته باشد پايش و تا آنوقت سپورها جارو نكرده و آتش شان نزده باشند و دورش ننشسته باشند به خستگي در كردن.

 

تقريبا يك پلاستيك پر از برگ هاي سوزني شكل و خشك شده، مربوط به يك كاج بلند بالاي پدر و مادر دار كه همين نزديكي كافه است جمع كردم و با خودم آوردم كافه. يك فنجان ترك تلخ ريختم براي خودم و آمدم نشستم كنار پنجره اي از كافه كه رو به خيابان است و تا نصفه هايش را داده ايم ويتراي كشيده اند.

 

از آنهايي كه توي كليساها مي كشند. يك آدمي كه فكر مي كني دارد از هوا مي آيد و دور سرش دايره هايي ست كه انگار آدم مقدسي چيزي باشد.با يك مشت آدم اسب سوار اين پايين كه دارند راه خودشان را مي روند و اصلا حواس شان به او نيست كه دارد از بالا نگاه شان مي كند و توي دست اش يك چليپاي نقره اي رنگ هم هست كه انگار علامت يك چيز مقدس ديگري باشد كه مي خواهد هشدار بدهد كه دارند كاملا راه را عوضي ميروند.

 

هميشه براي خودم ترك تلخ مي ريزم . نه اينكه بعد شكري چيزي به آن اضافه نكنم اما اين عادت از وقتي برايم مانده كه خودم قهوه چي نبودم . ميرفتم توي كافه هاي مسخره ي ديگران مي نشستم و مجبور بودم دائم خدا بهشان تذكر بدهم كه قهوه ي مرا شيرين نكنند.

 

 چون هيچ چيزي نفرت انگيز تر از اين نيست كه كس ديگري از پيش خودش تشخيص بدهد كه قهوه ات چقدر بايد شيرين باشد و هر چقدر كه دل زهر مار گرفته ي خودش خواست برايت شكر بريزد.

 

يعني آنقدر به شيريني اش حساس ام كه اگر دانه هاي شكر را بزرگ تر از اين مي ساختند كه حالا مي سازند ، يعني مي شد كه آنها را بشمري ، حتما آنها را مي شمردم و مي انداختم توي قهوه ام.مي خواهم بگويم من اين جور آدم ديوانه ي حساسي هستم.

 

بوي قهوه بايد مخلوط مي شد با بوي توتون پيپي كه مخصوص خودم است و نمي دهم هر احمقي بگذارد گوشه ي دهان اش و آب دهن نكبت اش را بچپاند توي جايي كه ميگذارم لاي دندان هايم و بعد هوف مي كشم . تا بهش ثابت كرده باشم كه پيپ معركه اي ست و خوب كام ميدهد و هيچكس مثل آن را ندارد.

 

اين بود كه پاشدم تا آنرا از توي كشوي نازكي توي بار، كه وسايل من آن توست بياورم و آتش بزنم. اما تلفن زنگ زد و مجبور شدم آنرا بردارم و از خير پيپ بگذرم .آدم چطور مي تواند با پري سيما كمتر از ده بيست دقيقه كم كمش حرف بزند و همانطور كه دارد حرف مي زند پيپ اش را هم با همه ي تشريفات و دنگ و فنگ اش كارسازي كند؟

 

ترجيح دادم كه سيگاري بگيرانم . گوشي را ببرم پاي پنجره . بنشينم . پاهايم را دراز كنم و بياندازم روي دسته ي يك صندلي ديگر و همينطور كه از بالاي ويتراي دارم به سرشاخه هاي درخت هاي پياده روي روبرو نگاه مي كنم و دود سيگارم را توي هوا حلقه مي كنم، گوش كنم كه پري سيما دارد چه مي گويد و همانوقت بروم توي نخ پنجره ي بالايي آپارتمان روبرو  كه بايد شش هفت طبقه اي باشد اما من فقط تا طبقه ي سوم اش را مي بينم.

 

هر وقت خدا كه مي آيم اينجا و پا مي اندازم روي پا ، يك دخترك جلف ديوانه كه فكر مي كند ممكن است حاضر باشم يك موي گندو كثافت پري سيما را با او تاخت بزنم ميدود مي آيد آن پشت .

 

دست اش را مي گذارد زير چانه اش،روي طاقچه ي پنجره اي كه به زحمت تا كمرش مي رسد و آنوقت طوري كه من فكر كنم دارد به جايي جز پيانو نگاه مي كند _ اما من ميدانم كه دارد با چشم سوم اش كه همه ي زنها بي استثنا يكي از آن را دارند ،مرا مي پايد _ نگاهم مي كند.

 

چقدر بايد خر باشد آدم كه زن و بچه داشته باشد اما تن بدهد به عشوه گري هاي يك دخترك مريض كه دايم تاپ هاي نارنجي و بنفش مي پوشد و پستان هاي سفيدش را مي اندازد بيرون تا از راه بدرت كند.

 

منكه حالم از اينطور مردها به هم مي خورد و اينكه هر وقت پاك بيكار و بي مشتري باشم مي آيم اينجا ، پا مي اندازم روي پا و مي روم توي نخ پنجره ي طبقه دوم آپارتمان روبرو، فقط براي اين است كه نشان اش بدهم چقدر احمق است كه فكر مي كند با اين كارها مي تواند قاپ ام را بدزدد.

 

ضمن اينكه اگر يك نفر اصرار داشته باشد كه همينكه ديد شما آمده ايد به سرشاخه هاي درخت عر عر جلوي خانه ي شان نگاه كنيد ، مثل زن هاي خراب بدود پشت پنجره و هي پستان هايش را نشان تان بدهد چرا بايد خودتان را از چنين فضيلتي محروم كنيد .وقتي ميدانيد ميتوانيد جلوي خودتان را بگيريد و نرويد توي اين نقشه كه چطوري پشت دخترك را برسانيد به زمين.

 

مگر آدم وقتي كه دارد غريزه ي اصلي را نگاه مي كند مي تواند شارون استون را بگيرد توي بغل اش. اين هم مثل همان است . يك تصوير قشنگ كه شيشه اي چيزي نمي گذارد دست تان بهش برسد.

 

دست كم در باره ي اين دخترك كه من اينطور احساسي دارم و گرنه خيلي دلم مي خواهد كه دستم به شارون استون مي رسيد و انگشت شست پاي چپ اش را ميگرفتم توي دست راستم و هر چقدر كه دلم مي خواست فشارش ميدادم.

 

با همان صداي گرفته ي بي حال اش كه مخصوص خود او ست ومن نشنيده ام كه صداي كس ديگري پشت تلفن مثل او باشد ، يعني طوري ست انگار تازه از خواب بيدار شده و دارد چيز محرمانه اي را طوري در گوش تان مي گويد كه مبادا كس ديگري بشنود پرسيد: كجا نشستي ؟

گفتم : پشت پنجره ي كافه .

گفت : لابد دختره هم آمده  آن پشت .

گفتم : آره . اما انگار كه حالش خيلي خوش نباشد.

پرسيد : چطور مگه ؟

گفتم :  چون دائم خدا خودش را مي خاراند.

گفت : اينو گوش كن . دو بيت شعره كه نمي دونم مال كيه .يكي از بچه ها گوشه ي برگه ي امتحاني ش نوشته :

گه ملحد و گه دهري و كافر باشد

گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

بايد بچشد عذاب تنهايي را

مردي كه زعصر خود فراتر باشد

 

گفتم : خب . منظور.

ميدانستم كه الان روي كاناپه ي خرمايي رنگ وسط پذيرايي خانه اش دراز كشيده و سيم تلفن را هم پيچيده دور انگشت هايش .هي آنرا باز مي كند و دوباره مي پيچيد دور يك انگشت ديگرش كه وقتي شب عروسي مان مجبور شدم حلقه ي ارزاني را كه خريده بودم بكنم توي آن انگشت اش ، از كشيدگي انگشت هايش و قوس ظريفي كه ناخن هايش داشت حيرت كردم و توي دلم خدا را كلي شكر كردم كه مجبور نيستم تمام عمر به يك سري انگشت ها ي كپل مسخره با ناخن هايي كه انگار كسي آنها را تعمدا با يك ضربه ي ساطوري چيزي از وسط اش قطع كرده _ از اين انگشت هاي وحشتناكي كه معدنچي ها دارند _ خيره شوم و به بخت و اقبال ام لعنت بفرستم.

 

گفت : هيچي . ديدم قشنگه گفتم برات بخونم.

گفتم : لطف داري. اما تو تلفن نكرده اي بگويي مردي كه از عصر خودش فراتر باشد چه موجود بدبخت بيچاره اي ست.

 

خنديد و گفت كه مي خواهد راجع به سرپرستي گل گيسو صحبت كند و اگر بتواند متقاعدم كند كه پاك دخترم را بدهم به او .

 

فنجان قهوه را كه تا پاي لبم برده بودم بالا آوردم پايين و دوباره گذاشتم توي فنجان . دقيقا توي گردي فنجان كه براي همين ساخته اند كه تو هر جايي كه رسيد فنجانت را نگذاري. شايد هم براي اينكه وقتي داري روي سيني ميبري اش اينطرف و آنطرف سر نخورد.

 

پكي زدم به سيگارم و گفتم كه محال ممكن است و بعد خيره شدم به حلقه هاي دودي كه ساخته بودم و همينطور پست سر هم و با يك سرعت يكنواخت بالا و بالاتر مي رفتند و هي گشاد و گشاد تر مي شدند.

 

گفت : آخه چرا ؟

گفتم : چون دختر منه .

و يك جوري گفتم من، كه انگار خودم تنهايي ترتيب ساختن اش را داده باشم.

گفت: دختر منم هست .

گفتم : اگه دختر تو بود تو مدرسه صداش ميزدن جوادي بياد پاي تخته. جوادي آروم، ميخوري زمين. جوادي پاشه بره گچ بياره .ولي اين كارو نمي كنن.

گفت : اينكه دليل نمي شه.

گفتم : خيلي هم خوب دليل مي شه.

 

چند ثانيه اي مكث كرد. انگار كه نفس عميقي كشيده باشد و آنوقت توي گوشي تلفن خالي اش كرده باشد _ يعني اينطوري به نظرم رسيد _ و انگار كمي زمان بخواهد تا دوباره نفس بگيرد.بعد از آن بود كه برداشت و گفت كه با تو نمي شود حرف زد.

 

گفتم كه مي شود و روزانه خيلي ها با من حرف مي زنند اما دليل هاي كوچكي دارم كه كسي نمي تواند انكار شان كند يا آنها را ناديده بگيرد . براي همين نتيجه مي گيرند كه نمي شود با من حرف زد و او هم يكي از همان هاست. من خيلي از مقدمات مسخره را كه هيچ نتيجه اي ازشان عايد آدم نمي شود حذف مي كنم و يكراست مي روم خانه ي آخر.سربازم را وزير مي كنم و مي گويم كيش. طرف فكر مي كند هنوز مات نشده و دنبال راهي ست كه از كيشي بيايد بيرون اما يك كم كه ميگذرد مي بيند از همان اولش مات بوده و داشته ام دست اش مي انداخته ام. اين است كه عصباني مي شود و مي گويد كه با تو نمي شود بازي كرد.

 

گفت كه انگار تاس كباب اش دارد ته مي گيرد و بايد برود. چون صداي جلز و ولز اش مي آيد .

گفتم كه حتما حالا كلي كيف مي كند كه مي تواند بدون آنكه سرزنش هاي مرا تحمل كند ، توي تاس كباب هر چقدر كه دلش مي كشد آلو بريزد و نگذارد كه به كلي آبش خشك شود.   

خنديد و گفت كه بعدا سر فرصت دوباره زنگ خواهد زد.

 

دخترك كه ديده بود سرم گرم حرف زدن است گذاشته بود رفته بود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت   توسط فرهاد جعفری  |